در تاریکی اتاق گم شده بود. چشمانش، جز پیانوی سفیدی که در مرکز اتاق بود، چیزی نمیدید. از شدت ترس ریتم نامنظم تپشهای قلبش را در سرش احساس میکرد. دستانش میلرزید و دهانش مانند کویرلوت، خشک و زبانش همانند چوب، زبر و بیتحرک بود.
باید کاری میکرد. تمام توانش را در پاهایش ریخت و به سمت پیانو حرکت کرد و در پشت آن سنگر گرفت.
نباید اجازه میداد دستان کثیف و نجس آن دیوصفت، او را محاصره و دنیایش را نابود کند.
سعی کرد به خود مسلط شود.
- همه چی خوبه... آروم باش... الان مامان میاد... تو فقط نفس عمیق بکش.
دم، بازدم، دم، بازدم.
خیلی سخت است دختر باشی و احساس خطر کنی؛ اما کسی که باید باشد، نیست.
قطرات ع×ر×ق سرد از شقیقهاش به پایین راه خود را پیدا کرد و روی سرامیک فرود آمد. یارای نفس کشیدن نداشت.
- حتماً پیدام نکرده خسته شده و رفته. نباید بترسی؛ چیزی نیست، آروم باش دختر.
در حالی که به خود دلداری میداد، احساس کرد کسی پشتش ایستاده و خرناسه میکشد؛ تا خواست به خود بجنبد، موهای بلندش اسیر دستان او شده بود و محکم میکشید.
درد تا مغز استخوانش نفوذ کرده و ترس و وحشت اجازه نمیداد برگردد و با او رو در رو شود. دستانش را روی سر گذاشت و با تمام توان فریادِ درد، سرداد.
به ناگاه از خواب پرید. باز هم همان خواب تکراری و همیشگی، خواب که نه، کابوس!
تمام بدنش نفرت، انزجار و ترس را فریاد میزد. باید به حال خود میگریست یا راه چارهای میاندیشید؟!
همانند جنزدگان به دیوار روبهرو خیره ماند و نفسنفس میزد. انگار که در دوی ماراتون شرکت کرده است. خسته، تنها و دردمند.
پاهایش از دویدن و نرسیدن خسته بود. اگر خودش به فکر خود نباشد کسی نیست که دستش را بگیرد و از این منجلاب، بیرون بکشد.
امشب نیاز، مهمترین تصمیم زندگیاش را گرفت؛ تصمیم گرفت دست روی زانوان خود بگذارد و بدون تکیه به کسی به راهش ادامه دهد.
- دارم میام. منتظرم باش.
***
«پنج سال بعد»
هوای بازداشتگاه بوی فلز زنگ زده و ع×ر×ق مانده میداد. دیوارها خط خطی شده بودند؛ نامها و ناسزاهایی که انکار روی پوست خستهی سیمانی حک شده بودند. نیاز گوشه تخت فلزی نشسته بود. شلوار ششجیب مردانهاش، با لکههای کهنه و نخکشهای زانو، بر تن استخوانیاش زبر و خشن بود. بلوز گشاد مردانه روی شانههایش آویزان بود؛نه برای پوشاندن ضعف، بلکه مثل زرهی میخواست فاصلهاش را با تمام دنیا حفظ کند.
چشمهایش سیاهتر از قبل بودند، اما نه از بیخوابی بلکه از آتشی که در عمق جانش سالها میسوخت و خاکستر نمیشد. ابروهای درهمرفتهاش و لبهای بیرنگی که محکم به هم فشرده بود، حکایت از دختری داشت که دیگر به چیزی جز خشم و انتقام ایمان نداشت.
صدای باز شدن در، سر همهی بازداشتیها را به سمت در برگرداند. سرگرد جوان با قدمهایی مطمئن وارد شد. نگاهش روی نیاز ثابت ماند؛ نگاهی که میان تردید و کنجکاوی سرگردان بود.
- خانم سعادت... آزادی!
همهمهای کوتاه میان زندانیها پیچید. نیاز بدون ذرهای واکنش از جای برخاست. قامتش در لباس مردانه بلندتر و محکمتر جلوه میکرد. در راهروی کلانتری، چهار مرد تنومند منتظر بودند. هیکلهایشان مثل ستونهای آهنی چشم هر کسی را میگرفت. یکیشان پوشهای قطور در دست داشت؛ سندی که مهر و امضاهای متعددش حکم آزادی نیاز بود.
بهمحض اینکه او را دیدند، لبخندهایشان یکدست و پرحرارت بر لب نشست. با احترام قدم جلو گذاشتند انگار نه دختری نحیف که فرماندهشان از پشت درهای بازداشت بیرون آمده باشد.
صدای یکی از مردها پرطنین و زمخت در راهرو پیچید:
- آبجی نازی! چشمم به جمالت روشن.
سه مرد دیگر همزمان با سری خم شده و لحنی که هم صمیمیت داشت و هم ادب تکرار کردند:
- سلام آبجی... خوش برگشتی.
صدایشان طنین انداخت و سکوت کلانتری را شکست. ماموران حیران ماندند؛ باورشان نمیشد دختری با ظاهر مردانه و چشمانی چنین بیرحم، با این میزان حرمت و احترام خطاب شود. سرگرد بیاختیار اخم کرد و نیمنگاهی به نیاز انداخت.
انگار میخواست از روی خطوط چهرهاش بخواند که چه چیزی او را در نظر این چهار مرد چنین جایگاه عزت و احترامی داده است.
نیاز اما هیچ نگفت. فقط نگاهی سرد و نافذ به اطراف انداخت؛ نگاهی که میان سکوتش بیشتر از هر کلمهای فریاد میزد:
- «من دیگه اون دختر پنج سال پیش نیستم.»