یه رمان بود که دختره چادری بود و همسایه پسره و تو یه آسایشگاه کار میکرد همراه با دوستش و پسره هم با چادری بودنش مشکل داشت و یه بار که دختره و دوستش میخواستن از بغل اونا رد شن پسره و دوستش که داشتن ماشین میشوستن پسره رو دختره شلنگ آب رو گرفت و پسره یه بار با آب داغ سوخت و دختره که پرستار بود ازش مراقبت کرد و پسره و مادربزرگش تو خونه باهم شیرازی حرف میزدن و یه بار دوست پسره و پدرش پدر دختره رو به دزدی از خونه شون متهم کردن