اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

مسابقه نفرین

amirmohammadahmadi

رمانیکی تازه وارد
Thread Owner
رمانیکی
شناسه کاربر
11568
تاریخ ثبت‌نام
2026-05-29
آخرین بازدید
نوشته‌ها
1
پسندها
0
امتیازها
1
سکه
60
بنام خدا

نفرین اِلف

نویسنده: امیرمحمد احمدی

باد سردی از میان درختان عظیم جنگل «اِلدارین» عبور می‌کرد و شاخه‌های نقره‌ای را به لرزه درمی‌آورد، مه غلیظی سراسر جنگل را پوشانده بود و نور ماه مانند سایه‌ای محو میان شاخ‌وبرگ‌ها سرگردان بود. الف‌ها باور داشتند که این جنگل روح دارد؛ روحی که می‌تواند آینده را ببیند و اسرار جهان را در سکوت هزارسالهٔ خود پنهان کند. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد شب‌ها وارد بخش‌های عمیق جنگل شود، زیرا می‌گفتند تاریکیِ آنجا با تاریکیِ معمولی فرق دارد و انگار چیزی زنده در دل آن نفس می‌کشد. در همان شب سنگین و سرد، کودکی به دنیا آمد که سرنوشت جهان را تغییر داد.

خانهٔ کوچک «اِریون» و «سیلوانا» در دورترین بخش دهکده قرار داشت و باران آرامی روی سقف چوبی خانه می‌بارید و نور شمع‌ها اتاق را روشن کرده بود. وقتی صدای گریهٔ نوزاد بلند شد، ناگهان شعلهٔ تمام شمع‌ها خاموش گشت و سرمای عجیبی در اتاق پیچید؛ سرمایی که حتی باعث شد نفس‌ها به بخار تبدیل شوند. سیلوانا کودک را در آغوش گرفت و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند، اما وقتی چهرهٔ نوزاد را دید، رنگ از صورتش پرید. گوش‌های کودک کوتاه‌تر از الف‌ها بود، چشمانش به‌جای آبی روشن، سیاه و عمیق بودند و روی پوستش رگه‌هایی تیره دیده می‌شد؛ انگار سایه‌ای زیر پوستش جریان داشت. اِریون با ناباوری زمزمه کرد: «این نمی‌تواند واقعی باشد...» پیرزن جادوگری که برای کمک آمده بود، چند قدم عقب رفت و عصایش از دستش افتاد، لب‌هایش می‌لرزید و نگاهش روی چشمان کودک ثابت مانده بود: «پیش‌گویی... بازگشته است.» در همان لحظه صدای رعدی مهیب آسمان را لرزاند.

الف‌ها قرن‌ها دربارهٔ کودکی صحبت می‌کردند که روزی از میان خودشان متولد می‌شود اما روحش به تاریکی تعلق دارد، و در کتاب‌های ممنوعه نوشته شده بود که این کودک مرز میان زندگی و نابودی خواهد بود؛ موجودی که اگر قلبش در تاریکی غرق شود، جهان را به آتش می‌کشد. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد آن افسانه واقعی باشد، اما آن شب همه‌چیز تغییر کرد و نام کودک را «کائیل» گذاشتند.

از همان روز اول، نگاه مردم دهکده به او با ترس و نفرت همراه بود، هیچ‌کس حاضر نبود او را در آغوش بگیرد و حتی کودکان هنگام دیدنش پشت مادرانشان پنهان می‌شدند. وقتی کائیل کمی بزرگ‌تر شد، تفاوتش آشکارتر گشت؛ او نه‌تنها ظاهر متفاوتی داشت، بلکه حضورش نیز عجیب بود، حیوانات در نزدیکی‌اش ساکت می‌شدند و گیاهان اطرافش گاهی بدون دلیل پژمرده می‌شدند. کائیل بیشتر وقتش را تنها می‌گذراند، او ساعت‌ها کنار رودخانه می‌نشست و انعکاس چهره‌اش را در آب تماشا می‌کرد و همیشه از خودش می‌پرسید چرا شبیه بقیه نیست، چرا نگاه مردم پر از ترس است و چرا حتی پدرش هنگام حرف زدن با او فاصله‌اش را حفظ می‌کند.

روزی چند کودک الف او را در نزدیکی میدان دهکده محاصره کردند و یکی از آن‌ها با تمسخر گفت: «تو الف نیستی.» دیگری خندید و سنگ کوچکی به سمتش پرتاب کرد و فریاد زد: «هیولا!» کائیل چیزی نگفت و فقط سعی کرد دور شود، اما یکی از بچه‌ها او را هل داد و روی زمین انداخت. خنده‌هایشان در گوشش پیچید و ناگهان احساس کرد چیزی درونش بیدار شده است، باد شدیدی وزیدن گرفت، زمین لرزید و ریشه‌های درختان از دل خاک بیرون آمدند و دور پاهای کودکان پیچیدند. صدای جیغشان فضای دهکده را پر کرد، چشمان کائیل سفید شده بود و سایه‌های تیره اطراف بدنش می‌چرخیدند. وقتی همه‌چیز تمام شد، کودکان وحشت‌زده فرار کردند و کائیل تنها میان میدان ایستاده بود؛ با دستانی لرزان و قلبی که به‌شدت می‌تپید.

آن شب شورای بزرگ الف‌ها تشکیل شد، تالار سنگی شورا پر از زمزمه و ترس بود و مشعل‌های آبی‌رنگ دیوارها را روشن می‌کردند و پیرترین الف‌ها در سکوت به یکدیگر نگاه می‌کردند. یکی از آن‌ها گفت: «قدرتش هر روز بیشتر می‌شود.» دیگری پاسخ داد: «اگر پیش‌گویی درست باشد، او پایان تمام نژادها خواهد بود.» پس از لحظه‌ای سکوت، پیرمردی با موهای سفید آرام گفت: «باید قبل از دیر شدن کشته شود.» سیلوانا با وحشت از جایش بلند شد و فریاد زد: «او فقط یک کودک است!» اما هیچ‌کس به حرفش گوش نداد. تنها دلیلی که باعث شد کائیل زنده بماند، مخالفت مادرش بود، بااین‌حال از همان شب مردم دهکده دیگر او را یک کودک نمی‌دیدند و او برایشان نماد یک فاجعه بود.

سال‌ها گذشت و تنهایی مانند سایه‌ای همیشگی همراه کائیل شد؛ او بیشتر وقتش را در بخش‌های تاریک جنگل می‌گذراند، جایی که حتی شکارچیان الف هم جرئت ورود به آن را نداشتند، و در آنجا احساس می‌کرد جنگل او را قضاوت نمی‌کند. اما جنگل اسرار خودش را داشت. شبی هنگام قدم زدن میان درختان، صدایی در ذهنش پیچید: «تو به این دنیا تعلق نداری...» کائیل وحشت‌زده اطرافش را نگاه کرد، اما کسی آنجا نبود. صدا دوباره زمزمه کرد: «آن‌ها همیشه از تو خواهند ترسید.» او دستانش را روی گوش‌هایش گذاشت و فریاد زد: «ساکت شو!» اما صدا خاموش نشد و هر شب واضح‌تر می‌شد. گاهی در خواب شهرهایی سوخته می‌دید، آسمانی سرخ‌رنگ، اجساد بی‌شمار و خودش که میان شعله‌ها ایستاده بود، و هر بار وحشت‌زده از خواب می‌پرید و نفس‌نفس می‌زد.

وقتی شانزده‌ساله شد، قدرتش دیگر قابل کنترل نبود؛ او بدون خواندن هیچ وردی می‌توانست جادو کند و کافی بود احساساتش تغییر کند تا دنیای اطرافش واکنش نشان دهد. وقتی خشمگین می‌شد، طوفان شکل می‌گرفت و وقتی غمگین بود، گیاهان خشک می‌شدند. یک شب، پدرش حقیقت را فهمید. اِریون مکالمهٔ مخفی شورای الف‌ها را شنید؛ آن‌ها تصمیم گرفته بودند کائیل را تحویل شکارچیان بدهند، زیرا تنها الف‌ها نبودند که به دنبال او می‌گشتند، بلکه انسان‌ها، جادوگران و موجودات تاریکی همگی از پیش‌گویی خبر داشتند و می‌خواستند قبل از کامل شدن قدرتش او را بکشند. وقتی اِریون به خانه برگشت، نگاهش سردتر از همیشه بود و کائیل آرام پرسید: «چه شده؟» پدرش برای چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: «تو پسر ما نیستی.» این جمله مانند تیغه‌ای در قلب کائیل فرو رفت، ناگهان پنجره‌های خانه شکستند و سایه‌های تیره دیوارها را پوشاندند. سیلوانا وحشت‌زده فریاد زد، اما کائیل دیگر صدای او را نمی‌شنید و همان شب دهکده را ترک کرد؛ بدون خداحافظی، بدون مقصد، فقط با قلبی شکسته و روحی خسته.

جهان بیرون از جنگل بسیار بی‌رحم‌تر بود؛ در شهرهای انسان‌ها او را هیولا می‌نامیدند و جادوگران می‌خواستند قدرتش را تصاحب کنند. بارها شکارچیان به او حمله کردند و بارها مجبور شد برای زنده ماندن بجنگد، اما در میان تمام آن تاریکی برای اولین‌بار دوستانی پیدا کرد: «لئون»، جنگجویی از سرزمین‌های شمالی که خانواده‌اش را در جنگ از دست داده بود، «آرینا»، دختری جادوگر که می‌توانست خاطرات مردم را ببیند، و «سِرِن»، پسری شوخ‌طبع که همیشه تلاش می‌کرد کائیل را بخنداند. آن‌ها همراه هم سفر کردند و برای اولین‌بار، کائیل احساس کرد شاید بتواند خوشبخت باشد. شب‌ها کنار آتش می‌نشستند، غذا می‌خوردند و دربارهٔ رویاهایشان حرف می‌زدند و سِرِن همیشه می‌گفت: «مهم نیست دنیا درباره‌ات چه فکر می‌کند، ما تو را می‌شناسیم.» این جمله برای کائیل ارزشمندتر از هر چیز دیگری بود.

اما خوشبختی آن‌ها دوام نیاورد، زیرا شکارچیان بالاخره ردشان را پیدا کردند. نبرد در خرابه‌های شهر باستانی «نارِث» آغاز شد، آسمان از جادو روشن شده بود و صدای برخورد شمشیرها در میان دیوارهای شکسته می‌پیچید. کائیل با تمام قدرتش می‌جنگید، اما دشمنان بی‌شمار بودند؛ در میان آشوب ناگهان تیری سمی به سینهٔ سِرِن برخورد کرد. زمان برای کائیل متوقف شد، او به سمت دوستش دوید و بدن نیمه‌جانش را در آغوش گرفت. سِرِن با لبخندی ضعیف گفت: «تقصیر تو نیست...» اما پیش از تمام شدن جمله‌اش، چشمانش بسته شد.

چیزی درون کائیل شکست و قدرت تاریکش آزاد گشت. زمین ترک خورد و سایه‌ها مانند موجوداتی زنده از دل تاریکی بیرون آمدند، شکارچیان یکی پس از دیگری ناپدید شدند و فریادهایشان در هوا گم شد و جادو به‌قدری قدرتمند بود که حتی آسمان نیز تیره شد. اما کائیل دیگر کنترل نداشت. وقتی همه‌چیز تمام شد، سکوت وحشتناکی بر خرابه‌ها حاکم بود؛ او آرام به اطراف نگاه کرد، لئون روی زمین افتاده بود، آرینا بی‌حرکت میان خون دراز کشیده بود و دستان خودش غرق خون بودند. کائیل عقب رفت و با ناباوری به دوستانش خیره شد، لب‌هایش می‌لرزیدند اما صدایی از گلویش خارج نمی‌شد؛ او همان چیزی شده بود که همه از آن می‌ترسیدند.

پس از آن شب، کائیل ناپدید شد. سال‌ها مردم فقط داستان‌هایی درباره‌اش می‌شنیدند؛ بعضی‌ها می‌گفتند او شهرها را نابود کرده و بعضی دیگر باور داشتند در تاریکی جنگل‌ها سرگردان است، اما حقیقت این بود که او فقط از همه‌چیز فرار می‌کرد؛ از دنیا، از گذشته و حتی از خودش. تا اینکه الف‌ها بالاخره پیدایش کردند.

سرزمین یخ‌زدهٔ «وارِث» آخرین پناهگاه او بود، برف آرام روی زمین می‌نشست و باد سردی میان کوه‌ها می‌پیچید. کائیل خسته و تنها روی صخره‌ای نشسته بود که ارتش الف‌ها از میان مه ظاهر شدند و در میان آن‌ها، اِریون ایستاده بود با موهایی سفید شده و چهره‌ای پیرتر از گذشته. کائیل با لبخندی تلخ گفت: «بالاخره پیدایم کردید.» هیچ‌کس پاسخ نداد و نبرد آغاز شد. جادو آسمان را شکافت و برف زیر قدم‌ها ذوب شد، کائیل ده‌ها جنگجو را شکست داد، اما دیگر میلی به ادامه نداشت و خسته‌تر از آن بود که برای زندگی بجنگد. در آخرین لحظه، اِریون شمشیرش را در قلب پسرش فرو کرد و سکوت همه‌جا را فرا گرفت. کائیل به آرامی به پدرش نگاه کرد و در چشمانش نه خشم بود و نه نفرت، فقط اندوهی عمیق دیده می‌شد. او آرام زمزمه کرد: «تمام عمرم فقط می‌خواستم کسی دوستم داشته باشد...» سپس بدنش روی برف سقوط کرد و در همان لحظه تمام جادوهای جهان برای چند ثانیه خاموش شدند؛ انگار خود دنیا مرگش را احساس کرده بود.

سال‌ها بعد، مردم هنوز دربارهٔ او صحبت می‌کردند؛ بعضی‌ها او را هیولا می‌دانستند و بعضی دیگر قربانیِ ترسی که هرگز اجازه نداد کسی حقیقت وجودش را ببیند. اما حقیقتی که هیچ‌کس نفهمید این بود که کائیل هرگز دنیا را نابود نکرد، این دنیا بود که ابتدا او را نابود کرد. برف آرام روی بدن بی‌جان کائیل می‌نشست و سکوت سنگینی سراسر دشت وارِث را فرا گرفته بود؛ سربازان الف در جای خود خشکشان زده بود، انگار هنوز باور نمی‌کردند موجودی که سال‌ها از او می‌ترسیدند حالا بی‌حرکت روی زمین افتاده باشد. باد سردی از میان زره‌ها عبور می‌کرد و صدای زوزه‌اش میان کوه‌ها می‌پیچید.

اِریون چند قدم عقب رفت و به شمشیری که خون پسرش روی آن نشسته بود خیره ماند، دستانش می‌لرزیدند اما نه از سرما و نگاهش روی صورت کائیل ثابت مانده بود؛ همان کودکی که زمانی در آغوشش گرفته بود حالا مقابل چشمانش جان داده بود. یکی از فرماندهان الف آرام گفت: «تمام شد...» اما ناگهان زمین لرزید؛ لرزه‌ای عمیق و سنگین که از زیر برف‌ها عبور کرد و تا کوهستان ادامه یافت. سربازان وحشت‌زده به اطراف نگاه کردند، ترک‌هایی سیاه روی یخ‌ها پدیدار شد و مه غلیظی از دل زمین بیرون آمد، سپس چشمان بی‌جان کائیل ناگهان باز شدند و همه عقب رفتند. مردی از میان سربازان با ترس زمزمه کرد: «غیرممکنه...» چشم‌های کائیل دیگر شبیه قبل نبودند، مردمک‌هایش کاملاً سیاه شده بودند و رگه‌هایی تاریک روی پوست گردنش حرکت می‌کردند؛ انگار چیزی درون بدنش زنده شده باشد.

صدایی عمیق و ناآشنا از دهانش خارج شد: «بالاخره آزاد شدم...» اِریون با وحشت چند قدم عقب رفت و گفت: «تو... کائیل نیستی.» لبخند آرامی روی لب‌های او نشست: «نه... او مدت‌ها پیش شکسته شد.» ناگهان موج عظیمی از جادو آزاد شد و سربازان را به اطراف پرتاب کرد، برف‌ها در هوا چرخیدند و آسمان تاریک شد، و سایه‌هایی عظیم از دل مه بیرون آمدند؛ موجوداتی بلندقد با چشم‌هایی سرخ و بدن‌هایی ساخته‌شده از تاریکی که الف‌ها هرگز چنین موجوداتی ندیده بودند. فرمانده ارتش فریاد زد: «آرایش دفاعی!» اما پیش از آنکه سربازان آماده شوند، یکی از سایه‌ها به میانشان حمله کرد و صدای فریاد و برخورد شمشیرها دشت را پر کرد. موجودات تاریکی به‌سرعت حرکت می‌کردند و هرجا قدم می‌گذاشتند، یخ‌ها سیاه می‌شدند.

اِریون به کائیل خیره ماند و پرسید: «این چه چیزی‌ست؟!» کائیل آرام پاسخ داد: «روحی که هزار سال درون پیش‌گویی زندانی شده بود.» او قدمی جلو آمد و برف زیر پایش به خاکستر تبدیل شد و ادامه داد: «شما فکر می‌کردید من نفرین هستم... اما فقط قفل بودم.» در همان لحظه، صدای انفجاری عظیم از دل کوهستان شنیده شد، قلهٔ یخی وارِث ترک برداشت و نور سرخ‌رنگی از میان آن بیرون زد و همه با وحشت به کوه نگاه کردند. یکی از پیران الف با صدایی لرزان گفت: «دروازه...» اِریون با ناباوری پرسید: «چه دروازه‌ای؟» پیرمرد آرام زمزمه کرد: «دروازهٔ وِراکس... زندان خدای تاریکی.» سکوت مرگباری حاکم شد.

هزاران سال پیش، موجودی به نام «وِراکس» قصد نابودی جهان را داشت؛ گفته می‌شد روح او نابودشدنی نبود و جادوگران باستانی تنها توانستند روحش را در بُعدی تاریک زندانی کنند، اما برای بسته ماندن آن زندان نیاز به روحی بود که میان نور و تاریکی متولد شود، و آن روح کائیل بود. تمام عمرش فقط یک زندان زنده بود. چشمان اِریون پر از وحشت شد و گفت: «پس پیش‌گویی اشتباه تعبیر شده بود...» کائیل خندید، اما خنده‌اش خالی از انسانیت بود: «شما هرگز حقیقت را نفهمیدید.» ناگهان بدنش در تاریکی فرو رفت و موج عظیمی از انرژی به سمت کوهستان حرکت کرد، دروازهٔ وِراکس آرام‌آرام باز می‌شد و صدایی شبیه نالهٔ هزاران روح در فضا پیچید. سربازان یکی‌یکی فرار می‌کردند، ترس در چهرهٔ همه دیده می‌شد، اما اِریون سر جایش ماند؛ او برای اولین‌بار فهمید چه بلایی بر سر پسرش آورده‌اند و اگر تمام عمر با نفرت و ترس با او رفتار نمی‌کردند، شاید هرگز روح تاریکی بیدار نمی‌شد و شاید هنوز راهی برای نجاتش وجود داشت.

اِریون شمشیرش را روی زمین انداخت و آرام به سمت کائیل قدم برداشت، فرمانده ارتش فریاد زد: «داری چیکار می‌کنی؟!» اما او توجهی نکرد. کائیل کنار دروازه ایستاده بود و سایه‌ها اطرافش می‌چرخیدند، باد شدیدی موهای سیاهش را در هوا پخش کرده بود و چشمانش مانند آتش می‌درخشیدند. اِریون آرام گفت: «کائیل...» هیچ پاسخی نیامد، او قدم دیگری جلو رفت و ادامه داد: «می‌دونم هنوز صدای منو می‌شنوی.» برای چند ثانیه سایه‌ها آرام شدند و اِریون گفت: «من تمام عمر ازت ترسیدم... چون ضعیف بودم. من به‌جای اینکه پدرت باشم، مثل بقیه قضاوتت کردم.» باد شدیدتر شد و دروازهٔ وِراکس بیشتر باز شد و دست عظیمی از تاریکی از درون آن بیرون آمد. صدای وِراکس در آسمان پیچید: «بگذار جهان بسوزد...» سربازان از وحشت روی زمین افتاده بودند، اما اِریون جلوتر رفت و مقابل پسرش ایستاد و گفت: «تو هیولا نیستی.»

این جمله باعث شد سایه‌ها ناگهان متوقف شوند و کائیل با صدایی لرزان گفت: «دیر شده...» اِریون دستش را روی شانهٔ او گذاشت و پاسخ داد: «نه، تا وقتی هنوز قلبت می‌تپه، دیر نشده.» برای اولین‌بار پس از سال‌ها، چشمان کائیل دوباره رنگ انسانی گرفتند و خاطرات یکی‌یکی در ذهنش ظاهر شدند؛ خنده‌های سِرِن، لبخند آرینا، صدای مادرش و تمام لحظه‌هایی که فقط می‌خواست پذیرفته شود. اما وِراکس فریاد کشید: «او متعلق به تاریکی‌ست!» و دست عظیمش از دروازه بیرون آمد و به سمت اِریون حمله کرد. کائیل ناگهان پدرش را کنار زد و ضربه را خودش تحمل کرد، بدنش در تاریکی فرو رفت و خون روی برف پاشید. اِریون فریاد زد: «کائیل!» او به‌سختی روی پاهایش ایستاد و نفس‌نفس زد، سپس آرام گفت: «تمام عمر فکر می‌کردم دنیا از من متنفره... ولی شاید هنوز بتونم انتخاب کنم که چی باشم.»

او دستش را به سمت دروازه گرفت و تمام انرژی وجودش را آزاد کرد، نور و تاریکی هم‌زمان از بدنش بیرون ریختند و آسمان را روشن کردند. وِراکس فریاد کشید و دروازه شروع به بسته شدن کرد، اما هرچه دروازه بیشتر بسته می‌شد، بدن کائیل بیشتر از هم می‌پاشید؛ انگار روحش در حال سوختن باشد. اِریون با وحشت جلو رفت و فریاد زد: «بس کن! می‌میری!» کائیل لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «شاید این همون دلیلی بود که به دنیا اومدم.» نوری شدید سراسر دشت را پوشاند و صدای انفجاری عظیم در کوهستان پیچید و سپس... سکوت. وقتی نور از بین رفت، دروازه ناپدید شده بود، سایه‌ها از بین رفته بودند و فقط برف آرامی می‌بارید. اِریون با چشمانی اشک‌آلود اطراف را نگاه کرد و از کائیل چیزی باقی نمانده بود؛ فقط گردنبند کوچکی که مادرش سال‌ها پیش به او داده بود. او آرام روی برف زانو زد و گردنبند را در دست گرفت. باد سردی میان کوه‌ها پیچید و صدایی آرام در گوشش زمزمه کرد: «بالاخره... آزادم.»

سال‌ها بعد، مردم داستان کائیل را به شکل‌های مختلف تعریف کردند؛ بعضی‌ها می‌گفتند او هیولایی بود که می‌خواست جهان را نابود کند و بعضی‌ها باور داشتند ناجی‌ای بود که خودش را قربانی کرد. اما حقیقت تنها در قلب کسانی باقی ماند که او را می‌شناختند. کائیل نه قهرمان بود و نه هیولا، او فقط پسری بود که تمام عمرش به دنبال جایی برای تعلق داشتن گشت؛ پسری که دنیا از او ترسید، بدون آنکه هرگز واقعاً بشناسدش. و شاید غم‌انگیزترین بخش ماجرا همین بود که اگر حتی یک نفر زودتر به او عشق م
ی‌داد، شاید هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها رخ نمی‌داد.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
7
بازدیدها
130
پاسخ‌ها
12
بازدیدها
510

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا