پارت هشتاد و هفتم
انقدر توی فکر حرف زدن با اون دختر بودم که اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت، بعد از پایان جلسهی عمارت تاج و ارائهی گزارش به شاهپور و پادشاه، همراه دارا از تالار خارج شدم و به سمت دفتر فرماندهی کل راه افتادم.
باید میفهمیدم اون دختر کیه، ولی از هرکی اسمش رو بپرسم تعجب میکنه، پس...
میون راه یهو وایسادم.
ـ میگم دارا! اون دختری که توی تالار سیمرغ کنار بانوی اعظم بود... اسمش چیه؟
دارا لحظهای مکث کرد.
ـ دو معاون بانوی اعظم توی تالار همراهش بودن فرمانده. منظورتون کدوم یکیه؟
ناخودآگاه لبخند زدم، حالا که توی قصریم و من مافوقش محسوب میشم حتی وقتی فقط خودمون دوتاییم هم لحنش رسمیتره...
تصویر دختر جلوی چشمم نقش بست.
ـ اون که موهای قهوهای روشن و چشمهای سبز داشت.
دارا سری خم کرد و لبخند کمرنگی زد.
ـ اون دختر بانو افرا سامه، معاون دوم بانوی اعظم و دختر جناب سام مشاور... دختر جسور و بیباکیه، کل مقامات فاسد دربار هم ازش فرارین. همین چند وقت پیش باعث شد پسر وزیر جنگ به زندان بیفته.
ناخودآگاه لبخند زدم، یه دختر چموش و رام نشدنی که مدام دنبال دردسر میگرده... از رفتارش توی مهمونخونه معلوم بود همچین آدمیه...
به خودم اومدم و رو به دارا سری تکون دادم.
- خیل خب، تو دیگه برو به کارهات برس، من خودم به خونه برمیگردم. فرمانروا پنج روز بهم مرخصی دادن، پس پنج روز دیگه میبینمت.
لبخند زد و سر تکون داد.
- اگه تونستم به خونهتون میام و بهتون سر میزنم.
با لبخند کمرنگی سر تکون دادم و ازش جدا شدم.
ذهنم مشغول بود.
افرا سام.
یاد رفتار دیروزش افتادم...
اون لحظه که جلوی آرمیتا وایساد و با جسارت و اقتدارش مانع شلاق خوردنم شد...
اما یه چیزی نگرانم میکرد.
چه دلیلی داشت که معاون بانوی اعظم، با چنین جایگاهی، بیخبر و مخفیانه به مهمانخونهی دخترخوندهی مهرسا سر بزنه؟
مگه این که...
ناخودآگاه ابروهام توی هم رفت.
مگه این که چیزهایی فهمیده باشه. چیزهایی که نباید...
با توجه به شخصیتش و چیزهایی که دارا گفت، اگه از حضور مهرسا و حرکات خطرناکش توی شهر بو برده باشه، طبیعیه که برای فهمیدن چیزهای بیشتر سعی کنه مخفیانه به یکی از پایگاه هاش بره و با اومدن به مهمونخونه جون خودش رو به خطر انداخته...
اون هم بدون این که بدونه داره توی چه لجنزاری پا میذاره!
نمیتونستم بیتفاوت باشم. باید میفهمیدم. باید مطمئن میشدم.
بیاراده به سمت بخش بانوان حرکت کردم...
طبق قوانین قصر، فقط پادشاه و شاهپور حق ورود به تالار بانوان رو دارن؛ پس باید اون رو از بخش بانوان بیرون بیارم.
کمی که گذشت یکی از بانوان دربار با لباس مخصوص سفید و صورتی رنگش از راه رسید و به سمت ورودی بخش رفت، با قدمهای سریع جلو رفتم و خودم رو بهش رسوندم.
ـ میبخشید بانو، ممکنه از بانو افرا سام بخواین که برای دریافت یه پیغام فوری، در ورودی تالار بانوان با من ملاقات کنن؟
دختر نگاه مرددش رو به من دوخت، انگار اولین باری بود که کسی رو با این لباسها اینجا میدید. اما از اونجایی که نشان اسمم رو به کمربندم آویزون کرده بودم، شکش خیلی زود برطرف شد و رو بهم تعظیم کوتاهی کرد.
- بله فرمانده، همینجا منتظر باشین تا به ایشون خبر بدم.
سری تکون دادم و دختر پشت دیوارهای بخش بانوان گم شد. من هم توی سایه وایسادم، دست به سینه شدم و به دیوار مقابل ورودی بخش بانوان تکیه دادم.
چیزی نگذشت که صدای پای آرومی روی سنگفرشها پیچید و افرا با ردای رسمی سرخ و سفید، با وقاری کمنظیر نزدیک شد.
چهرهاش رنگپریده بود، شاید به خاطر این که انتظار دیدن من رو نداشت؛ اما نگاهش محکم و مصمم بود.
مقابلم وایساد و لبخند زد.
- با من کار داشتین؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ شما... من رو به خاطر دارین؟ دیروز...
سر تکون داد.
- بله، توی مهمونخونه...
دستی به موهام کشیدم و لبخند زدم.
- دیدنتون توی تالار سیمرغ برام خیلی غیر منتظره بود، ممکنه بهم بگین دیروز چرا به مهمونخونه آرمیتا اومده بودین؟
سکوتی کوتاه بینمون افتاد.
ـ موضوعی توی تالار بانوان پیش اومده بود که برای بررسیش ناچار شدم به اونجا برم.
ناخودآگاه لبخند زدم، انگار نمیخواست جوابم رو بده و برای همین خیلی هوشمندانه با آوردن اسم بخش بانوان راهم رو برای پرسیدن سوالهای بعدی بست.
دستم رو توی جیبم بردم، گل سرش رو که دیروز توی کوچه پیدا کرده بودم، بیرون آوردم و به طرفش گرفتم.
ـ که اینطور... دیروز انقدر با عجله رفتین که این رو جا گذاشتین.
چشمش که به گل سر افتاد برق عجیبی توی نگاهش دوید، دستش رو جلو آورد و گل سر رو ازم گرفت.
با انگشت روی گلبرگ شکسته کشید و لبخند بیجونی زد.
ـ امان از دست این سهای بیحواس... خیلی دوستش داشتم. حیف شد که شکست.
نمیدونم چرا، اما اون لحظه دلم خواست بهش بگم مواظب باشه...
مواظب باشه که دیگه چیزی رو، یا خودش رو، توی دستهای اشتباهی جا نذاره.
نفس عمیقی کشیدم و قدمی عقب رفتم.
ـ این طور که پیداست از این به بعد بیشتر با هم دیدار خواهیم کرد، بانو. روز خوبی داشته باشین.
و بدون این که منتظر جوابش بمونم، چرخیدم و دور شدم. اما حس کردم نگاه سبزش تا دوردستها همراهم اومد.
پارت هشتاد و هشتم
افرا:
همین که هیبت مردونهاش پشت دیوارهای سر به فلک کشیده قصر گم شد، عقب گرد کردم و به سمت تالار بانوان راه افتادم، اما انگار قلبم داشت تندتر از قدمهام حرکت میکرد.
نه از ترس یا هیجان... نه، بیشتر یه جور حس عجیب و غریبِ درهمپیچیده بود که هنوز هم نمیدونم چه جوری توصیفش کنم.
چنان غرق فکر و حدس و گمان بودم که نفهمیدم کی به ورودی تالار رسیدم. از کنار بانوان دربار که با دیدنم دست از کار و حرف زدن میکشیدن و رو بهم تعظیم میکردن گذشتم و به سمت دفتر کارم توی تالار مخصوص حرکت کردم.
ذهنم هنوز توی همون کوچه بود. دیروز بعد از این که از مهمون خونه فرار کردیم، همین که ازم فاصله گرفت تا بره و نگاهی به دور و بر بندازه، یهو سها از ته کوچه پیداش شد و قبل از این که بتونم چیزی بگم با عجله من رو کشید و با خودش برد...
حتماً همون موقع گل سر از لای موهام افتاده و نفهمیدم...
وایسادم و چشمهام رو روی هم فشردم. نه، بازم برام جا نمیافتاد. یعنی چی؟
اون باربر ساکت و بیچارهای که وقتی میخواستن شلاقش بزنن، لب از لب باز نکرد... فرمانده آیهان بود؟
اصلاً چرا؟ چرا باید خودش رو پشت اون ظاهر پنهون میکرد؟ دنبال چی بود؟ جاسوسی؟ مأموریت مخفیانه؟
نکنه واقعاً داشت دربارهی مهرسا تحقیق میکرد؟ یعنی فهمیده اون زن چه نقشههایی داره؟
یعنی من درست حدس زده بودم؟
فکرم از همیشه شلوغتر شده بود.
به دفتر که رسیدم در اتاق باز بود، صدای حرف زدن آلما و سها رو شنیدم و قبل از اینکه وارد بشم یه نفس عمیق کشیدم. نباید میذاشتم چیزی از توی صورتم بخونن.
شنیدن صدای پرشور سها باعث شد لبخند نصفهنیمهای روی لبم بشینه. با اون موهای طلاییِ بههمریخته و حالت شیطنتآمیز همیشگی، پرید سمتم.
ـ چه زود برگشتی افرا...
آلما اما با وقار همیشگیش فقط از پشت میز بلند شد و مثل همیشه رو بهم لبخند زد.
- نگران شدیم، پیغام فوری چی بود؟
جلو رفتم و سر میز نشستم.
ـ پیغامی در کار نبود.
سها چشمهاشو ریز کرد.
ـ پس قضیه چی بود؟
نیمنگاهی به جفتشون انداختم و شونه بالا انداختم.
ـ هیچی، فرمانده کل سپاه میخواست باهام حرف بزنه.
دفتر برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت... یه سکوت کامل و تماشایی.
چشمهای عسلی سها گرد شده بودن، آلما هم با تعجب ابرو بالا انداخت.
ـ خودِ فرمانده آیهان؟! همون که صبح توی تالار سیمرغ دیدیمش؟ همون که بعد از جلسه تالار سیمرغ گفتی فکر میکنی دیروز توی مهمون خونهٔ دخترخوندهٔ مهرسا دیدیش؟
سری تکون دادم و دستهام رو توی هم گره زدم. سعی کردم عادی باشم، ولی ته دلم هنوز اون برق نگاهش داشت وول میخورد.
ـ وقتی توی تالار دیدمش فکر کردم اشتباه کردم، اما خودش بود، ولی حرف خاصی نزد. فقط یه گفتوگوی کوتاه داشتیم.
سها که هنوز دهنش باز مونده بود، روی میز نشست و با ذوق به سمتم خم شد.
ـ یعنی چی؟ یعنی همینطوری اومد گفت سلام حال شما چطوره بعدم رفت؟
لبخندم عمیقتر شد و سرم رو پایین انداختم. از این مدل حرف زدنش قشنگ معلومه میخواد یه قصه عاشقانه از توش دربیاره. یعنی جون به جونش کنن هم درست بشو نیست...
ـ از دیدار دیروزمون توی مهمونخونه من رو یادش بود و میخواست بدونه چرا اونجا بودم. خیلی مؤدب و رسمی. منم گفتم حضورم به موضوعی از تالار بانوان مربوط میشده که باید بررسیش میکردم.
آلما دست به سینه شد و با نگاهی متفکرانه به زمین خیره شد.
- یعنی برای چی اونجا بوده، فکر میکنی مأموریتی چیزی داشته؟
سرم رو تکون دادم.
ـ حدس میزنم قضیه همین بوده. ولی شک ندارم محرمانهاس، چون توی تالار سیمرغ گفت از مأموریت سرکشی به استحکامات مرزی برگشته... آ... راستی! گل سرم هم دست اون بود. انگار دیروز که سها اومد به قول خودش نجاتم داد از سرم افتاده...
سها زد زیر خنده.
ـ آخه طرف یهو تو رو زد زیر بغلش و دِ برو که رفتیم، یه گله آدم هم افتادن دنبالش. منم از همه جا بیخبر، فکر کردم داره میدزدتت... حالا اون رو بیخیال، میگم... گل سرت که اصلا با ارزش نبود، برای چی نگهش داشته؟
آلما لبخند معنیداری زد، اما چیزی نگفت. نگاهش یه جور خاصی بود. مثل همیشه، دقیق و عمیق.
من اما به گل سر شکستهای فکر کردم که الان توی کشوی میزم بود... و به حرف آخر آیهان: « اینطور که پیداست از این به بعد بیشتر باهم دیدار خواهیم کرد بانو... »
نمیدونم منظورش چی بود. میخواست بهم اخطار بده، یا منظورش همون به امید دیدار خودمون بود؟
چرا جملاتش انقدر عجیب و غریبن؟ مجبوره انقدر دو پهلو حرف بزنه؟
سها دستهاش رو روی میز گذاشت و کمی به عقب خم شد.
- خب؟ فکر میکنی قراره بهمون کمک کنه؟
نفس عمیقی کشیدم و شونه بالا انداختم.
ـ نمیدونم... باید ببینیم چی پیش میاد.