قسمت شانزدهم
ماشین در سکوت شب پیش میرود و با گذر از خیابانهای تاریک،
دانش و
محمد حس میکنند به جایی نامعلوم برده میشوند، جایی که احتمالاً هیچکس از آن باخبر نیست. دلهایشان پر از سوال و تردید است، اما نگاهی که
مختارخان به آنها میاندازد، نوعی آرامش و اطمینان را القا میکند. هر دو در فکر نقشهای هستند که شاید سرنوشتشان را برای همیشه تغییر دهد.
پس از چند دقیقه، ماشین متوقف میشود و
مختارخان بدون هیچ توضیحی به آنها اشاره میکند که پیاده شوند. آنها وارد ساختمانی مجهز و مدرن میشوند که فضای ساده اما مطمئن و ایمنی دارد. به نظر میآید که اینجا مکان مناسبی برای پناه گرفتن و برنامهریزی باشد.در هنگام ورود به ساختمان
محمد با صدای آرام و از روی شوخی به
دانش میگوید:
"انگار در یکی از هتل های
مصطفی هستیم!چه جالب!"
دانش با آرامی میگوید:
"خخخ،این فقط یک رویا میتونه باشه که
مصطفی بدونه ما در دردسریم و به ما کمک کنه."
بعداز ورود،
دانش و
محمد همچنان در شوک و حیرت، در کنار هم مینشینند.
مختارخان با لبخند محوی به آنها نزدیک میشود و میگوید:
«خب، شاید وقتشه که بعضی چیزها رو براتون روشن کنم...»
دانش و
محمد نگاه کوتاهی به هم میاندازند.
دانش، هنوز سردرگم و متعجب، به
مختارخان میگوید:
«ما واقعاً نمیفهمیم اینجا چی کار میکنید؟ چرا به ما کمک کردید؟ و شما کی هستید؟»
مختارخان با لحنی جدی اما آرام میگوید:
«من
مختارخان هستم. کسی که به دستور مصطفی اینجا هستم.»
این حرف بهتآور بود.
محمد با چهرهای که آشکارا حیرت در آن موج میزند، سرش را تکان میدهد و میگوید:
«
مصطفی؟! چطور ممکنه؟ از کجا فهمید که ما اینجا به مشکل خوردیم؟و از همه مهم
مصطفی آدم هایی مثل شما داره؟!»
مختارخان لبخندی محو میزند و ادامه میدهد:
«آقا
مصطفی قدرتمند تر از آنچه که شما فکر میکنید است.او همیشه حواسش به شما بوده. او از روز اول افرادی رو مأمور کرده بود که حرکات شما رو زیر نظر داشته باشن. به محض اینکه خبر درگیری بهش رسید، به من و تیمم دستور داد که وارد عمل بشیم.»
دانش با چشمانی که هم شگفتی و هم قدردانی در آن موج میزند، به مختارخان خیره میشود. ناگهان یکی از همراهان مختارخان وارد میشود و آرام میگوید:
«آمادهایم با
آقامصطفی تماس بگیریم.»
چند لحظه بعد، تصویری روی دیوار روشن میشود.
مصطفی، با چهرهای جدی و نگاهی آرام، به صفحه نگاه میکند.
دانش و
محمد با دیدن چهره آشنا و مطمئن او، احساس آرامش میکنند.
مصطفی: «
دانش...
محمد... خوشحالم که حالتون خوبه. انتظار داشتم که کمی محتاطتر عمل کنید و به من بگید که در دردسر بودید، اما الان مهم اینه که سالمید.»
دانش: «
مصطفی، ما نمیدونستیم که اینطوری مراقبمون هستی. این واقعاً برامون ارزشمنده.»
مصطفی لبخندی میزند و ادامه میدهد:
«الان شرایط کمی پیچیده شده.
کامران به این زودیها نمیتونه دوباره بهتون نزدیک بشه، چون از این درگیری ضربه خورده و حالا تا یک هفته باید آروم باشه. شما هم باید از همین فرصت برای خروج از پاکستان استفاده کنید. مختارخان و آدمهای ما کمکتون خواهند کرد تا به محلی امن برسید و برنامههای بعدی رو پیاده کنیم.و همچنین
مختارخان با شما دوست خوبی خواهد شد.>>
محمد نگاهی عمیق به
مصطفی میاندازد و میگوید: «پس تو از قبل همه چیز رو برنامهریزی کرده بودی؟»
مصطفی: «همیشه باید آماده باشیم. کارهایی که داریم خیلی بزرگتر و پیچیدهتر از اونه که انتظارشو داشتید. حالا وقتشه که کمی بیشتر برنامهریزی کنیم. وقتی از پاکستان خارج شدید، میتونیم سرمایهگذاریهای جدیدی رو با هم شروع کنیم که این مدت براشون تلاش کردیم.»
مصطفی مکث کوتاهی میکند و با نگاهی محکم به آنها میگوید:
«باید بدونید که از این به بعد هر حرکتی که انجام میدید باید با دقت و برنامهریزی باشه. کامران دشمن ضعیفی نیست و از هر فرصتی برای تلافی استفاده میکنه. اما با هم، ما قدرت بیشتری داریم.»
دانش با صدایی که هم اشتیاق و هم احتیاط در آن حس میشود، میگوید:
«ما آمادهایم
مصطفی. فقط باید بدونیم قدم بعدی چیه.»
مختارخان با لبخند به آنها نگاه میکند و میگوید: «همین که از اینجا بیرون رفتیم، شما رو به محل امنی منتقل میکنیم. من و تیمم در کنارتون هستیم تا بتونید برنامههاتون رو ادامه بدید. بقیه مسیر رو با من پیش میریم و وقتی آماده شدید، خود آقا
مصطفی برنامهها رو به شما میگه.»
مصطفی سری تکان میدهد و با شوخی اضافه میکند: << و همچنین به زودی باید به ایران برگردید،همانطور که مشخص شده پدر و مادر هایمان به خاطر نگرانی از صحت شما نزدیک بود یک ساعته از خانه به تهران بیایند.ولی به سختی قانعشان کردم...به زودی باهم دوباره صحبت خواهیم کرد...حالا شما رو به خدا میسپارم.»
ارتباط قطع میشود و در اتاق سکوتی سنگین حکمفرما میشود.
دانش و
محمد با نگاهی که حالا ترکیبی از اطمینان و انگیزه در آن موج میزند، به
مختارخان نگاه میکنند و مطمئن میشوند که
مختارخان به دوست آنها تبدیل خواهد شد و تصمیم میگیرند هرچه زودتر اقدامات لازم را برای خروج از پاکستان و اجرای نقشههای آیندهشان انجام دهند... .
در دل شب، گامهای ما با تردید،
دنبال نور، در دل راهی پر امید.
هر لحظه سختی، اما عشق راهگشا،
با هم، از هر درد، عبور کردیم بیفنا.
در دل سکوت، درگیریها و تصمیمات،
رهایی و امید، در دل شبهای سیاه.
پناه از دشمن، دستهای یاریگر،
در این مسیر، همیشه بودیم کنار هم، با وفا.
(بنیامین امانی)
