اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان افسانه‌ شهر راز| بانو کاف

ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. ماجراجویی
  3. معمایی
  4. طنز
نام رمان: افسانه‌ی شهر راز
نام نویسنده: بانو کاف
ژانر: تاریخی، عاشقانه، طنز، معمایی
ناظر: @لیانا مسیحا
خلاصه: هیچکس آن‌ها را به خاطر نخواهد آورد؛ آدم‌های قصه‌ی من، در جایی زندگی می‌کنند، که در هجوم دردهای زمان به فراموشی سپرده شده است. شهر راز!
مقدمه: شاید مرا نشناسی، اما من تو را بند به بند، واژه به واژه و حرف به حرف از بَرم، تو زیباترین و ناب‌ترین شعر دنیایی!
 
آخرین ویرایش:
پارت هشتاد و هفتم

انقدر توی فکر حرف زدن با اون دختر بودم که اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت، بعد از پایان جلسه‌ی عمارت تاج و ارائه‌ی گزارش به شاه‌پور و پادشاه، همراه دارا از تالار خارج شدم و به سمت دفتر فرماندهی کل راه افتادم.
باید می‌فهمیدم اون دختر کیه، ولی از هرکی اسمش رو بپرسم تعجب می‌کنه، پس...
میون راه یهو وایسادم.
ـ میگم دارا! اون دختری که توی تالار سیمرغ کنار بانوی اعظم بود... اسمش چیه؟

دارا لحظه‌ای مکث کرد.
ـ دو معاون بانوی اعظم توی تالار همراهش بودن فرمانده. منظورتون کدوم یکیه؟

ناخودآگاه لبخند زدم، حالا که توی قصریم و من مافوقش محسوب میشم حتی وقتی فقط خودمون دوتاییم هم لحنش رسمی‌تره...
تصویر دختر جلوی چشمم نقش بست.
ـ اون که موهای قهوه‌ای روشن و چشم‌های سبز داشت.

دارا سری خم کرد و لبخند کمرنگی زد.
ـ اون دختر بانو افرا سامه، معاون دوم بانوی اعظم و دختر جناب سام مشاور... دختر جسور و بی‌باکیه، کل مقامات فاسد دربار هم ازش فرارین. همین چند وقت پیش باعث شد پسر وزیر جنگ به زندان بیفته.

ناخودآگاه لبخند زدم، یه دختر چموش و رام‌ نشدنی که مدام دنبال دردسر می‌گرده... از رفتارش توی مهمون‌خونه معلوم بود همچین آدمیه...
به خودم اومدم و رو به دارا سری تکون دادم.
- خیل خب، تو دیگه برو به کارهات برس، من خودم به خونه برمی‌گردم. فرمانروا پنج روز بهم مرخصی دادن، پس پنج روز دیگه می‌بینمت.
لبخند زد و سر تکون داد.
- اگه تونستم به خونه‌تون میام و بهتون سر می‌زنم.
با لبخند کمرنگی سر تکون دادم و ازش جدا شدم.
ذهنم مشغول بود.

افرا سام.
یاد رفتار دیروزش افتادم...
اون لحظه که جلوی آرمیتا وایساد و با جسارت و اقتدارش مانع شلاق خوردنم شد...
اما یه چیزی نگرانم می‌کرد.

چه دلیلی داشت که معاون بانوی اعظم، با چنین جایگاهی، بی‌خبر و مخفیانه به مهمان‌خونه‌ی دخترخونده‌ی مهرسا سر بزنه؟
مگه این که...
ناخودآگاه ابروهام توی هم رفت.
مگه این که چیزهایی فهمیده باشه. چیزهایی که نباید...

با توجه به شخصیتش و چیزهایی که دارا گفت، اگه از حضور مهرسا و حرکات خطرناکش توی شهر بو برده باشه، طبیعیه که برای فهمیدن چیزهای بیشتر سعی کنه مخفیانه به یکی از پایگاه هاش بره و با اومدن به مهمون‌خونه جون خودش رو به خطر انداخته...
اون هم بدون این که بدونه داره توی چه لجنزاری پا می‌ذاره!

نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم. باید می‌فهمیدم. باید مطمئن می‌شدم.

بی‌اراده به سمت بخش بانوان حرکت کردم‌...
طبق قوانین قصر، فقط پادشاه و شاه‌پور حق ورود به تالار بانوان رو دارن؛ پس باید اون رو از بخش بانوان بیرون بیارم.

کمی که گذشت یکی از بانوان دربار با لباس مخصوص سفید و صورتی رنگش از راه رسید و به سمت ورودی بخش رفت، با قدم‌های سریع جلو رفتم و خودم رو بهش رسوندم.
ـ می‌بخشید بانو، ممکنه از بانو افرا سام بخواین که برای دریافت یه پیغام فوری، در ورودی تالار بانوان با من ملاقات کنن؟

دختر نگاه مرددش رو به من دوخت، انگار اولین باری بود که کسی رو با این لباس‌ها این‌جا می‌دید. اما از اونجایی که نشان اسمم رو به کمربندم آویزون کرده بودم، شکش خیلی زود برطرف شد و رو بهم تعظیم کوتاهی کرد.
- بله فرمانده، همین‌جا منتظر باشین تا به ایشون خبر بدم.

سری تکون دادم و دختر پشت دیوارهای بخش بانوان گم شد. من هم توی سایه وایسادم، دست به سینه شدم و به دیوار مقابل ورودی بخش بانوان تکیه دادم.

چیزی نگذشت که صدای پای آرومی روی سنگفرش‌ها پیچید و افرا با ردای رسمی سرخ و سفید، با وقاری کم‌نظیر نزدیک شد.
چهره‌اش رنگ‌پریده بود، شاید به خاطر این که انتظار دیدن من رو نداشت؛ اما نگاهش محکم و مصمم بود.

مقابلم وایساد و لبخند زد.
- با من کار داشتین؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ شما... من رو به خاطر دارین؟ دیروز...
سر تکون داد.
- بله، توی مهمون‌خونه...
دستی به موهام کشیدم و لبخند زدم.
- دیدنتون توی تالار سیمرغ برام خیلی غیر منتظره بود، ممکنه بهم بگین دیروز چرا به مهمون‌خونه آرمیتا اومده بودین؟

سکوتی کوتاه بینمون افتاد.
ـ موضوعی توی تالار بانوان پیش اومده بود که برای بررسیش ناچار شدم به اونجا برم.

ناخودآگاه لبخند زدم، انگار نمی‌خواست جوابم رو بده و برای همین خیلی هوشمندانه با آوردن اسم بخش بانوان راهم رو برای پرسیدن سوال‌های بعدی بست.

دستم رو توی جیبم بردم، گل سرش رو که دیروز توی کوچه پیدا کرده بودم، بیرون آوردم و به طرفش گرفتم.
ـ که این‌طور... دیروز انقدر با عجله رفتین که این رو جا گذاشتین.

چشمش که به گل سر افتاد برق عجیبی توی نگاهش دوید، دستش رو جلو آورد و گل سر رو ازم گرفت.
با انگشت روی گلبرگ شکسته کشید و لبخند بی‌جونی زد.
ـ امان از دست این سهای بی‌حواس... خیلی دوستش داشتم. حیف شد که شکست.

نمی‌دونم چرا، اما اون لحظه دلم خواست بهش بگم مواظب باشه...
مواظب باشه که دیگه چیزی رو، یا خودش رو، توی دست‌های اشتباهی جا نذاره.

نفس عمیقی کشیدم و قدمی عقب رفتم.
ـ این طور که پیداست از این به بعد بیشتر با هم دیدار خواهیم کرد، بانو. روز خوبی داشته باشین.

و بدون این که منتظر جوابش بمونم، چرخیدم و دور شدم. اما حس کردم نگاه سبزش تا دوردست‌ها همراهم اومد.
پارت هشتاد و هشتم

افرا:

همین که هیبت مردونه‌اش پشت دیوارهای سر به فلک‌ کشیده قصر گم شد، عقب گرد کردم و به سمت تالار بانوان راه افتادم، اما انگار قلبم داشت تندتر از قدم‌هام حرکت می‌کرد.
نه از ترس یا هیجان... نه، بیشتر یه جور حس عجیب و غریبِ درهم‌پیچیده بود که هنوز هم نمی‌دونم چه جوری توصیفش کنم.

چنان غرق فکر و حدس و گمان بودم که نفهمیدم کی به ورودی تالار رسیدم. از کنار بانوان دربار که با دیدنم دست از کار و حرف زدن می‌کشیدن و رو بهم تعظیم می‌کردن گذشتم و به سمت دفتر کارم توی تالار مخصوص حرکت کردم.

ذهنم هنوز توی همون کوچه بود. دیروز بعد از این که از مهمون خونه فرار کردیم، همین که ازم فاصله گرفت تا بره و نگاهی به دور و بر بندازه، یهو سها از ته کوچه پیداش شد و قبل از این که بتونم چیزی بگم با عجله من رو کشید و با خودش برد...
حتماً همون موقع گل سر از لای موهام افتاده و نفهمیدم...

وایسادم و چشم‌هام رو روی هم فشردم. نه، بازم برام جا نمی‌افتاد. یعنی چی؟
اون باربر ساکت و بیچاره‌ای که وقتی می‌خواستن شلاقش بزنن، لب از لب باز نکرد... فرمانده آیهان بود؟

اصلاً چرا؟ چرا باید خودش رو پشت اون ظاهر پنهون می‌کرد؟ دنبال چی بود؟ جاسوسی؟ مأموریت مخفیانه؟
نکنه واقعاً داشت درباره‌ی مهرسا تحقیق می‌کرد؟ یعنی فهمیده اون زن چه نقشه‌هایی داره؟
یعنی من درست حدس زده بودم؟
فکرم از همیشه شلوغ‌تر شده بود.

به دفتر که رسیدم در اتاق باز بود، صدای حرف زدن آلما و سها رو شنیدم و قبل از این‌که وارد بشم یه نفس عمیق کشیدم. نباید می‌ذاشتم چیزی از توی صورتم بخونن.

شنیدن صدای پرشور سها باعث شد لبخند نصفه‌نیمه‌ای روی لبم بشینه. با اون موهای طلاییِ به‌هم‌ریخته و حالت شیطنت‌آمیز همیشگی، پرید سمتم.


ـ چه زود برگشتی افرا...


آلما اما با وقار همیشگیش فقط از پشت میز بلند شد و مثل همیشه رو بهم لبخند زد.
- نگران شدیم، پیغام فوری چی بود؟

جلو رفتم و سر میز نشستم.
ـ پیغامی در کار نبود.

سها چشم‌هاشو ریز کرد.
ـ پس قضیه چی بود؟

نیم‌نگاهی به جفتشون انداختم و شونه بالا انداختم.
ـ هیچی، فرمانده کل سپاه می‌خواست باهام حرف بزنه.

دفتر برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت... یه سکوت کامل و تماشایی.

چشم‌های عسلی سها گرد شده بودن، آلما هم با تعجب ابرو بالا انداخت.
ـ خودِ فرمانده آیهان؟! همون که صبح توی تالار سیمرغ دیدیمش؟ همون که بعد از جلسه تالار سیمرغ گفتی فکر می‌کنی دیروز توی مهمون خونهٔ دخترخوندهٔ مهرسا دیدیش؟

سری تکون دادم و دست‌هام رو توی هم گره زدم. سعی کردم عادی باشم، ولی ته دلم هنوز اون برق نگاهش داشت وول می‌خورد.
ـ وقتی توی تالار دیدمش فکر کردم اشتباه کردم، اما خودش بود، ولی حرف خاصی نزد. فقط یه گفت‌وگوی کوتاه داشتیم.

سها که هنوز دهنش باز مونده بود، روی میز نشست و با ذوق به سمتم خم شد.
ـ یعنی چی؟ یعنی همین‌طوری اومد گفت سلام حال شما چطوره بعدم رفت؟

لبخندم عمیق‌تر شد و سرم رو پایین انداختم. از این مدل حرف زدنش قشنگ معلومه می‌خواد یه قصه عاشقانه از توش دربیاره. یعنی جون به جونش کنن هم درست بشو نیست...
ـ از دیدار دیروزمون توی مهمون‌خونه من رو یادش بود و می‌خواست بدونه چرا اون‌جا بودم. خیلی مؤدب و رسمی. منم گفتم حضورم به موضوعی از تالار بانوان مربوط می‌شده که باید بررسیش می‌کردم.

آلما دست به سینه شد و با نگاهی متفکرانه به زمین خیره شد.
- یعنی برای چی اونجا بوده، فکر می‌کنی مأموریتی چیزی داشته؟

سرم رو تکون دادم.
ـ حدس می‌زنم قضیه همین بوده. ولی شک ندارم محرمانه‌اس، چون توی تالار سیمرغ گفت از مأموریت سرکشی به استحکامات مرزی برگشته... آ... راستی! گل سرم هم دست اون بود. انگار دیروز که سها اومد به قول خودش نجاتم داد از سرم افتاده...

سها زد زیر خنده.
ـ آخه طرف یهو تو رو زد زیر بغلش و دِ برو که رفتیم، یه گله آدم هم افتادن دنبالش. منم از همه جا بی‌خبر، فکر کردم داره می‌دزدتت... حالا اون رو بیخیال، میگم... گل سرت که اصلا با ارزش نبود، برای چی نگهش داشته؟

آلما لبخند معنی‌داری زد، اما چیزی نگفت. نگاهش یه جور خاصی بود. مثل همیشه، دقیق و عمیق.

من اما به گل سر شکسته‌ای فکر کردم که الان توی کشوی میزم بود... و به حرف آخر آیهان: « این‌طور که پیداست از این به بعد بیشتر باهم دیدار خواهیم کرد بانو..‌. »

نمی‌دونم منظورش چی بود. می‌خواست بهم اخطار بده، یا منظورش همون به امید دیدار خودمون بود؟
چرا جملاتش انقدر عجیب و غریبن؟ مجبوره انقدر دو پهلو حرف بزنه؟

سها دست‌هاش رو روی میز گذاشت و کمی به عقب خم شد.
-‌ خب؟ فکر می‌کنی قراره بهمون کمک کنه؟
نفس عمیقی کشیدم و شونه بالا انداختم.
ـ نمی‌دونم... باید ببینیم چی پیش میاد.
 
پارت هشتاد و نهم

سکوت کوتاهی که توی فضای دفتر برقرار شده بود با به گوش رسیدن صدای در شکست و بعد از اون، صدای مایسا بلند شد.
- اجازه ورود میدین؟
ناخودآگاه لبخند زدم، بعد از مهمونی رفتارش خیلی تغییر کرده؛ خوشحالم که تونست خود واقعیش رو پیدا کنه...
آلما رو به در لبخند زد.
- بیا داخل.
در باز شد و مایسا با یه سینی نقره‌ای رنگ که یه طومار رسمی داخلش بود وارد شد. رو به من و آلما کمی خم شد و سینی رو روی میز گذاشت.
- بانوی اعظم فرمودن این رو به شما برسونم.
آلما نگاهی به پوشش طلایی و بند قرمز مهر و موم شده‌ی طومار انداخت و رو به مایسا سر تکون داد.
- ممنون، خیلی زحمت کشیدی عزیزم، می‌تونی بری...
مایسا لبخند کمرنگی زد، سری تکون داد و با قدم‌هایی آروم از دفتر خارج شد.
طومار رو از توی سینی برداشتم، مهر و موم بندش رو شکستم و شروع به خوندن متنش کردم. سها جلو اومد و نگاهش رو به نوشته‌ها دوخت.
- چی نوشته؟
لب‌هام رو روی هم فشردم و طومار رو روی میز گذاشتم.
- آخه چرا الان؟
آلما کمی به سمتم خم شد.
- چی شده؟
آهی کشیدم و طومار رو به سمتش هل دادم.
- پنج روز دیگه جشن بهاره رو برگزار می‌کنن.
به محض شنیدن حرفم از جا پرید، از توی قفسه کنار دیوار یه برگه سفید برداشت و مشغول نوشتن شد.
سها نگاه متعجبی به آلما انداخت و به من خیره شد.
- داستان چیه؟
دستم رو مشت کردم و به طومار خیره شدم.
- جشن بهاره یکی از جشن‌های هشت‌گانه قصره، یه جشن بزرگ و باشکوه برای سپاسگزاری از خداوند و درخواست برکت برای سال جدید. زمان برگزاریش پنج روز دیگه‌اس و من و آلما به عنوان معاونین بانوی اعظم مسئول هماهنگی‌های جشن شدیم...
قیافه‌اش وا رفت.
- ولی اگه قرار باشه درگیر جشن بشین که دیگه نمی‌تونیم روی پرونده مهرسا کار کنیم.
آهی کشیدم و سر تکون دادم.
- آره، ولی چاره‌ای نیست. این وظیفه از اول به عهده بانوان معاون بوده؛ خیلی هم حساس و مهمه، نمی‌تونیم به کس دیگه‌ای بسپاریمش...
سری تکون داد و به آلما نگاه کرد.
- چی می‌نویسی؟
آلما قلمش رو توی قلمدون گذاشت و برگه رو به طرف من گرفت.
- یه فهرست از کارهایی که باید انجام بشه، اگه تقسیمشون کنیم همه چیز خیلی سریع‌تر پیش میره.
برگه رو گرفتم و آهی کشیدم.
- آره، اما بازم کافی نیست...
رو بهم لبخند زد.
- به هر حال چاره‌ای جز انجام دادنشون نداریم، پس بهتر نیست به جای غر زدن دست به کار بشی؟
نیم نگاهی به برگه انداختم، بررسی تالار مراسم و رسیدگی به امور بخش پذیرایی رو به من سپرده بود. سری تکون دادم و به سمت در رفتم.
- کارام زیاده، پس سها و تینا رو با خودم می‌برم.
سها پشت سرم راه افتاد و صدای آلما رو شنیدم.
- بازیگوشی نکن، با کسی هم دعوا راه ننداز. وقت و فرصتی برای رفتن به دادسرا و دردسرهاش نداریم.
نمی‌دونم چرا هرچی می‌گذره، آلما بیشتر شبیه مامان‌ها میشه. از دفتر بیرون رفتم و صدام رو بالا بردم.
- خیالت راحت، حواسم هست.
سریع راه افتادم راه افتادم و سها هم با چندتا قدم بلند خودش رو بهم رسوند.
به تالار بانوان ارشد که رسیدیم سها رو فرستادم که تینا رو با خودش بیاره، بعد هم با هم از بخش بانوان خارج شدیم. نزدیک‌ترین مقصد بهمون آشپزخانه دربار بود. باید با آشپز ارشد، دُرسا بانو صحبت می‌کردم و لیست موادی که برای غذاهای جشن کم داشت رو ازش می‌گرفتم.
هرچقدر به اشپزخونه نزدیک‌تر می‌شدیم، بوی خوش غذا بیشتر و شدیدتر می‌شد.
بالاخره به در بزرگ چوبی آشپزخونه دربار رسیدیم و وارد شدیم.
بین زن و مردهای حاضر تو آشپزخونه چشم چرخوندم و بالاخره آشپز ارشد رو دیدم، درسا بانو، زنی مسن و با تجربه که به خوش اخلاقی و مهربونی معروف بود و برای سال‌ها وظیفه پخت و پز برای درباریان رو به عهده داشت.
به محض این که ما رو دید دست از کار کشید و به سمتمون اومد.
- خوش اومدین افرا بانو. با من فرمایشی داشتین؟
لبخندی زدم.
- ممنون درسا بانو. برای هماهنگی‌های مربوط جشن بهاره اومدم. لطفا تمام کم و کاستی‌های مواد اولیه مورد نیازتون رو برامون بنویسین، تا براتون تهیه‌شون کنیم.
درسا بانو سری تکون داد و دست‌هاش رو با پارچه‌ای تمیز کرد.
- متوجهم، اما برای تعیین کم و کاستی‌ها باید بدونم چه خوراک‌هایی رو برای روز جشن مد نظر دارین...
تینا که تا اون لحظه ساکت بود، قدمی جلو اومد.
-‌ هوای بهار امسال کمی سرده، پس بهتره درکنار شیرینی‌جات و خوراک‌های همیشگی، چندتا خوراک گرم هم داشته باشیم.
خوبه که تینا رو با خودم آوردم‌ ها، نکته‌سنجی و دقتش واقعا به کار میاد، داشتم فکر می‌کردم نکته دیگه‌ای هم هست یا نه که سها سر تکون داد.
- درسته. جدا از اون، باید از اداره تشریفات دربار بخوایم که لیست مهمان‌ها و حساسیت‌های غذایی‌شون رو براتون بفرستن تا از مواد اولیه مناسب استفاده کنین.
خنده‌ام گرفته بود، این‌طور که پیداست آموزشات بانو تور کارساز بوده‌...
 
پارت نودم

درسا بانو رو به سها سر تکون داد و به من نگاه کرد.
- همین که این که نامه‌ی اداره تشریفات رو بگیرم، فهرست مواد مورد نیازم رو براتون به تالار مخصوص می‌فرستم.
با یه لبخند پررنگ نگاهم رو توی آشپزخونه چرخوندم و به سمت در چرخیدم.
- بسیارخب، ما منتظر خبر شما خواهیم بود. روز خوش!
از آشپزخونه بیرون زدم و به سمت تالار اداره تشریفات حرکت کردم.
از ته دل آرزو می‌کردم که خود جناب نریمان توی دفترش باشه و مجبور نباشم با اون دستیار خشک مغز احمقش صحبت کنم، اما انگار امروز روز من نیست؛ چون به محض ورودمون به دفتر، باهاش چشم تو چشم شدم.
کارمندهای دفتر به محض دیدنم از جا بلند شدن و تعظیم کردن.
- خوش اومدین افرا بانو!
لبخند زدم و رو بهشون سر تکون دادم.
- خواهش می‌کنم راحت باشین.
نشستن، مشغول کارشون شدن و بهمن که از همون لحظه اول حضور ما رو نادیده گرفته بود، به خودش زحمت داد و به سمتمون اومد.
- می‌بینی که سرمون خیلی شلوغه، پس زود بگو برای چی به این‌جا اومدی؟
یعنی حیف که به آلما قول دادم دعوا راه نندازم، وگرنه...
نفس عمیقی کشیدم و رو بهش لبخند زدم.
- اومدم درباره موضوع مهمی با جناب نریمان صبحت کنم.
نگاهی به سر تا پام انداخت و پوزخند زد.
- موضوع مهم؟! دختر بی‌سر و پای گستاخی مثل تو چه حرف مهمی داره که یه وزیر بخواد بهش گوش بده؟
دندون‌هام رو روی هم فشردم و رو بهش کج‌خند زدم. نمی‌خواستم کار به این‌جا بکشه، ولی این مردک با اون زبون تندش چاره‌ای برام نذاشته‌...
- اگه شما در حد رسیدگی بهش بودین که دیگه دنبال جناب نریمان نمی‌گشتم.
ابروهاش توی هم گره خورد.
- تو الان چی گفتی؟
به جای این که جوابش رو بدم به تینا و سها نگاه کردم.
- ببینم، من به زبون دیگه‌ای صحبت کردم؟
قبل از این که بتونن جواب بدن چرخیدم و سر تا پای بهمن رو برانداز کردم.
- نکنه کهولت سن روی شنوایی‌تون تأثیر گذاشته جناب بهمن؟ گفتم که، با خود جناب نریمان کار دارم!
بهمن پوزخندی زد و دست به کمر شد.
- تو با خودت چی فکر کردی؟ به نظرت وزیر تشریفات یه کشور اونقدر بیکاره که وقتش رو با حرف زدن با همچین بی‌سر و پاهایی هدر بده؟
خواستم جوابش رو بدم که صبر سها هم سر اومد...
- ما درحال انجام وظیفه هستیم جناب بهمن، کارمون هم خیلی فوری و مهمه؛ اگه همچنان مانع کار ما بشین مجبوریم این رفتار گستاخانه‌تون رو به ملکه گزارش بدیم!
داشتم از جسارت و اقتدار صدای سها کیف می‌کردم که بهمن اخم کرد و دستش رو به قصد سیلی زدن به سها بالا برد.
- به چه جرأتی من رو تهدید می‌کنی دختره‌ی...
باید جلوش رو می‌گرفتم، اما اگه این کار رو می‌کردم سها به حمایت من عادت می‌کرد و بدون من در برابر افراد بالا رتبه ظریف و شکننده می‌شد؛ پس عقب وایسادم و اجازه دادم خودش مچ دست بهمن رو توی هوا بگیره و بعد، صدای قاطع سها توی دفتر پیچید.
- مراقب حرکاتتون باشین جناب معاون وزیر!
نفس همه کارمندها از دیدن این صحنه بند اومد و من به زحمت جلوی لبخند افتخار آمیزم رو گرفتم‌‌. آفرین دختر! این دقیقاً همون چیزیه که از یه بانوی دربار انتظار میره...
بهمن دستش رو به ضرب از دست سها بیرون کشید و با خشم به چشم‌های من خیره شد.
- این کار شما بی‌حرمتی محضه! اون یه بانوی دربار ساده‌اس، حتی بانوی ارشد هم نیست و جرأت می‌کنه من رو جلوی چشم زیر دست‌هام تهدید کنه، چون تو به عنوان مسئولش خوب آموزشش ندادی!
قصد نداشتم به این زودی دخالت کنم، ولی حالا که مستقیماً من رو مورد خطاب قرار داده چاره‌ای نیست...
نفس عمیقی کشیدم، خیلی آروم چرخیدم و با نفرت به چشم‌هاش خیره شدم. نگاهم رو که دید یکه خورد و قدمی عقب رفت. دهن باز کردم تا جوابش رو بدم که در باز شد و جناب نریمان به همراه فرمانده دارا وارد دفتر شدن.
یه لحظه انگار همه چیز یخ زد، کارمندها خیلی زود خودشون رو جمع و جور کردن و کنار یکی از دیوارها صف کشیدن تا زیاد توی دید نباشن، فرمانده با اقتدار جلو اومد نگاهی بهمون انداخت و رو به بهمن اخم کرد.
- اینجا چه خبره جناب بهمن؟ به چه حقی سر بانوان دربار داد می‌زنین؟
بهمن خودش رو جمع و جور کرد و سعی کرد حق به جانب به نظر برسه.
- ج‍... جناب فرمانده، این دخترها جلوی چشم همه کارمندها من رو تحقیر کردن. باید جواب درخوری بهشون می‌دادم!
نگاه تندی بهش انداختم.
- با سیلی؟
ابروهای دارا بالا پرید.
- سیلی؟! منظورتون چیه؟
سها قدمی جلو اومد و کنار من وایساد.
- ما برای دیدار با جناب نریمان و انجام یه کار مهم و فوری به اینجا اومدیم، اما جناب بهمن با بی‌نزاکتی افرا رو دختر بی‌سر و پا صدا کردن و وقتی بهشون گفتم گزارش رفتارشون رو به ملکه میدیم سعی کردن به من سیلی بزنن.
نگاه دارا برای لحظه‌ای روی سها موند و بعد چهره درمونده بهمن رو هدف گرفت.
- می‌دونین که اگه این حقیقت داشته باشه چی میشه جناب بهمن؟
 
پارت نود و یکم

رنگ از چهره بهمن پرید و قطره عرقی از شقیقه‌اش سرازیر شد. نگاهش بین من و سها و دارا می‌چرخید. لب‌هاش بی‌اختیار می‌لرزید.

- م... من فقط قصد داشتم نظم اداره رو حفظ کنم جناب فرمانده. این‌ دخترها گستاخی کردن، من فقط خواستم جایگاه واقعی‌شون رو بهشون نشون بدم.


دارا با صدای سنگین و قاطعش کلامش رو برید.

- با توهین؟ با قانون شکنی؟ با دست بلند کردن روی بانوی دربار؟!
قدم جلو گذاشت، اقتدار و هیبتش باعث شد بهمن ناخودآگاه عقب بکشه.

- شما معاون وزیر هستین یا سر دسته‌ی اوباش بازار؟

همه‌ی کارمندها با ترس به دارا و بهمن نگاه می‌کردن. سکوتی سنگین فضا رو پر کرده بود تا این که بالاخره صدای آرام ولی نافذ نریمان به گوش رسید.

- کافیه!

همه سرها به سمتش چرخید. جناب نریمان درحالی که ردای بلند سرمه‌ای رنگش روی زمین کشیده می‌شد. با آرامش همیشگیش وارد جمع شد و چشم‌های نافذش رو روی بهمن ثابت نگه داشت.

- پیش از این چیزهایی دربارهٔ گستاخی‌های تو با بانوان درباره شنیده بودم و نمی‌خواستم باور کنم، اما حالا خودم شاهد بودم. بهمن، تو با این رفتارت نه‌ تنها آبروی خودت رو لکه‌دار کردی، بلکه حرمت وزارتخانه رو هم شکستی.

بهمن سرش رو پایین انداخت، لب‌هاش بی‌صدا تکون می‌خورد. انگار دنبال بهانه‌ای می‌گشت، اما نریمان مجال نداد.

- از همین لحظه، تمام اختیاراتت تعلیق میشه. گزارش این رفتارت رو هم خودم به ملکه تقدیم می‌کنم.

زمزمه‌ی تعجب در بین کارمندها پیچید. من لبخند محوی زدم و نگاهم رو از سها گرفتم. برق افتخار توی چشم‌هاش می‌درخشید.

دارا نفس کوتاهی کشید و به سها نگاه کرد.

- خیالتون راحت باشه سها بانو، مطمئن میشم به خوبی سزای حرمت شکنیش رو ببینه.

سها رو به دارا لبخند زد و کمی خم شد.

- سپاسگزارم فرمانده.

نگاه دارا ناگهان نرم‌تر شد، سری تکون داد و با قدم‌های سریع از دفتر خارج شد.
داشتم سعی می‌کردم بفهمم چرا رفتنش به نظر شبیه فرار کردن بود، که جناب نریمان نگاهش رو به من دوخت.

- و شما افرا بانو... شنیدم که برای کار مهمی به دیدنم اومدین. لطفاً از این طرف بفرمایید.

رو بهش لبخند زدم و سر تکون دادم. به همراه سها و تینا وارد اتاق جناب نریمان شدیم.

دور میز نشستیم و جناب نریمان دست‌هاش رو توی هم گره زد و به من نگاه کرد.

- خب، می‌شنوم، اون موضوع مهم چیه؟

نفس عمیقی کشیدم.

- جشن بهاره پنج روز دیگه برگزار میشه و درسابانو سرآشپز سلطنتی برای آماده کردن خوراک‌ها و شیرینی‌های مناسب با ذائقه مهمون‌ها به یه لیست از مهمان‌ها و حساسیت‌های غذایی‌شون نیاز دارن‌. لطفا تا عصر لیست رو آماده کنین و به آشپزخانه سلطنتی بفرستین.

جناب نریمان با دقت به حرفم گوش داد و سری تکون داد.

- جور کردن چنین لیستی تا عصر خیلی سخته، اما تمام تلاشم رو می‌کنم.

رو بهش لبخند زدم.

- ممنون، و لطفا مطمئن بشین که لیست توسط یکی از افراد مورد اعتمادتون به دست خود سرآشپز سلطنتی، درسا بانو می‌رسه. می‌دونین که رسیدن این اطلاعات مهم به افراد نادرست چه عواقبی داره، درسته؟

نریمان خندید و سر تکون داد.

- بله بله متوجهم. نگران نباشین، خودم شخصا لیست رو براشون می‌برم.

لبخند زدم، از روی صندلی بلند شدم و رو بهش تعظیم کردم‌.

- ممنونم جناب وزیر. با اجازه ما دیگه میریم. روز خوبی داشته باشید.

سها و تینا هم بلافاصله پاشدن و تعظیم کردن، نریمان لبخند کمرنگی زد، بلند شد و رو بهم سر تکون داد.

- شما هم همین‌طور افرا بانو، و بابت بی‌ادبی بهمن هم ازتون عذرمی‌خوام. آدم باهوش و منظمیه، اما گاهی از کنترل خارج میشه.

درحالی که به سمت در اتاق می‌رفتم سر تکون دادم‌.

- شاید تنبیه فرمانده دارا و ملکه بتونه بهش کمک کنه...
 
پارت نود و دوم

پنج روز آینده به طرز شکنجه‌آوری سخت گذشت...

از اونجایی که جشن بهاره زمان گردهمایی تمام صاحب منصب‌ها و اشخاص مهم کشوره، یه فرصت طلایی برای حمله و کودتا محسوب میشه و برای همین من، آلما و سها توی هر حالتی دلشوره حرکت بعدی مهرسا رو داشتیم...

از زمان حضور توی جلسه صبحگاهی تالار سیمرغ بگیر، تا لحظه‌ای که چشم‌هام رو می‌بستم به این فکر می‌کردم که اگه من جای مهرسا بودم، چه جوری و از چه راهی به قصر حمله می‌کردم...

نتیجه‌اش هم شد پنج روز کم‌خوابی و سرزدن‌های ناگهانی به انبارها و آشپزخونه دربار...

سها هم که چشمتون روز بد نبینه، تمام مدت توی تالار محل برگزاری جشن اتراق کرده بود و کافی بود یکی از خدمه بدبخت یه بار بیشتر از حد معمول پلک بزنه تا سر تا پاش رو بررسی کنه...

انقدر به اون فلک‌زده‌ها گیر داد که سر روز دوم اومدن پیش من و آلما و التماس کردن نظارت به اون تالار رو به یکی دیگه بسپاریم. اما از اونجایی که شرایط حساس بود و باید یه آدم دقیق و مطمئن به اون قسمت نظارت می‌کرد، آرومشون کردیم و از سها خواستیم یه کم از درجه حساسیتش کم کنه...

حالا باز من و سها یه کم می‌خوابیدیم، آلما کلا چشم روی هم نمی‌ذاشت. یعنی توی این پنج روز هر وقت من این دختر رو دیدم بیدار بود و داشت یه کاری می‌کرد...

غذا هم خیلی کم می‌خورد و این شد که صبح روز سوم، وقتی داشتیم با بانوی اعظم به تالار سیمرغ می‌رفتیم یهو حس کردم یه چیز سنگینی پرت شد روم...

به هر فلاکتی بود تعادلم رو حفظ کردم و جسم سنگینی که روم افتاده بود رو کنار زدم‌. وقتی تونستم درست ببینمش خشکم زد.

- آلما! چی شدی دختر؟

بانوی اعظم که چند قدم جلوتر از ما راه می‌رفت با شنیدن صدای من برگشت و با سرعت خودش رو به من رسوند.

- خدای من... آلما... چرا غش کرد؟ چی شده؟

سر آلما رو روی پام گذاشتم و به چهره رنگ پریده‌اش نگاه کردم، زیر چشم‌هاش کبود شده بود و گود افتاده بود.

- از بی‌خوابی و نگرانی زیاده، این چند روزه به خاطر آماده‌سازی‌های جشن بهاره فشار زیادی رو تحمل کرده...

نفس عمیقی کشید و آلما رو توی بغلش کشید.

- بسیار خب، برو به چندتا از دخترها بگو بیان ببرنش به دفترتون، یکی رو هم بفرست دنبال پزشک بانوان دربار. فقط زود برگرد، باید به جلسه تالار سیمرغ برسیم.

سر تکون دادم و با نهایت سرعتی که می‌تونستم شروع به دویدن کردم.
خوشبختانه لازم نشد زیاد بگردم و کمی جلوتر شارا، تانیا و مایسا رو دیدم...

مایسا رفت دنبال پزشک و شارا و تانیا هم آلما رو به دفترمون توی تالار مخصوص برگردوندن.

دلم نمی‌خواست ترکش کنم، بند بند وجودم فریاد می‌زد که بمونم و مطمئن بشم که حالش خوبه، اما چاره‌ای جز رفتن به تالار سیمرغ نداشتم...

در تمام طول جلسه حواسم پیش آلما بود. چقدر بهش گفتم تا وقتی اشباح سرخ هستن لازم نیست نیمه شب تو قصر گشت بزنی، به خرجش نرفت که نرفت. بفرما... خودش رو کله پا کرد رفت پی کارش. الان من طفل معصوم چه جوری یه تنه جلوی مهرسا رو بگیرم؟

چنان درگیر حرص خوردن به خاطر وضعیت آلما بودم که اصلا نفهمیدم جلسه کِی تموم شد. به خودم که اومدم دیدم همه دارن تالار رو ترک می‌کنن.

یعنی حیف که باید موقر و متین باشم وگرنه از همینجا تا خود تالار مخصوص می‌دوییدم.

با این حال، با نهایت سرعتی که می‌تونستم از تالار خارج شدم، داشتم به سمت بخش بانوان می‌رفتم که صدای مردونه‌ای از پشت سرم به گوش رسید و باعث شد درجا خشکم بزنه.

- افرا بانو! ممکنه چند لحظه صحبت کنیم؟
 
پارت نود و سوم

لبخند کمرنگی روی لبم نشونم و به سمت صدا چرخیدم. چیزی نیست که، کافیه یه جوری طرف رو دست به سر کنم تا...
خب... برنامه عوض شد؛ نمی‌تونم شاه‌پور رو بپیچونم که...

جلو رفتم و تعظیم کردم.
- بله سرورم، با من امری داشتین؟
سری تکون داد.
- امروز آلما بانو رو توی جلسه صبحگاهی ندیدم، تا جایی که می‌دونم ایشون خیلی منظم و دقیق هستن، برای همین هم از غیبتشون تعجب کردم... اتفاقی افتاده که نتونستن بیان؟

بله... مثل همیشه تیزبین و حواس جمع...
نفس عمیقی کشیدم.
- همون‌طور که می‌‌دونین جشن بهاره دو روز دیگه برگزار میشه... ما توی این چند روز به صورت فشرده درگیر مسائل آماده سازی بودیم و از اونجایی که آلما خیلی به خودش فشار آورد... امروز صبح توی راه تالار سیمرغ از هوش رفت.

چشم‌های شاه‌پور برای چند لحظه گرد شد، انگار خشکش زده بود.
- از هوش رفت؟ الان کجاست؟ حالش چطوره؟
سعی کردم به روی خودم نیارم که تعجب کردم.
- بردنش به تالار مخصوص تا استراحت کنه. قبل از این که به اینجا بیام پزشک بانوان دربار رو فرستادم تا معاینه‌اش کنه، اما نمی‌دونم حالش چطوره... الان داشتم می‌رفتم ببینمش.

اخم کرد.
- اون نباید چنین کارهای سختی رو... ام... منظورم اینه که هیچ کدوم از بانوان دربار نباید چنین کارهای سختی رو به عهده بگیرن. پس وزرات تشریفات برای چیه؟ چرا از اون‌ها کمک نخواستین؟

دست‌هام رو توی هم گره کردم.
- جناب نریمان در وزارت تشریفات خیلی به ما کمک کردن، اما آلما اصرار داشت اضافه بر وظیفه‌اش کار کنه. می‌خواست مطمئن بشه همه چیز بی‌نقص پیش میره. چندبار بهش گفتم لازم نیست انقدر سخت‌ بگیره، اما گوش نمی‌داد. زمان استراحت و غذاخوردنش رو صرف سرکشی به بخش‌های مختلف و تالار جشن می‌کرد و دیشب هم اصلا نخوابید.

خیلی نامحسوس بود اما مشت شدن دستش رو دیدم و بعد یه زمزمه ضعیف به گوشم خورد، چیزی شبیه به کلمه « لجباز». قبل از این که بتونم چیزی بگم نفس عمیقی کشید و راه افتاد.
- عذرمی‌خوام سرورم، اما... میشه بپرسم کجا میرین؟

وایساد و نگاهی به چهره متعجب و گیج من انداخت، نفس عمیقی کشید و اخم کرد.
- به بخش بانوان، باید شخصا چیزی رو بررسی کنم.
خشکم زد و چشم‌هام گرد شد، اما خیلی زود به خودم اومدم و با چند قدم‌ سریع خودم رو بهش رسوندم.
- می‌دونم که طبق قانون شما اجازه ورود دارین، اما سرورم، الان حضور شما اونجا درست نیست... این ممکنه باعث ایجاد سوء تفاهم بشه.

نفسش رو با حرص بیرون داد.
- چرا سوء‌تفاهم؟ یکی از بانوان معاون بی‌احتیاطی کرده، زیادی به خودش فشار آورده و از شدن ضعف بی‌هوش شده، من به عنوان جانشین فرمانروا باید از حالش مطلع بشم...

کمی سکوت کرد و بعد، نگاه خشمگینش رو به من که مات و مبهوت جلوش وایساده بودم.
- درضمن، می‌خوام شخصاً بهش دستور بدم که دیگه اجازه نداره اینجوری به خودش فشار بیاره. گفتی اونجا بودنم باعث سوء تفاهم میشه؟ خب... باید بگم که... برام مهم نیست!
 
پارت نود و چهارم

بدون این که بهم فرصت جواب دادن بده به راهش ادامه داد و با سرعت ازم دور شد.
چند لحظه همون‌جا وایسادم و سعی کردم اتفاقاتی که افتاده رو هضم کنم.
نمی‌دونم به خاطر همنشینی با سها و ذهن خلاقشه که این طور فکر می‌کنم، یا واقعاً رفتار شاه‌پور زیادی عجیب بود...
به خودم اومدم و دنبال شاه‌پور راه افتادم، وقت برای رویاپردازی و فکر کردن زیاده، الان باید یه فکری به حال این حرکت ناگهانی جانشین پادشاه بکنم...
حضور شاه‌پور و پادشاه در بخش بانوان مجازه، اما خیلی کم پیش میاد که اون‌ها وارد بخش بانوان بشن، برای همین تا جای ممکن کنارش حرکت کردم، که ورود ناگهانیش هماهنگ شده و تا حدودی طبیعی به نظر برسه‌.
همین‌طور که پشت سرش قدم برمی‌داشتم، ذهنم اتفاقات رو کنار هم گذاشت‌.
اول برخورد آلما و شاه‌پور توی عمارت میخک، بعدش ماجرای درگیر شدنشون با باج‌گیرهای حاشیه شهر و حالا حرکت شتابزده شاه‌پور بعد از شنیدن غش کردن آلما...
قبل از این که بتونم نتیجه‌ای بگیرم به تالار مخصوص رسیدیم.
همین که خواستیم وارد دفتر بشیم، در باز شد. پزشک بانوان و بانوی اعظم بیرون اومدن و همونطور که انتظار داشتم حسابی از دیدن شاه‌پور جا خوردن.
نگاهی به قیافه‌های متعجب اون‌ها و بیخیالی شاه‌پور انداختم و به بانوی اعظم نگاه کردم.
‌- شاه‌پور می‌خواستن شخصا درباره جزئیات مربوط به جشن بهاره با شما صحبت کنن. بنابراین تا اینجا همراهی‌شون کردم.
پزشک بانوان که کنجکاویش برطرف شده بود و حالا خودش رو توی جمع اضافه می‌دید، به بانوی اعظم نگاه کرد.
‌-‌ همون طور که موقع معاینه گفتم، جای نگرانی نیست. ایشون به خاطر کار زیاد و خستگی بیش از حد ضعیف شدن و به نظر می‌رسه توی خونه غذاهای مقوی نمی‌خورن... کافیه بهشون خوراک‌های مقوی بدین، فضای دورشون رو آروم کنین و بذارین استراحت کنن. تا فردا شب حالشون کاملا خوب میشه.
بانوی اعظم سر تکون داد و رو بهش لبخند زد.
-‌ بسیار خب... خیلی ممنون، شما دیگه می‌تونین برین.
پزشک بانوان سری تکون داد و با قدم‌های آروم ازمون دور شد. همین که به اندازه کافی دور شد، شاه‌پور به بانوی اعظم نگاه کرد.
-‌ می‌خوام ببینمش.
چشم‌های بانوی اعظم گرد شد و من لبم رو گاز گرفتم.
-‌ من بهشون گفتم که ممکنه سوءتفاهم پیش بیاد، اما...
بانوی اعظم نفس عمیقی کشید و سری تکون داد.
-‌ بسیارخب... اما خیلی کوتاه، آلما تازه به هوش اومده و خیلی بی‌حاله...
شاه‌پور سر تکون داد و باهم وارد دفتر شدیم. من و بانوی اعظم توی دفتر موندیم و شاه‌پور به اتاق پشتی رفت. جایی که یه فضای نسبتاً کوچیک با دوتا تخت برای استراحت بانوان معاون داشت.
همین که در پشت سرش بسته شد، به بانوی اعظم نگاه کردم و صدام رو پایین آوردم.
-‌ بانوی من... من نمی‌خوام مثل خاله‌ زنک‌های شایعه‌ساز رفتار کنم، اما حساسیت شاه‌پور نسبت به آلما اصلا طبیعی نیست...
اخم ظریفی کرد، دستش رو بالا برد و حرفم رو قطع کرد.
‌- انقدر زود نتیجه نگیر، ایشون فقط نگران حال یکی از مسئولین برگزاری جشن بهاره‌ بودن... این که فقط یه بار نسبت به آلما حساسیت نشون دادن دلیل نمیشه که بهش علاقه‌مند شدن.
لب‌هام رو روی هم فشردم.
-‌ ولی آخه فقط همین یه بار نبوده...
چشم‌هاش گرد شد.
-‌ همین یه بار نبوده؟ منظورت چیه؟
سری تکون دادم، بهش نزدیک‌تر شدم و ماجراهایی که بینشون اتفاق افتاده بود رو خلاصه‌وار براش تعریف کردم.
بانوی اعظم با دقت به حرف‌هام گوش داد و تموم که شد، اخم کرد.
-‌ این همه اتفاق افتاده و تو چیزی به من نگفتی؟‌
انگشت‌هام رو توی هم گره زدم.
‌- چیزه... آخه به آلما قول داده بودم...
نگاهی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید.
-‌ خب‌... با توجه به چیزهایی که گفتی، شاید اون نتیجه‌گیری چندان هم شتابزده نباشه... البته همچنان باید تا اعلام رسمیش سکوت کنیم، اما از این به بعد بیشتر مراقب آلما باش. نمی‌تونیم اجازه بدیم اتفاقی برای ملکه آینده کشور بیفته.
درحالی که به زحمت جلوی باز شدن نیشم رو گرفته بودم سر تکون دادم.
-‌ بله بانوی من، خیالتون راحت.
سری تکون داد و با لبخندی کمرنگ به میز‌ خیره شد، همون موقع هم در اتاق باز شد و شاه‌پور بیرون اومد.
چهره‌اش آروم‌تر شده بود، اما همچنان مصمم به نظر می‌رسید. جلو اومد و مقابل بانوی اعظم ایستاد.
-‌ از شما انتظار دیگه‌ای داشتم مهروبانو... شما باید محدودیت‌های زیر دست‌هاتون رو بشناسین تا فراتر از توانشون ازشون کار ‌نکشین.
بانوی اعظم کمی خم شد.
-‌ حق با شماست سرورم، کوتاهی از من بود. خواهش می‌کنم من رو به خاطر بی‌دقتیم ببخشید، از این به بعد بیشتر مراقبشون خواهم بود.
شاه‌پور سری تکون داد.
-‌ بسیارخب... من دیگه میرم...
چند قدمی به طرف در رفت، ناگهان ایستاد، چرخید و به من نگاه کرد.
-‌ افرا بانو!
از این که ناگهان صدام زد جا خوردم، اما به رسم ادب کمی خم شدم.
-‌ بله سرورم؟
نگاه نافذش رو به چشم‌هام دوخت و اخم ظریفی روی پیشونیش نشست.
-‌ می‌دونم که با وجود نزدیک بودن جشن بهاره براتون سخته، اما لطفاً مراقبش باشین.
لبخند زدم و رو بهش تعظیم کردم.
‌- خیالتون راحت باشه سرورم، مطمئن میشم که خوب غذا بخوره و تا زمان جشن از تخت بیرون نیاد.
لبخند کمرنگی زد، سری تکون داد و بدون این که چیز دیگه‌ای بگه از دفتر خارج شد.
بانوی اعظم هم پشت سرش رفت، تا به ادامه امور آماده‌سازی جشن برسه و من وارد اتاقک استراحت شدم.
آلما روی یکی از تخت‌ها دراز کشیده بود، پوست صورتش رنگ پریده به نظر می‌رسید و زیر چشم‌های سیاه درشتش گود افتاده بود.
جلو رفتم و لبه تخت نشستم. با احساس بالا و پایین شدن تشک چشم‌هاش رو باز کرد.
-‌ افرا...
اخم کردم.
-‌ کوفت و افرا... دخترهٔ سر به هوای لجباز... چقدر گفتم به جای این‌ور اون‌ور رفتن، یه کم استراحت کن و درست غذا بخور... بفرما... حالا خوبت شد؟ حتماً باید جانشین فرمانروا رو می‌کشوندی این‌جا؟
لبش رو گاز گرفت و پتو رو روی سرش کشید.
-‌ وای نگو... یادم که میاد، دلم می‌خواد آب بشم و برم زیر زمین.
لبه پتو رو گرفتم و پایین کشیدمش.
-‌ حالا شاه‌پور چی بهت گفت؟
گونه‌هاش سرخ شد.
-‌ به خاطر این‌که مراقب خودم نبودم دعوام کرد و دستور داد تا زمان جشن از این اتاق بیرون نرم.
خندیدم.
-‌ خب پس کارت تمومه، باید تا فردا صبح اینجا بمونی.
چشم‌هاش گرد شد.
-‌ چی؟ اما جشن بهاره...
اخم کردم.
-‌ اما بی‌ اما... این دستور مستقیم شاه‌پوره، تو تا فردا صبح از این اتاق بیرون نمیری.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
172
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
95
پاسخ‌ها
7
بازدیدها
125

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا