*به نام خالق تخیل*
*پارت اول*
*رامسر_ایران*
*نوزدهم شهریور ماه ۱۴۰۸ه.ش*
*ساعت ۱۷:۰۰*
*از زبان نورا*
هیجان زده چمدون نارنجی رنگم رو دنبال خودم کشیدم و با لبخند هوای تمیز و بوی خاک بارون خورده رو به اعماق ریههام فرستادم. نگاه هیجان زدم رو دور تا دور محوطه اردوگاه که با درختهای سر به فلک کشیده فندق تزئین شده بود، گردوندم. سنجابهای قهوهای که با نشاط ورجه وورجه میکردن و از درختهای سبز بالا میرفتن و تقتق فندق میشکستن باعث میشد لبخندم عمیقتر بشه و دلم بخواد یکی از اون سنجابهای پشمالو رو برای خودم بردارم و ببرم پرورشگاه. باد خنکی که میوزید، موهام رو به بازی گرفته بود و توی هوا میرقصوند. برای بار هزارم تار موی قهوهایم رو از روی صورتم کنار زدم و با چشمای ریز شده منظره مقابلم رو تجذیه و تحلیل کردم. خانم اسماعیلی و رحمٰنی و مدیر اردوگاه و یک آقای دیگه روی سکوی بزرگ و طویل مقابلم ایستاده بودن و داشتن درباره موضوع نامعلومی صحبت میکردن. چند تا از دهمیهای چیزمال پشتشون ایستاده بودن و داشتن سن رو برای سخنرانی عجوزانههای آفریقایی آماده میکردن. از پشت سن بزرگ میتونستم خورشید لیمویی رنگی رو ببینم که پتوی بنفش و سورمهای نورانیش رو روی خودش انداخته و کمکم داره به کوههای سر به فلک کشیدهای که در دور دستها خونه کرده بودن نزدیک و نزدیکتر میشه و با این کار داره برای یک خواب جانانه آماده میشه. نزدیک غروب بود و هوا رو به تاریکی میرفت. با این حال چراغهای فانوس مانندی که دور تا دور محوطه نصب شده بودن، فضای اصلی اردوگاه رو روشن کرده بودن. خداروشکر زیر پامون سنگ فرش شده بود و همین باعث میشد نگرانی بابت کثیف شدن شلوار نیم بگ مشکیم و نیم بوت مشکی و چمدون نارنجیم نداشته باشم. متاسفانه اطراف محوطه رو صندلی نچیده بودن و با توجه به پرچونگی حضار ناگرامی، از همین حالا میتونستم صدای عربده میلیونها زانو رو بشنوم. با صدای جیغ مانند خانم اسماعیلی، دست از آنالیز اردوگاه برداشتم و سریع قدم به جلو برداشتم و حواسم رو پنج دنگ به صحبتاش دادم:
- خوب دخترا، امیدوارم که تا اینجا بهتون خوش گذشته باشه. همونطور که میدونید، ما پس فردا برمیگردیم تبریز و این آخرین روزی هست که رامسر هستیم. طبق نظر خانم رحمٰنی، تصمیم گرفته شد روز آخر رو اینجا بگذرونیم؛ اما چند نکته مهم رو باید بهتون گوش زد کنم. اول این که فردا راس ساعت هشت باید همینجا باشید برای صبحانه. در نزدیکی اینجا یک آبشار هست که ساعت هشت و نیم و بعد از خوردن صبحانه میریم اونجا تا ساعت دو. دومین نکته اینه که از محوطه اردوگاه بدون اجازه خارج نشید و بعد از کسب اجازه از شخص خانم رحمٰنی یا من، با حضور یکی از اعضای اردوگاه میتونید به روستا برید. سعی کنید گروههای چهار یا پنج نفره تشکیل بدید تا امنیتتون بیشتر بشه. مهمترین نکته اینه که اصلاً و اصلاً نباید وارد جنگلی بشید که در نزدیکی روستا قرار داره. فردا پنج بعد از ظهر باید همینجا باشید برای برگشت. آها! نکته مهم دیگه اینه که حتما جی پی اس گوشیتون رو روشن کنید که در صورت گم شدن بتونیم ردیابیتون کنیم. در آخرم اینکه اگر به صورت اتفاقی وارد جنگلی که در نزدیکی روستا شدید و خدایی ناکرده گم شدید و یک ویلای قدیمی دیدید، به هیچ وجه نزدیکش نشید و تلاش کنید ازش دور بشید. حتی اگر در بدترین شرایط بودین سر جای خودتون بایستید تا بتونیم پیداتون کنیم. این ویلا داخل هیچ نقشهای ثبت نشده؛ اما محلیان در جریان موقعیت این ویلا هستن.
با مکثی که بین حرفاش افتاد، در کمال بیفرهنگی تو دلم زاراشکی گفتم و دیگه منتظر نموندم این دفعه رحمٰنی بیاد زرزر کنه. سریع دور برگردون زدم تا برم خوابگاه. هم زمان با این کارم، دست مهدیه رو که کنارم ایستاده بود رو کشیدم تا دنبالم بیاد. در همون حال که مهدیه و چمدونم رو دنبال خودم میکشیدم، سری به نشونه تاسف تکون دادم و با تمسخر گفتم:
- سرم رفت الله وکیلی.
یسنا در حالیکه میاومد کنار رومینا تا از آرنجش آویزون بشه، با گفتن:
- زر میزد حضرت عباسی.
حرفم رو تایید کرد. مهسا تک خندهای کرد و از ساعد مهدیه آویزون شد و با سخن حکیمانهاش جفتمون رو لال مادرزاد کرد:
- حالا چیزش رو دارین جلو خودش این رو بگین.
رومینا هم با خنده سری تکون داد و گفت:
- اصلاً برای اولین بار باهات موافقم باران.
مهسای بدبخت فامیلیش بارانی بود برای همین طفلک رو بعضی وقتا که نه همیشه، یا بارون بهاری یا بارون تابستونه یا بارون پاییزی یا بارون زمستونه صداش میزدیم یا در بعضی مواقع باران خالی. خواستم راه بیوفتم تا بریم خوابگاه؛ اما با دیدن چمدونامون متوقف شدم. خوب حالا چمدونامون چی؟ نگاهم رو مگسوار توی محوطه گردوندم و با دیدن قبیتی که داشت با باجور حرف میزد، نیش چاکوندم و عربده ناموسی زدم:
- هوی قطبی! اومدی خوابگاه چمدون مارم بیار. دستت مرسی!
و سریع دسته چمدونم رو ول کردم و دست رومینا رو چنگ زدم و مثل مارمولک بهش چسبیدم. با حل شدن مشکلاتم لبخند پدر مادر داری زدم و راه افتادم به سمت انتهای سنگ فرشها و در جهت مخالف سن. ثانیهای نگذشته بود که مهدیه با کنجکاوی، خیره به جایی با سیس فیلسوفانهای پرسید:
- موگوم نورا، شما که انقدر با اعتماد به نفس دارین راه میرین اصلا میدونین خوابگاه کجاست؟
با به پایان رسیدن حرفش، ضایع و مبهوت شده همونجا ایستادم و در شوک عظیمی فرو رفتم. البته این مبهوت شدگی طولی نکشید که به قهقه ناموسی تبدیل شد. میپرسین چرا؟ اتفاقا سوال بِجایی هم هست. همونطور که قبلا شرح داده شده، مختصات جغرافیایی من دقیقا در مرکز این انسانان نابالغ بود و تقریبا میشه گفت شوفرشون من بودم و خیلی شیک چهار تا گراز رو میکشیدم دنبال خودم. حالا با ایستادن من اونها هم باید بایستن؛ اما طبق قوانین زیبای فیزیک، اونها باید با ماتحت پخش زمین بشن! اگه بخوام با مثال توضیح بدم، وقتی یک تیرکمون رو میکشیم خوب طبیعتا زه رو با انگشت اشارمون میکشیم و چون من درواقع همون انگشت بودم و اونا هم اون زه، با حذف شدن من که همون ایستادنمه، اونها هم باید دقیقا اول به جلو برن و بعد هم زارت!