✿•••﴿ #قَـلبـٖیکـہبـِہجآمٰانْد ﴾•••✿
#بَرگِ_اول

دستای لرزونم و سمت آخرین وسیله بردم و گذاشتمش توی پلاستیک مشکی رنگی که توی دستم بود،از صبح تاحالا فقط تونسته بودم ۵۰ تومن بفروشمُ قطعا منصور خان به خاطر این تا صبح کتکم میزد.
آروم از گوشه خیابون بلند شدم و پلاستیک رو روی شونه هام انداختم،هوا سردِ سرد بود و دماغم از شدت سرما قرمز شده بود.
بعدازگذروندن خیابونای شلوغ و پوشیده از برف به محله مون رسیدم،یه جای دور از شهر با کلی آدمای عجیب و غریب و خاطراتی که هر لحظه قلبمو به درد میاوردن.
کوچه پس کوچه های تاریک و گذروندم و جلوی در خونه نقلی و کوچیکمون رسیدم،کلید رو توی در چرخوندم و با گذاشتن پای راستم داخل حیاط قدم اول رو به سمت خونه ای از پشت پنجره اش دود سیگارِ توی دست منصور خان مشخص بود برداشتم.
با پایین کشیدن دستگیره در وارد خونه شدم،منصور خان که تا اون لحظه پای بساط هرشبش بود با صدای در سمتم چرخید و نکاه خشن و سوالیش رو سمتم کرفت،سعی کردم ترس و بغضِ توی گلوم رو پنهان کنم و آروم زمزمه کردم :
- ا..امروز زیاد مشتری ن..نبود
لب پایینمو به دندون گرفتمو و ادامه دادم:
- ف..فقط تونستم پنجاه تومان بف..روشم
استرسم هر لحظه بیشتر میشد،منصور خان اخماشو توی هم گره داد و رو به روم ایستاد،بغض کرده سرمو پایین انداخته بودم و جرٱت نفس کشیدن هم نداشتم!
دستشو بالا برد و ضربه محکمی توی دهنم فرود آورد که گوشه صورتم بشدت سوخت،نکاه پر از نفرتم رو بهش دوختم و سعی کردم جلوی اشکام رو بگیرم.
- دختره تن لش از صبح نمیفرستمت بیرون که همش انقدر پول بیاری خونه،از صبح تاحالا داشتی چه گوهی میخوردی؟!
چشمای اشکیم رو به صورت وحشی و عصبیش دوختم،چشمای به خون نشسته است درست توی صورتم زل زده بودن،لب زدم :
- ب..بخدا بابا ا..امروز خیلی س..سرد بود!
با سوختن قسمت دیگه صورتم ناخداگاه اشکام سرازیر شد،کمربند شلوارشو باز کرد و وحشیانه ضربه محکمی رویبازوم فرود اورد،هق هق کنان دستمو روی بازومکشیدم و عاجزانه التماسش کردم ولی فایده بود،این آدم به ظاهر پدر هیچ قلبی توی سینش نداشت!
ضربات بعدی رو که زد پرت شدم گوشه خونه و توی خودم جمع شدم،عصبی فریاد زد :
- گورتو گم کن قیافه نحستو نبینم!
و بعد طبق عادت هرشبش شروع کرد به ساختن خودش،آروم با چشمای قرمزه شده و پف کرده از گوشه خونه بلند شدم و وارد اتاق کوچیکی که داخل حیاط بود شدم،در رو از داخل قفل کردم و سرمو توی بالشتم فرو بردم و با تمام توان هق زدم!