. . .

در دست اقدام دلنوشته‌ روح‌ طلاقت | هانی‌م‌جابری

تالار دلنوشته کاربران
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. تراژدی
اثر اختصاصی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.
✨به نام خالق تبسم‌های خالصانه✨
%D8%B1%D9%88%D8%AD_l8ws.png

نام نویسنده: هانی‌م‌جابری
ژانر: تراژدی، اجتماعی

مقدمه:
ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد!
دنیا مثال چرخ و فلکی‌ست که دائم در حال گردش است.
گاهی چرخ و فلک بالا می‌رود و گاهی پایین!
زندگی تلخی و شیرینی خود را دارد؛ اما چرخ و فلک زندگی من خراب شده و در گوشه‌ای از این دنیا افتاده!


• پ.ن: این اثر، یک اثر ادبی‌ست که طبق تحقیقاتی در مورد چنین افرادی نوشته شده و به صورت ادبی و تکه تکه، ذهن این افراد را از درون آن‌ها نشان می‌دهد.​
 
آخرین ویرایش:

Mohammad MZ

مدیریت ارشد
پرسنل مدیریت
مؤسس | مدیرکل
بلاگر
تیم تبلیغات
کپیست
تدوینگر
نام هنری
رمانیکی
انتشاریافته‌ها
2
شناسه کاربر
1
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
آخرین بازدید
موضوعات
48
نوشته‌ها
690
راه‌حل‌ها
50
پسندها
9,320
امتیازها
478
سن
26
محل سکونت
بالای ابرها
وب سایت
romanik.ir

  • #2

سلام خدمت نویسنده‌ی عزیز!
متشکریم از شما ضمن انتخاب انجمن رمانیک برای انتظار آثار ارزشمندتان، خواهشمندم قبل از شروع کردن تایپ دلنوشته‌تان قوانین مذکور در تاپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید!

قوانین و مراحل ایجاد تاپیک رمان

زمانی که دلنوشته‌ی شما به ده پارت رسید می‌توانید از طریق لینک زیر برای آن درخواست جلد بدهید. (پ.ن: ابتدا قوانین تالار جلد را مطالعه فرمایید.)

درخواست جلد برای دلنوشته

زمانی که دلنوشته‌ی شما به دوازده پارت رسید شما می‌توانید؛ جهت بررسی سطح قلمتان توسط منتقدان عزیز، از طریق لینک زیر درخواست نقد بدهید.

قوانین و چگونگی درخواست منتقد برای دلنوشته

نویسندگان عزیز؛ جهت درخواست تعویض تگ اثرتان می‌توانید از طریق لینک زیر اقدام نمایید.

درخواست تعویض تگ

شما می‌بایست پس از اتمام تایپ اثرتان؛ از طریق لینک زیر اعلام کنید.

اعلام پایان تایپ دلنوشته

شما می‌بایست پس از اتمام تایپ دلنوشته‌تان جهت رفع اشکالات نگارشی و تایپی؛ از طریق لینک زیر درخواست ویراستار کنید.

درخواست ویراستار برای دلنوشته

متشکریم از حضور گرم و همکاری شما در انجمن رمانیک!

|کادر مدیریت انجمن|​
 

Paradox

مدیریت ارشد
پرسنل مدیریت
معاون
بخشدار
مدیر
کاربر VIP
کاربر منتخب
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
کاربر ثابت
نام هنری
پارادوکس
مقام خاص
همیار کپیست و طراحی
بخشدار
- آموزش
مدیر کتابدونی
- ویراستاری
شناسه کاربر
310
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-20
موضوعات
521
نوشته‌ها
5,497
راه‌حل‌ها
105
پسندها
1,795
امتیازها
1,313
سن
19
محل سکونت
قبرستانی‌متروکه‌به نام«ذهن»

  • #3
(مرگ)

دنیای عجیبی است!
همه‌ از مردن می‌ترسند و واهمه دارند!
من چرا نمی‌ترسم؟
بار‌ها از این آقای به اصطلاح روان‌شناس که هر هفته به من سر می‌زند و هربار نسخه‌ی جدیدی برایم می‌پیچد، پرسیده‌ام؛ اما فقط سرش را تکان می‌دهد.
امروز باز به دیدارم آمده، باز از او همین سوال را می‌پرسم؛ اما سرش را تکان می‌دهد و مشغول نوشتن چیزی در دفترچه‌اش می‌شود و در همان حال با بی‌تفاوتی می‌گوید:
- مرگ برای هیچ کس ترسی ندارد.
می‌خواست حرف من را قبول نکند،
می‌خواست اهمیت ندهد و بی‌تفات به حکم دیوانه بودنم همینطور یک چیز بگوید و تمام؟!
گلویش در حصار انگشتان باریکم فشرده می‌شود. صورتش رو به کبودی می‌رود، هرچه تلاش می‌کند دست‌هایم را کنار بزند انگار نمی‌تواند؛ گویی قدرت من هزار برابر شده است. حق هم دارم، روحم را به سخره گرفته و مرا دیوانه در خیال خود می‌پندارد.
در نگاهش اشک موج می‌زند، در نگاه سردم هیچ چیز تغییری نمی‌کند.
مزاحم‌های همیشگی به سرعت به سمت اتاق می‌آیند و باز نمی‌دانم از کجا فهمیده‌اند!
حواسم به آن‌ سمت پرت می‌شود که روان‌شناس دست‌هایم را کنار می‌زند و در کسری از ثانیه پرستار آرام‌بخشی به دست‌هایم محکم می‌فشارد که دنیا در دیدگانم تیره و تار می‌شود.
قبل از این‌که چشم‌هایم به ظلمات کشیده شوند به گلوی او نگاه می‌اندازم و با دستم روی گلوی خود را نشان می‌دهم و سپس به او اشاره می‌کنم.
هه، این‌گونه است که مرگ برای هیچ کس ترسی ندارد!؟
 

Paradox

مدیریت ارشد
پرسنل مدیریت
معاون
بخشدار
مدیر
کاربر VIP
کاربر منتخب
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
کاربر ثابت
نام هنری
پارادوکس
مقام خاص
همیار کپیست و طراحی
بخشدار
- آموزش
مدیر کتابدونی
- ویراستاری
شناسه کاربر
310
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-20
موضوعات
521
نوشته‌ها
5,497
راه‌حل‌ها
105
پسندها
1,795
امتیازها
1,313
سن
19
محل سکونت
قبرستانی‌متروکه‌به نام«ذهن»

  • #4
(دهشت)

چشمانم را باز می‌کنم و به سپیدی دیوار بالای سرم نگاه می‌اندازم.
یک روز کسل کننده‌ی دیگر
در این اتاق بی در و پیکر
نفس عمیقی می‌کشم و به دور تا دور اتاق نگاه می‌کنم، چهار دیواری محصور اتاق حس خفقان آوری را در جانم ایجاد می‌کند.
حوصله‌ام در دست باد رهگذر شده و مرا در این‌جا فراموش کرده است؛ همین است که دلتنگی و خاطرات در دل و ذهنم افتاده و هویدا شده است.
خاطراتی که از آن‌ها دوری می‌کنم.
خاطراتی که مثال یک طناب دار به گردنم آویخته می‌شود و هر آن ممکن است مرا خفه کند!
در این اتاق مسخره هیچ نیست که با آن خود را سرگرم کنم.
- میای بریم بیرون؟
نه، نه، از من دوری کنید!
چه می‌خواهید بر سر من بیاورید!
خاطرات را نمی‌خواهم، از من دور شوید!
- بیا بریم دیگه، می‌خوام به یک جای قشنگ ببرمت.
(جیغ)
هیس، نگو!
- عه یعنی به زور ببرمت؟ باشه!
این را گفت و مرا به سمت ماشین کشاند، دلم شور می‌زد به او گفتم بمانیم،
قبول نکرد!
- چیه دوست نداری بیرون بریم؟
بس است، تمامش کنید!
صدای مهیب برخورد و افتادنمان در دره... گوشم را پر می‌کند.
نیش زهرآلود خاطرات در جانم فرو می‌رود و این چیزی جز طلسم مرگ، نیست!
با دست بر سرم محکم و پیاپی می‌کوبم شاید خاطرات از ذهنم خارج شوند، کافی است تا همین‌جا هم جان دادم!‌
باز پرستار، آرام‌بخش و سیاهی مطلق.
 

Paradox

مدیریت ارشد
پرسنل مدیریت
معاون
بخشدار
مدیر
کاربر VIP
کاربر منتخب
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
کاربر ثابت
نام هنری
پارادوکس
مقام خاص
همیار کپیست و طراحی
بخشدار
- آموزش
مدیر کتابدونی
- ویراستاری
شناسه کاربر
310
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-20
موضوعات
521
نوشته‌ها
5,497
راه‌حل‌ها
105
پسندها
1,795
امتیازها
1,313
سن
19
محل سکونت
قبرستانی‌متروکه‌به نام«ذهن»

  • #5
(مجرم)

تکیه داده بر بالشت تخت دستانم را کمی تکان می‌دهم، بدنم کرخت شده است و انگار وزن زیادی را حمل کرده‌ام که آن‌قدر خسته‌ام،
حتی حال بلند شدن و ایستادن را هم ندارم!
از روی تخت به پنجره و بیرون می‌نگرم.
باد از پنجره‌ی باز عبور می‌کند و در اتاق می‌پیچد، صورتم را نوازشی می‌دهد، چشم‌هایم را می‌بندم و دوباره باز می‌کنم.
در دیار افکارم خرامان راه را طی می‌کنم...
در جلوی چشمانم میله‌های پشت پنجره را می‌بینم که حس مبهمی از قفس را نشانم می‌دهد.
زندانی شدن را دوست ندارم،
این‌جا را نمی‌خواهم!
این‌جا تا می‌خندم پرستاران سری از تأسف برای من تکان می‌دهند.
مگر خندیدن جرم است؟
تا شروع به مرور خاطرات می‌کنم و میان‌شان گریه می‌کنم از خاطراتی که شیرین بودند و حال تلخ‌تر از زهر شده‌اند نیز باز سری از تأسف تکان می‌دهند.
مگر گریه کردن جرم است؟
تا به روز نبودنت فکر می‌کنم و به سر خود می‌کوبم و زاری می‌کنم نیز همینطور.
مگر گریستن و بر سر کوبیدن از نبودنت جرم است؟
من مجرمی هستم که هر روز در این زندان، جرمم بیشتر می‌شود!
جرمی که خود هم در صحت داشتن آن بسیار شک دارم.
آری؛ دیوانگی جرم است و من مجرمی سابقه‌دار
 

Paradox

مدیریت ارشد
پرسنل مدیریت
معاون
بخشدار
مدیر
کاربر VIP
کاربر منتخب
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
کاربر ثابت
نام هنری
پارادوکس
مقام خاص
همیار کپیست و طراحی
بخشدار
- آموزش
مدیر کتابدونی
- ویراستاری
شناسه کاربر
310
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-20
موضوعات
521
نوشته‌ها
5,497
راه‌حل‌ها
105
پسندها
1,795
امتیازها
1,313
سن
19
محل سکونت
قبرستانی‌متروکه‌به نام«ذهن»

  • #6
(ذهن آهمند)

ما آدم‌ها گاهی با عقل تصمیم می‌گیریم گاهی با قلب!
حال اگر قلب چیزی را بخواهد و عقل نگذارد، و او با شیفتگی توطئه چیند برای نابودی رفیق و رغیب همیشگی‌اش، توطئه‌ای که عقل را خاموش کند و جنون را به جای آن بر تخت پادشاهی گذارد، از او چه می‌ماند؟
درست است... هیچ‌ چیز!
پرستار صدایم می‌زند، غرق در افکارم بودم که با شنیدن صدایش شناکنان به سطح می‌رسم و پلک‌هایم را باز می‌کنم... .
با یک لباس سپید رنگ مسخره که دست‌هایم را در هم پیچیده، همراه با پرستار از اتاق به بیرون می‌رویم.
سالن بلند روبه رویم که مانند اقیانوس انگار انتهایی ندارد را نگاهی می‌کنم و دوباره سر به زیر می‌اندازم.
چند اتاق آن طرف‌تر‌، از اتاقی صدای فریاد می‌آید.
ذهنم را به خود مشغول می‌گرداند و کنجکاوی‌ام را ترغیب می‌کند تا او را ببینم و بدانم چرا فریاد می‌زند.
کمی خود را به سمت در اتاق می‌کشانم،
از پنجره‌ی کوچک اتاق به داخل نگاه می‌کنم،
دخترکی با رنگ و روی سپید با دستان و پاهای زنجیر شده به تخت، محکم سر خود را بر روی بالشت پشت سرش می‌کوبد و دائماً فریاد‌کنان چیزی را بیان می‌کند.
عجیب است، کمک می‌خواهد!
شاید...
شاید کسی اذیتش می‌کند که کمک می‌خواهد.‌
به سمت در خود را از دست پرستار می‌کشم و می‌خواهم به دادش برسم؛ اما دستان خود نیز بسته است و پرستار نیز مرا می‌گیرد تا به او کمک نکنم!
چه افراد سخت دلی!
او کمک می‌خواهد و من می‌‌دانم او چرا کمک می‌خواهد،
او برای نجات یافتن از افکارش کمک می‌طلبد!
بگذارید از دست افکارش خلاص‌اش کنم... .
آری؛ افکار آدمیان قوی‌ترین سمی‌ست که پادزهر ندارد.
 

Paradox

مدیریت ارشد
پرسنل مدیریت
معاون
بخشدار
مدیر
کاربر VIP
کاربر منتخب
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
کاربر ثابت
نام هنری
پارادوکس
مقام خاص
همیار کپیست و طراحی
بخشدار
- آموزش
مدیر کتابدونی
- ویراستاری
شناسه کاربر
310
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-20
موضوعات
521
نوشته‌ها
5,497
راه‌حل‌ها
105
پسندها
1,795
امتیازها
1,313
سن
19
محل سکونت
قبرستانی‌متروکه‌به نام«ذهن»

  • #7
(وهم اوهام)

هوا تاریک شده و همه جا را سیاهی در بر گرفته است.
سکوت وهم آوری فضا را پر کرده.
صدای قدم‌هایی در سالن می‌پیچد... انگار به سمت اتاق من می‌آید. گویی ارباب تاریکی قصد جانم را دارد و این‌گونه مانند کسی که روی چهار پایه ایستاده تا اعدامش کنند شده‌ام.
تند تند سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم تا افکار مزخرف در ذهنم ناپدید شوند؛ اما انگار تمامی ندارند.
نفس‌هایم به شمارش افتاده و قلبم با سرعت به دیواره‌ی وجودم می‌کوبد.
می‌خواهند مرا بکشند! آری از نظر خودشان یک دیوانه کمتر در دنیا بهتر است!
او می‌خواهد مرا آزار دهد وگرنه من که از مرگ نمی‌ترسم.
(پوزخند)
صدای قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شود. دهنم را باز می‌کنم تا کمک طلب ‌کنم؛ اما صدایی بیرون نمی‌آید.
قدم‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند و سرعت نفس کشیدن من هم بالا و بالاتر می‌رود.
نفسم را نگه می‌دارم و چشم‌هایم را می‌بندم.
در به آرامی مانند سوهانی بر روی مغزم باز می‌‌شود.
احساس کردم به سمت من می‌آید که دهانم را باز کرده و دست بر روی گوش‌هایم می‌گذارم و با تمام توان جیغ می‌کشم.
- نه! نزدیک من نشو.
و باز تکرار همین واژه‌ها... .
کسی سعی دارد دست‌هایم را از روی گوش‌هایم بردارد؛ اما من مصمم‌تر دست‌هایم را نگه می‌دارم.
گویی اگر آن‌ها را بردارم با حرفی آزار می‌بینم.
آن‌قدر داد می‌زنم که گلویم به خس خس بیفتد.
کم کم انرژی‌ام کم می‌شود و آن فرد قادر به برداشتن دست‌هایم از روی گوش‌هایم می‌شود.
صدایش ابتدا برای من گنگ است؛ اما کمی که صدایش را با ترس گوش فرا می‌دهم می‌بینم که صدای دکتر است!
چشمم را با ترس باز می‌کنم تا ببینم درست حدس زده‌ام یا خیر!
آری او دکتر بود که برای سر زدن به من آمده بود.
از افکاری که در مورد او و مثال زدنش با ارباب تاریکی کرده‌ام، خنده‌ام گرفته و شروع به خندیدن می‌کنم.
دکتر فقط نگاهم می‌کند و در سکوت وقتی حواسم به افکارم بود آرام‌بخشی به من می‌زند.
بلند می‌شود و به سمت در می‌رود و من باز با دیدنش و صدای قدم‌هایش از افکار قبلی خود خنده‌ام می‌گیرد.
همین‌طور می‌خندم و به سقف اتاق نگاه می‌کنم و در آن تاریکی، افکار خود را به سخره می‌گیرم.
خنده، تاریکی، آرام‌بخش، خواب.

 

Paradox

مدیریت ارشد
پرسنل مدیریت
معاون
بخشدار
مدیر
کاربر VIP
کاربر منتخب
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
کاربر ثابت
نام هنری
پارادوکس
مقام خاص
همیار کپیست و طراحی
بخشدار
- آموزش
مدیر کتابدونی
- ویراستاری
شناسه کاربر
310
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-20
موضوعات
521
نوشته‌ها
5,497
راه‌حل‌ها
105
پسندها
1,795
امتیازها
1,313
سن
19
محل سکونت
قبرستانی‌متروکه‌به نام«ذهن»

  • #8
(چشم‌ها)

چشم‌ها همانند سلاحی هستند که احساس‌ها را تیر باران می‌کنند.
وقتی کسی با من سخن می‌گوید فقط در سکوت به چشم‌هایش نگاه می‌کنم.
من احساس حرف‌هایش را از چشم‌هایش می‌خوانم و او مرا سرزنش می‌کند از سکوت مطلق من!
هر چه‌قدر هم بازیگر قهاری باشند؛ اما آن حس درون‌شان را می‌توان از چشم‌هایشان خواند.
چشم‌ها آدم‌ها را لو می‌دهند!
با چشم‌هایتان؛
با نفرت نگاه می‌کنید،
عشق را منتقل می‌کنید،
می‌خندید،
گریه می‌کنید
و...
و اما گاهی بی هیچ احساسی فقط نگاه می‌کنید!
سکوت می‌کنم و به چشم‌هایتان می‌نگرم و این دلیلی بر دیوانگی من نیست.
سکوت من در اثر فریادها‌یی‌ست که شنیده نشده است،
در اثر حرف‌هایی‌ست که فهمیده نشده است،
در اثر احساساتی‌ست که لگدمال شده
است!
وقتی سکوت می‌کنم و هیچ نمی‌گویم در آن هنگام از چشم‌هایم همه چیز را بخوان.
نکند نمی‌توانی؟

 

Paradox

مدیریت ارشد
پرسنل مدیریت
معاون
بخشدار
مدیر
کاربر VIP
کاربر منتخب
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
کاربر ثابت
نام هنری
پارادوکس
مقام خاص
همیار کپیست و طراحی
بخشدار
- آموزش
مدیر کتابدونی
- ویراستاری
شناسه کاربر
310
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-20
موضوعات
521
نوشته‌ها
5,497
راه‌حل‌ها
105
پسندها
1,795
امتیازها
1,313
سن
19
محل سکونت
قبرستانی‌متروکه‌به نام«ذهن»

  • #9
(سکوت)
سکوت کردن از هزاران بار فریاد زدن هم بیشتر تأثیرگذارتر و غمگین‌تر است!
سکوت مرحله بعد نفهمیده شدن، فریاد کشیدن و توجه نکردن، تلاش برای انجام کاری و نشدن و... است.
وقتی سکوت می‌کنی یعنی تمام تلاش خود را کرده‌ای و حال دیگر نایی نداری؛
حتی انگیزه‌ای هم نیست که تو را وادار به سخن گفتن کند.
با من از جدایی و نبودن سخن می‌گویی و من سکوت می‌کنم.
دل می‌شکنی و من سکوت می‌کنم.
جانم را می‌فشاری تا اشک‌هایم بچکد و من سکوت می‌کنم.
غرور من را همانند لیوانی شکسته هزار تکه می‌کنی و من سکوت می‌کنم.
مرا عاشق خود کردی و سپس حیران ولم کردی و من سکوت می‌کنم.
دیوانه‌ و آواره‌ام کردی و باز من سکوت می‌کنم... .
تلنبار شدن سکوت‌ها روی هم حرف‌های زیادی را حمل می‌کند که هر آدمی از پس آن برنمی‌آید!
این سکوت‌ها روزی فریادی سر می‌دهد که زبان‌زده خاص و عام باشد!
منتظر فریادم باش.
آری؛ سکوت فریادی‌ست خفه‌خان گرفته.
 

Paradox

مدیریت ارشد
پرسنل مدیریت
معاون
بخشدار
مدیر
کاربر VIP
کاربر منتخب
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
کاربر ثابت
نام هنری
پارادوکس
مقام خاص
همیار کپیست و طراحی
بخشدار
- آموزش
مدیر کتابدونی
- ویراستاری
شناسه کاربر
310
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-20
موضوعات
521
نوشته‌ها
5,497
راه‌حل‌ها
105
پسندها
1,795
امتیازها
1,313
سن
19
محل سکونت
قبرستانی‌متروکه‌به نام«ذهن»

  • #10
(دیوانگان)

صبح با صدای در بیدار شدم.
تا چشم‌هایم را گشودم سقف سفید اتاق در دیدگانم خودنمایی کرد. بدون تکان دادن سرم چشم‌هایم را به چپ و راست گرداندم و سقف سپید را نظاره کردم.
خیلی خسته بودم!
انگار که خیلی کار کرده باشم و حال بیدار شدن و حتی تکان دادن دست و پاهایم را هم نداشته باشم.
کمی دیگر به سقف خیره شدم و به رنگ سپید مانندش فکر کردم. رنگ دیوارهای اتاق برعکس دنیای من سپید و بدون آلودگی بود.
وقتی پا به درون خاطرات خود می‌گذارم خود را در آن سیاهی گم می‌کنم دیگر چه رسد این دنیا را به روز اولش برگردانم.
مادرم می‌گفت:
- دخترکم، تو می‌توانی دوباره شروع کنی و اشتباهات گذشته‌ات را تصحیح کنی.
اما این کار ممکن نیست!
وقتی پا به این دنیا گذاشتم گریه کردم، خود هم از ابتدا می‌دانستم این دنیا هیچ و پوچ است.
من آن نوزادی که بدون آلودگی و دفتری سفید رنگ پا گذاشت به این‌ دنیا دیگر نیستم.
هر روز و هر روز با خودکار مشکی رنگی دفتر زندگی خود را خط خطی کردم تا کنون.
کنونی که دیگر رنگش را که می‌بینم اشک و خنده‌ام در هم آمیخته می‌شود و این آدم‌ها مرا دیوانه می‌خوانند.
این آدم‌ها همه دیوانه‌اند و باور به دیوانگی خود ندارند!
به حرف‌هایم فکر کنید.
در زندگانی‌تان شده از درد بخندید و
در خنده به یاد دردی بیفتید که گریان شوید؟
شما هم دیوانه‌اید، فقط دوز دیوانگی‌تان از من کمتر است.
دیوانگی من آن‌جاست که من خود را به دیوانگی می‌زنم تا از دست دنیا راه نجاتی یابم.
مرا دیوانه نخوان به درون خودت بنگر.
آری؛ همه دیوانه‌اند، فقط ما تیمارستانی‌ها بلد نبودیم پنهان کنیم و لو رفتیم.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 1, کاربران: 0, مهمان‌ها: 1)

بالا پایین