اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
شب‌ها دستورالعمل‌هایی برای مهری با ذکر همه جزئیات می‌نوشتم، صبح به دستش می‌دادم تا طبق آن انجام دهد و ظهر صحت کارش را چک می‌کردم. برای تنبیه هم از یکی از درختان انار خودروی کنار رودخانه ترکه‌ای جدا کردم و همان‌طور که پدرم به من یاد داده‌بود موقع تنبیه کنار تختم بنشینم، به او یاد دادم کنار مبل بنشیند و اگر کوتاهی یا اشتباهی در کارش بود چند ضربه به کمرش می‌زدم در حدی که فقط دردش را بچشد.
ابتدا از کارهای ساده آشپزی که خودش هم از آن‌ها سررشته داشت، نظیر سرخ‌کردن و آب‌پز کردن شروع کرده و کم‌کم غذاهای پیچیده را برایش با همه جزئیات شرح می‌دادم. شب‌ها برنج را خودم دم می‌کردم و ظهر فردا ناهار را در کنار مهری با غذایی که او پخته‌بود می‌خوردیم و از همه‌جا سخن می‌گفتیم. آن لحظات ناهار خوردن با مهری بهترین لحظات عمر من بود.
مهری استعداد یادگیری خوبی داشت، نمی‌دانم شاید علاقه به آشپزی یا حتی میل به رفتن زودتر از خانه یحیی بود که او را چنین مستعد یادگیری ساخته‌بود، زودتر از آنچه توقع داشتم در پختن خورش‌ها به جایی رسید که بتوانم دم‌کردن برنج را به او آموزش داده و دیگر پختن آن را نیز به عهده‌ی او بگذارم. اواخر آذرماه بود که او توانست یک ناهار کامل و مطلوب برای من آماده کند، گرچه یک هفته بود برنج دم‌کردن او شروع شده‌بود اما هر بار به طریقی کار را خراب کرده‌بود. سه روز شفته کرده، یک روز خام بود، یک روز بی‌نمک، یک روز شور و یک‌ روز هم با ورودم به خانه و بوی سوختگی برنج فهمیدم غذا را سوزانده و هربار قبل از غذا خوردنمان ترکه‌های من روی تنش نشسته‌بود و بعد از غذا هم راه تصحیح اشتباهش را به او یاد داده‌بودم. گرچه درد ترکه‌ها چشمانش را پر اشک می‌کرد و دل مرا می‌سوزاند اما من خود را نگه می‌داشتم تا به درد او بی‌توجه باشم؛ چراکه من همسری قوی می‌خواستم و مهری هم باید برای همسری من، دختری نمونه و باب میلم می‌شد.
با شروع دی‌ماه، دیگر برایش دستورالعمل انجام کار نمی‌گذاشتم و فقط شرحی از کارهای درخواستی‌ام را برایش می‌نوشتم و او تا ظهر وقت داشت آن‌ها را به سرانجام برساند.
علاوه‌بر آشپزی، بقیه کارهای خودم مانند شستن و اتوکردن لباس‌هایم را هم روی دوش او انداختم تا انجام آن‌ها را هم صحت‌سنجی کنم و اگر در انجام آن‌ها هم کوتاهی می‌دیدم از تنبیه‌اش دریغ نمی‌کردم. درنهایت یک رضایت نسبی از مهری در من ایجاد شد، او تا حدود زیادی به آنچه می‌خواستم رسیده‌بود و فقط اندکی مانده‌بود تا به ایده‌آل من برسد. گرچه گاهی نقص در کارهایش بود اما در خانه‌داری به محل مطلوبی رسید. با این همه هنوز رفتارهای او باید تغییر می‌کرد. او دختر اجتماع‌گریزی بود که آداب معاشرت زیادی نمی‌دانست، با کمتر کسی حرف می‌زد و رفتارهایی از سر ترس در جمع نشان می‌داد که برای او که همیشه از همه‌جا طرد شده بود عادی بود، اما من این اخلاقیات را نمی‌خواستم و راه‌حلی هم برای رفع آن نداشتم. رفع چنین چیزی حضور ما را در جمع می‌طلبید که ممکن نبود. من و مهری نمی‌توانستیم در جمع مردم روستا باهم دیده شویم. فقط در خانه‌ی من موقع ناهار صمیمی حرف می‌زدیم، اگر در پنج‌شنبه و جمعه‌ای که مهری به خانه‌ام‌ نمی‌آمد، در قهوه‌خانه یا جایی او را می‌دیدم، نمی‌توانستم صمیمانه رفتار کنم، چرا که کوچک‌ترین رفتار من می‌توانست دنیایی حرف پشت سر مهری در دهان این مردم بیندازد و از آن سو که هیچ یاوری نداشت مطمئناً کوچک‌ترین سوءظن مردم پیامدهای بدی برای او به همراه داشت. از نظر یحیی و بقیه‌ی مردم مهری در زمان نبودن من به خانه‌ی من می‌آمد و در زمان بودنم آنجا را ترک می‌کرد. باید همین روال را در نگاه مردم نگه می‌داشتم تا روابط شکننده‌ی من و مهری به نابودی نرسد. اما غافل از چیزی بودم که رفته‌رفته در دل خودم ایجاد می‌شد و من تا زمانی که باران‌های زمستانی روستا شروع شود به آن چه در درونم وجود داشت، توجهی نکرده‌بودم.
 
زنگ سوم بود و درحال نوشتن چیزی پای تخته، که با صدای «بارون میاد» یکی از بچه‌ها‌ به طرف پنجره برگشتم. باران‌های زمستانی شروع شده‌بود و خوب می‌دانستم این باران نم‌نم، چند دقیقه دیگر به یک بارش تند و رگباری تبدیل می‌شود و تا چند روز خواهدبارید. همان لحظه به این فکر‌ کردم که صبح‌ مهری بدون بارانی به خانه‌ام‌ آمده و حالا موقع برگشت حتماً خیس می‌شد.
پیش‌بینی‌ام درمورد شدت بارش درست از آب درآمد و ظهر بعد از اتمام کلاس در میان بارش شدید باران تا خود را به خانه رساندم همانند موش آب کشیده شده‌بودم.
در خانه را باز کرده و باسرعت حیاط را طی کردم و بعد از باز کردن در ساختمان، طول راهرو‌ را پیمودم تا خودم را زودتر برای تعویض لباس خیسم به اتاق برسانم، اما نگاهم به مهری در آشپزخانه افتاد که قاشق به دست بالای سر قابلمه ایستاده و درحالی‌که سر قابلمه را با دست دیگرش گرفته، درحال‌ مزه کردن غذا بود و همزمان نگاهش را به طرف من که وارد سالن شده‌بودم، چرخاند. قاشق را پایین آورد و آن مقدار از غذا را که چشیده‌بود قورت داد:
- سلام آقا! کلی خیس شدید.
من اما از دیدنش دلم غنج رفت، خیسی تنم را فراموش کردم و تا نزدیک اپن رفتم.
- مهری! مگه نگفتم هیچ‌وقت نباید غذا رو مزه کنی وگرنه خودت دیگه بهش بی‌میل میشی؟
مهری سر قابلمه را رویش گذاشت.
- خب چی‌کار کنم آقا؟
- قبلاً هم بهت گفتم، یا باید به اندازه‌ی نمک و فلفلی که استفاده می‌کنی مطمئن باشی، یا از روی بوی غذا بفهمی چی کم داره.
مهری قاشق را درون سینک انداخت و درحالی‌که ابروهایش را با غم درهم کرده بود به طرف من برگشت.
- آقا! من از بوی غذا نمی‌تونم بفهمم، اگر هم به همین چیزی که می‌ریزم اعتماد کنم می‌ترسم شور‌ و بی‌نمک بشه.
و بعد همان‌طورکه رو از من برمی‌گرداند تا به طرف در خروجی آشپزخانه برود آرام برای اینکه نشنوم گفت:
- بی‌میل بشم بهتر از اینه که از شما ترکه بخورم.
اما من شنیدم و وقتی از در آشپزخانه به سالن آمد من هم برگشتم و‌ درحالی‌که با یک آرنج به اپن تکیه داده بودم گفتم:
- مهری! بعد این همه وقت هنوز قبول نکردی ترکه خوردن برای یادگیری لازمه؟
مهری بی آنکه به من نگاه کند به طرف اتاق رفت و همزمان گفت:
- باشه آقا! فعلاً حوله بیارم براتون، وگرنه سرما می‌خورید.
او که وارد اتاق شد، من هم با لبخندی روی لب ناخودآگاه به دنبالش روان شدم و به آستانه‌ی در تکیه زدم. صدای تیک‌تیک برخورد باران به پنجره مرا دوباره به همان روز بارانی برد که آبشارهای سیاه مهری‌ را برای اولین بار دیدم. تصور دل‌انگیزی بود. نگاهم را به مهری دوختم که روبه‌روی کمد نشسته‌بود تا از کشوی آن حوله‌ی مرا بیرون بکشد.
هرچه می‌گذشت صدای باران بیشتر مرا در خلسه‌ی خواستن آبشار موهای فر سحرانگیزی می‌برد که یک سال پیش در روزی شبیه امروز جادویم کرده‌بود. نگاهم روی روسری بزرگ و سیاه مهری ثابت ماند که هیچ از موها را نشان نمی‌داد و با خود فکر می‌کردم، تا الان چقدر بلند شده؟ آیا باز هم به همان زیبایی رسیده؟
وقتی ایستاد و برگشت، تازه نگاهم روی قد و بالایش افتاد. گویی بعد از این همه وقت با هم بودن، تازه می‌دیدمش که پی بردم اندامش کم‌کم درحال بیرون رفتن از دخترانگی و گرفتن حالت زنانه به خود است، از فکر بالغ شدن او لبخند روی لبم پهن‌تر شد. مهری‌ متعجب از حضور‌ من بی‌حرکت درجایش ایستاده و من با خیره شدن به او، به ناخودآگاه مریضم اجازه داده بودم تصورات بدی کرده و‌ مرا هم وسوسه کند.
- از این دختر دوست‌داشتنی یک لمس و آغوش کوچیک نباید نصیب تو بشه؟ از چی می‌ترسی؟ الان فرصت خوبیه، هیچ‌وقت کسی متوجه نمیشه توی این اتاق چی شده، مهری هم به کسی نمیگه، کاری نمی‌کنی که، فقط یک لمس، یک‌ آغوش، یا فقط یک دست به موهاش برسون، فقط در اون حدی که موهای زیباش رو میون انگشتانت لمس کنی و حسرت یکساله‌ت رو جواب بدی.
آنقدر در وسوسه‌های مغز بیمارم‌ گرفتار شده‌بودم که نفهمیدم کی فاصله‌ام را با مهری کم کرده‌ام و فقط زمانی متوجه خطای فاحشم شدم که صدای ترسیده و جیغ‌مانند «آقا؟» گفتن مهری به گوشم خورد و مرا به خود آورد. متوجه شدم او‌ را میان خودم و‌ کمد اسیر کرده‌ام و تنها چند سانت تا او‌ بیشتر فاصله ندارم. نگاهم به چشمان سیاه و از ترس گرد شده‌ی او گره خورد و از خودم و کاری که ناخواسته در حال انجامش بودم وحشت کردم. زبانم بند آمد. من کی چنین بی‌شرافت شده بودم؟ در فکر دست‌درازی به دختری بودم که هیچ پناهی نداشت، دختری که مهم‌ترین آدم زندگیم شده‌بود و اگر به خود نیامده‌بودم، با وقاحت او‌ را آزار می‌دادم. نگاه شرمنده‌ام هنوز روی مهری بود که با لحن لرزان و مرددی گفت:
- آقا... طوری شده؟
نگاهم را از آن چشمان مظلوم و ترسیده گرفتم. دست لرزانم را به حوله‌ی درون دستش گرفته و چنگ زدم.
- فقط خواستم حوله رو ازت بگیرم.
حوله را گرفتم و برگشتم.
- ببخشید آقا... ترسیدم.
بر روی لبه‌ی تخت نشستم و برای اینکه نبینمش حوله را روی صورتم انداختم و با خشم به قصد تنبیه خودم به صورتم کشیدم.
- آقا! من میرم سفره رو بندازم.
حوله را از روی صورتم کشیدم. مهری به آستانه‌ی در رسیده‌بود و باز ناخودآگاه مریضم می‌گفت:
- فقط یک انگشت درون موهایش... .
چشمانم را با حرص به هم فشردم تا صدای او‌ را خفه کنم. من نباید بیشتر از این، امروز‌ مهری را می‌دیدم وگرنه این مغز مریض مرا به نابودی می‌کشاند.
- مهری!
در‌ آستانه‌ی در برگشت.
- من ناهار نمی‌خورم، سرم درد می‌کنه می‌خوام بخوابم. تو ناهارت رو بخور بعد بیا از توی این کمد چتر رو بردار برو خونه.
- نه آقا چتر نمی‌خواد، همین‌جوری میرم.
- نمیشه، بدون بارونی اومدی، تا برسی خونه خیس میشی، اصلاً همین الان از تو‌ی کمد برش‌ دار، دیگه دوباره نیایی توی اتاق.
 
مهری باز مقاومت کرد.
- ایرادی نداره.‌‌.. .
- مهری! وقتی یه چیزی میگم گوش کن! برش دار! فردا هم بدون بارونی نیا!
مهری به طرف کمد رفت، چتر را از درونش برداشت، تشکر کرد و خواست بیرون برود، که یادم به دستمزدش افتاد.
- یادت نره دستمزدت هم از لب تاقچه برداری.
مهری همان‌طور‌که بیرون می‌رفت و‌ در را می‌بست گفت:
- چشم! ممنون آقا!
با بیرون رفتن مهری دلم از غصه نبودنش سنگین شد. از این‌که نزدیکم بود اما مال من نبود حال مزخرفی پیدا کرده‌بودم. با حال زاری بلند شدم و لباس‌های خیسم را با یک تیشرت کرم‌رنگ و یک شلوار ورزشی عوض کردم. از بی‌جنبه بودن خودم می‌ترسیدم و‌ قصد نداشتم تا رفتن مهری از اتاق بیرون بروم. پشت پنجره‌ی اتاق رفتم و نگاهم را به بارش باران دوختم. گویا روزهای بارانی دیگر برای من معمولی نبود و معنای ویژه‌ای را یافته‌بود. روزهای غلیان حس‌های درونی قلبم نسبت به مهری بود. روزهایی که از این پس باید می‌ترسیدم این حس‌ها مرا به جنونی ناخواسته بکشاند. یک لحظه به عاقبت کاری که بی‌توجه داشتم انجام می‌دادم فکر کردم و آه از نهادم برآمد. این دختر تمام آن چیزی بود که من از زندگی می‌خواستم، اما اگر امروز دستم به او می‌خورد چه می‌شد؟ برای همیشه نابودش می‌کردم و خودم در عذاب ابدی این اتفاق غرق می‌شدم.
من کی به چنین آدم کثیفی تبدیل شده‌بودم که به خودم اجازه داده‌بودم درمورد مهری چنین فکرهایی کنم؟ چه می‌شد اگر‌ من خودم را نمی‌یافتم؟ چه‌ فاجعه‌ای امروز نزدیک بود رخ دهد؟ اگر واقعاً دستم به او‌ می‌خورد آن وقت مهری نابود می‌شد و من نابودتر.
هرچه بیشتر به حیاط و بارانی که به پنجره می‌خورد نگاه کرده و عواقب کارم را ذهن خودآگاهم در مغزم می‌کوفت، بیشتر از خودم خشمگین می‌شدم. رفته‌رفته خشم چون طنابی به گردنم افتاد و نفسم را تند و عمیق کرد. دستانم را مشت کردم. از خشم می‌لرزیدم. پلک‌هایم را روی هم گذاشتم و سرم را به دیوار کنار پنجره تکیه دادم. نفس‌های عمیقی می‌کشیدم تا خشمی که از خودم و رفتار نابخردانه‌ام در قلبم جمع می‌شد را مهار کنم. تیک‌تیک قطره‌های باران دیگر خوشایند نبود، برایم همانند صدای چکش وجدانم بود که بر سندان مغزم سرزنش‌وار می‌کوبید.
صدای باز شدن در ساختمان را که شنیدم نگاهم را بالا کشیدم و تصویر محو مهری چتر به دست را دیدم که طول حیاط را پیمود و از در حیاط خارج شد. با اطمینان از رفتن مهری، فریادی از درد کشیدم و مشتم را به دیوار کوبیدم تا شاید خشم درونم کمی تخلیه شود. اما فایده‌ای نداشت.
من امروز بی‌شرفی را به انتها رسانده‌بودم و نزدیک بود به دختری که همه‌چیزم بود دست‌درازی کنم. منِ بالغِ مثلاً عاقل نتوانسته‌بودم بر هوسم افسار بزنم و اجازه‌ی جولان به او داده‌بودم. وای اگر‌ ناخواسته باعث اتفاقی می‌شدم چه؟ اگر مهری را آزار رسانده‌بودم اکنون چه می‌کردم؟ وای از من!
هرچه فریاد کشیدم، آرام نشدم. تمام تنم در هرم خشم از خودم می‌سوخت. به سرعت وارد حمام شدم دوش آب سرد را باز کرده و با لباس‌های تنم زیر دوش قرار گرفتم و درحالی که دستانم را از آرنج به دیوار حمام تکیه داده‌بودم و سرم را از میانشان پایین انداخته‌بودم، چشمانم را بسته و چند بار «چرا؟» را فریاد زدم تا درنهایت به گریه افتاده و بعد از دقایقی در همان حال روی زمین سرد حمام نشستم.
نمی‌دانم چند دقیقه زیر آب سرد بودم تا بالاخره آرام شدم، اما وقتی از حمام بیرون آمدم تمام تنم به لرز افتاده‌بود.
مجدد لباس‌های خیس شده‌ام را عوض کردم. پتویی را از کمد برداشتم و دور خودم پیچیدم، تا لرزیدن بدنم تمام شوم. با همان وضع به سالن رفته و روی کاناپه نشستم. پاهایم یخ کرده‌بود هر دو را روی مبل جمع کردم و درون پتو قراردادم. پتو اثری در گرم کردن بدنم نداشت اما لحظه‌ای به آن فکر نمی‌کردم، نگاهم را به میز چوبی شکلاتی دوخته و در فکر کار ناشایست ظهرم بودم. هرچه فکر می‌کردم بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که آن آدم ظهر مهرزاد نبود. من در زندگی هیچ‌گاه چنین بی‌فکر نبودم و هرگز چنین قرار از کف نمی‌دادم.
از یک سو نگران بودم کنار مهری ماندن باعث شود باز این جنون سراغم بیاید و از طرفی تحمل دوری‌اش را دیگر نداشتم. مدت‌ها بود حتی پنج‌شنبه و جمعه هم که مهری به خانه‌ام نمی‌آمد به شهر خودم برنمی‌گشتم و به هوای دیدن مهری حتی برای یک لحظه ظهرها به قهوه‌خانه می‌رفتم. من دیگر نمی‌توانستم مهری را به مدت طولانی نبینم اما باید بیشتر خودم را در مقابلش کنترل می‌کردم. باید تن به یک ریاضت می‌دادم تا بتوانم در این اوضاع زندگی کنم.
کم‌کم چشمانم خسته شده و سرم روی گردنم سنگینی می‌کرد با کمی جا‌به‌جایی روی مبل دراز کشیدم و سرم را روی دسته‌ی خشک آن گذاشتم. مطمئن بودم گردن‌درد می‌گیرم اما در آن لحظه نای رفتن به اتاقم را نداشتم. بدنم می‌لرزید و سردم بود، فقط باید چند دقیقه در آن حالت می‌ماندم تا دوباره تنم گرم میشد، اما به‌جای آن کم‌کم چشمان خسته و سوزانم روی هم افتاد و‌ مرا خواب در برگرفت.
با دردی که به جانم افتاده‌بود، چشم گشودم. هوا تاریک شده‌بود لرز بدنم کمتر شده‌بود و جایش را به بدن‌درد داده‌بود، علاوه بر گردن و تمام استخوان‌هایم، سردرد و گلودرد هم به مشکلاتم اضافه شده‌بود. از غلیان احساسات ظهر برایم فقط یک سرماخوردگی باقی مانده‌بود. شب شده‌بود. خواستم بلند شده و برای خواب به اتاق بروم اما نای تکان خوردن نداشتم. هنوز صدای تیک‌تیک برخورد قطرات باران به پنجره می‌آمد. گاهی نور برق آسمان، خانه‌ی تاریکم را روشن می‌کرد و بعد صدای رعد سکوت آن را می‌شکست.
با همان چشمانی که می‌سوخت در همان حالتی که روی دسته خوابیده و گردن‌درد گرفته‌بودم، باز نگاهم را‌به میز چوی دوختم. دیگر نه میل به خوابیدن داشتم نه توانی برای بلند شدن. پاهایم را بیشتر روی مبل در زیر پتو جمع کردم و سعی کردم فکرم را از مریضی‌ام منحرف کنم. بدون اراده فکرم سوی مهری پرواز کرد. باید برای روزهای بارانی فکری می‌کردم وگرنه که روزهای قبل از این که من با حضور او مشکلی نداشتم. چگونه می‌توانستم میل به صحبت کردن با او را در خودم خفه کنم، تا کمتر فرصت به ذهن مریضم دهم تا تخیلات اشتباه نکند؟ راهی جز کنترل نفس خودم نمی‌یافتم. من باید بیشتر از هر روز از افکارم مراقبت می‌کردم و همین که حس کردم راه به ناکجاآباد کشیدند آنها را مهار کنم.
آنقدر غرق تفکر بودم که هیچ متوجه نشدم کی خوابم گرفت، اما با صدای ممتد زنگ در بیدار شدم.
 
آخرین ویرایش:
به زور چشم باز کردم و روی مبل نشستم. به‌خاطر بد خوابیدن دچار گردن درد شده، به‌خاطر سرماخوردگی گلویم گرفته، تمام استخوان‌هایم درد می‌کردند و سرم از شدت فشار درونی درحال انفجار بود. چند ثانیه طول کشید تا از حالت خواب بیرون آمدم و هوشیار شدم. دیگر مانند دیشب سردم نبود اما چشمان سوزانم و ع×ر×ق نشسته بر لباسم می‌گفت تب کردم. حواسم به روشنی روز که جلب شد فهمیدم خواب مانده‌ام. باشتاب بلند شدم، دیر شده‌بود و باید خودم را هرچه زودتر به مدرسه می‌رساندم. صدای زنگ ممتد در هنوز می‌آمد. مهری انگشتش را روی زنگ گذاشته و برنمی‌داشت. اول از همه خودم را به حیاط رساندم که در را باز کنم تا صدای زنگ را قطع کند. همین که در را باز کردم مهری دست از روی زنگ برداشت و با چشمان سیاهش که نگرانی در آن موج میزد به من خیره شد.
- سالمید آقا؟
فقط سر تکان دادم. چتر جمع شده درون دستش را دیدم و نگاهم را به طرف آسمان چرخاندم. باران قطع شده‌بود اما ابرهای درهم می‌گفت هنوز هم باران دارند.
- آقا! کلی وقته پشت در موندم، در رو باز نکردید ترسیدم طوری شده‌باشه.
نگاهم از آسمان به طرف مهری برگشت .دیر شده‌بود و باید زودتر به مدرسه می‌رفتم. سریع کمی عقب رفتم تا راه را برای ورودش باز کنم. همزمان سلام دادم که به جای آن صدای به شدت گرفته‌ای از گلویم خارج شد که همراه خود گلوی گرفته مرا هم خراش داد و درد زیادی را به من متحمل کرد. ابروهایم را جمع کرده و دستم را به گلویم گرفتم. مهری داخل حیاط شد.
- وای آقا! دیروز خودتون رو خوب خشک‌ نکردید سرما خوردید.
سری را که درحال انفجار بود تکان دادم و به سختی از میان گلوی گرفته‌ام گفتم:
- دیرم شده، باید برم مدرسه.
و بدون حرف دیگری به طرف سرویس بهداشتی حیاط رفتم. در انتها با سرعت صورتم‌ را شستم و به خانه برگشتم. حوله‌ی قهوه‌ای‌رنگی را که کنار ورودی به دیوار نصب کرده‌بودم‌ را برداشتم، صورتم را خشک کرده و نکرده، همراه حوله یک راست به اتاقم رفتم و با فاجعه‌ای روبرو شدم. همه‌ی لباس‌های خیس دیروزم هنوز کف اتاق مانده‌بود و این واقعاً برای من زشت بود. با ابروهای درهم از بی‌حواسی دیروزم باعجله محتویات جیب لباس‌هایی که دیروز در مدرسه پوشیده‌بودم را بیرون آوردم تا به لباس‌های امروزم منتقل کنم و بعد همه لباس‌ها را جمع کرده و درون سبد حمام انداختم. سردرد امانم را برده‌بود و می‌دانستم صدایم به خاطر گرفتگی بیرون نمی‌آید اما چاره‌ای جز رفتن به مدرسه نداشتم. شدیداً دوست داشتم در خانه بمانم و بخوابم‌ تا خوب شوم، اما به علت مدیر و معلم بودن همزمان چاره‌ای جز رفتن نداشتم. با هر سختی بود لباس‌هایم را پوشیدم، وسایلم را برداشتم و از اتاق بیرون زدم. خواستم به داخل راهرو‌ بپیچم که مهری با «آقا» گفتن نگاهم داشت. به طرفش برگشتم که با یک لیوان دسته‌دار در دستش از آشپزخانه بیرون آمد و‌ خود را به من رساند.
- آقا! آب‌گرم و عسله، گلوتون رو باز می‌کنه.
لبخندی از محبتش زدم و با «ممنون» ضعیفی لیوان را گرفتم و یک‌جا سرکشیدم. کمی گلویم را صاف کرد و لیوان را به او برگرداندم. صدایم بازتر شد. «خداحافظ» گفتم و سریع از خانه بیرون زدم.
 
به مدرسه که رسیدم بچه‌ها را منتظر پشت در بسته دیدم. در را باز کرده و بدون صف صبحگاه آن‌ها را به کلاس فرستادم. زنگ اول را به سختی با خواب‌آلودگی، سردرد، گلودرد، صدای گرفته و عطسه‌ها و آبریزش بینی که تازه شروع شده‌بودند، طی کردم. زنگ تفریح خودم را به دفتر رساندم تا با کمی چای گرم خودم را برای زنگ دوم آماده کنم که با فلاسک خالی مواجه شدم. روزهای قبل، اول صبح در زمان صف، آب را روی تک اجاق دفتر جوش می‌آوردم و قبل از شروع کلاس چای‌ام را آماده می‌کردم، اما امروز خبری از چای نبود. با ناامیدی خودم را پشت میز نشاندم، دستانم را روی میز گذاشتم و سرم را روی آن گذاشتم تا کمی آرام شوم. سرماخوردگی توانی برایم نگذاشته‌بود و مدام چشمانم روی هم می‌افتاد. با صدای در دفتر به خودم آمدم. سر بلند کردم دانیال که مبصر امسال کلاسم بود در آستانه‌ی در بود.
- چی شده؟
انگشتش را بالا آورد.
- آقا اجازه؟ زنگ رو نمی‌زنید؟
نگاهی به ساعت روی دیوار کردم. پنج دقیقه دیر شده‌بود. نگاه کلافه‌ام را به طرف دانیال چرخاندم. واقعاً تحملی برای تا ظهر ماندن نداشتم.
- دانیال! به بچه‌ها بگو دیگه مدرسه تعطیله، مریض شدم. حالم خوش نیست، امروز برین خونه تا شنبه خوب میشم.
با خبر دانیال، بچه‌ها سریع مدرسه را تخلیه کردند و من هم وسایلم را به زور جمع کردم. در مدرسه را بستم و با قدم‌های بی‌حال به طرف خانه راه افتادم. در حیاط را با کلید باز کردم. طول حیاط را پیمودم و همین که در ساختمان را بازکردم با صدای شعر خواندن مهری روبه‌رو شدم که داشت یکی از شعرهای کتاب فارسی سوم را بلند می‌خواند.
- ...رود آن قایق را، برد تا جایی دور، کودکی نیز آنجا، داشت می‌کرد عبور... .
از شنیدن صدایش لبخندی روی لب‌هایم آمد. هیچ‌وقت حتی سر کلاس هم ندیده‌بودم این‌قدر با حس شعر بخواند. در زمانی که شاگردم بود هرگز از او‌ حفظ کردن شعر را نخواسته‌بودم چون فکر‌ می‌کردم در توانش نیست. صدایش عجیب دلنشین بود. آهسته در را بستم تا متوجه ورودم نشود. آرام پیش رفتم، تا بتوانم باز صدایش را بشنوم.
- ...لحظه‌ای قایق را، با تعجب نگریست، گفت پس با من هم، یک نفر همبازی‌ست.
راهرو‌ را طی کرده و به دیوار ابتدای سالن تکیه زدم. نگاهم را به مهری دوختم که پشت به من درحال دستمال کشیدن وسایل سالن بود و شعر جدیدی را این بار از کتاب دوم شروع می‌کرد.
- من یار مهربانم، دانا و خوش‌بیانم، گویم سخن فراوان... .
لبخند روی لبم بیشتر شد. شعرخواندن مهری حالم را بهتر می‌کرد، خصوصاً اینکه روسری مشکی بزرگش را برداشته و‌ روی مبل انداخته بود. موهای فر کوتاهش که به زور تا پایین گوش‌هایش می‌رسید نیز با هر حرکت سرش روی هوا‌ می‌رقصید و‌ مرا غرق لذت می‌کرد. سرم را به دیوار تکیه دادم و محو او شدم.
- ...از من مباش غافل من یار مهربانم!
چشمانم میخ فرفری‌هایی بود که گرچه به سحرانگیزی سابق نبودند اما زیبایی‌شان با اینکه مشخص بود یک شانه هم میانشان نرفته، هنوز غیرقابل انکار بود. مهری متوجه من نبود و شعری از کلاس چهارم را شروع کرد.
- به مادر گفتم آخر این خدا کیست، که هم در خانه ما هست و هم نیست... .
ابروهایم از تعجب بالا رفت. مهری کتاب چهارم‌ را که نداشت تا این شعر را حفظ کند؛ یعنی با شنیدنش سر کلاس حفظ کرده‌بود؟ چنین استعدادی در حفظ کردن داشت و من متوجه نشده‌بودم. با لبخند و لذت به فرشته‌ی زیبای روبه‌رویم چشم دوخته بودم و او همان‌طور که دستمال روی وسایل می‌کشید، با صدای دلنشینش شعر هم می‌خواند. جز این صحنه‌ی رویایی چه چیزی می‌توانست حال مرا خوب کند؟
- ... چرا هرگز نمی‌آید به خوابم؟ چرا هرگز نمی‌گوید جوابم؟
دوست داشتم تا زمانی که مهری می‌خواند در سکوت فقط چشم به او و‌ فرفری‌های زیبایش دوخته و روحم را با صدایش جلا دهم، که عطسه بی‌وقت و ناخودآگاهی سراغم آمد. با صدای عطسه‌ی من مهری جیغ بلندی کشید و برگشت. با دیدن من ترسان درحالی‌که نفس‌نفس میزد گفت:
- آقا شمایید؟ چرا این موقع اومدید؟
دلخور از عطسه‌ای که عیشم‌ را کور کرده‌بود اخم کردم.
- حالم‌ بد بود، مدرسه رو‌ تعطیل کردم.
مهری به طرف روسری‌اش شتافت و آن را چنگ زد. ناراحت یک لحظه نگاهم را به آن پارچه مشکی که زیبایی‌های دلدارم را پنهان می‌کرد چشم دوختم و بعد ترسیده از خودم‌ که ممکن بود دوباره در سحر موهایش به حال دیروز ظهرم‌ بیفتم و‌ کار ناخواسته‌ای در قبال مهری از من سر بزند، به طرف اتاق برگشتم.
- مهری! بدجور‌ سرما خوردم، تو هم برو خونه، بمونی سرما می‌خوری.
 
وارد اتاقم شدم. وسایلم‌ را روی تخت انداختم. لباس‌هایم را عوض کرده، تشکم را از درون کمد بیرون آورده، روی زمین انداختم و بعد با‌آهستگی که حاصل مریضی بود، پتو و بالش را هم بیرون آوردم و بالاخره زیر پتو خزیده و خودم را درونش پیچیدم. چشمان سوزانم را بستم تا بخوابم شاید وقتی بیدار شدم مریضی از تنم رفته‌باشد.
با صدای مهری که تکانم می‌دادم و «آقا» می‌گفت چشم باز کردم. چشمان نیمه‌بازم را با اخم به او دوختم.
- آقا! بهتر نشدید؟
کمی نیم‌خیز شدم.
- تو چرا هنوز نرفتی؟
با پیش کشیدن سینی کوچکی که کنارش گذاشته‌بود و درونش یک قابلمه یک کاسه به همراه قاشق و ملاقه بود گفت:
- آقا! توی یخچال قرص نداشتید، براتون سوپ درست کردم بخورید، بهتر که شدید برید روستای بالایی بهداشت.
کمی درست نشستم و پیشانی دردناکم را دست کشیدم. من هرگز اهل قرص خوردن نبودم که برای مریضی دکتر بروم. مهری ادامه داد:
- آقا! اگه نمی‌تونید راه برید برم به عموم بگم بیاد ببرتون بهداشت.
کمی ابرو درهم کردم و عقب‌تر نشستم تا به تخت تکیه بدهم.
- نه بخوابم خوب میشم.
مهری سینی را پیش کشید و در قابلمه کوچک را باز کرد. بخار گرمی از درونش بیرون جهید. حیف که بینی‌ام کیپ شده بود و هیچ از بوی غذایش نمی‌فهمیدم.
- پس سوپ بریزم براتون؟
- نه زحمت نکش خودم می‌ریزم.
او که دستش به کاسه رفته بود، همان‌طور به من خیره شد.
- آقا! باید بخورید تا زودتر خوب بشید.
لبخندی بی‌حال روی لبم‌ آمد.
- تو مگه سوپ هم بلد بودی بپزی؟ یادم نمیاد یادت داده‌باشم.
سر به زیر انداخت و کمی خندید.
- آقا! دیگه این‌قدر هم هیچی بلد نیستم، خاله‌بتول دندون نداره، روزهایی که میرم پیشش فقط آش و سوپ براش درست می‌کنم.
نگاهش را بالا آورد.
- حالا بکشم براتون؟
نگاهم روی خنده‌ی آرام و‌ زیبایش مانده‌بود و فقط یک «نه» بی‌حال گفتم.
مهری در قابلمه را رویش برگرداند و کمی عقب نشست.
- اصلاً آقا چرا روی‌ زمین خوابیدید؟ برید بالا، روی تخت بخوابید.
بی‌حال کمی چرخیدم و نگاهم را از کنار شانه‌ام به تخت و روتختی زرشکی‌اش دوختم. من این رنگ را فقط به‌خاطر علاقه‌ی مهری به آن خریده بودم. با این فکر ناخودآگاه مریضم که از دیروز خفه شده‌بود دوباره زنده شد.
- بگو تخت برای خوابیدن با توئه.
چشمانم از بی‌شرمی‌ مغزم گرد شد، از بی‌اختیاری‌ام ترسیدم، به طرف مهری برگشتم و کمی تند گفتم:
- تو چرا موندی که سرما بخوری؟ پاشو‌ برو خونه، خواستم‌ خودم می‌کشم می‌خورم، فعلاً میل ندارم.
باز دوباره لبخندی زد که مرا هوایی کرد.
- آقا! نترسید، من مریض نمیشم، زن‌عموم میگه سگ‌جونم چیزیم نمیشه.
با شنیدن این حرف زیرلب عصبی غریدم:
- زن‌عموت غلط کرده!
مهری کمی خودش را پیش کشید.
- چی آقا؟
- هیچی، میگم زن‌عموت اشتباه می‌کنه، همه مریض میشن، تو هم دیگه توی اتاق نمون پاشو برو، خواستی باز هم چترو بردار ببر.
مهری بلند شد.
- نه آقا، بارونی آوردم، تازه الان بارون نمیاد.
سر تکان دادم و مهری از اتاق بیرون رفت. نگاهم‌ تا زمانی که صدای در خانه را بشنوم، روی در اتاق ماند بعد چشمانم روی قابلمه کشیده‌شد. لبخندی روی لبم آمد. این غذا دستپخت مهری برای من بود، بدون هیچ دستوری و همین نشان از توجه و محبت او‌ به من می‌داد، پس بسیار باارزش بود. با اینکه واقعاً میل به هیچ‌ غذایی نداشتم، سینی را پیش کشیدم و در قابلمه را باز کردم. مخلوطی از سیب‌زمینی، هویج و برنج که با رب‌گوجه رنگ گرفته‌بود. با قاشق کمی از سوپ را که هنوز داغ بود، برداشته و در دهان گذاشتم. به‌خاطر مریضی متوجه مزه‌ی غذا نشدم اما‌ با همین احوال بهترین سوپی بود که در عمرم‌ می‌خوردم چرا که با چاشنی محبت مهری پخته شده‌بود. با هر قاشق غذا، نگاه او، لبخندهای محجوبش، موهای سحرانگیزش و صدای زیبایش موقع شعرخواندن در مقابل دیدگانم‌ ظاهر می‌شد و بیشتر حسرت می‌خوردم که کاش مهری مال من بود و الان می‌توانستم از او‌ بخواهم پرستارم شود. وجود مهری به تنهایی می‌توانست همه بیماری‌ها را از تنم بیرون کند.
 
تا شنبه کاملاً خوب شدم. درحال آماده‌شدن برای رفتن به مدرسه بودم که صدای زنگ در بلند شد. کیفم را برداشته، به حیاط رفته و در را روی مهری باز کردم.
- سلام مهری!
او که دو دست قرمزش را جلوی دهانش گرفته و «ها» می‌کرد تا گرم شود با بازشدن در دست از کار کشید.
- سلام آقا! خوب شدین؟
لبخندی زدم و راه را برایش باز کردم.
- آره الان خوبم.
مهری پا به داخل گذاشت و گفتم:
- زود برو داخل یخ کردی، چراغ نفتی داخل آشپزخونه‌س، خاموشش نکردم.
صورت سفیدش کاملاً سرخ شده‌بود، خنده کوتاهی کرد.
- نه آقا! زیاد سرد نیست، ناهار چی درست کنم؟
کمی ابروهایم را بالا دادم.
- ناهار؟
حالت متفکری به خود گرفتم. از همان زمانی که سوپ مهری را خورده‌بودم برنامه‌ی جدیدی هم برای او ریخته‌بودم.
- تصمیم گرفتم دیگه نگم ناهار چی درست کنی.
چشمانش را گرد کرد.
- چرا آقا؟ خوب نمی‌پزم؟ دیگه نمی‌خواید من براتون غذا درست کنم؟
کیفم‌ را در دستانم جابه‌جا کردم.
- نه خوب می‌پزی ولی می‌خوام تصمیم‌گیری راجع به نوع غذا رو بسپارم به خودت.
کمی ابرو درهم کرد.
- چی آقا؟
من هم کمی خودم را پیش کشیدم.
- خودت انتخاب کن ناهار چی درست کنی.
با انگشت به خودش اشاره کرد.
- من؟!
ابروهایم را بالا دادم.
- آره تو.
به آنی نگرانی در چشمان سیاهش نشست.
- ولی آقا من بلد نیستم.
کمی اخم کردم.
- چی رو بلد نیستی؟
- آقا من نمی‌دونم چی درست کنم.
چند لحظه کلافه نگاهم را به او که نگرانی در همه‌ی وجودش بود دوختم.
- مهری! مگه نمی‌خوای خانم خونه بشی؟
کمی مردد و آرام گفت:
- چرا آقا!
انگشتم را روی شانه‌اش زدم.
- پس باید یاد بگیری خودت تصمیم بگیری غذا چی درست کنی، یه خانم خونه خودش تصمیم می‌گیره.
ابروهایش به هم نزدیک شد و با صدایی که به گریه نزدیک بود گفت:
- آخه چطوری؟
- سخت نیست، میری توی آشپزخونه، با توجه به چیزهایی که توی یخچال یا کابینت هست تصمیم می‌گیری چی درست کنی.
- ولی... .
از در خانه خارج شدم.
- ولی نداره، برو سر کارت، ظهر که اومدم می‌خوام ببینم چی کار کردی.
در خانه را بستم و با خرسندی به مدرسه رفتم. ظهر‌ مشتاقانه به خانه برگشتم تا ببینم مهری چه کرده‌است. همین که وارد خانه شدم و او از آشپزخانه مرا دید و سلام داد سریع پاسخش را دادم و گفتم:
- زود سفره رو‌ بنداز ببینم چی پختی.
تا لباس‌هایم را عوض کرده و دستانم را شستم، مهری هم سفره را در آشپزخانه انداخت. با ورودم به آنجا نگاهم برنج و‌ خوراک مرغی که پخته‌بود، را گرفت. کنار سفره نشستم.
- برای روز اول تصمیم‌گیری بد نیست.
مهری هم که نگرانی‌اش با دستانی که به عادت همیشه در هم می‌پیچاند مشخص بود نشست.
- واقعاً آقا؟
دست پیش بردم و مقداری برنج در بشقابم ریختم.
- برای روز اول آره، ولی کارت بی‌ایراد هم نیست، می‌تونستی با خیار و گوجه‌ی توی‌ یخچال یه سالاد درست کنی، تازه پای مرغت هم هیچی‌ نریختی، سیب‌زمینی، هویج حتی فکر‌ کنم آلو هم داشتیم.
قاشقم‌ را برداشتم و تا شروع کنم. مهری که خیالش راحت شده‌بود کمی برنج کشید.
- آقا! آلو تموم شده.
قاشقی از مخلوط برنج و آب مرغ را در دهان گذاشتم.
- خب پس چرا نگفتی از غفور بخرم؟
سر بلند کرد.
- من آقا؟
همان‌طور‌که غذا را می‌جویدم سر تکان دادم و‌ بعد از قورت دادن گفتم:
- از این به بعد تو باید بگی خونه چی کم داره، باید حواستو جمع کنی هروقت چیزی تموم شد لیست کنی قبل رفتنت بهم بدی تا عصر از غفور‌ بخرم.
مهری کمی مکث کرد.
- من بگم؟
مقداری از گوشت مرغ را با قاشق جدا کردم و درون بشقابم گذاشتم.
- حواستو خوب جمع کن چیزی از قلم‌ نیفته، اولین لیست رو‌ هم‌ امروز‌ بنویس بعد برو.
با رضایت قاشقی از غذا در دهان گذاشتم و‌ نگاهم را به مهری دوختم که متعجب به من خیره مانده‌بود.
- پس چرا غذا نمی‌خوری؟ بخور دیگه!
به سرعت از بهت درآمد «چشم» گفت و مشغول خوردن غذا شد.
 
روزهای خوبی را با مهری می‌گذراندم. مهری روز‌به‌روز بهتر از قبل عمل می‌کرد و من امیدوارتر می‌شدم.
سه‌شنبه شبی بود و در حال نوشتن طرح درس‌هایم که صدای زنگ گوشی‌ام بلند شد. نگاهم‌ را روی تلفن که کنار دستم بود، چرخاندم و متوجه تماس تصویری پریزاد شدم. گوشی را برداشته به مبل تکیه زده و تماس‌ را وصل کردم. تصویر مادر را در پشت‌زمینه‌ای از سالن خانه دیدم. ساعت روی دیوار از پشت سرش مشخص بود.
- سلام مامان! چطوری؟
لبخندی روی لب‌های مادر نشست.
- سلام مهرزادم! تو چطوری؟ می‌دونی چند وقته نیومدی‌ خونه؟
- شرمنده مادر! گرفتارم.
- پارسال هر هفته میومدی، امسال دیگه نمیایی.
حق با مادر بود، هوای دیدن مهری‌ مانع برگشتنم به خانه می‌شد.
- واقعا‌ً ببخشید مامان! هفته‌های بعد سعی می‌کنم بیام.
پریزاد با یک حرکت ناگهانی کنار مادر روی مبل دونفره قرارگرفت تا در کادر‌ تصویر باشد.
- چی‌چی رو‌ هفته‌های بعد مهرزادخان؟ این هفته اومدنت اجباریه، همین فردا پاشو بیا.
کمی ابروهایم‌ را به هم نزدیک کردم.
- اتفاقی افتاده؟
مادر گفت:
- نه‌ پسرم‌! نگران نشو، تو فقط بیا، دلمون تنگ شده.
قانع نشدم که پریزاد گفت:
- مامان! بذار بفهمه، چی رو قایم‌ می‌کنی؟
دلشوره‌ای در دلم‌ افتاد و محکم گفتم:
- پری! بگو چی شده؟
پریزاد گوشی را از دست مادر گرفت.
- مامان‌خانم! شرمنده باید بهش بگیم.
هر لحظه استرس قلبم بیشتر می‌شد که در نبود من چه اتفاقی افتاده است.
- پری! زود حرف بزن.
پریزاد در حال برداشتن چیزی از خارج کادر گفت:
- چقدر عجولی خان‌داداش! صبر کن!
و بعد با صدای «دری درینگ» دست خارج از کادرش را مقابل گوشی گرفت، با کمی دقت کارت گواهینامه را تشخیص دادم و نفسی از سر آسودگی کشیدم.
- بمیری پریزاد! گواهینامه گرفتی؟ گفتم چه اتفاقی افتاده!
پریزاد خنده‌ی کوتاهی کرد تا نشان دهد اذیت کردن من جزو تفریحاتش است.
- چه اتفاقی از این بالاتر که بنده راننده شدم؟
- خب حالا تو هم، فقط گواهینامه گرفتی کو تا راننده بشی.
- نخیر هم... جنابعالی این هفته میای و بنده رو‌ راننده می‌کنی.
چشمانم را کمی چرخاندم.
- به همین خیال باش! مگه از جون ماشینم سیر شدم بدمش دست تو.
پریزاد به نشانه‌ی تحقیر ابروهایش را بالا برد و عقب نشست.
- ماشین تو؟ ارزونی خودت... .
دوباره مشتاقانه خود را جلو کشید.
- ببین! خودم ماشین پیدا کردم، عمو رو هم بردم دیده، فقط معطل اینم بیایی با عمو بریم قولنامه‌ش کنیم.
متعجب شدم.
- تو ماشین بخری؟! چه عجله‌ای داری؟ یه مدت بذار مهر گواهینامه‌ت خشک بشه بعد بخر.
- کدوم عجله؟ گواهینامه که دارم، پول هم که دارم، دیگه منتظر چی بمونم؟ یا میایی برام می‌خری یا تنهایی با عمو میرم، حق مخالف هم نداری.
- باشه باشه، حالا مگه من گفتم مخالفم، فقط میگم تازه راننده‌ای ماشین نو‌ رو حیف می‌کنی.
- نخیر آقا، اولاً حواسم هست، دوماً ماشینه نو نیست، یه پراید دست‌دومه، فعلاً می‌خرم تا راه بیفتم، بعداً که ماهر شدم عوضش می‌کنم.
آهسته گفتم:
- بشین تا ماهر بشی.
- چی گفتی؟
- میگم فکر همه‌جاشو کردی.
- بله، کجای کاری آقاداداش؟ پریزاد آذرپی همه کاراش از روی اصوله.
- خیلی خب خانم اصولی! فردا بعد از مدرسه راه میفتم میام، فقط خوب فکراتو کردی؟ مطمئنی پراید می‌خوای؟ بعداً پشیمون نشی؟
- تو نگران نباش، تو فقط بیا برام قولنامه‌ش کن.
- باشه، امرتو کردی، من هم گفتم میام، گوشی رو بده مامان باهاش حرف بزنم.
پریزاد «از من خداحافظ» گفت و گوشی را دست مادر سپرد. چند لحظه‌ای با مادر صحبت کردم و بعد از قطع تماس، نفس کلافه‌ای کشیدم. باید حتماً به خانه برمی‌گشتم تا عمو خیال نکند به فکر مادر و خواهرم نیستم.
 
ظهر فردا بعد از تعطیلی مدرسه، ماشینم‌ که همیشه در حیاط مدرسه قرارداشت را خارج کرده و مقابل خانه پارک کردم تا زمان حرکت به مدرسه برنگردم. صبح به مهری گفتم به خاطر سفر رفتنم امروز نیازی به بودن در خانه‌ی من نیست و برگردد، اما‌ او گفت می‌ماند برایم‌ ناهار می‌پزد تا بخورم و‌ بعد حرکت کنم.
وارد خانه که شدم بوی قیمه مدهوشم کرد. در دل «آفرین»ی به مهری گفتم. بلند سلام دادم و وارد آشپزخانه شدم. درحال چیدن سفره بود که جواب سلامم را داد. به خاطر عجله‌ای که داشتم دستم را برخلاف همیشه در سینک شستم. پای سفره نشستم و به تندی مشغول خوردن شدم. مهری با گفتن «آقا یواش‌تر» زیرلبی نشست. کلامش را که شنیده‌بودم جواب دادم:
- مهری! عجله دارم، باید زودتر راه بیفتم قبل غروب برسم‌ خونه.
- مگه چند ساعت توی راهید؟
بدون آنکه دست از خوردن بکشم گفتم:
- چهار ساعت.
«آهان»ی گفت و دیگر تا انتهای غذا حرفی نزد. با تمام شدن غذا سریع بلند شده و خود را به اتاقم رساندم تا لباس‌های تنم را با لباس راحت‌تری عوض کنم. شب قبل وسایلم را جمع کرده‌بودم و کار زیادی نداشتم. فقط آخرین بررسی‌ها را انجام دادم تا چیزی از قلم نیفتاده باشد. از اتاق که بیرون آمدم مهری را پشت سینک در حال شستن ظرف‌ها دیدم.
- کارت تموم نشده؟
همان‌طور که ایستاده‌بود فقط سرش را به طرفم چرخاند.
- چرا آقا! دیگه تمومه، دارید میرید؟
سری تکان دادم.
- باید دیگه راه بیفتم.
مهری آخرین بشقاب را هم در آبچکان گذاشت و درحالی‌که آب دستانش را با تکان دادن می‌گرفت گفت:
- آقا! من هم دیگه تموم شدم، میرم.
کنار راهرو به انتظارش ایستادم. از آشپزخانه که بیرون آمد، سبد سفری کوچکی در دستش بود. جلو آمد و سبد را مقابلم گرفت.
- آقا! چای و میوه برای توی راهتون.
ابتدا جا خوردم و بعد لبخندی از محبتش روی لبم آمد. با ذوق و تعجب همزمان سبد را از او گرفتم.
- زحمت کشیدی، ولی فقط چهارساعت رانندگیه، لازم به این کارها نبود.
- چرا آقا... خسته میشید.
چند لحظه با شوق نگاهش کردم و بعد بالبخند گفتم:
- ممنونم مهری!
مهری در جوابم‌ فقط لبخند زد. یادم به حساب کارش افتاد. دست در جیب شلوارم کرده و دستمزد امروزش را به او‌ دادم.
- تا شنبه برمی‌گردم.
مهری سر تکان داد، خداحافظی کرد و رفت. نگاهم چند لحظه پشت سرش ماند، بعد به سبد دستم که مهری برایم آماده کرده بود، نگاه کردم. لمس محبتش واقعاً دلنشین بود.
 
تا به خانه برسم، با نگاه‌های گاه‌به‌گاه به سبدی که روی صندلی شاگرد گذاشته‌بودم، به فکر مهری و محبتش افتاده و لبخندی روی لبم می‌نشست. غروب نشده‌بود که ماشین را داخل حیاط خانه پارک کردم. سبد را از روی صندلی برداشته و به دست پریزاد که همراه مادر به استقبالم آمده‌بود، دادم. بعد از سلام و احوالپرسی به پریزاد که کنجکاو داخل سبد را نگاه می‌کرد گفتم:
- همین چایی رو بریز بخورم.
مادر ابرو در هم کشید.
- وا‌ مهرزاد؟ چایی تازه دم کردم، بهتر از چای مونده‌ی توی فلاسک.
لبخندی به رویش زدم.
- می‌دونم مامان... ولی من می‌خوام چایی داخل این فلاسکو بخورم، چایی شما رو هم بعداً می‌خورم.
مادر قانع‌ نشده شانه‌ای بالا انداخت و داخل شد. پریزاد با یک ابروی بالا رفته و چشمان ریز شده متفکر نگاهش را به من دوخته‌بود، سری تکان دادم.
- چیه قفلی زدی روی من؟
پریزاد کمی نزدیک شد.
- مهرزاد! بگو برنامه‌ی این چایی چیه؟
از فضولی بیش از حدش اخم کردم.
- هیچی! برنامه‌ای نداره.
پریزاد همان حالت نگاه سوالی و متفکرش را نگه داشت.
- آخه تو هیچ‌وقت عادت به گذاشتن توراهی نداشتی.
دستم را به نشانه‌ی بی‌اهمیت بودن تکان دادم.
- خب الان چایی درست کردم، توی راه نخوردم، حالا می‌خوام بخورم تا حیف نشه.
نگاهم را از پری که معلوم بود او هم قانع نشده و فکورانه چشم به من داشت گرفتم و به در ساختمان رسیدم.
- زود برو این‌ چایی رو برام بریز بیار که خستم.
مشغول‌ درآوردن کفشم شدم و پریزاد با «چشم» گفتن نامطمئنی از کنارم رد شد.
تا زمانی که روی مبل سالن نشسته و پریزاد چای‌ مهری را در فنجان برایم بیاورد، به این فکر می‌کردم که چایی را که مهری با محبتش برایم آماده‌کرده حتماً خوشمزه‌ترین چای دنیاست.
فنجان را مقابل دهانم نگه داشتم تا تمام‌ عطرش را به عمق جانم برسانم و مهر دلدارم را با تمام وجود حس کنم. در همان حال به پریزاد گفتم:
- خب بگو برنامه‌ت چیه؟
پریزاد هم فنجان خودش را برداشت.
- دیروز‌ که گفتی میای، به عمو زنگ زدم گفتم با فروشنده هماهنگ کنه، برای فردا ساعت نه قرار گذاشت، هشت و نیم هم میریم دنبال عمو، کل پولش رو هم ریختم به حسابت، تا چک بکشی.
سری تکان دادم و کمی از چای مزه‌مزه کردم و همزمان به این فکر کردم باید از مهری بخواهم با هل، دارچین، زنجبیل یا امثالهم چای طعم‌دار درست کند. در فکر‌ مهری بودم که مادر با یک بشقاب کوچک شیرینی کنارمان نشست.
- به چای تازه دم مامان نه گفتی و ترجیح دادی چای مونده‌ی خودتو بخوری، به شیرینی دیگه نباید نه بگی.
فنجان نیم‌خورده را پایین آورده و با دست دیگرم یک شیرینی مربایی برداشتم.
- اِ مامان؟ من که جسارت نکردم، فقط نخواستم اون فلاسک پر اسراف بشه، اصلاً از الان تا آخر شب شما‌ هی به من‌ چایی بده، اعتراض ندارم که.
پریزاد خنده‌ی کوتاهی کرد.
- مامان‌خانم! نمی‌دونی این مهرزادخان پسر لوس‌ خودته؟ ازش دلخور نشو! فقط هوای کلیه‌هاشو داشته باش.
صدای «پری» گفتن معترضانه مادر، فرصتی برایم ایجاد کرد تا دوباره به مهری فکر‌ کنم، وقتی برگشتم باید یک‌ برنامه‌ی چای دونفری با او ترتیب می‌دادم. حرف مادر که مخاطبش من بودم، باز مرا از غرق شدن در فکر‌ مهری بیرون کشید.
- مهرزاد! خیلی وقت پیش پری می‌گفت ماشین لباسشویی‌ لازم داری، منتظر بودم بیایی خونه ازت بپرسم آخرش خریدی یا نه؟
کمی از شیرینی درون دستم را در دهان گذاشتم. سرم را به نفی بالا انداختم.
- نه جای گذاشتن ماشین توی خونه دارم، نه وقت کردم یه کهنه‌شور بخرم بذارم گوشه‌ی حیاط، فعلاً همین‌جوری پیش میرم‌ تا بالاخره فرصتی بشه برم بخرم.
مادر سرس را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد.
- لازم نیست بخری، من فکرشو کردم.
انتهای چای را هم خورده و فنجان را به همراه شیرینی نیم‌خورده به سینی برگرداندم. با ابرویی که کمی به هم نزدیک شده بود به مادر گفتم:
- چه فکری؟
- یادته یه کهنه‌شور قدیمی داشتم؟ یه ده پونزده ساله توی زیرزمین افتاده، فردا بیارش بالا، چکش کن، اگه تعمیر لازم داره تعمیرش کن، بذار توی ماشین ببر با خودت.
پریزاد فنجان دستش را کمی تکان داد.
- ده پونزده سال؟! اون مرحوم دیگه زنده نیست برای مهرزاد لباس بشوره.
مادر به طرف او‌ چرخید.
- این حرفا چیه؟ تو سنت قد نمیده ولی مهرزاد یادشه، ماشین خوبی بود، موقعی که اتومات خریدم و بابات اونو برد گذاشت توی زیرزمین، سالم سالم بود، الان هم می‌دونم سرپاس، جنس‌های قدیمی خیلی بهتر از این جدیدان به این زودیا خراب نمیشن، فقط کافیه یه دستی به سرش بکشه تا دوباره راه بیفته، بعد هم مهرزاد می‌خواد بذاره توی حیاط، پس لازم به جنس نو نیست، تا زمانی هم زن بگیره کارش با همین راه میفته.
کمی کلافه شدم، می‌خواستم فردا بعد از معامله به شوق دیدن مهری زود برگردم تا موقع ناهار در قهوه‌خانه‌ی یحیی او را ببینم، همین الان هم دلتنگش بودم، اما با این احوال باید می‌ماندم لباسشویی مادر را روبه‌راه کرده و عصر حرکت می‌کردم.
- مامان! واقعاً لازم نیست، دو تا تیکه لباسه خودم می‌شورم.
- نه پسرم‌ لازمه، تا کی لباساتو خودت بشوری؟ تازه سر کار هم میری، به حرف من گوش بده تا خیالم ازت راحت باشه.
نفس عمیقی کشیدم.
- چشم مامان! مگه می‌تونم رو حرفتون حرف بزنم؟
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
20
پاسخ‌ها
18
بازدیدها
397

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا