اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

متروکه رمان شهامت:سایه های عشق و قدرت| بنیامین امانی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. ماجراجویی
  4. دلهره‌‌آور(هیجانی)
عنوان رمان: شهامت:سایه های عشق و قدرت
نویسنده: بنیامین امانی
ژانر: عاشقانه،درام،اکشن،هیجانی،اجتماعی


خلاصه داستان:

دانش، جوانی بلندپرواز و بی‌پروا، قدم در مسیری می‌گذارد که او را به دنیایی از قدرت و تاریکی می‌کشاند. با همراهی محمد،برادرش مصطفی و جمعی از دوستانش، در دل معاملات خطرناک و نبردهای پنهان غرق می‌شود. اما در این آشوب، عشق عمیقی به دختری به نام ماهین در او جوانه می‌زند؛ عشقی که نه تنها به زندگی‌اش روشنی می‌بخشد، بلکه او را به لبه‌ی پرتگاه می‌کشاند.

در سایه‌ها، زهرا در کمین است؛ دشمن یا دوست؟ تصمیم‌های دانش هر لحظه مرز میان وفاداری و خیانت را ناپدید می‌کند، و حالا انتخاب‌هایش می‌تواند او را به سوی نابودی یا رستگاری بکشاند. آیا او قدرت کنترل سرنوشتش را خواهد داشت یا به بازیچه‌ای در دست سرنوشت تبدیل خواهد شد؟
 
آخرین ویرایش:
>>موفقیت مال کسانی است که باورند میکنند<<

قسمت هشتم

دانش و محمد پس از خروج از بانک، در خیابان‌های شلوغ قدم می‌زنند. آفتاب به آرامی در حال غروب است و سایه‌های بلند روی زمین افتاده است. دانش به اطراف نگاه می‌کند و حس می‌کند که در این شهر غریب، چیزی در حال تغییر است.

محمد با نگاهی نگران، به دانش می‌گوید:
«فکر می‌کنی باید چه کار کنیم؟ مطمئنم کامران هنوز هم دنبال ماست.»

دانش سرش را به نشانه تأیید تکان می‌دهد:
«آره، بهتره حواسمون به همه چیز باشه. نباید این پول رو به سادگی از دست بدیم.»

محمد با تردید و نگاهی به دور ادامه می‌دهد:
«اول از همه، باید بلیط پرواز به ایران رو بگیریم.»

دانش کمی تأمل می‌کند و می‌گوید:
«درسته، اما قبل از اینکه به فرودگاه بریم، باید با خانواده‌ام تماس بگیرم. نمی‌خوام نگران باشن.»

محمد لبخند می‌زند:
«باشه، برو تماس بگیر. من میرم یه قهوه می‌خورم و بعد بهت ملحق می‌شم.»

دانش به گوشه‌ای آرام می‌رود و شماره خانه‌اش را می‌گیرد. در این حین دوباره آن مرد را کمی به او خیره میشود،ولی دانش دوباره توجهی نمیکند و به کارش ادامه میدهد.وقتی صدای مادرش را می‌شنود، احساس آرامش می‌کند:
«سلام مامان! من خوبم، نگران نباشید.»

مادرش با صدای نگران می‌پرسد:
«سلام پسرم! کجایی؟ خیلی نگران بودم!»

دانش با آرامش توضیح می‌دهد:
«من و محمد در ساری هستیم. همه‌چی خوبه و به زودی برمی‌گردیم.»

مادرش کمی آرام‌تر می‌شود:
«خدا رو شکر. فقط مواظب خودتون باشید.»

دانش لبخند می‌زند:
«مطمئن باشید، مامان. وقتی برگردیم، جشنی برای شما می‌گیریم.»

پس از پایان تماس، حس مسئولیت دردانش بیشتر می‌شود. او به محمد می‌پیوندد و می‌گوید:
«همه‌چی خوبه! حالا می‌تونیم بریم بلیط بگیریم.»
... .
 
قسمت نهم

محمد با هیجان سرش را تکان می‌دهد:
«بریم! باید به ایران برگردیم. دلم برای سلماس تنگ شده.»

آن‌ها به سمت آژانس مسافرتی می‌روند. دانش می‌داند بازگشت به ایران می‌تواند زندگی‌شان را به کلی تغییر دهد. وقتی به آژانس می‌رسند، پس از کمی انتظار نوبتشان می‌رسد. کارمند با لبخند می‌پرسد:
«سلام! چطور می‌تونم کمک کنم؟»

دانش با صدای مطمئن می‌گوید:
«ما دو بلیط به ایران می‌خواهیم، هر چه زودتر.»

در همین حین، محمد نگاهی به اطراف می‌اندازد و مردی آشنا را می‌بیند. با اضطراب به دانش می‌گوید:
«دانش، اون مرد رو ببین. انگار کامران دنبال ماست!»

دانش به مرد نگاه می‌کند و او را شناسایی می‌کند. متوجه می‌شوند که همان نفوذی کامران است که در جستجویشان بوده. قلبشان به شدت می‌تپد و ترس آن‌ها را فرا می‌گیرد.

کارمند در حالی که اطلاعاتشان را وارد می‌کند، از محمد می‌پرسد:
«شما از کجا می‌آیید؟»

محمد با اضطراب پاسخ می‌دهد:
«ما از ساری هستیم. عجله داریم!»

کارمند با شناسایی این دو مرد جوان،اشاره کوچکی به افراد مسلح میکند.

محمد نیز این اشاره را میبیند و با تردید و ترس به دانش میگوید:

محمد:باید زودتر از اینجا بریم،دانش!زود!کارمند هم یکی از آدم هاشونه!

دانش آرامشش را حفظ میکند و میگوید:
«آروم باش محمد...الان!»

دانش:الان محمد!فرار کن!

با شروع به دویدن دانش و محمد افراد مسلح سلاح هایشان را بیرون آورده و کارمند فریاد میزند:
بگیریدشون!نزارید برن!

به محض خروج از آژانس، در خیابان به دنبال تاکسی می‌دوند. محمد با نگرانی می‌گوید:
«چطور پیدامون کرد؟ باید به جای امنی بریم!»

دانش با جدیت می‌گوید:
«نمی‌تونیم به کسی اعتماد کنیم. فقط باید از اینجا دور بشیم!»

یک تاکسی متوقف می‌شود و آن‌ها سوار می‌شوند. دانش می‌گوید:
«ما رو به نزدیک‌ترین ایستگاه اتوبوس ببرید.»

راننده پاسخ میدهد:
زود باشید...بپرید!

در راه، دانش به محمد می‌گوید:
«باید به ایران برگردیم، به هر قیمتی که شده.»

راننده آن‌ها را به ایستگاه می‌رساند. در این زمان است که چالش اصلی آن‌ها آغاز میشود و میفهمند باید با چالش های سختی مقابله کنند... .
 
آخرین ویرایش:
>>ترسو ها هیچ وقت موفق نمیشوند<<

قسمت دهم


آن‌ها با نفس‌های بریده و ضربان قلبی تند به ایستگاه اتوبوس می‌رسند. محمد درحالی که سعی می‌کند خونسردی‌اش را حفظ کند، می‌گوید:
«دانش، فکر کنم از دستشون فرار کردیم، ولی اگه اینجا هم تعقیب‌مون کنن چی؟»

دانش در حالی که سعی می‌کند اطراف را زیر نظر داشته باشد، آرام می‌گوید:
«فعلاً باید خونسرد باشیم. اینجا هر حرکتی ممکنه ما رو لو بده.»

محمد که هنوز از فرار دقایق پیش ترسیده است، نگاهی به جیبش می‌اندازد و با لحنی نگران می‌گوید:
«این همه پول، برای همین روزها جمع کردیم. باید خیلی دقت کنیم که چیزی به اشتباه خرج نشه.»

دانش به چهره‌ی محمد نگاه می‌کند و با اعتماد به نفس پاسخ می‌دهد:
«پول زیاد داریم، ولی چیزی که مهمه، اینه که زنده از اینجا بریم. همین پول‌ها دلیل شده کامران مثل سایه دنبالمون باشه.»

محمد به یاد می‌آورد که کامران چطور برای آخرین محموله‌ای که از آن‌ها دریافت کرد، عصبانی شد. آن‌ها با نقشه‌ای حساب‌شده، به کامران سلاح‌های بی‌کیفیت داده بودند و با پولش از آنجا رفته بودند.

محمد می‌گوید:
«کامران وقتی بفهمه ما با پولش از این کشور فرار کردیم، دست از سرمون برنمی‌داره.»

دانش
به آرامی سری تکان می‌دهد و می‌گوید:
«می‌دونم، اما باید آماده باشیم. حتی اگه مجبور باشیم یه تفنگ هم بخریم، نباید دست‌خالی بریم.»

محمد از شنیدن این حرف تعجب می‌کند، اما به نظرش ایده‌ی بدی نمی‌آید.

در همین لحظه، تلفن دانش زنگ می‌زند. نگاهش به صفحه می‌افتد و نام «مصطفی» را می‌بیند. با کمی مکث، تلفن را برمی‌دارد و آرام پاسخ می‌دهد:
«الو؟ مصطفی؟»

صدای نگران مصطفی از آن طرف خط شنیده می‌شود:
«دانش! چرا گوشیت رو جواب نمی‌دی؟ چی شده؟ چرا هنوز برنگشتید؟!»

دانش سعی می‌کند خونسردی‌اش را حفظ کند و با لحنی مطمئن پاسخ می‌دهد:
«همه چیز خوبه، مصطفی. یه کار کوچیک داریم اینجا و بعد برمی‌گردیم.»

مصطفی با نگرانی بیشتر می‌پرسد:
«مطمئنی؟ محمد کجاست؟ اونم سالمه؟ چرا هیچ خبری ازتون نیست؟»

محمد که کنار دانش نشسته، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد و زیر لب می‌گوید:
«بهش بگو همه چیز خوبه، نگران نباشه.»

دانش به آرامی پاسخ می‌دهد:
«نگران نباش مصطفی، هر دو خوبیم. فقط یه کم طول کشیده کارمون. به زودی برمی‌گردیم.»

مصطفی با لحن جدی ادامه می‌دهد:
«فقط یه نصیحت برادرانه دارم. اگه مشکلی هست یا کسی دنبالتونه، بهم بگید. من می‌تونم کمک کنم.»

دانش لبخندی تلخ می‌زند و می‌گوید:
«ممنون مصطفی، اگه لازم شد حتماً خبرت می‌کنم. مواظب خودت باش.»

با پایان تماس،دانش تلفن را قطع می‌کند و محمد با لحنی ناامیدانه می‌گوید:
«اگه اون هم بفهمه ما توی چه دردسری هستیم، بیشتر نگران می‌شه.»

دانش با جدیت پاسخ می‌دهد:
«باید به هر قیمتی که شده به ایران برگردیم، حتی اگه مجبور بشیم از راه سختی بریم.»

اتوبوس در این لحظه به آرامی به ایستگاه نزدیک می‌شود و آن‌ها نگاه دقیق‌تری به اطراف می‌اندازند تا مطمئن شوند که کامران یا افرادش در نزدیکی‌شان نیستند.

ناگهان محمد به سمت چپ اشاره می‌کند و زیر لب می‌گوید:
«دانش... اون مرد سیاه‌پوش که اونجا وایستاده رو ببین. به نظرم داره دنبالمونه.»

دانش با دقت به مرد نگاه می‌کند؛ چیزی در نگاه و حرکات او حس خطر را تقویت می‌کند. او بی‌درنگ به محمد می‌گوید:
«بی‌صدا برو توی اتوبوس، نباید لحظه‌ای وقت رو هدر بدیم.»

آن‌ها به سرعت وارد اتوبوس می‌شوند و در صندلی‌های آخر می‌نشینند. محمد همچنان درگیر افکارش است و به فکر می‌رود:
«این همه پول دستمونه، ولی به چه قیمتی؟ این همه دردسر می‌ارزه؟»

دانش به چهره‌ی دوستش نگاه می‌کند و با لحنی قاطع پاسخ می‌دهد:
«به این راحتی‌ها به اینجا نرسیدیم، محمد. همه چیز رو به‌خاطر یه اشتباه رها نمی‌کنیم. ما فقط یه کار داریم؛ این پول‌ها باید ما رو به مقصد برسونه.»

محمد سری تکان می‌دهد و آرام زمزمه می‌کند:
«اگه تا ایران زنده برسیم، شاید بشه یه فکر اساسی بکنیم...»

اتوبوس شروع به حرکت می‌کند و جاده‌ی طولانی پیش رویشان گسترده می‌شود. دو دوست می‌دانند که راه آسانی در پیش ندارند و ممکن است هر لحظه، چالشی بزرگ در انتظارشان باشد.

بعد از مدتی که خیابان‌ها در پشت سرشان محو می‌شوند، محمد به آرامی به دانش می‌گوید:
«به نظرت می‌تونیم یه جایی توقف کنیم و به یه نفر پول بدیم که یه اسلحه برامون بخره؟ شاید به دردمون بخوره.»

دانش با دقت فکر می‌کند و می‌گوید:
«باید مواظب باشیم، خریدن اسلحه اینجا ریسکه، ولی... حق با توئه. شاید چاره‌ای جز این نداشته باشیم.»

محمد که آرامش بیشتری پیدا کرده، می‌گوید:
«تا وقتی پول داریم، می‌تونیم هر کاری بکنیم. مشکل اینجاست که این پول‌ها هم یه جورایی خطرناکن.»

دانش با جدیت پاسخ می‌دهد:
«این پول‌ها بهمون آزادی می‌ده، محمد. به همین خاطره که کامران دنبال‌مونه؛ چون از دستش فرار کردیم و پولش رو هم بردیم.»

محمد نگاه خیره‌ای به جاده دارد و به آرامی می‌گوید:
«خب، پس باید تا آخرین لحظه هم کنار هم باشیم. هیچ راه دیگه‌ای نداریم.»

دانش لبخندی می‌زند و با اعتماد به نفس می‌گوید:
«دقیقاً. هیچ‌چیزی نمی‌تونه ما رو متوقف کنه.»

ناگهان اتوبوس توقفی کوتاه می‌کند. محمد به دانش می‌گوید:
«اگه می‌خواهیم تفنگ بخریم، اینجا آخرین شانس‌مونه. به نظرت باید چه تصمیمی بگیریم؟... ‌».
 
قسمت یازدهم

محمد با نگاهی جدی به دانش می‌گوید:

«خب، چی فکر می‌کنی؟ اینجا آخرین شانس‌مونه. اگر بخوایم اسلحه تهیه کنیم، باید همین‌جا دست به کار بشیم.»

دانش نگاهی به اطراف می‌اندازد، جاده خلوت است و اتوبوس در نزدیکی ایستاده است. او برای لحظه‌ای مکث می‌کند، سپس با صدایی آرام ولی مصمم پاسخ می‌دهد:

«می‌دونم این کار چقدر خطرناکه، ولی شاید برای زنده موندن تو این اوضاع راه دیگه‌ای نداشته باشیم. اگه بتونیم یه اسلحه داشته باشیم، شاید یه شانس واقعی برای رسیدن به ایران پیدا کنیم.»

محمد، که همچنان تردید در چهره‌اش نمایان است، آهی می‌کشد و می‌گوید:

«ما داریم این همه پول با خودمون می‌بریم؛ با این اوضاع، شاید واقعا به درد بخوره. فقط امیدوارم تو دردسر جدید نیفتیم.»

دانش دستش را روی شانه محمد می‌گذارد و با لبخندی کوچک می‌گوید:

«نگران نباش، ما این کار رو برای بقا انجام می‌دیم، و اگر موفق بشیم، این آخرین دردسرمون خواهد بود.»

آن‌ها از اتوبوس پیاده می‌شوند و به مردی که کنار خیابان ایستاده و سیگار می‌کشد، نزدیک می‌شوند. چهره‌اش سرد و نگاهش بی‌روح است. دانش نگاهی به او می‌اندازد و با صدایی آرام می‌گوید:

«دوست عزیز، می‌خوایم در مورد یه چیز محرمانه باهات صحبت کنیم. می‌تونیم روی تو حساب کنیم؟»

مرد سیگاری در دستش را تکان می‌دهد، نگاه دقیقی به آن‌ها می‌اندازد و با لحنی محتاطانه پاسخ می‌دهد:

«بستگی داره. چی از من می‌خواین؟»

دانش که مطمئن است نباید جزئیات زیادی را فاش کند، با احتیاط ادامه می‌دهد:

«یه اسلحه. فقط یه اسلحه کوچیک که بتونیم از خودمون دفاع کنیم. ما مسافریم و... اوضاع پیچیده‌ای داریم.»

مرد چشمانش را ریز می‌کند و با حالتی مشکوک می‌پرسد:

«برای چی اسلحه می‌خواین؟ اینجا جای خطرناکیه، اگه بخواین ازم چیزی بخواین باید اعتمادمو جلب کنین.»

محمد مداخله می‌کند و با لحنی محکم و قانع‌کننده می‌گوید:

«نگاه کن، ما فقط می‌خوایم سالم به ایران برگردیم. به پولش فکر کن، دوست من. ما به اسلحه نیاز داریم تا بتونیم از خودمون دفاع کنیم. این پول رو که می‌بینی؟ می‌تونه مال تو باشه.»

مرد لحظه‌ای به کیف پولی که محمد در دستش گرفته خیره می‌شود. چشمانش برق می‌زنند و به نشانه موافقت سری تکان می‌دهد.

«باشه، ولی پول نقد می‌خوام و باید چند ساعتی بهم وقت بدین. اگه همینجا منتظر بمونین، اسلحه رو براتون جور می‌کنم.»

دانش نگاهی به محمد می‌اندازد و با لحنی آرام می‌گوید:

«باشه، منتظرت می‌مونیم. فقط سریع‌تر عمل کن؛ هر لحظه‌ای که اینجا هستیم، خطر بیشتر می‌شه.»

مرد از آن‌ها فاصله می‌گیرد و با تلفن همراهش تماس می‌گیرد. درحالی‌که حرف می‌زند، نگاهش را از آن‌ها نمی‌گیرد. این نگاه‌ها برای محمد چندان خوشایند نیست. او در حالی که به دانش نگاه می‌کند، زمزمه می‌کند:

«نمی‌دونم چرا حس خوبی ندارم، دانش. به نظرت ممکنه به ما خیانت کنه؟»

دانش با آرامش پاسخ می‌دهد:

«این ریسک رو پذیرفتیم. الان دیگه راه برگشتی نیست. تا اسلحه رو داشته باشیم، می‌تونیم از خودمون دفاع کنیم. فقط باید هوشمندانه عمل کنیم.»

چند دقیقه بعد، مرد به سمت آن‌ها بازمی‌گردد و با لحنی کوتاه می‌گوید:

«نزدیک غروب اینجا منتظر باشین. تا اون موقع، باید توی این منطقه پنهان بمونین. اگه به چشم کسی بیاین، ممکنه براتون دردسر بشه.»

دانش سری تکان می‌دهد و با محمد به سمت یک کوچه پشتی می‌رود تا منتظر بمانند. ساعت‌ها در سکوت می‌گذرد، و هربار که صدای قدم‌هایی در خیابان می‌پیچد، هردو نگران می‌شوند.

محمد که انگار نمی‌تواند آرام بنشیند، به دیوار تکیه می‌دهد و با اضطراب می‌گوید:

«دانش، این همه سال بهت اعتماد کردم، ولی الان واقعاً نمی‌دونم به چه سمتی داریم می‌ریم. این مسیر، خیلی تاریک به نظر می‌رسه.»

دانش به چشمان محمد نگاه می‌کند و با صدایی محکم پاسخ می‌دهد: «ترس چیزیه که دشمنمون می‌خواد ما داشته باشیم، محمد. ما همیشه راه رو پیدا کردیم، الانم این یه مانع دیگه‌ست. ما قوی‌تر از اونیم که به راحتی جا بزنیم.»

خورشید کم‌کم در حال غروب است و خیابان‌ها آرام‌تر شده‌اند. مرد با یک جعبه کوچک به سمت آن‌ها می‌آید و نگاهی سریع به اطراف می‌اندازد. با صدای آرامی می‌گوید:

«اسلحه‌تون اینجاست. این رو بردارین و تا ایران دیگه ازش استفاده نکنین؛ ممکنه براتون گرون تموم بشه.»

دانش جعبه را باز می‌کند و به محتویات آن نگاهی می‌اندازد. اسلحه‌ای کوچک و براق داخل جعبه است.در چشم های محمد برقی میزند!
دانش سری تکان می‌دهد و می‌گوید:

«ممنون. معامله‌مون همین‌جا تموم شد.»

مرد بدون هیچ حرفی از آن‌ها فاصله می‌گیرد و در سایه‌ها محو می‌شود. محمد به اسلحه نگاهی می‌اندازد و زیر لب می‌گوید:

«امیدوارم به کار بیاد...»

دانش اسلحه را به کمرش می‌بندد و با لحنی مطمئن پاسخ می‌دهد:

«حالا دیگه می‌تونیم راه رو ادامه بدیم. فقط کافیه به مقصد برسیم.»

محمد لبخند کم‌رنگی می‌زند و با حالتی دلگرم می‌گوید:

«خب، پس بریم. به هر قیمتی که شده باید زنده از این جهنم بیرون بریم.»... .
 
قسمت دوازدهم

آن‌ها جعبه اسلحه را در دست دارند و به آرامی به سمت مقصد بعدی حرکت می‌کنند. سایه‌های شب کم‌کم همه جا را فرا می‌گیرند و خیابان‌ها خالی از مردم شده‌اند. فقط صدای قدم‌هایشان در این شب خاموش و تاریک می‌پیچد.هر دو کت و شلوار سیاه پوشیده اند تا در تاریکی شب گم شوند. کوچه‌ها و خیابان‌ها، که روزها شلوغ و پر رفت‌وآمد بودند، حالا به مکان‌های ترسناکی تبدیل شده‌اند که جز صدای خش‌خش برگ‌های خشک چیزی از آن‌ها نمی‌آید.

محمد نگاهی به اطراف می‌اندازد و با نگرانی می‌گوید:

«دانش، باید مراقب باشیم. فکر می‌کنم کسی دنبال‌مون می‌کنه.»

دانش نگاه تیز و متمرکزی به اطراف می‌اندازد. حس خطر در هوای سرد شب پخش شده است. او به محمد نگاه می‌کند و با صدای آرامی می‌گوید:

«نگران نباش، به همین سرعت حرکت می‌کنیم، کسی نخواهد فهمید. باید به مقصد برسیم، سریع و بی‌صدا.»

در این لحظه، هوای سرد شب پوست صورتشان را می‌خراشد و گاهی نسیم به شدت می‌وزد و برگ‌های خشک از روی زمین به هوا می‌پرند. محمد لبخندی کم‌رنگ می‌زند، اما هنوز در دلش نگرانی موج می‌زند. او به جلو نگاه می‌کند، انگار می‌خواهد چیزی را در تاریکی شب پیدا کند. تنها نور خیابان‌های بی‌روح و متروکه، که به ندرت از کنار ساختمان‌های بلند و تاریک به پایین می‌ریزد، می‌تواند راهشان را روشن کند.

مردم به خانه‌هایشان رفته‌اند و هیچ صدای دیگری از شهر به گوش نمی‌رسد. فقط صدای قدم‌های سنگینشان در این شب خاموش، که به طرز عجیبی در گوششان می‌پیچد، خبر از حرکت سریع و بی‌وقفه‌شان می‌دهد. ناگهان، صدای قدم‌های کسی از پشت سرشان می‌آید. هر دو مرد به طور ناخودآگاه به عقب می‌چرخند. قلبشان شروع به تندتر زدن می‌کند.

محمد با صدای لرزانی میپرسد:
«این چی بود؟»

دانش چشم‌هایش را ریز می‌کند و به دقت گوش می‌دهد. بعد از چند ثانیه سکوت، سرش را تکان می‌دهد و با لبخندی کم‌رنگ می‌گوید:

«هیچ‌کس دنبال ما نیست، فقط باد و برگ‌هاست.»

اما همچنان حس عجیب و غریبی دارد. در دل شب، هر صدای کوچک می‌تواند به طوفانی وحشتناک تبدیل شود. آن‌ها ادامه می‌دهند، گام‌هایشان مطمئن‌تر از قبل است. در نهایت به نقطه‌ای می‌رسند که هیچ خیابانی به نظر آشنا نمی‌آید. یک کوچه باریک، تاریک و متروکه پیش رو دارند. این کوچه، که از سنگ‌های کهنه و درب‌های چوبی پوسیده تشکیل شده، ظاهری آشنا اما در عین حال ترسناک دارد.

محمد می پرسد:
«دانش، اینجا دیگه کجاست؟»
صدایش کمی لرزان و آشفته است. او به کوچه نگاه می‌کند و حس می‌کند که چیزی در آن نهفته است.

دانش به جلو نگاه می‌کند و با صدایی قاطع می‌گوید:

«از اینجا باید به مکان دیگه‌ای بریم، جایی که هیچ‌کس نتونه دنبالمون بیاد.»

آن‌ها وارد کوچه می‌شوند و از کنار درب‌های بسته خانه‌ها عبور می‌کنند. در این سکوت سنگین، تنها صدای نفس‌هایشان به گوش می‌رسد. هر گام، هر نفس، برای آن‌ها گویی پر از معنی است. ناگهان، از گوشه‌ای از کوچه، صدای ضعیفی می‌آید. صدای مردانه‌ای که از پشت درب یک مغازه قدیمی به گوش می‌رسد. این صدا، همانند وزش بادی سرد، در دل شب پژواک می‌اندازد.

«کی اونجا هست!؟»

دانش و محمد به هم نگاه می‌کنند. نفس‌ها در سینه‌شان حبس می‌شود. هر دو احساس می‌کنند که چیزی در این سکوت به آن‌ها نزدیک شده است.

«این صدای کیه؟» محمد به آرامی می‌پرسد، در حالی که نگاهش به اطراف می‌چرخد و گویی می‌خواهد هر سایه‌ای را پیدا کند.

دانش انگشتش را روی لب‌هایش می‌گذارد، علامت سکوت. در حالی که به دقت به سمت منبع صدا می‌رود، می‌گوید:

«حواست جمع باشه، ممکنه یه دام باشه.»

آن‌ها به سرعت از کنار درب مغازه عبور می‌کنند، بدون اینکه کوچک‌ترین صدایی از خودشان درآورند. بدن‌هایشان در شب سایه‌وار شده‌اند، انگار که تبدیل به بخشی از همین شب بی‌رحم و تاریک شده‌اند. به جلو حرکت می‌کنند و از خیابان اصلی دور می‌شوند. در نهایت، به یک محوطه خلوت می‌رسند که دو طرف آن پر از ساختمان‌های نیمه‌ویران است. هیچ صدایی در اطراف نیست و جز سایه‌ها، هیچ چیزی در اطرافشان نیست.

محمد نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:

«این منطقه برای پنهان شدن مناسبه، ولی امیدوارم در دام نیافتیم.»

دانش اسلحه را از کمرش بیرون می‌آورد و آن را به طور مختصر بررسی می‌کند. بعد از چند ثانیه، به آرامی در میانه سکوت می‌گوید: «این تنها گزینه‌ست. حالا باید با دقت بیشتری عمل کنیم. تا زمانی که به مقصد نرسیدیم، هیچ چیزی رو نمی‌ذاریم که جلوی‌مون رو بگیره.»

محمد سرش را تکان می‌دهد و با عزمی راسخ به جلو نگاه می‌کند. نگاهش، نگاه یک مردی است که در برابر تمام تهدیدها ایستاده است، بدون اینکه بترسد.
«آره، هرطور که شده باید از این وضعیت بیرون بیاییم.»

آن‌ها با سرعت و احتیاط بیشتر به راه خود ادامه می‌دهند. هر گام، هر حرکت، نشان‌دهنده یک تصمیم سخت است. در دل شب، تصمیمات سخت‌تر از همیشه به نظر می‌رسند، اما آن‌ها هیچ راهی جز ادامه دادن ندارند... .
 
قسمت سیزدهم

دانش و محمد همچنان در حال حرکت هستند، هر قدم به دقت برداشته می‌شود. فضای شب با سردی و تاریکی بیشتر از همیشه به آن‌ها فشار می‌آورد. گاهی صدای خش‌خش برگ‌ها در باد می‌آید و شب را از سکوت مرگبار خود می‌شکافد. کوچه‌های خلوت و بی‌روح، مثل راه‌های پر پیچ و خم به سوی سرنوشت آن‌ها هدایت می‌کنند. در این لحظات، هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌توانند پیش‌بینی کنند که چه خطری در انتظارشان است.

محمد به سرعت و با نگرانی می‌پرسد:

«دانش، فکر می‌کنی هیچ کس دنبالمون نباشه؟»

دانش با نگاه تیز و مراقب خود به اطراف نگاه می‌کند. در دل شب، تنها صدای نفس‌های سنگینشان به گوش می‌رسد. به آرامی و با صدای پایین می‌گوید:

«من مطمئنم کسی دنبالمون نیست، فقط باید سرعت‌مون رو بیشتر کنیم.»

آن‌ها همچنان به پیش می‌روند و هر دو گام‌هایشان را به دقت و هماهنگ برمی‌دارند. گاهی که از کنار درب‌های بسته خانه‌ها می‌گذرند، حس می‌کنند که شاید کسی در پشت پرده‌ها منتظر آن‌ها باشد. در یک لحظه، محمد به طور ناخودآگاه با دستش سینه‌اش را فشار می‌دهد و به نظر می‌رسد که به چیزی فکر می‌کند.

«دانش، من حس می‌کنم که همه‌چیز به هم ریخته. این مسیر ممکنه ما رو به جایی برسونه که...»

دانش دستش را روی شانه محمد می‌گذارد، نگاهش مصمم و آرام است.

«نگران نباش، ما از اینجا عبور خواهیم کرد، هیچ چیزی نمی‌تواند ما رو متوقف کنه.»

این صحبت‌ها کمی به محمد آرامش می‌دهد، اما هنوز نگرانی در دلش موج می‌زند. در همین حال، در فاصله‌ای دورتر، صدای باز شدن یک درب به گوش می‌رسد. هر دو به سرعت متوقف می‌شوند و گوش می‌دهند. نگاه‌هایشان با هم تلاقی می‌کند و سکوتی کوتاه همه چیز را فرا می‌گیرد.

«کی میاد؟» محمد با صدای آرام و لرزان می‌پرسد.

دانش به جلو نگاه می‌کند، چشمانش ریز شده‌اند و هر گوشه‌ای از اطراف را با دقت بررسی می‌کند. به محمد اشاره می‌کند که آرام باشد و سپس با صدای پایین می‌گوید: «هیچ‌کس نیست. فقط باید مراقب باشیم.»

به جلو حرکت می‌کنند، اما در همان لحظه، صدای قدم‌های کسی از پشت سرشان می‌آید. این بار، صدای پای سنگین و محکم است. محمد به عقب می‌چرخد و با نگرانی می‌پرسد:

«چی شده؟»

دانش به سرعت و بی‌صدا به عقب می‌چرخد، دستش روی اسلحه‌اش می‌رود. اما همچنان هیچ چیزی نمی‌بیند، فقط صدای قدم‌ها که به تدریج کم می‌شود. انگار کسی عقب‌نشینی کرده است.

«کسی اینجا نیست، اما باید بیشتر مراقب باشیم.» دانش با صدای آرام و قاطع می‌گوید.

آن‌ها به سرعت از منطقه دور می‌شوند و به سمت یک میدان خلوت حرکت می‌کنند. محمد به نظر می‌رسد که کمتر نگران است، ولی هنوز از هر حرکت اطرافش هوشیار است. آن‌ها وارد میدان می‌شوند، جایی که ساختمان‌های نیمه‌ویران و سایه‌های بلند آن‌ها را در خود پنهان کرده‌اند.

محمد نفس عمیقی می‌کشد و به دانش نگاه می‌کند: «این‌جا، جایی برای پنهان شدن بهتر از این نمی‌شه. ولی باید خیلی مراقب باشیم.»

دانش اسلحه‌اش را از کمربندش بیرون می‌آورد و به آن نگاه می‌کند. با حرکتی سریع و کنترل‌شده، به آرامی آن را به جای خود بازمی‌گرداند.

«ما باید تا وقتی که مطمئن نشیم، هیچ‌کدوم از حرکت‌هامون رو اشتباه نزنیم. ما هنوز راه طولانی‌تری داریم.»

محمد سرش را به علامت تایید تکان می‌دهد. هر دو می‌دانند که پیش روی آن‌ها پر از خطر است، اما دیگر نمی‌توانند از این مسیر بازگردند. حرکت می‌کنند، هر گام به گامی محکم‌تر تبدیل می‌شود. شب همچنان سنگین است و هیچ چیزی جز سایه‌ها آن‌ها را نمی‌بیند.

در این لحظه، محمد به آرامی به دانش می‌گوید:

«فکر می‌کنی چطور می‌تونیم از این وضعیت بیرون بیاییم؟»

دانش به جلو نگاه می‌کند و با صدای ثابت می‌گوید:

«با عقل و شجاعت. باید از این شب عبور کنیم و بعد به چیزی بزرگ‌تر برسیم.»

با این حرف، آن‌ها به سمت مقصد خود حرکت می‌کنند، اما در دل هر دوی‌شان این سوال مطرح است که آیا می‌توانند از تهدیدهایی که در کمین است، جان سالم به در ببرند... .
 
>>به خدا توکل کن،که موفق خواهی شد<<


قسمت چهاردهم

صدای قدم های سریع و سنگین، دوباره به گوش میرسد. این بار، نه از فاصله ،دور بلکه نزدیکتر از قبل دانش و محمد با دقت گوش میدهند. هوا سنگین و خفقان آور است گویی همه چیز در سکوت فرو رفته اما تهدید در کمین است.
محمد به آرامی به دانش نگاه می.کند نگرانی در چشمهایش موج میزند

«دانش، اینها آدمهای کامرانن.»

دانش بدون اینکه نگاهش را از اطراف بردارد، با صدای آرام میگوید:

«آره میدونم»

ناگهان صدای شلیک چند تیر از پشت سرشان به گوش میرسد. صدای خش خش گلوله ها، در دل شب به شدت شنیده می.شود هر دو مرد به سرعت به سمت یک دیوار کنار کوچه میدوند و پشت آن پناه میگیرند. خون در رگهایشان یخ میزند این بار دیگر هیچ راه فراری ندارند.
محمد نفسش را حبس میکند.

"اینجا گیر افتادیم چیکار کنیم؟"

دانش با دقت به اطراف نگاه میکند تیرها از همه جا می آیند، هر زاویه ای از خطر پر است. او اسلحه اش را محکم تر در دست میگیرد. قلبش به شدت میزند ولی باید تصمیم بگیرد. آیا باید مقابله کند؟ یا باید در این موقعیت ،خطرناک بیحرکت بماند؟
در همین لحظه صدای فریاد یکی از آدمهای کامران از آن طرف کوچه می آید:

"بیاید بیرون، شما نمیتوانید فرار کنید!باید تاوان کارتون رو بدهید!"

دانش دستش را به طرف محمد دراز میکند اما در دلش میداند که تصمیماتشان باید لحظه ای و قاطع باشد. به نظر میرسد که آدمهای
کامران از هر طرف آنها را احاطه کرده اند.
محمد با صدای لرزان میپرسد:

"دانش چه کار کنیم؟ اگر شلیک کنیم چه میشود؟ اگر اشتباه کنیم..."
دانش بدون اینکه به محمد نگاه کند، جواب میدهد:

"هیچ وقت برای تصمیم درست دیر نیست، فقط باید سريع عمل کنیم منتظر نمیمونیم."
تیرهای دیگری شلیک میشود و دیوار روبه رویشان پر از سوراخهای کوچک میشود. تنش به اوج خود می رسد. لحظات طولانی و سنگین میگذرد ذهن دانش پر از افکار مختلف است. به خوبی میداند که در این وضعیت هر انتخابی ممکن است آخرین انتخاب باشد.
در همین لحظه صدای زنگ موبایل از جیب محمد به گوش میرسد. محمد به سرعت موبایلش را از جیبش در می،آورد اما روی صفحه هیچ نامی دیده نمیشود. فقط یک پیام کوتاه، دانش نگاهش را از موبایل محمد میدزدد و به اطراف نگاه میکند.

«حواست جمع باشه.»

اما محمد همچنان گوشی را در دستش میفشارد بدون اینکه جواب دهد. انگار چیزی در این پیام نهفته است که به نوعی به آینده ای که آنها در آن گرفتار شده اند مربوط میشود.
دانش سرش را تکان میدهد و گامی به جلو میبرد. او نمیتواند منتظر .بماند صدای تیرهای بیشتر به گوش میرسد اما او تصمیمش را گرفته است. هر دو مرد به سرعت از دیوار پناه میگیرند و به سمت ورودی یک ساختمان نیمه ویران میدوند.

اما درست در لحظه ای که قرار است وارد شوند صدای شلیک دیگری به گوش میرسد این بار نزدیکتر از همیشه.محمد به شدت میلرزد.

«دانش

دست دانش فشرده است و نفسهایش سنگین یک لحظه در دل شب، همه چیز به شدت آرام میشود. در آن لحظه هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. در برابر تهدیدهای بی رحمانه ای که آنها را احاطه کرده هیچ راه فراری وجود ندارد.

آیا دانش و محمد موفق به فرار خواهند شد؟ یا در دام کسانی که پشت سرشان کمین کرده اند گرفتار خواهند شد؟ لحظه ای که در آن سرنوشت تصمیم گرفته میشود، هنوز در ابهام باقی میماند... .
 
قسمت پانزدهم

شلیک های پی درپی از سمت آدمهای کامران به اوج خود میرسد. صدای تیرها در شب تاریک هر لحظه بلندتر و نزدیکتر میشود. هر دو مرد در گوشه ای پناه گرفته اند نفسهایشان سریع و بی وقفه است. اسلحه در دستانشان سنگین میشود و ذهنشان پر از سوالات و تردیدهاست. آیا باید شلیک کنند یا نه؟ هر لحظه که میگذرد خطر بیشتر به آنها نزدیک
می شود.
محمد با صدای لرزان میگوید:

"دانش، دیگه نمیشه تحمل کرد، باید کاری کنیم"

دانش به آرامی سرش را تکان میدهد و با صدای ،کم فقط برای محمد میگوید:

«نه، هنوز باید صبر کنیم. اگر شلیک کنیم، ممکنه کارمون تموم بشه.و اگه کارمون تموم بشه؛خانواده هامون به خاطر ما نگرانی زیادی خواهند داشت. »

در این لحظه، درست وقتی که شلیک ها به اوج میرسد و انگار هر لحظه قرار است آنها را از پا در بیاورند، ناگهان چند مرد جدید ظاهر میشوند هر کدام کت و شلوار مافیایی بر تن دارند و اسلحه های کلت در دست دارند. حرکتشان سریع و بی صدا است. در چند ثانیه، به سمت آدمهای کامران حمله ور میشوند صدای تیرهای جدید که به درگیری شدت
میبخشد، از گوشه های تاریک کوچه به گوش میرسد.

دانش و محمد نیز به وجد میایند و محمد با صدایی بلند میگوید:

"شلیک کن دانش!این ها باید بفهمند ما کیستیم!الان تنها نیستیم."

دانش نیز چند گلوله شلیک میکند.

بعد از تمام شدن گلوله های تفنگ،دانش توقف میکنند.بعد از مدتی، دانش و محمد با نگاههای متعجب و حیرت زده از پشت گوشه ها به جنگ میان دو گروه نگاه میکنند آدمهای کامران به شدت در حال عقب نشینی هستند. آنها نمیتوانند با این نیروهای جدید مقابله کنند. در حالی که درگیری ها ادامه دارد، آدمهای کامران یکی پس از دیگری فرار میکنند انگار که از یک نیروی قویتر می ترسند.

دانش و محمد با چهره‌هایی خسته و کمی آشفته، در سکوت محوطه خلوت ایستاده‌اند، و در حالی که هنوز آثار درگیری و تعقیب در چشمانشان نمایان است، نفس‌نفس می‌زنند. چند لحظه سکوت محض بر همه چیز حاکم است؛ سکوتی که پس از شلیک‌ها و فرار سنگین، مانند نسیمی سرد از شب عبور می‌کند. ناگهان، مردی با کت و شلوار تیره، با چهره‌ای قاطع و نگاه سرد اما مطمئن، به سمت آن‌ها نزدیک می‌شود.با چشمان تیزبینش، دانش و محمد را برانداز می‌کند و با لبخندی که احترام درونش موج می‌زند، دستش را به سمت آن‌ها دراز می‌کند:

«خداروشکر که به موقع رسیدیم، وگرنه اوضاع می‌تونست خیلی بدتر بشه.»

دانش نگاهی عمیق به او می‌اندازد، نگاهی که پر از سوال و کنجکاوی است. محمد هم کمی مردد، به دست مرد نگاه می‌کند، اما در نهایت با نوعی احترام دستش را می‌فشارد.

محمد با لحنی که کمی از تعجب و تردید در آن پیدا است، می‌پرسد:

«شما... کی هستید؟ اینجا چی کار می‌کنید؟چه کسی شما را اینجا فرستاده است؟!»

مرد، که چهره‌ای جدی اما دوستانه دارد، با نگاهی به اطراف و سپس به چشم‌های دانش و محمد، آرام و محکم می‌گوید:

«من مختارخان هستم.»

لحظه‌ای سکوت، در حالی که صدای نفس‌های سنگینشان با سکوت شب ترکیب شده است، مختارخان ادامه می‌دهد:

«من و تیمم به دستور بهترین دوست و مشاور شما اینجا هستیم.»

دانش و محمد کمی به هم نگاه می‌کنند؛ گیج و کنجکاو، انگار که پاسخ روشنی برای این جمله ندارند. محمد، با کمی تردید در صدایش، می‌پرسد:

«بهترین دوست و مشاور ما؟ یعنی چی؟»

مختارخان لبخندی مرموز می‌زند و به آرامی نگاهش را از آن‌ها می‌گیرد. در حالی که به سمت ماشینش می‌رود، فقط می‌گوید:

«بعد از مدتی خواهید فهمید.حالا با من بیایید.باید بهدمحل امن تری برویم»

دانش و محمد هم نیز با کنجکاوی و نگرانی وارد ماشین میشوند و ماشین به آرامی به حرکت می افتد و ازپشتش چند ماشین لوکس دیگر به حرکت می افتد.
آنها، با چهره‌ای که هم نگرانی و هم هیجان در آن موج می‌زند، به همدیگر نگاه می‌کنند و در حالی که هر دو درگیر افکار و سوالات بی‌پاسخند، قسمت پایان می‌یابد... .
 
قسمت شانزدهم

ماشین در سکوت شب پیش می‌رود و با گذر از خیابان‌های تاریک، دانش و محمد حس می‌کنند به جایی نامعلوم برده می‌شوند، جایی که احتمالاً هیچ‌کس از آن باخبر نیست. دل‌هایشان پر از سوال و تردید است، اما نگاهی که مختارخان به آن‌ها می‌اندازد، نوعی آرامش و اطمینان را القا می‌کند. هر دو در فکر نقشه‌ای هستند که شاید سرنوشت‌شان را برای همیشه تغییر دهد.

پس از چند دقیقه، ماشین متوقف می‌شود و مختارخان بدون هیچ توضیحی به آن‌ها اشاره می‌کند که پیاده شوند. آن‌ها وارد ساختمانی مجهز و مدرن می‌شوند که فضای ساده اما مطمئن و ایمنی دارد. به نظر می‌آید که اینجا مکان مناسبی برای پناه گرفتن و برنامه‌ریزی باشد.در هنگام ورود به ساختمان محمد با صدای آرام و از روی شوخی به دانش میگوید:
"انگار در یکی از هتل های مصطفی هستیم!چه جالب!"

دانش با آرامی میگوید:
"خخخ،این فقط یک رویا میتونه باشه که مصطفی بدونه ما در دردسریم و به ما کمک کنه."

بعداز ورود،دانش و محمد همچنان در شوک و حیرت، در کنار هم می‌نشینند. مختارخان با لبخند محوی به آن‌ها نزدیک می‌شود و می‌گوید:

«خب، شاید وقتشه که بعضی چیزها رو براتون روشن کنم...»

دانش و محمد نگاه کوتاهی به هم می‌اندازند. دانش، هنوز سردرگم و متعجب، به مختارخان می‌گوید:

«ما واقعاً نمی‌فهمیم اینجا چی کار می‌کنید؟ چرا به ما کمک کردید؟ و شما کی هستید؟»

مختارخان با لحنی جدی اما آرام می‌گوید:

«من مختارخان هستم. کسی که به دستور مصطفی اینجا هستم.»

این حرف بهت‌آور بود. محمد با چهره‌ای که آشکارا حیرت در آن موج می‌زند، سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:

«مصطفی؟! چطور ممکنه؟ از کجا فهمید که ما اینجا به مشکل خوردیم؟و از همه مهم مصطفی آدم هایی مثل شما داره؟!»

مختارخان لبخندی محو می‌زند و ادامه می‌دهد:

«آقا مصطفی قدرتمند تر از آنچه که شما فکر میکنید است.او همیشه حواسش به شما بوده. او از روز اول افرادی رو مأمور کرده بود که حرکات شما رو زیر نظر داشته باشن. به محض اینکه خبر درگیری بهش رسید، به من و تیمم دستور داد که وارد عمل بشیم.»

دانش با چشمانی که هم شگفتی و هم قدردانی در آن موج می‌زند، به مختارخان خیره می‌شود. ناگهان یکی از همراهان مختارخان وارد می‌شود و آرام می‌گوید:

«آماده‌ایم با آقامصطفی تماس بگیریم.»

چند لحظه بعد، تصویری روی دیوار روشن می‌شود. مصطفی، با چهره‌ای جدی و نگاهی آرام، به صفحه نگاه می‌کند. دانش و محمد با دیدن چهره آشنا و مطمئن او، احساس آرامش می‌کنند.

مصطفی: «دانش... محمد... خوشحالم که حالتون خوبه. انتظار داشتم که کمی محتاط‌تر عمل کنید و به من بگید که در دردسر بودید، اما الان مهم اینه که سالمید.»

دانش: «مصطفی، ما نمی‌دونستیم که اینطوری مراقبمون هستی. این واقعاً برامون ارزشمنده.»

مصطفی لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد:

«الان شرایط کمی پیچیده شده. کامران به این زودی‌ها نمی‌تونه دوباره بهتون نزدیک بشه، چون از این درگیری ضربه خورده و حالا تا یک هفته باید آروم باشه. شما هم باید از همین فرصت برای خروج از پاکستان استفاده کنید. مختارخان و آدم‌های ما کمک‌تون خواهند کرد تا به محلی امن برسید و برنامه‌های بعدی رو پیاده کنیم.و همچنین مختارخان با شما دوست خوبی خواهد شد.>>

محمد نگاهی عمیق به مصطفی می‌اندازد و می‌گوید: «پس تو از قبل همه چیز رو برنامه‌ریزی کرده بودی؟»

مصطفی: «همیشه باید آماده باشیم. کارهایی که داریم خیلی بزرگ‌تر و پیچیده‌تر از اونه که انتظارشو داشتید. حالا وقتشه که کمی بیشتر برنامه‌ریزی کنیم. وقتی از پاکستان خارج شدید، می‌تونیم سرمایه‌گذاری‌های جدیدی رو با هم شروع کنیم که این مدت براشون تلاش کردیم.»

مصطفی مکث کوتاهی می‌کند و با نگاهی محکم به آن‌ها می‌گوید:

«باید بدونید که از این به بعد هر حرکتی که انجام می‌دید باید با دقت و برنامه‌ریزی باشه. کامران دشمن ضعیفی نیست و از هر فرصتی برای تلافی استفاده می‌کنه. اما با هم، ما قدرت بیشتری داریم.»

دانش با صدایی که هم اشتیاق و هم احتیاط در آن حس می‌شود، می‌گوید:

«ما آماده‌ایم مصطفی. فقط باید بدونیم قدم بعدی چیه.»

مختارخان با لبخند به آن‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید: «همین که از اینجا بیرون رفتیم، شما رو به محل امنی منتقل می‌کنیم. من و تیمم در کنارتون هستیم تا بتونید برنامه‌هاتون رو ادامه بدید. بقیه مسیر رو با من پیش می‌ریم و وقتی آماده شدید، خود آقامصطفی برنامه‌ها رو به شما می‌گه.»

مصطفی سری تکان می‌دهد و با شوخی اضافه می‌کند: << و همچنین به زودی باید به ایران برگردید،همانطور که مشخص شده پدر و مادر هایمان به خاطر نگرانی از صحت شما نزدیک بود یک ساعته از خانه به تهران بیایند.ولی به سختی قانعشان کردم...به زودی باهم دوباره صحبت خواهیم کرد...حالا شما رو به خدا می‌سپارم.»

ارتباط قطع می‌شود و در اتاق سکوتی سنگین حکمفرما می‌شود. دانش و محمد با نگاهی که حالا ترکیبی از اطمینان و انگیزه در آن موج می‌زند، به مختارخان نگاه می‌کنند و مطمئن میشوند که مختارخان به دوست آنها تبدیل خواهد شد و تصمیم می‌گیرند هرچه زودتر اقدامات لازم را برای خروج از پاکستان و اجرای نقشه‌های آینده‌شان انجام دهند... .



:19:
در دل شب، گام‌های ما با تردید،
دنبال نور، در دل راهی پر امید.
هر لحظه سختی، اما عشق راه‌گشا،
با هم، از هر درد، عبور کردیم بی‌فنا.

در دل سکوت، درگیری‌ها و تصمیمات،
رهایی و امید، در دل شب‌های سیاه.
پناه از دشمن، دست‌های یاری‌گر،
در این مسیر، همیشه بودیم کنار هم، با وفا.

(بنیامین امانی)
:19:
 
آخرین ویرایش:
قسمت هفدهم

پس از پایان تماس، اتاق در سکوت فرو می‌رود. دانش و محمد همچنان در کنار هم نشسته‌اند، هر دو با چشمانی که انعکاس اعتماد و دوستی را نشان می‌دهد. مختارخان در سکوت به آن‌ها نگاه می‌کند و سپس با لبخند می‌گوید:

«وقتشه که از اینجا خارج بشیم. راهی که پیش رو داریم شاید سخت باشه، اما مطمئن باشید همه چیز تحت کنترله.»

دانش با آرامی سر تکان می‌دهد و محمد نگاهی عمیق به مختارخان می‌اندازد. در دلش حس می‌کند که در این مسیر، مختارخان فقط یک همکار نیست؛ او رفیقی است که از همان لحظه ورود، آن‌ها را زیر بال خود گرفته است.

محمد: «پس بریم، هر لحظه‌ای که می‌گذره، فرصتی از دست میره.»

مختارخان لبخند کوتاهی می‌زند و دستش را به سمت در اشاره می‌کند. همگی در سکوت از ساختمان خارج می‌شوند و به سمت ماشینی که آماده حرکت است، می‌روند. در طول مسیر، صدای نرم مختارخان سکوت را می‌شکند:

«می‌دونم که خیلی چیزها براتون غیرقابل باور بوده، اما باید اعتماد کنید. راهی که پیش گرفتید، سرشار از فرصت و چالش‌های بزرگه.»

دانش با لحنی آرام و متفکرانه پاسخ می‌دهد:

«همیشه فکر می‌کردم که وقتی به اینجا رسیدم، همه چیز مثل یک رویاست. اما حالا می‌بینم که این فقط آغاز مسیر ماست. فقط می‌خوام بدونم چطور می‌تونم به مصطفی و شما کمک کنم.»

مختارخان با رضایت سر تکان می‌دهد و می‌گوید:

«کافیه که همونطور که تا الان بودید، ادامه بدید. مصطفی شما رو باور داره، و این مسیر، مسیریه که همه ما با هم طی می‌کنیم. اما قبل از هر چیزی باید به یه محل امن برسیم.»

ماشین از خیابان‌های خالی عبور می‌کند و به طرف جاده‌ای تاریک و کوهستانی هدایت می‌شود. باد سرد شبانه از پنجره‌های نیمه‌باز وارد ماشین می‌شود و حس عجیبی از آزادی و ترس را در دل دانش و محمد می‌نشاند. چند دقیقه بعد، به ساختمانی در دل کوه می‌رسند؛ جایی که به نظر می‌رسد یک پناهگاه امن است.

هنگام ورود به ساختمان، مختارخان آن‌ها را به یک اتاق ساده ولی مجهز هدایت می‌کند. نور ملایمی فضای اتاق را روشن کرده و صدای آرامش‌بخشی که از سیستم پخش می‌شود، حس امنیت را در دل آن‌ها القا می‌کند.

مختارخان: «امشب رو اینجا استراحت کنید. صبح با یه نقشه جدید بیدار می‌شیم و از اینجا به سمت مقصد بعدی حرکت می‌کنیم. به زودی به ایران بازمی‌گردید و برنامه‌هامون با قدرت بیشتری دنبال می‌شه.»

دانش و محمد با لبخند رضایت‌بخشی سر تکان می‌دهند و هر کدام در یکی از تخت‌ها می‌نشینند. نوری ملایم از پنجره به داخل می‌تابد و سایه‌هایی نرم روی دیوارها ایجاد می‌کند.

چند ساعت می‌گذرد و سکوت شب همچنان در فضا موج می‌زند. اما این سکوت طولانی نمی‌ماند؛ صدای آرامی از راهرو به گوش می‌رسد. دانش از جای خود بلند می‌شود و با کنجکاوی به سمت در اتاق قدم برمی‌دارد.

در باز می‌شود و مختارخان با چهره‌ای نگران به داخل می‌آید. او به آرامی می‌گوید:

«یک مشکل کوچیک پیش اومده، اما جای نگرانی نیست. فقط لازمه که آماده باشید تا هر لحظه حرکت کنیم.و این دو تفنگ را بردارید،ممکنه لازمتان باشه.»

محمد نگاهی عمیق به مختارخان می‌اندازد و می‌پرسد:

«چه اتفاقی افتاده؟»

مختارخان: «به نظر می‌رسه یکی از نیروهای کامران با چند ماشین به ما نزدیک شده، ولی تیم ما آماده‌ست تا هر موقعیتی رو کنترل کنه. فقط می‌خوام که هوشیار باشید.»

دانش به آرامی سر تکان می‌دهد و با جدیت پاسخ می‌دهد:

دانش: «ما آماده‌ایم. هر کاری که لازم باشه انجام می‌دیم تا از اینجا بیرون بریم.»

همگی با دقت بیشتری آماده می‌شوند و چمدان‌های کوچک خود را در دست می‌گیرند. مختارخان به آن‌ها اشاره می‌کند که به آرامی از پله‌ها پایین بروند و وارد حیاط ساختمان شوند.

در دل تاریکی، نور چراغ‌ها فضا را روشن می‌کند و مختارخان با اشاره‌ای آرام به تیمش دستور می‌دهد تا ماشین‌ها را آماده حرکت کنند. در همین لحظه، صدای ۲ ماشین لوکس در دوردست به گوش می‌رسد، که به سرعت به سمت آن‌ها نزدیک می‌شود؛ولی معلوم نیست که این ماشین ها وسیله ای نجات برای آنهاست یا تهدیدی بزرگ!

محمد: «به نظر می‌رسه که باید هرچه زودتر از اینجا بریم!»

مختارخان با آرامش و تسلط همیشگی‌اش پاسخ می‌دهد:

«درسته. فقط باید سریع عمل کنیم. ماشین‌ها آماده‌ان. بریم!»

همگی با سرعت وارد ماشین‌ها می‌شوند و به سمت جاده‌ای کوهستانی حرکت می‌کنند، در حالی که نور دو ماشین لوکس در پشت سرشان از دوردست دیده می‌شود. جاده پر پیچ و خم و خطرناک است، اما با هر پیچ، گویی از مشکلات و تعقیب‌کنندگان بیشتر فاصله می‌گیرند.

در دل شب، صدای باد و موتور ماشین، موسیقی‌ای از آزادی و امید را برای آن‌ها می‌نوازد... .
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
35
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
18
پاسخ‌ها
21
بازدیدها
476
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
285

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا