ای نَفَسِ خُرمِ بادِ صبا / از بَرِ یار آمده ای ، مَرحبا
قافلۀ شب ، چه شنیدی ز صبح ؟ / مرغِ سلیمان ، چه خبر از سبا ؟
بر سرِ خشم است هنوز آن حریف ؟ / یا سخنی می رود اندر رِضا ؟
از درِ صلح آمده ای یا خِلاف ؟ / با قدمِ خوف روم یا رَجا ؟
بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست / بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا
گو رَمقی بیش نماند از ضعیف / چند کُند صورتِ بی جان بقا ؟
آن همه دلداری و پیمان و عهد / نیک نکردی که نکردی وفا
لیکن اگر دورِ وصالی بُوَد / صلح فراموش کند ماجرا
تا به گریبان نرسد دستِ مرگ / دست ز دامن نکنیمت رها
دوست نباشد به حقیقت ، که او / دوست فراموش کند در بلا
خستگی اندر طلبت راحت است / درد کشیدن به امید دوا
سَر نتوانم که برآرم چو چنگ / ور چو دفم پوست بدرّد قفا
هر سحر از عشق دَمی می زنم / روزِ دگر می شنوم بر ملا
قصۀ دردم همه عالَم گرفت / در که نگیرد نَفَسِ آشنا ؟
گر برسد ناله سعدی به کوه / کوه بنالد به زبانِ صدا
قافلۀ شب ، چه شنیدی ز صبح ؟ / مرغِ سلیمان ، چه خبر از سبا ؟
ای کاروان شب ، از صبح وصال معشوق جه خبر داری ؟ و ای هدهد باد صبا ، از شهر سبا ، سرزمین معشوق چه پیامی آوردی ؟
قافله = کاروان
مرغ سلیمان = کنایه از هدهد که به فارسی پوپک و شانه به سر گویند . داستان این مرغ و پیام بردنش از طرف سلیمان به بلقیس ، در قران کریم آیات 20 به بعد سورۀ نمل آمده است
سبا = نام شهری است در یمن که بلقیس ملکۀ آن بود که به روایت تورات با سلیمان ، پادشاه یهود ، ملاقات کرده و با او روابط دوستانه داشته است . بر طبق روایات اسلامی ، سلیمان او را به زنی گرفت که در آیات فوق از آن یاد شده است
گو رَمَقی بیش نماند از ضعیف / چند کُند صورتِ بی جان بقا ؟
پیام مرا به او برسان و بگو که از منِ ضعیف ، جز نیم جانی باقی نمانده است . به راستی کالبد بی جان من ، یعنی جسمِ من دور از تو که در حکمِ جان هستی ، چه قدر می تواند بقا و دوام داشته باشد .
رمق = باقی جان / تاب و توان
صورت بی جان = کالبد و جسم بی جان
اما در صورتی که زمانی برای پیوستگی و وصال وجود داشته باشد . صلح و آشتی تو با من این رویداد را به دست فراموشی خواهد سپرد و از یادِ من خواهد برد .
لیکن = اما ، ولی ، با این همه ، در فارسی به صورت لیک هم بکار می رود
دور = وقت و زمان و نوبت
فراموش کند = موجب فراموش گردانیدن شود
ماجرا = سرگذشت ، قصه و واقعه ، سرگذشت و اتفاق و آنچه گذشته باشد