رمان: لنز
نویسنده: هانو
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:
مقدمه: «مهیاس».کسی که این اسم را روی من گذاشت، همان سالها ناپدید شد؛ انگار رسمِ خانوادگیمان اسم گذاشتن و رفتن است.
من دخترِ ایدهآلِ مادر بودم؛ همان که روی حرفش حرف نمیاورد. غمخوارِ همه، تکیهگاهِ همه… و هیچکس هیچوقت نپرسید «خودت خوبی؟»
عروسکِ ویترینی بودم؛ تمیز و سرِ جایش. عروسکی که هیچکس نمیخواستش، معمولاً همینقدر تمیز میماند؛ دستِ کسی بهش نمیرسد که خرابش کند.
قرار نبود سرکش باشم، نه یاغی. فقط قرار بود کوچک باشم و بزرگتر از سنم حرف بزنم.
عاشقِ دیدنِ آدمها از پشتِ لنز بودم؛ آنجا چیزهایی دیده میشد که چشمها نمیبینند. من شکارچیِ همان چیزهای نامرئی بودم.
بعد ناخواسته سرِ راهم به او خوردم؛ به همان که بهش میگفتند «فانتوم». همه ازش فرار میکردند… و من، که از همهچیز میترسیدم، از او نترسیدم.
میگویند ناخواسته از او دل بردم. دروغ است؛ ناخواسته دلم را به او دادم.
فرقش را فقط کسی میفهمد که عمری عروسکِ ویترینی بوده باشد.
من مهیاسم. و این قصهی همان «ناخواسته»هاست.
نویسنده: هانو
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:
مقدمه: «مهیاس».کسی که این اسم را روی من گذاشت، همان سالها ناپدید شد؛ انگار رسمِ خانوادگیمان اسم گذاشتن و رفتن است.
من دخترِ ایدهآلِ مادر بودم؛ همان که روی حرفش حرف نمیاورد. غمخوارِ همه، تکیهگاهِ همه… و هیچکس هیچوقت نپرسید «خودت خوبی؟»
عروسکِ ویترینی بودم؛ تمیز و سرِ جایش. عروسکی که هیچکس نمیخواستش، معمولاً همینقدر تمیز میماند؛ دستِ کسی بهش نمیرسد که خرابش کند.
قرار نبود سرکش باشم، نه یاغی. فقط قرار بود کوچک باشم و بزرگتر از سنم حرف بزنم.
عاشقِ دیدنِ آدمها از پشتِ لنز بودم؛ آنجا چیزهایی دیده میشد که چشمها نمیبینند. من شکارچیِ همان چیزهای نامرئی بودم.
بعد ناخواسته سرِ راهم به او خوردم؛ به همان که بهش میگفتند «فانتوم». همه ازش فرار میکردند… و من، که از همهچیز میترسیدم، از او نترسیدم.
میگویند ناخواسته از او دل بردم. دروغ است؛ ناخواسته دلم را به او دادم.
فرقش را فقط کسی میفهمد که عمری عروسکِ ویترینی بوده باشد.
من مهیاسم. و این قصهی همان «ناخواسته»هاست.
آخرین ویرایش توسط مدیر: