نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام اثر : بچه روباه ها
نویسنده : مهشید رضایی
ژانر : عاشقانه،طنز
خلاصه : ریحانه بعد از مدت ها ار فرانسه به ایران برمیگرده و همبازی قدیمیش بهادر رو ملاقات میکنه. ریحانه مثل قبل نیست و بهادر میخواد بدونه چرا!
مقدمه : در خواب دیدم او غرق در سکوت در جوار باغچهاش نشسته بود. سیب سرخش را گاز میزد و به نعناهای باغچه خیره شده بود. چرا به جلب توجههای احمقانهام توجه نمیکرد؟ باید بلند شود دیوانه ای نثارم کند یا با مشت به بازویم بزند تا من هم بخندم و سر صحبت را با او باز کنم اما سرد و ساکت،دور افتاده از سرزمین بازیگوشی فقط نشسته بود.
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید. بخش پرسش سوالها
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید. درخواست منتقد
برای رمان شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود میتوانید در تالار مربوطه، درخواست دهید. درخواست صوتی شدن رمان
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. تاپیک اعلام پایان رمان
بارون بند اومده بود و آفتاب از پشت ابرها بیرون میزد.
آقای طهماسبی توی حیاط ورزش میکرد. صورتش سرخ و ع×ر×ق کرده بود. صدای رادیو رو که حرکات ورزشی رو میگفت بلند کرده بود و با دقت گوش میداد.
با دیدن من دستش رو برد بالا و گفت :
صبح بخیر بهادر به به چقدر زود حاضر شدی من که هنوز حاضر نیستم عجله نکن بیا ورزش کن بابا! گفتم : نه ممنون شب میرم باشگاه.
_ آهان راست میگی حواسم نبود تو خودت یه پا ورزشکاری.
باد وزید. دکمه ی کتم رو بستم.
آقای طهماسبی شونههاش رو جمع کرد و گفت : سرد شد بیا بریم صبحونه بخوریم.
به ساعتم نگاه کردم و گفتم : هفت و ربع شد. دیر نمیشه؟
بی توجه به ساعت، دستم رو گرفت و برد داخل خونه.
گفتم : لازم نیست من صبحانه خوردم آقای طهماسبی.
غرولند کرد.
_ حیف نیست سر صبح صبحونه دختر تازه از فرنگ برگشته من رو نخوری؟
وسط سالن غذاخوری رسیدیم.با دیدن ریحانه و مادرش هول شدم و گفتم: سلام صبح بخیر ببخشید.
خانم طهماسبی لبخند زد.
_ صبح بخیر پسرم بشین خونه خودته.
دیدن ریحانه بعد از مدتها باعث میشد استرس بگیرم و مدام دست به لباسهام و موهام بزنم که مطمئن بشم مرتبم.
ریحانه سرش رو برگردوند و بهم سلام کرد.
آروم گفتم :سلام
روی صندلی کنار آقای طهماسبی نشستم.
ریحانه دستش رو گذاشت زیر چانهاش و من رو که هر لحظه ممکن بود ع×ر×ق از روی پیشونیم بریزه پایین رو نگاه کرد.
گفت: بفرمایید برادر این املت فرانسوی این قهوه فرانسوی این بیسکوییت فرانسوی که این دختر خانم زیبا از کشور زیباییها آورده.
آقای طهماسبی خندید و رو به من گفت : این بچه روباه رو یادته قبل از اینکه بره چقدر پررو بود؟ رفت فرنگ و برگشت به زبونش یک متر اضافه شده. خانم طهماسبی ریحانه رو نوازش کرد و گفت : کجای دختر من پرروئه؟ تازه من غصه میخورم میگم چرا نسبت به قبلاً ساکتتر شده.
ریحانه کمی خندید. نمیدونم درست دیدم یا نه اما انگار کمی اشک تو چشمهاش درخشید که با دست کشیدن روی صورتش گریه رو از خودش دور کرد و بغضش رو قورت داد.
خواب دیشبم به یادم افتاد که آقای طهماسبی از جا پرید و گفت : ای وای پاشو پسر بریم دیر شد هی گفتی بریم صبحانه ریحون رو بخوریم.
ریحانه خندید و گفت : بابا بهادر بیچاره هنوز چایشو نریخت تو نعلبکی که.
خداحافظی کردیم و به شرکت رفتیم.
در رو برای آقای طهماسبی باز کردم. دستش رو روی شونهام گذاشت و گفت : پسر من چه راننده تند و تیزیه اگه به موقع نمیرسیدیم صبحانه شرکت رو از دست میدادم.
_چی ؟صبحانه؟
_لابد تعجب کردی که تو خونه هم صبحانه خوردم چرا اینجا هم میخوام بخورم. حالا که اینطوری شد تو هم باید بیای.
_نه بابا لازم نیست من خوردم شما برید نوش جان.
_ بیا بریم برا من لفظ و قلم نیا...امروز حال من خوبه باید هرچی میگم به حرف کنی.
سر صبحانه ی شرکت، آقای طهماسبی در حالی که لقمه میگرفت ،گفت : برنامت چیه امروز؟
_ یک ساعت دیگه باید با مامان بزرگم یه سر برم بانک بعدش در خدمت شما بعد میرم خونه تا عصر که میرم باشگاه تا شب که تمرین داریم.
_ اوه خوب سرت شلوغه!
_ چطور مگه؟
_ میخواستم بری دنبال تدارکات یه مهمونی. هم تولد خانومه هم میخوام چون ریحون برگشته یه مهمونی بگیرم. میتونی؟
_ آره بعد از بانک میرم دنبال کارها.
ننه جان روی صندلی گرم ماشین خوابش برده بود.
نباید بخاری رو روشن میکردم میدونستم ننه جان در مقابل گرما مقاومت نداره. حالا بیا و بیدارش کن!
_ ننه جان پاشو رسیدیم بانک قربونت.
تکون نخورد.
آروم شونهاش رو تکون دادم و به همون آرومی گفتم : پاشو ننه جان رسید...
از خواب پرید و یک دونه خوابوند توی گوشم.
_چرا میزنی؟
_زهرمار بچه چرا اینجوری بیدارم میکن؟ زهرم ترکید.
دستم رو روی گونه داغ شدهام گذاشتم و گفتم : به خدا خیلی آروم بیدارت کردم.
کیف کوچیکش که از دستش افتاده بود رو برداشت و گفت : از بس این ماشین خوبه آدم خوابش میگیره انشالله تو هم عین همین یک دونه میخری.
دور و اطراف ماشین رو نگاه کردم و گفتم : فعلاً که این خوشگله من رو خریده.
_ مامانت گفت بهم چقدر خوب پولات رو پسانداز کردی. آفرین همینطوری پس انداز کن تا برات یک زن خوب بگیرم.
تصویر ریحانه از جلو چشمم رد شد.
_ بریم ننه جان که امروز کلی کار دارم.
"ریحانه"
به سیب قرمز تو دستم نگاه کردم. به سفیدی جایی که گاز زده بودم.
انگار میخواستم ازش چیزی بفهمم.چرا اینطوری شدم؟چرا انقدر به همه چیز فکر میکنم؟
مگه دل شکسته چقدر زمان نیاز داره که خوب بشه؟ الان تقریباً هفتاد روزی میشه.
"ریحانه اگه یه روز تو بخوای خودتو از پشت بوم پرت کنی پایین مطمئن باش بعد تو من میپرم."
"ریحانه تو شیرینترین دختری هستی که به عمرم دیدم هیچ وقت ترکت نمیکنم."
سیب رو فشار دادم.یه مشت دروغ!
"معذرت میخوام ریحانه دیگه نمیخوام از من اذیت بشی نمیخواستم اینجوری تموم کنم."
تمام مدت تلاش میکردم بهش اعتماد کنم و درست موقعی که بیشترین اعتماد رو بهش داشتم، ثابت کرد که اشتباه میکنم.
اون شب از گریه و تپش قلب نخوابیدم.
از صبح فردا واهمه داشتم.
از همه چیز بیزار شدم. از فرانسه، از درسم.
هم اتاقیم بهم گفت : چاره بهتر شدنت اینجا نموندنه یک ترم دیگه درست تموم میشه برمیگردی به کشورت.
حالا که برگشتم در جوار باغچه، خیره شده به نعناها. حالا که اینجام پس چرا فراموش نمیکنم؟
ای وای! باز گربه اومده سبزیهای منو لگد کرده.
گاز بزرگی به سیبم زدم.
_ سلام دخترم
سر برگردوندم و با خاله سمیه روبرو شدم.
_ صبح بخیر خاله خوبی؟
بغلش کردم.
گفت: نمیدونی چقدر دلم باز میشه که این دو سه روز صبح پا میشم میبینم اینجایی و لازم نیست باز برگردی بری.
گفتم : از این به بعد اوضاع همینه من همین جا موندگارم.
_ خدا رو شکر انشالله هم تو هم بهادر من یکی یکی پلههای موفقیت رو برید بالا.
_ راستی بهادر چیکار میکنه؟وقت نکردم خیلی باهاش حرف بزنم.
_ خوبه عزیز والیبال شده فکر و ذکرش کاپیتان گروهه برای مسابقات تمرین میکنند.
_ خوبه پس خوش میگذرونه.
خاله چشمهاش رو گشاد کرد و گفت : اما دیگه باید یه فکرهایی براش بکنم دیگه وقتشه.
خاله شبیه جاسوسها حرف میزد.
گفتم: چه فکرایی مثلاً؟ براش زن بگیری؟
_ معلومه دیگه بیست و پنج سالشه پول هم که به لطف خدا و بابای تو داره. اما خوب فقط نمیدونم کجا برم و کیو ببینم که براش جور کنم. از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون به ننه جانش سپردم براش دختر پیدا کنه من که نمیرسم برم اینور اونور.
از پرحرفی مملو از استرس خاله خندم گرفته بود.
گفت : تو جای آبجی بهادر تو میتونی از دوستات یکی رو براش در نظر بگیری؟ آخه شما هم سنین از بچگی با هم دوستید طرز فکر و انتخاباتون شبیه همه.
گفتم : خاله جون من اینجا نهایتا با کسی بخوام دوست باشم فروشنده لباس سر خیابونه که ایشونم شوهر داره.
مامان اسمم رو صدا زد.
_بله؟
مامان حاضر و آماده اومد بیرون و گفت: آماده شو میخوایم بریم خرید برای مهمونی.
خاله سمیه رو به مامان گفت : خانم برای ناهار چی درست کنم؟
مامان که هر وقت مهمونی داشتیم هول میکرد و استرس میگرفت گفت : هرچی درست میکنی درست کن عزیزم ما باید بریم وقت نیست این دختره هم همون جا واستاده منو نگاه میکنه.
ای کاش مامان میدونست الان بیشتر از هر وقت دیگهای حوصله ی مهمونی ندارم.
غرغر کردم.
_ میشه من مهمونی دعوت نباشم؟
_ این از اون حرفها بودها مهمونی خودمون دعوت نباشی؟بیا برو حاضر شو ببینم.
چند دقیقه بعد از حاضر شدنم بهادر جلوی در بود.
با سرعت زیادی رانندگی میکرد و مامان داشت باهاش مشورت میکرد که برای مهمونی از کجا سفارش کیک بده.
به در چسبیده بودم و به درختها که سریع از کنارشون رد میشدیم نگاه میکردم.
برگها که داشتند تازه رنگ پاییز میگرفتند در هم میرفتند. آه!چشمام درد گرفت.
_چیزی شده ریحانه خانوم؟
"خانم" نمیدونستم یک مدت نبودن انقدر باعث میشه بهم متفاوت نگاه بشه.
به قصد تمسخر گفتم : نه چرا چیزی بشه آقا بهادر؟
_ آخه چشمهاتون رو فشار دادید بهم اگه عینک آفتابی نیاوردین مال خودمو بدم بهتون.
اخم کردم. ذهنم داشت حرفها رو خیلی رسمی تلقی میکرد یا واقعاً انقدر با من داشت رسمی حرف میزد؟
ابرو بالا انداختم و گفتم: نه مهم نیست.
آخه چرا من حتی این رو هم تو فکرم سبک سنگین میکنم؟ به هر حال جفتتون بزرگ شدید درست نیست که با هم مثل بچگی حرف بزنید. یک احترامی باید بین دو تا آدم بالغ باشه دیگه.
مامان گفت : چرا آخه عینکتو برنداشتی؟چشمات خراب میشن.
مامان طبق معمول طولانی ابراز نگرانی کرد و من هم طبق معمول بیرون رو تماشا کردم.
پس این رستورانی که میگن اینه!
مامان قاشق سوپ گرم رو بهم داد.
سوپ،کباب،چاشنیها. باعث میشدند لبخند بزنم.
به خانم لاغری که با لبخند روی صندلی کنارم نشسته بود، نگاه کردم.
لباسهاش چقدر با لباسهای مامانم فرق داشت.
به مامان نگاه کردم. او هم لاغر بود اما چین و چروکهای بیشتری داشت.
لبهای آن خانم سرخ بود اما لبهای مامانم رنگ پریده و خشک بود.
بابا داشت با آقایی که سر میز نشسته بود یک سری کاغذ رو امضا میکرد و لبخند میزد. آن مرد هم همینطور.
بابا گفت : انشالله خدانگهدار شما و خانوادتون آقای طهماسبی.
خانم گفت : امیدوارم همگی با هم روزهای خوبی رو سپری کنیم.
وقتی از رستوران بیرون اومدیم، مامان گفت : هنوزم هستند آدمهای خوب.
بابا با خوشحالی من رو کول کرد و گفت : بریم وسایلهامون رو جمع کنیم گفت فردا ساعت هشت صبح کارگر میفرسته تا اثاثیهها رو ببره.
هنوز نمیدونستم چه خبر شده اما من از مزه ی غذای زیر زبونم خوشحال بودم .
گفتم : پس همیشه غذاهای این شکلی میخوریم؟
فردای اون روز ،ما اثاث کشی کردیم به محلهای آروم با خونههایی که هر کدوم برای خودشون قصر بودند. اما نه خونه ی ما. خونه ی ما، خونه ای کوچیک بود داخل حیاط عمارتی بزرگ متعلق به آقا و خانم. اینها اسمهایی بودند که مامان و بابای من صداشون میکردند.
مامان بهم گفت : بابا اینجا قراره بشه باغبون و راننده ی این خانواده منم داخل خونه کار میکنم. آشپزی میکنم، لباس میشورم. تو هم میتونی تو حیاط به این بزرگی بازی کنی.
اون روز مامان دستم رو گرفت و داخل خونه ی خانم و آقا رو بهم نشون داد. خونهای باشکوه و پیچ در پیچ.
نور لوسترهای اتاق پذیرایی بر سنگ های کف خانه میدرخشید و فرشها آنقدر نرم بودند که میشد با انگشت رویشان نقاشی کشید.
خانم با مامانم حرف میزد و آشپزخونه رو نشونش میداد. من هم فرصت رو برای سرک کشیدن به بقیه ی جاهای خونه به دست آوردم.
رفتم طبقه ی بالا و از چیزی که دیدم هیجان زده شدم.
قسمتی از این طبقه با پردهای حریر گرفته شده بود. پشت این پرده، یک کلبه ی کوچک صورتی و اسباب بازیهای اطرافش توجهم رو معطوف خودش کرد.
با یک پا عقب و یک پا جلو قدم برداشتم.
در حالی که پوست لبم رو میخوردم، پرده رو کنار زدم. مداد شمعی و کاغذهای نقاشی شده روی موکت سوسنی رنگ نرم پرت و پلا بودند.
با یک زانو نشستم و به نقاشیها نگاه کردم. تا حالا تو مهد کودک هیچ کس رو ندیده بودم انقدر قشنگ نقاشی کشیده باشه. اصلاً هیچ نقاشی به این قشنگی ندیده بودم!
روی کاغذ مزرعهای کشیده شده بود سرسبز با ابرهای صورتی و آبی، خانهای قرمز رنگ و گاو و گوسفندهایی که کنار هم میچریدند.
روی یک کاغذ دیگر پرنسسی بود با موهای طلایی و خیلی بلند، تاج طلایی و لباس صورتی بر تن و اطرافش پروانهها و ستارههایی که میچرخیدند... نقاشی از جلویم کنار رفت. دستی آن را قاپید.
از جا پریدم و عقب رفتم.
_به نقاشیهام نگاه نکن!
دختری بود هم سن و سال من با موهایی حنایی و چشمهای روشن که طلبکارانه به من خیره شده بودند.
گفتم :خودت کشیدی
_آره
دور دهانش شکلاتی بود و صدای پوست شکلات از داخل مشتش میآمد که سعی داشت مچالهاش کند.
گفتم: شکلات داری؟
انگشتش رو روی بینیش گذاشت.
_هیس
به کلبه اشاره کرد.
_بیا این تو
داخل کلبه، کلی اسباب بازی و عروسک دور تا دور چیده شده بودند. عروسکها یا موهاشون به هم ریخته بود یا صورتهاشون با مداد رنگی و ماژیک خط خطی شده بود.
او کشوی کوچک و پلاستیکی رو باز کرد که لبالب پر از شکلات بود.
_چه همه شکلات داری!
یکی رو برداشت. پوست طلاییش رو باز کرد و بهم داد.
شکلات و تکههای گردوی آن در دهانم آب شد و نفهمیدم چطور تمام شد.
انگار لحظهای از زمان جدا شدم.
گفتم: اسمت چیه؟
با دندانهایی که شکلات به آنها چسبیده بود، گفت: ریحانه.اسم تو چیه؟
_ بهادر...یک دونه دیگه شکلات بهم میدی؟
آنجا در کلبه زمان از روی ما رد شد.
در آخر وقتی خانم و مامان پیدامون کردند داخل
کلبه از پوست شکلات فرش شده بود.
از سوپر مارکت بیرون اومدم.
خانم هنوز از پاساژ برنگشته بود و ریحانه هم بیحوصله تو ماشین نشسته بود.
نگاهی به شکلاتها کردم و در حالی که در دل میخندیدم به وقتی فکر کردم که این شکلاتها رو بهش نشون بدم.
نشستم داخل ماشین.
نباید یادم بره که باهاش با نهایت ادب حرف بزنم.
_چرا شما نرفتید با خانم داخل پاساژ؟
_لباس دارم نیاز نیست جدید بخرم.
پشت گردنم رو دست کشیدم تا مطمئن بشم موهام از پشت مرتبه.
شکلاتها رو کف دستم گذاشتم و بهش تعارف کردم.
_بفرمایید از اون شکلاتهایی که همیشه دوست داشتید.
با بی ذوقی گفت : نمیخوام
_چی؟
نه نه به من چه؟ خب آدم ذائقهاش عوض میشه.
گفتم : اشکال نداره خودم میخورم.
با جدیت پوست هر دو تا شکلات رو باز کردم و خوردمشون.
چیزی نمیگفتیم و من در سکوت همراه با شکلات، خودخوری هم میکردم.
یکهو سرش رو از بین دو تا صندلی آورد جلو.
از جا پریدم.
_دیگه چی خریدی؟
_فقط همین دوتا بود
_که جفتش رو هم خوردی
_گفتید نمیخواید
_حالا میخوام!
ابرو بالا انداختم و گفتم: الان میرم میگیرم.
گرفتم و برگشتم.
_بفرمایید
_ نچ...نه آبنبات توت فرنگی بیشتر دوست دارم.
اخم کردم.
ریحانه از آیینه لبخند زد و ابروهاش رو تکون داد.
_الان میخرم
با آبنبات توت فرنگی برگشتم.
_بفرمایید
_آه نه دلم یک طعم دیگه میخواد.
گفتم : میخوای با دقتتر انتخاب کنی که هی مجبور نشم برم بیام؟
_ آهان این شد
رو به آسمون گفت : هنوز عقلش سر جاشه خدایا شکرت.
خندم رو خوردم و گفتم : اصلاً کارتون درست نبود.
پوست شکلات رو باز کرد و ادای من رو درآورد : اصلاً کارتون درست نبود سرکار خانم طهماسبی.
از باشگاه بیرون اومدم.
هوا ابری بود و گرمای تمرین و جنب و جوش هنوز توی بدنم بود.
گوشیم زنگ خورد. مامان بود.
_سلام پسرم کجایی؟
_تازه از باشگاه اومدم بیرون
_نگفتم مگه تمرین رو زودتر تموم کن بیا اینجا مهمونیه؟
_ آخ آخ یادم رفته بود مامان الان میام.
بعد از رانندگی پرسرعت و دوش گرفتن، حاضر و آماده رفتم خونه.
موهام هنوز خیس بود. احتمالاً سرما بخورم.
خونه شلوغ بود و مهمونهای زیادی اومده بودند.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد و گفت : اومدی؟ ای وای موهات خیسه!
دستم رو تو موهام تکون دادم و گفتم : الان خشک میشه. کاری هست؟
_ آره بیا چای ببر.
سینی چای رو گرفتم و رفتم بین مهمونها. آقا مابین مهمونها سخن چین بود و میگفت و میخندید.
بوی عطرهای مختلف دماغم رو قلقلک داد.
وسط کلنجار رفتن با عطسه کردن بودم که آقا گفت: این آقا بهادر رو ببینید نمونه ی بارز پسر خوب. حرف گوش کن، کاری و کمک دست مادرش.
آقا باعث شد احوالپرسی و صحبت کردنم با مهمونهای میلیون دلاری که حتی اسمهاشون رو هم نمیدونستم از سر بگیره.
برای لحظه ای سرم رو دادم بالا.
ریحانه با لباس مشکی پوشیده و بلندی بالای پلهها ایستاده بود. نگاهم همان جا قفل شد.
اکلیلهای لباسش برق میزند. مثل ستارههای شب که میدرخشند.
موهای بلندش رو زیر روسری جگری رنگ بافته بود. به آرومی از پله ها پایین اومد.
بقیه رد نگاهم رو گرفتند و از جا بلند شدند.
این بار سلام و احوالپرسی با ریحانه از سر گرفته شد.
_ریحانه عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده بود.
_دیگه برنمیگردی فرانسه؟
_ چی شد که موندگار نشدی؟
_از مامان بابا شنیدم این روزها میخوای آتلیه ی خودت رو راه بندازی.
_دختر هنرمند ما بالاخره اومد. از فرانسه تعریف کن.
با صدای خیلی آروم جواب میداد.
جلو رفتم و چای تعارفش کردم.
سرش رو بالا نداد فقط گفت : نمیخوام ممنون.
از کنارش که گذشتم متوجه شدم گریه کرده بود. دور چشم هاش قرمز و صداش گرفته بود.
بعد از شام مهمونها از هر دری حرف میزدند.
صدای صحبت و خنده بلندتر شده بود. ساعت دوازده و نیم بود و مامان دست زیر چانه داشت خوابش میبرد.
نارنگی سبز و نارنجی رو این دست اون دست میکردم و هر از گاهی وقتی از ریحانه سوال میپرسیدند، گوشهام رو تیز میکردم.
ریحانه بلند شد و در حالی که شال کاموایی اش رو دورش میپیچوند، به حیاط رفت.
سفر نارنگی از این دست به اون دستم رو متوقف کردم و به راهی که رفت چشم دوختم.
خانم گفت : ریحانه رفت بیرون؟براش دمنوش ریختم.
بلند شدم و گفتم : بدید به من، میبرم براش.
فنجون به دست بیرون رفتم.
ریحانه روی تاب،زیر درخت نشسته بود.
_خانم گفتن این رو براتون بیارم.
نگاهم کرد. چشمهاش خیس اشک بودند و تلاشی هم برای پنهان کردنشون نکرد.
فنجون را ازم گرفت.
نارنگی رو از جیبم درآوردم و پوستش رو طوری کندم که مثل یک بشقاب برای نارنگی باشه.
به سمتش گرفتم. نارنگی رو برداشت و گفت : چه خوشگل پوستشو کندی.
_میتونم بپرسم چرا گریه کردی؟
فنجان رو به لبهاش نزدیک کرد و ابروهاش رو به نشونه ی "نه" بالا انداخت.
طولی نکشید که اشکهاش فرفره وار غل خوردند.
گفت : میشه بری؟
دستم رو داخل جیبم فرو بردم و گفتم: البته.
بدون هیچ حرف دیگهای به خونه برگشتم. ولی در دلم چیزی میجوشید که هم عصبانیم میکرد هم نگران. شاید اسمش رو باید بذارم "زیادی اهمیت دادن به کسی که حاضر نیست بگه چشه!"
اشک از چشمم به سمت گوش هام و موهام میرفت و اونجا پخش میشد.
چقدر سخت میشه زمانی که سعی بر فراموش کردن داری اما با یک تلنگر به گذشته پرتاب میشی.
چشمهام رو که میبندم،روزهایی رو میبینم که آدم دیگهای بودم.
دختری که سریع اعتماد کرد و اسم این اعتماد از روی احساسات آتشین رو گذاشت "روحیه لطیف"
وقتی اینجوری ظاهرت رو نشون بدی بقیه هم خیلی خوب راه گول زدنت رو پیدا میکنند. به راحتی با چند تا حرف قشنگ توجه،تمرکز و زمانت رو به خودشون هدیه میدن. و وقتی همه چیز تموم میشه تو تازه متوجه میشی که چی شد و تا خود صبح زانو به بغل گریه میکنی.
من،ریحانه ی نوزده ساله هیپنوتیزم اون پسر شدم. پرهام دانشجوی موسیقی در شهر عشق، پاریس.
وقتی برای اولین بار دیدمش قلبم لرزید.
پیانو میزد و با صدای زیبایی که گوشها رو مجذوب میکرد،میخوند.
یک شب تو یکی از رسیتالها وقتی اجراش تموم شد و مشغول صحبت با بقیه شد،من داشتم برای رفتن آماده میشدم و تاریخ اجرای بعدیش رو یادداشت میکردم.
سالن تقریبا خالی شده بود.
صداش رو شنیدم که من رو خطاب قرار داد.
_سلام
صحبت با من؟داشتم به آرزوم میرسیدم؟
_سلام از کجا فهمیدی ایرانیم؟
لبخند زد و گفت : از چهره دلنشینت!
طولی نکشید که رابطه ی ما شکل گرفت.
شبها با ذوق اینکه فردا دوباره هم رو میبینیم،میخوابیدم.
گل،عروسک، رفتن و گشتن؛همه اینها را بهم میداد.
زیر درخت باغ نشستن و تماشای دریاچه.
ب×و×س×ه، اونم وقتی پیرمرد فرانسوی ویولن مینواخت.
همه اینها به زیبایی رابطهای که خیال میکردم پاک و درخشانه می افزود.
یک روز دستم رو گرفت و گفت : ای کاش قبل از تو با هیچ کس دیگهای نبودم تا میتونستم خالصانه بهت ابراز احساسات کنم.
اون لحظه این حقیقیترین حرفی بود که میتونستم از جانب اون بشنوم.
صورتش رو نوازش کردم و گفتم : همین حرفت به نظرم اوج خلوصته!
سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت : خیلی خوشحالم که تو زندگیمی.
رفته رفته همه چیز تغییر کرد.
دیگه از این حرف ها خبری نبود و من عاجزانه شکایت کردم که "چقدر بهم بیتوجهی میکنی."
ازش خواستم رابطمون رو جدیتر کنیم و برای اینکه خانوادهها بیشتر در جریان قرار بگیرند،بریم ایران ازدواج کنیم و دوباره برگردیم.
اما پرهام هر بار سر باز میزد و میگفت "سخت نگیر"
م×س×ت میکرد و تا نزدیکهای صبح پارتی بود. و من در حالی که قرصهای سردرد رو مثل نقل و نبات تموم میکردم مدام زنگش میزدم.
بعد از چهارسال برای اولین بار غیبش زد.
یک ماه کامل نه زنگ میزد نه جواب زنگهام رو میداد.
عصبی و بیحوصله بودم. به خودم میگفتم "ریحانه واقعاً سخت نگیر یکم زمان بده"
بالاخره بهم زنگ زد.
اما چیزی گفت که منتظرش نبودم.
_ نمیخوام بیشتر از این اذیتت کنم بیشتر از این نمیخوام بهم به دید یک آدم ع×و×ض×ی نگاه کنی.
_ یعنی تموم کنیم
_به نظرم اینطوری بهتره.
تمام وجودم لرزید. قلبم، دستهام. هم اتاقیهام با دیدنم هول کردند.
فرصت توجیه کردن های همیشگی رو بهش ندادم و گفتم : خداحافظ.
آخرین حرفم و آخرین حرفش همین بود "خداحافظ"
دیگه هم رو ندیدیم.دیگه زنگ و پیامی رد و بدل نشد.
از اون روز به بعد سعی کردم چهار سال با هم بودن رو فراموش کنم.
روزی که کلماتش،چهرهاش و صداش برام محو بشه و برای به یاد آوردنشون مجبور باشم فکر کنم خواهم بخشید.
ساعت شش صبح بود که با صدای رادیو بابا بیدار شدم.
خاله سمیه میز صبحانه رو چیده بود.
_صبح بخیر دخترم بشین برات چای بریزم
چشم هام رو مالیدم و گفتم : راستی من ناهار خونه نیستم.
مامان پشت میز نشست و گفت : چرا؟
_ میرم آتلیه رو روبهراه کنم باید کارتها و پوسترهای تبلیغاتی رو هم بگیرم. به ناهار شما نمیرسم.
_آخر میخوای کار خودتو بکنی؟
_آره مامان جون میخوام آموزشگاه بزنم.
_آخه چه نیازیه به کار کردن تو؟
_مامان حس خوبی از کار کردن میگیرم به علاوه به این کار دعوت شدم نمیشه که ردش کنم.
مامان نفس عمیقی کشید و لقمهای داد دستم. خاله سمیه چای رو جلوم گذاشت و گفت : بهادر الان برمیگرده میبرتت.
تا وقتی که بهادر بابا رو برد شرکت و برگشت، با باغچه ام سرگرم بودم.
صدای بوق ماشین بلند شد.
روی صندلی جلو نشستم.
گرمای صندلی باعث شد خودم رو داخلش فرو ببرم.
صورتم رو که برگردوندم بهادر بلافاصله نگاهش رو از روم برداشت.
چقدر شبیه جاسوسها رفتار میکرد.
_کت و شلوار اتو کشیده و دزدکی پاییدن! من هیچکارم اگه استخدام اف بی آی شدی بگو.
گلوش رو صاف کرد.
_ میدونی فقط یک ایرپاد تو گوشت کم داری که شبیه مامور مخفیها بشی.
_من یا شما؟
_من؟مامور مخفی؟
_جاسوس بازی و مخفیکاری
_چرا؟
ابروهاش رو بالا انداخت و گفت : نمیدونم این منم که گریه میکنم و در موردش حرف نمیزنم؟
_چرا در موردش باید باهات حرف بزنم؟
_چون ما دوستیم
_مسئلهای که تموم شده خوبیت نداره آدم در موردش حرف بزنه.
_اینطوری فقط خودتی که همیشه ناراحتی حالا هرچی که باشه حتی تموم هم شده باشه.
این چند روز اولین بار بود که بهادر به نظر میرسید حرفی که میخواد رو میزنه؛بدون رسمی بازیهای رو مخ!
گفت: کجا باید برم؟
آدرس رو گفتم و حرکت کردیم.
اصلا دونستن بهادر که از چی ناراحتم چه فایده داره؟ به هر حال دیگه مثل قبل که نمیتونم راحت درباره همه چیز باهاش صحبت کنم.
دیگه دنیای در هم تنیده خامی و بازیگوشی تموم شده.
بهادر گفت : اینجاست؟
به ساختمونی که سر درش نوشته شده بود "مجتمع آموزشی هنری سپید" نگاه کردم.
گفتم : خودشه.
آتلیه ی نقاشی من زیر مجموعه ی انجمن هنری بود که تو همین ساختمون بزرگ و شیک کلاس متفاوتی برگزار میکرد. موسیقی،تئاتر، سفالگری و...
اینجا فقط یک آموزشگاه نقاشی کم داشت که من افتخاری دعوت شدم این کار رو انجام بدم. و قراره به عنوان افتتاحیه نمایشگاهی از تابلوهام رو راه بندازم و بروشورهام رو پخش کنم.
دستام رو باز کردم و رو به بهادر گفتم : محشر نیست؟
بهادر دور و بر رو برانداز کرد و گفت : قشنگه فقط باید تمیزتر بشه.
_امروز برای همین اینجاییم.
مبهوت نگاهم کرد.
_چی؟
جارو،سطل رنگ و فرچهها رو از داخل کمد دیواری بیرون آوردم.
همونطور که آستینهام رو بالا میزدم،گفتم: شنیدی میگن مرد رو دست بزنی باید از پشتش خاک بلند بشه؟
خندید. کتش رو درآورد و جارو از من گرفت و خطاب به خودش گفت : لعنت به دهانی که بیموقع باز بشه.اینجا رو تمیز میکنم.
به پیشونیش زدم و گفتم : آفرین
پنجرهها، آشپزخونه ی کوچک و سرویس بهداشتی طولی نکشید که تمیز شدند.
بهادر هن هن کنان پارچه صورتش رو کنار زد و من دست به کمر با گرمایی که از صورتم برمیخاست، گفتم : حالا فقط رنگ دیوارها مونده.
_من خیلی خسته شدم میشه یکم...
_نه نه نشین روی اون!
بهادر روی مبل کهنه خودش رو پرت کرد و همزمان نشیمنگاه مبل هم رفت پایین.
گفتم : مرد رو دست بزنی به پشتش باید خاک بلند بشه نگفتم خودت رو پرت کن روی یک گوله خاک که.
_مرسی که ما بین هوا و مبل گفتی روش نشینم.
_هنوز کار داریم پاشو قهرمان
بهادر شالم رو چسبید و گفت : من گرسنه شدم نمیشه اول غذا بخوریم؟
گوشش رو گرفتم و گفتم: از کی تا حالا زن غرغرو حاج باقر شدی؟ ورزشکاری مثلاًها.
مثل بچهها غرغر کرد.
_ سلام ریحانه خانم.
سرمون رو به سمت صدا چرخوندیم.
در درگاهی در، دختری ایستاده بود.
صورتی خیره کننده و اندام کشیده ای داشت.
موهای فر مشکی رنگش رو روی شونههاش ریخته بود و روسری کوچیک آبی رنگی به سر کرده بود.
بهادر سریع از روی مبل بلند شد و لباسهاش رو تکوند.
گفتم : سلام عزیزم ببخشید به جا نمیارم.
خندید. حرفم خندهدار بود؟
_ لاله هستم همسایه ی هنری شما. طبقه ی پایین آموزشگاه بازیگری دارم.
_آهان!
بهش دست دادم و گفتم : خوشبختم از دیدنتون.
به سمت بهادر دستش رو دراز کرد.
بهادر هم با تردید دستش رو فشرد و سلام کرد.
لاله سینی که دو تا لیوان کاغذی روش بود رو به دست بهادر داد و گفت : بفرمایید باب آشنایی هنرمندهای جدیدمون امیدوارم نسکافه دوست داشته باشید.
بهادر گفت: ممنون لاله خانم اما من فقط برای امروز اینجام هنرمند ایشون هستند.
لاله نگاهش رو از بهادر گرفت و به من دوخت.
لبخند زدم و گفتم : بله اینجا قراره بشه آتلیه ی نقاشیم.
_ بله در جریانم پس چه عالی افتتاحیه هم داری دیگه؟
_بله پس فردا. خوشحال میشم تشریف بیارید.
_حتماً!ایشون مدیر برنامههای شماست؟
به بهادر اشاره کرد. قبل از اینکه بهادر چیزی بگه،گفتم : من و بهادر خواهر و برادریم.
_ چه جالب اصلاً شبیه هم نیستید ها.
دستش رو نزدیک صورت بهادر آورد که کمی بهادر عقب رفت.
گفت : بهادر چشمهای معصوم و تیرهای داره. آرامش و مظلومیت از چهرهاش پیداست اما شما چشمهای کهربایی و کشیدهای دارید که پرتلاطمه انگار لحظهای آروم و قرار ندارند.
خندم گرفته بود. بهادر هم سرش رو انداخت پایین تا خندش رو کنترل کنه.
گفتم : خیلیها هم باورشون نمیشه ما خواهر و برادریم.
لاله سر تکون داد و با لبخند گفت : تفاوتهاتون زیباست. به هر حال خوشحال شدم دیدمتون از این به بعد بیشتر هم رو میبینیم.
لاله رفت.
بهادر دست به سینه ایستاد و گفت : چقدر بامزه بود.
لبهام رو جمع کردم و گفتم : خوشگلم بود.
_آره
_به نظرم ازت خوشش اومده بود.
به تقلید از لاله دستم رو جلوی صورت بهادر تکون دادم و گفتم : بهادر چشمهای معصوم و تیرهای داره اما خواب آلودگی از تمیزکاری در عمق چشمانش پیداست. آه کیوپید! چرا تیر عشق را به قلب این دو پرنده زدی؟
بهادر وسط حرفام پرید.
مچ دستم رو تو هوا گرفت و گفت : فکر کردی بهش شمارمو نمیدم؟
_تو خیلی نانازتر از اینایی که بخوای به همچین پلنگی شماره بدی. از طرف خواهر آق داماد!
"بهادر"
از آتلیه اومدیم بیرون. ریحانه به دیوار تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود.
_ این جا نخواب بریم غذا بخوریم.
_ آره بریم
از وقتی که ریحانه من رو برادرش به لاله معرفی کرده بود،فکری مثل خوره به سرم افتاده بود. فکری که باعث میشد خبیثانه بهش بخندم. در آموزشگاه تئاتر باز بود.
_ ریحانه یک لحظه...
_ چیکار میخوای بکنی؟
داخل آموزشگاه رفتم.
_ ببخشید لاله خانم
_ بله
سینی رو بهش دادم و گفتم : ممنون ازتون.
_ خواهش میکنم
بی مقدمه گفتم : میتونم شما رو داشته باشم؟
چشمهای جفتمون از تعجب گشاد شد. ریحانه زد زیر خنده اما سریع خندهاش را جمع کرد و گفت : ببخشید.
گفتم : معذرت میخوام منظورم اینه میتونم شماره ی شما رو داشته باشم؟
لاله که سعی میکرد خندهاش رو پنهان کنه، گفت : البته بهادر.
بیرون اومدیم و من در ماشین رو برای ریحانه که از خنده داشت ریسه میرفت باز کردم.
_ خیلی صحنه ی خندهداری بود دختر بیچاره چشماش شد اندازه کلهاش!
_از قصد اون رو گفتم.
_ نه فایده نداره دیگه بزرگ شدم گول این شگردهات رو نمیخورم تو سوتی دادی.
_مطمئنی؟
_که گولت رو نمیخورم؟
_نچ که بزرگ شدی.
_نمیشنوم...چی؟
_منم دیگه بزرگ شدم گول این شگردهات رو نمیخورم تو شنیدی.
بعد از ناهار و گرفتن کارتهای تبلیغاتی،سمت خونه روندم.
ترافیک سنگین بود و ریحانه خوابش برده بود. خسته،سرم رو به دستم تکیه دادم.
صدای نالههای ریزی از گلوی ریحانه برخاست. از گوشه ی لبش چیزی زمزمه میکرد.
مطمئن بودم خواب بود یعنی در خواب حرف میزد؟
_ پرهام...
پرهام؟!
ریحانه ابروهاش رو در هم کشید. ناله هاش بلندتر شد و بغضی که در خواب گلوش رو گرفته بود،ترکید.
با ترس صداش زدم : ریحون؟
از خواب بلند شد.
نفس نفس میزد و چشمهاش اطراف رو میکاوید. انگار به خودش اومد و گفت :
هنوز تو ترافیکیم؟
اشکهاش رو پاک کرد.
چیزی نگفتم اما چیزی در سرم میگفت باعث و بانی گریههای ریحانه شاید همین اسم باشه "پرهام"
_ بچهها چشمتون به مسیری باشه که توپ میخواد بره انقدر باید دقت رو زیاد کنید که مسیر احتمالی رو حدس بزنید اینجوری دیگه حریف هم نمیره رو مخمون توپه که میشه همه ی دغدغهمون اینکه کجا میره و کجا باید بزنیم.
توپ رو بالا آوردم و بازی رو شروع کردم.
اسم پرهام داشت توی ذهنم رژه میرفت و گریه هایی که ریحانه توی خواب میکرد.
چرا با اینکه گفتم ما دوستیم و بهم بگو دلیل گریه هات چیه، هیچی بهم نگفت؟
من رو دیگه قابل اعتماد نمیدونه؟شاید هم براش فرق کردم. از وقتی که اومده هیچی از دانشگاهش جز همون حرف های کلیشهای جلوی مهمونها تعریف نکرده.چرا بیشتر نمیگه؟
توپ محکم خورد به سرم. یکی از بچهها با خنده گفت : حواست نیستا کاپیتان...عاشق شدی؟
_خفه بابا حواسم هست ادامه میدیم.
وقتی برگشتم،چراغها خاموش و همه خواب بودند. به جز یکی...چراغ اتاق ریحانه روشن بود و سایهاش روی پرده افتاده بود. با موهای باز و قلم مو به دست روی تابلو نقش میکشید.
به گوشیم پیام اومد.
ساعت یک و نیم کی میتونه باشه؟
"سلام نیمه شب بخیر"
لاله بود.
رفتم داخل خونه و آروم بدون اینکه مامان رو بیدار کنم، رفتم داخل اتاق.
گوشیم زنگ خورد.
_سلام
صدای لاله باعث شد بیشتر به خواب سبک مامان حواسم رو جمع کنم.
گفتم : سلام ببخشید من امروز نرسیدم بهتون پیام بدم.
_اوکیه منم تازه بیکار شدم یادم افتاد یک نفر امروز بهم شماره داده.
_بازم ببخشید...شما خوبید؟
_اوهوم چرا آروم حرف میزنی؟
_مامانم خوابه.
خندید و صدای نفسش پخش شد.
_ اسمت رو باید بذارم پسر خوب
_ خوبی از خودتونه
زدم به پیشونیم. آخه جواب همچین لاس زیرکانهای اینه؟
دوباره خندید.
صدام رو صاف کردم. مکث طولانی برقرار شد.
گفتم : میتونیم با هم قرار بزاریم؟
_چرا که نه؟
_خوب پس کی میبینمتون؟
_آخر هفته برنامهای ندارم.
تماس تموم شد و من به این فکر کردم که اگه فردا این رو به ریحانه بگم واکنشش چی خواهد بود.
_ برای آخر هفته باهاش برنامه چیدم.
ریحانه نگاهی بین من و گوشی دستم رد و بدل کرد و گفت : با کی؟
_یعنی نمیدونی کی؟
بی حوصله نگاهم کرد و گفت :
بهادر تا سه صبح بیدار بودم اسم خودمم یادم رفته.
_با لاله بابا
_اوه اوه! بگو چرا انقدر کیفت کوکه پس (صداش رو برد بالا) پس به خاله سمیه بگم پسرت داره داماد...
_هیس! مامانم کلمه ی داماد رو بشنوه دیگه بیخیالم نمیشه.
_موفق باشی برادر
_موفق خواهم بود
_بر منکرش لعنت!
امروز خانم و آقای طهماسبی به دعوت یکی از دوستهاشون به آمل میرفتند.
مامان و ریحانه جلوی در ایستاده بودند و من کیفها ی خانم طهماسبی رو داخل ماشین میگذاشتم.
خانم گفت : سمیه حواست به ریحانه باشه ها...دخترم تا قبل از نمایشگاهت تهرانیم. میری بیرون لباس گرم بپوش،دیر نخواب...
_ وای مامان چقدر نگرانی! چشم همه اینایی که گفتی رو گوش میدم خیالت راحت.
بعد از خداحافظی حرکت کردیم. بعد از یک ساعت، بوی رطوبت حس شد. هوا سردتر شد و آقا بخاری رو روشن کرد.
خانم گفت : ای کاش ریحانه هم دست از لجبازی برمیداشت و باهامون میومد. بچه عاشق جادههای شماله اگه میومد حتماً لوازم نقاشیش رو میآورد. علی یادته وقتی مدرسه میرفت اومدیم رشت چه نقاشی قشنگی از ییلاق کشید؟
آقای طهماسبی گفت : یادمه.
_به فکر اینم بفرستمش تراپی.
کنجکاوانه گوش میدادم.
_مگه ریحانه چه مشکلی داره؟!
فکرم رو به زبون آوردم.
لحظهای سکوت برقرار شد.حس قوی بهم میگفت خانم و آقا از همون اول که شروع کردند درباره ی ریحانه حرف زدن،میخواستند چیزی به من بگن.
نگاه سنگین آقای طهماسبی و سکوت الان بر قطعیت این حس افزود.
خانم گفت : ریحانه داره دوران سختی رو میگذرونه.
آقا در ادامه گفت : و اصلاً هم دوست ندارم یک بار دیگه همچین چیزی رو تجربه کنه.
باید این ابهام رو رفع میکردم.
_فضولیه بپرسم داره چه چیزی رو تجربه میکنه؟
خانم تکیهاش رو از روی صندلی برداشت و گفت : ریحانه مدتی تو یک رابطه ی اشتباهی بود که روش خیلی حساب کرد. من حس خوبی نداشتم و خواستم ریحانه رو راهنمایی کنم اما وابستگی ریحانه بیشتر بود. در آخر جدا شدند و چیزی به جز افسردگی برای ریحانه باقی نموند.
کمی مکث کرد.
_بهادر میدونی چرا در جریان همه چیز گذاشتمت؟
فرمون رو فشردم.
آقا حرف خانم رو کامل کرد و گفت : چون نمیخوایم وابستگی دیگهای از طرف تو برای ریحانه ایجاد بشه.
_من...
خانم حرفم رو قطع کرد و گفت : حالا شماها خیلی بزرگتر از اونی شدید که بخواید مثل قبل به هم نزدیک باشید. دوستی شما هر چقدر هم عمیق باشه مثل روابط خواهر برادری نیست. تو ریحانه رو دوست داری قبل از اینکه بره فرانسه علاقت بهش شکل گرفت. خودم همه چیز رو میدیدم. پس الان ازت میخوام حد و حدودت رو بیشتر با ریحانه حفظ کنی. خصوصاً وقتهایی که یک روز کامل میبریش سر کارهاش چون ریحانه آمادگی هیچی رو نداره. لطفاً تا میتونی کمک کن که احساساتش به هم نریزه.
پس تمام این حرف ها خلاصه میشد به این : "حرف بیشتر از ریحانه فاصله بگیر." میخواستم بگم من میخوام با ریحانه ازدواج کنم اما هر چقدر زمان میگذشت و ماشین در جاده جلوتر میرفت، این حرف هم در ذهنم عقبتر میرفت.
بابا یک روز بهم گفت "آقا و خانم ما را از بیچارگی نجات دادند مبادا یک روز رو حرفشون حرف بزنی."
در مسیر برگشت توقف کردم.
قهوه خونهای سر جاده بود که پشت سرش به جنگل راه داشت و مه قهوه خونه رو در خودش بلعیده بود. پیرمردی شال و کلاه کرده بیرون اومد.
_ جوون وحشت کردم. تو این مه اصلاً تو جاده چشمت جایی رو میبینه؟
_نه برای همین مزاحمت شدم عمو.
_مزاحم چیه؟ بیا تو پسرم یک چای بهت بدم سر حال بیای.
داخل قهوه خونه سرد و در و دیوارهای چوبیش بوی نا و کهنگی میدادند. آهنگ رادیو طنین انداز شده بود و بوی گوجه املت، تنها عطر موجود بود.
_چای با چی میخوری؟ کشمش؟ قند یا نبات؟
_کشمش بیار
غلظت مه کمتر شد. از قهوه خونه بیرون اومدم و به فضای جنگلی پشتش رفتم.
فقط من بودم و اطرافم درختهای بلند و مه که گیر شاخههایشان افتاده بود.
طبیعت ساکت بود.
ذهن من نه!
اما باید ساکتش میکردم. باید این کار رو میکردم به خواسته ی پدر و مادر ریحانه؛ کسایی که بیشتر از من ریحانه رو میشناختند.
جاده قابل دیدن شد.
سوار ماشین شدم و به سمت تهران حرکت کردم.
پنجشنبه رسید. روزی که با لاله قرار داشتم. توی کافه منتظر نشسته بودم.زنگوله در صدا داد. خودش بود.
_ سلام خیلی منتظر موندی؟
_نه منم تازه اومدم بفرمایید
صندلی رو براش بیرون کشیدم. گفت : کافه ی قشنگیه زیاد میای اینجا؟
_گاهی با دوستام...نزدیک باشگاهیه که تمرین میکنیم.
_چی تمرین میکنید؟
_والیبال چند ماه دیگه مسابقه داریم.
سفارشهامون رو دادیم.
_ریحانه رو امشب آتلیه دیدم فکر کردم تو رو هم میبینم.
_نه من باید میرفتم خونه
لاله دستش رو زد زیر چونهاش و گفت : شما خواهر برادر نیستید مگه نه؟
_هوم؟!
چشماش رو ریز کرد.
_به هم نزدیکید اما پارتنر هم نیستید. از طرفی ریحانه اون روز میخواست جایگاه مهمش رو به من ثابت کنه برای همین گفت تو برادرشی. مگه نه؟
دختر باهوشی بود.
گفتم : نه خواهر و برادر نیستیم اما از بچگی با هم بزرگ شدیم.
_درست حدس زدم.
خندیدم و دستی به ابروم کشیدم.
گفت : نگاههای تو به ریحانه از اون نگاههایی نبود که برادر به خواهرش داره نگاهت هم عشق داشت هم مراقبت و ریحانه...خب، اون اوضاع رو پیچیده میکنه!
_آره خیلی
_میتونم بگم ریحانه هم بهت علاقه داره یا شایدم چون تو آدم نزدیکی هستی براش کنارت احساس امنیت میکنه و نمیخواد کس دیگه ای مراقبت تو رو داشته باشه.
شونه بالا انداختم و تمام تلاشم رو کردم که نسبت به این موضوع بی اهمیت به نظر بیام.
_چه علاقهای باشه چه نباشه نباید بهش نزدیک بشم.
لاله که حالا برام نقش یک رفیق رو گرفته بود گفت : کی گفته؟
صحبتهای آقا و خانم رو تعریف کردم. قهوهها یخ کردند.
_بیچاره ریحانه پدر و مادرش براش تصمیم میگیرن چه موقع به کسی دل ببنده چه موقع رو خودش تمرکز کنه. مسخره ها!
_ ببخشید که وقتت رو گرفتم اما الان که همه چیو فهمیدی اینم فهمیدی که نمیخوام من و تو چیزی رو شروع کنیم اون روز هم که شماره ات رو گرفتم خواستم لج ریحانه رو در بیارم.
لاله خندید و گفت : کاملاً واضح بود پسر خوب من خودم دوست پسر دارم میخواستم یکم باهات هم صحبت بشم که شدم خوشحال شدم باهام حرف زدی.
بلند شدیم که بریم.
لاله گفت : اما من میتونم ثابت کنم ریحانه روت حساسه و وقتی احساساتشو ابراز کنه یک راهی برای تو باز میشه که جلو بری.
_چه جوری ثابت میکنی؟
_مجانی برات کار نمیکنم (بهم خیره شد) تو هم خوش قیافهای هم جذاب مطمئنم با این نقشه حسادت ریحانه رو قلقلک میدی.
_ خیلی کنجکاوم کردی چجوری؟
_یکشنبه اجرای منه تو همون مجتمع. تو به ریحانه میگی با من داری یک رابطه رو شروع میکنی. یکشنبه ریحانه رو متقاعد میکنی بیاید تئاترم از اونجا به بعدشم بسپار به من.
_ من در ازاش باید چی بدم؟
نزدیکم شد و گفت : دو تا بلیط مونولوگ من و یک شام!
"ریحانه"
آتلیه داشت کم کم شلوغ میشد. استرس گرفته بودم و کفش پاشنه بلندم داشت اذیتم میکرد.
کسی صدام کرد.
_خانم طهماسبی؟
_بله؟
مردی و زنی با تیپ هنری و چشم گیر بودند که من رو صدا کردند.
زن گفت : خیلی دوست دارم تحلیل خودتون رو درباره ی این تابلو بدونم دختر رها شده تو آبی اقیانوس نشونه چیه؟
گفتم : این دختر تو غم وجودش داره غرق میشه. با این حال سرش بالاست و پاهاش کنار هم آماده تکاپو هستند. با وجود در دل اقیانوس بودن، این دختر میخواد خودش رو نجات بده از طرفی هم یک دستش به سمت پایینه که یعنی قسمتی از وجودش تمایل داره که تسلیم آب بشه.
زن گفت : تابلوی بینظیریه!
مامان سراسیمه از دور با فنجون کاغذی دستش سمتم اومد.
_ تو آتلیهای به این کوچیکی چقدر سخت پیدات کردم.
_مامان این کفشها خیلی دارن پام رو اذیت میکنند.
_ولی خیلی قدت رو بلند کردند
_مامان آرایشم زیادیه؟ حس میکنم سایه هام خیلی تو چشم میزنه.
_نه اتفاقاً خیلی هم ماه شدی. آقا معین و پسرش اینا اومدن دارند درباره ی اینکه تابلوت رو میفروشی یا نه حرف میزنند.
با چهرهای درهم ناشی از سوزش پشت کفشم گفتم : کدوم تابلو؟
مامان دستم رو گرفت و گفت : بیا خودت باهاشون صحبت کن پسرشون رو یادته تو رشت برات گل خرید؟
_آهان همونی که دادم اون بزغاله با نمکه خوردش؟
مامان نیشگونم گرفت و گفت : هیس باهاشون قشنگ سلام و احوالپرسی کن از فرانسه و دانشگاه پرسیدن هم خوب جواب بدی.
_چشم فقط تو رو خدا من رو کشون کشون نبر الان با این پاشنه هفت سانتی ها با مخ میرم تو زمین.
آقا معین با دیدنم گل از گلش شکفت.(شما هم بوی یک پیش خواستگاری حس میکنید؟)
_سلام دخترم چطوری؟
_خوبم ممنون شما خوبین؟
بابا دستش رو گذاشت روی شونم و گفت : اینم از خانم هنرمندی که سراغش رو میگرفتین.
پسر آقا معین از پشت باباش بیرون اومد و دسته گل بزرگی جلوم گرفت.
_سلام ریحانه خانم این خدمت شما.
گل رو گرفتم و تشکر کردم.
زیر لب گفتم : فقط اینجا بزغاله نیست چیکارش کنم؟
مامان دوباره نیشگونم گرفت.
محمود با لبخند دندون نمایی گفت: چیزی فرمودید؟
_هان؟...نه گفتم چه گنده شدید ماشالله!
بابا خنده اش رو نگه داشت و مامان قرمز شد. من هم باید برای آبروداری از جلوی دیدگان گم میشدم.
گفتم : گل رو میذارم و برمیگردم
خوب بود مامان بهم گفت خوب جواب بدی ها وگرنه چی میشد؟
بهادر وارد آتلیه شد. بالاخره اومد. تا خواستم دستم رو ببرم بالا و سلام کنم پشت سرش لاله وارد شد.
با هم اومده بودن؟!
جلو رفتم و گفتم : سلام بچهها دیر اومدین.
لاله باهام روبوسی کرد و گفت : خیلی دوست داشتم زودتر بیام اما یکم کار داشتم چه وایب خوبی داره اینجا.
بهادر رو به لاله گفت : قهوه بخوریم؟
_آره بفرمایید چای هم هست...
حرفم نصفه نیمه باقی موند و اون ها دور شدند.
بهادر چرا انقدر گرفته و سرد بود؟ کشتیهاش غرق شدند؟ شونه بالا انداختم. بیخیال ریحانه بذار راحت باشن.
نگاهم به محمود،پسر آقا معین افتاد یک نگاه به گل و دوباره یک نگاه به محمود انداختم. باهام چشم تو چشم شد و دوباره سلام کرد.
علیک سلام!
با دیدن بهادر و لاله دلم خواست برم کنار محمود و باهاش هم صحبت بشم چرا؟ نمیدونم شاید لجم گرفته بود.
_آقا محمود اگه مایل باشین میتونم تابلوهایی که در موردش میخواین بدونید رو توضیح بدم.
محمود نگاهی به پدرش کرد و انگار تایید رو از چشمهای پدرش گرفت که گفت : بله عالی میشه.
مقابل تابلوی درخت توت ایستادیم. محمود به تابلو اشاره کرد و گفت : تحلیلتون از این نقاشی چیه؟
ای کاش حداقل یک تابلوی پیچیدهتر رو انتخاب میکرد که چیزی برای گفتن داشته باشم.
_این نقاشی رو صرفاً به خاطر زیبایی این درخت کشیدم همونطور که دیدید بیشتر نقاشیها پیوندی با طبیعت دارند و بعضیا فقط به تصویر کشیدن درخت و گل و پرنده و آسمونه.
_پس اهل طبیعتید من عاشق طبیعت گردی و کوهنوردیام.
وارد وجه اشتراک ساختن تو کمتر از ده دقیقه شد.(قطعاً دیگه بوی این پیش خواستگاری داره دماغتون رو میزنه!)
_طبیعت برای من مفهوم دیگهای داره خیلی فراتر از دیدن و گشتن...
از بالای شونه ی محمود بهادر رو دیدم که فنجون قهوه رو به دست لاله میداد و لبخند میزد.
برای یک لحظه صورتش رو چرخوند و با هم چشم تو چشم شدیم.
نگاهم رو سریع به چشمهای محمود دوختم و گفتم : چی داشتم میگفتم؟آهان شینتوئیسم...
محمود که انگار از نگاه مستقیم چشم های من به چشماش منظوری برداشت کرده بود، گفت : چه چشمهای زیبایی دارید!
_بله؟
صداش رو آرومتر کرد و گفت : خیلی دوست دارم با هم بیشتر آشنا بشیم.
"بهادر"
_خیلی دوست دارم با هم بیشتر آشنا بشیم.
گوشهام حساس شدند و باعث شد سرم رو دوباره برگردونم.
ای کاش الان توپ دستم بود و میکوبوندم تو سرش!
قهوه رو سر کشیدم.
لاله گفت : اینو نگاه کن بهادر.
تابلو، نقاشی بود از دو بچه روباه کنار هم میان گلهای کوکب که مستقیم به چشمای بیننده نگاه میکردند.
لاله گفت : چه حس عجیبی داره.
گذشته و تصویر بابام که داشت شاخههای درخت انگور باغ رو هرس میکرد، جلوی چشمم اومد. بابا با پارچه ی دور گردنش ع×ر×ق پیشونیش رو گرفت و رو به آقای طهماسبی گفت : بهادر و ریحانه من رو یاد بچه روباهها میندازن میدونی چرا آقا؟ روباهها خیلی شر و شیطونن یکهو از جلوی چشمت غیبشون میزنه. درست مثل این دوتا که کلی آتیش میسوزونن.
به لاله گفتم : وقتی من و ریحانه بچه بودیم بابام بهمون میگفت بچه روباه.
به تاریخ زیر تابلو نگاه کردم. تاریخ مربوط به اوایل زمانی بود که ریحانه به فرانسه رفته بود.
به تابلو خیره شدم. اون دو تا بچه روباه در واقع ما بودیم.
نگاهم رو از تابلو گرفتم. سرم رو چرخوندم و ریحانه رو دیدم که بین تابلوهاش قدم میزد.
انگار چیزی از لباسش اذیتش میکرد که هر از گاهی اخمهاش رو در هم میکشید.
آدمهای اطرافش برام رنگهای متحرکی شدند که دورش در تکاپو بودند.
درونم شاهزاده ی شجاع دلی بود که جلو میرفت، بقیه رو کنار میزد و کمر ریحانه رو میگرفت از زمین بلندش میکرد و میگفت : بیا از اینجا بریم...بریم جایی که همه چیز رو به فراموشی بسپاری.
و در کسری از ثانیه ما روباههایی میشدیم که از شکارچیها فرار میکردند و خودشون رو در دشتهایی پیدا میکردند که هیچ آدمی ندیده.
لاله به ساعتش نگاه کرد و با صدا کردنم،من رو از عالم رویا بیرون کشید.
_کلاسم الان شروع میشه بهادر باید برم تو میمونی دیگه؟
_نه منم باید برم
وقتی خواستیم بریم، لاله بازوی ریحانه رو نوازش کرد و گفت : تابلوها عالی بودن امیدوارم بیشتر بدرخشی.
_ممنونم عزیزم
_راستی خوشحال میشم یکشنبه با بهادر بیاین به اجرای من.
_آره عزیزم حتماً میام
لاله باهام دست داد و گفت : بعداً میبینمت بهادر خداحافظ.
وقتی لاله رفت ریحانه گفت : چقدر زود همه چی بینتون اوکی شد واقعاً آفرین.
یک تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم : منو دست کم گرفته بودی؟ راستی من بهش گفتم خواهر و برادر نیستیم.
_چی؟
_در اصل خودش فهمید فقط بهش گفتم مثل خواهر و برادریم.
_عالیه دیگه از این به بعد به من به عنوان یک چاخان آدم نگاه میکنه.
_نه خیلی فهمیدهتر از این حرفاست
_نه بابا دلت بد گیره!
_ازش خوشم میاد.
ریحانه جوابی نداد فقط با قیافه بیخیال، چشمهاش رو چرخوند.
خانم طهماسبی نگاهش بهم افتاد.
این جمله مثل آونگ توی سرم به صدا دراومد. "از ریحانه فاصله بگیر"
گفتم : خب دیگه باید برم خداحافظ.
مداد رو توی دهنم میچرخوندم. موهام رو بین انگشتهام میکشیدم و سعی میکردم مسئله ی مثلثات رو حل کنم.
مامان لیوان چای و خرما رو مقابلم گذاشت و گفت : با شکم خالی که نمیتونی خوب ریاضی حل کنی اول یک چیزی بخور.
_نه با ریحانه قرار گذاشتیم هرکی زودتر این رو حل کنه برنده میشه.
مامان روبروم نشست. گفت : بهادر باید یکم کمتر از قبل با ریحانه حرف بزنی.
سرم رو آوردم بالا.
_چی؟چرا؟!
_خب دیگه بزرگ شدید خوبیت نداره انقدر با هم حرف بزنید یا حتی بری از مدرسه بیاریش.
_اما خود آقا گفتن برم
_خب خود خانم هم امروز بهم گفت تو دیگه نری دنبالش
مداد رو روی کتاب رها کردم و گفتم : چی شده مامان؟من کاری کردم؟
مامان کلافه شد و گفت : ای بابا وقتی یک چیزی بهت میگم بگو چشم اصلا بگو ببینم تو و ریحانه چند سالتونه؟
_پونزده
_خب این یعنی دوتاتون سن تکلیف رو رد کردید هم ریحانه خانم شده هم تو آقا معصیت داره با هم دوست باشید پسرم.
خیره شدم به بخار چای و سکوت کردم.
تلفن زنگ خورد. مامان جواب داد و بلافاصله هول شده گفت :چی شده دخترم؟ گریه نکن الان میام گریه نکن...
_ریحانه بود؟ چی شده؟
مامان جواب نداد روسریش رو پوشید و رفت بیرون.
دنبالش رفتم. مامان در خونه ی آقا و خانوم رو باز کرد و گفت : نیا بالا
با صدای بلند به مامان که رفت داخل خونه گفتم : مامان ریحانه چیزیش شده؟
از بیجوابیهای مامان طاقت نیاوردم و یواشکی رفتم داخل. خانم و آقا خونه نبودن و صدای ناله و گریههای ریحانه توی خونه میپیچید. از پلهها بالا رفتم.
پشت در اتاقش ایستادم و یواشکی از بین در نگاه کردم. مامان دست ریحانه رو گرفت تا از روی تخت بلندش کنه. مامان گفت : هیچی نیست دختر اینکه گریه نداره پاشو مثل صبح همون کارایی رو که گفتم بکن.
_مامانم چرا نمیاد خاله؟ من میترسم
_ترس نداره من اینجام
وقتی ریحانه بلند شد روی ملحفه ی تختش رد خون پیدا شد.
احساس کردم خون از صورتم دوید.
خون!؟ ریحانه چه بلایی سرش اومده بود؟ سریع بیرون رفتم و نفس نفس زنان خودم رو به حیاط رسوندم.
فردای اون روز ریحانه با دامن بلند و شال سفیدی که روی سرش انداخته بود کنار باغچهاش نشسته بود.
از مدرسه برگشته بودم اما اون امروز مدرسه نرفته بود. ریحانه خاموش و با صورتی بیحس و رنگ پریده به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
نشستم و گفتم : خوبی؟
سرش رو تکون داد.
_چرا نرفتی مدرسه؟
_چون دلم درد میکنه
گفتم : ریحانه اگه چیزیت شده بهم بگو مامانم دیروز گفت مامانت گفته دیگه از مدرسه نیام دنبالت.
_من دیگه خانم شدم نباید باهات حرف بزنم!
_خب تو که خانم بودی اصلاً از همه خانمها خانم تری
_منظورم این نبود.
منی که هر لحظه ممکن بود مثل پسر بچه ای لوس که براش اسباب بازی مورد علاقهاش رو نمیخرن بزنم زیر گریه،گفتم : پس چی؟
دستش رو گذاشت روی شکمش و گفت : بدنم خانم شده.
نگاهی به دستش که روی شکمش بود کردم و نگاهی به صورتش که هیچ شوخی نداشت.
_هان؟!
چشم هاشو روی هم فشرد و گفت : محض رضای خدا جدا از کتاب های مدرسهات دو تا کتاب بخون.
هاج و واج نگاهش کردم.
خودکارم رو از تو کیفم بیرون آورد و کف دستم نوشت "قاعدگی ماهانه دختران"
_برو اینو تو اینترنت این کافی نت سر کوچه بزن تا بفهمی چی میگم.
تو کافی نت نور مانیتور به صورتم که تا بناگوش سرخ شده بود، میتابید.
مثل نور حقیقتی که روی یک صورت نادون میتابه.
مسئول کافی نت که زیر چشمی نگاهم میکرد بهم گفت : پسر چیز ناجور نزنی تو سیستمهای من ها.
_بله؟ نه نه...علمیه
زیر لب گفت : خیلی چیزا علمیه
از اون روز به بعد شکل رفتارم با ریحانه عوض شد. هر روز بیشتر از قبل مراقب بودم چی بهش بگم و چی نگم.
" همه ی جهان صحنه ای است، و مردان و زنان همه بازیگر این نمایش اند."
شکسپیر
به تنها هنرجوم که روی صندلی نشسته بود و پاهاش رو تو هوا تکون میداد،نگاه کردم.
دختربچه ای پنج ساله که مامانش یک خیابون پایین تر مغازه داشت و بچه اش رو که نمیدونست بعد از مهدکودک کجا بذاره،اینجا ثبت نام کرده بود.
موهاش رو خرگوشی بسته بود و به تابلو ها نگاه میکرد.
وسایل ها فقط کاغذی سفید بود و چندتا مداد رنگی قد و نیم قد.
_ اممم خب...اسمت آنا بود؟
بهم نگاه کرد. برق چشم هاش باعث شد قند تو دلم آب بشه.
_آره
_دوست داری چی بکشیم آنا؟
_گوسفند
_ گوسفند دوست داری؟
_ آره یکی تو روستا داشتم مامان جونم داده بودش به من گفت هرموقع از تهران بیای میذارم باهاش بازی کنی.
مداد قهوه ای رو برداشتم و گفتم : خب؟
_کبابش کردیم
با ذوق کنف شده گفتم : خب پس...پس من برات یکدونه گوسفند میکشم برای خود خودت.
_سلام ریحانه جون
دختر زیبا رو،عشوه گر و دوست دختر آق بهادر دوباره در درگاهی در!
_سلام لاله جون
_آخی این کوچولو رو ببین چقدر بامزه ست...اومدم بهت بگم امشب اجرام رو فراموش نکنی ها بهادر گفت میاد دنبالت.
_ آهان...نه فراموش نکردم فقط چرا بهادر خودش بهم نگفت میاد دنبالم؟
لاله موهای آنا رو نوازش کرد و گفت : نمیدونم شاید فراموش کرده بهت بگه به من گفته که بگم.
_آهان!
این "آهان" گفتن ها چقدر مسخره بود.
لاله رفت. شلوغی های ذهنم رو به رنگ های روی کاغذ دادم و حرف هام رو تو گوش های گوسفند گفتم.
عصر،حاضر و آماده منتظر بهادر جلوی در ایستاده بودم.
بالاخره رسید. سوار ماشین شدم و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، دسته گل بین صندلیها بود.
شوخی از زبونم بر نیومد. انگار واقعا بهادر داشت وارد رابطه میشد. جای شکی نیست!
گفت : قشنگه؟
_آره خوبه
_مدل موهام چی؟
به خودم اومدم دیدم دارم عمیقا صورتش رو از نظر میگذرونم.
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : خوبه
امشب از اون شبهایی بود که ذهنم خیلی به جاده خاکی میزد. نفس عمیقی کشیدم بوی گلها که با عطر بهادر مخلوط شده بود ریههام رو پر کردند.
دقیقاً داره چه اتفاقی میوفته؟ تپش قلب نشونه خوبی نیست.
سر و صدا بیرون از پلاتو زیاد بود.
بهادر بلیطها رو گرفت و گفت : ردیف سوم صندلی پنج و شیش کنار همیم.
گفتم : چی؟
صورتش رو نزدیک گوشم آورد و گفت : کنار همیم
قلبم کوبید. گفتم : آهان اینم از شانس منه.
بهادر خندید.
رفتیم داخل و سر جامون نشستیم. نور صحنه کم شد و سکوت کامل برقرار شد.
صدای لاله در سالن پیچید. لاله فوق العاده بود نمیتونستم تحسینش نکنم. بهادر خیره به صحنه شده بود.
جاذبه ی لاله وادارش کرده بود فقط به اون نگاه کنه. چه بسا که امشب لاله حتی نقش اصلیتر از همیشه بود.
براشون خوشحالم؟ نمیدونم.
اجرا تموم شد و ایستاده کف زدیم. همه رفتند با لاله حرف بزنند. بهادر دسته گل رو برداشت و گفت : تو نمیای؟
_چرا میام
لاله با وجود خستگی باز هم مثل همیشه گرم و صمیمی احوالپرسی کرد.
مملو بود از ثبات و اعتماد به نفس.
درسته نمیدونستم برای بهادر و لاله خوشحالم اما میدونستم که دارم به لاله غبطه میخورم.
بهادر گلها رو به لاله داد و گفت : عالی بودی
لاله دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت : ممنونم عزیزم
به ساعت بهادر نگاه کردم. ساعت هشت بود. بهونه خوبی بود برای خداحافظی کردن و رفتن.
تا خواستم چیزی بگم بهادر گفت : به افتخار امشب شام بریم بیرون.
آروم گفتم : چی؟
هیچ کدوم نشنیدن. گل از گل لاله شکفت و گفت : حتماً فقط چند دقیقه منتظر وایستید لباسامو عوض میکنم میام.
در عمل انجام شده قرار گرفتم. زودتر از بهادر و لاله بیرون اومدم تا هوای آزاد رو نفس بکشم. نفس عمیق کشیدم تا تپش قلبم رو کاهش بدم.
لعنتی! امشب اصلاً برای شام بیرون آمده نبودم. باید میرفتم خونه تا قرص تپش قلبم رو بخورم. کیفم رو گشتم...شاید با خودم آورده باشم. بیشتر و بیشتر گشتم ای شانس خراب! نیورده بودمشون.
بهادر گفت : کدوم رستوران بریم؟
لاله جواب داد : من یکدونه خوب سراغ دارم.
رستورانی که رفتیم زیادی روشن بود. صدای موزیک زنده بلند بود و علاوه بر تپش قلب، سردرد و حالت تهوعم سراغم اومده بود.
چه عالی جلوی لاله بالا بیارم!
بهادر به لاله خیلی نزدیک بود. درست نمیفهمیدم درباره ی چی صحبت میکردند اما میدونستم دوست ندارم با هم صحبت کنن.
لاله با نگرانی نگاهم کرد و گفت : خوبی ریحانه؟
احساس ضعف میکردم.
گفتم : آره فقط یکم سرگیجه دارم
بهادر گفت : الان غذا بخوری خوب میشی
_آهان...
از این "آهان" گفتنها داشتم متنفر میشدم.
غذا رسید و روی میز قرار گرفت. بوی گوشت و کره دلم رو بیشتر به هم زد.
_ببخشید...
از سر میز بلند شدم و رفتم دستشویی. بالا آوردم و این باعث شد به سرفه بیفتم. قطرههای آب روی صورتم غل میخوردند. سعی کردم نفس بکشم مشت دیگری آب به صورتم زدم.
نفسم بالا اومد.
_ ریحون خوبی؟
بهادر بود. بهادری که امشب آدم دیگری شده بود. انگار داشت جلب توجه میکرد و این من رو یاد کسی مینداخت که نمیخواستم یادش بیفتم.
نگاهش کردم "چشمهای تیره و معصوم"
دوباره گفت : خوبی؟
گفتم : خوب میشم
_میخوای برگردیم خونه؟
_هنوز غذا نخوردیم
_میبریم خونه
نمیخواستم جلوی لاله بیش از این احساس کوچک بودن بکنم. غرور بود یا لجبازی مزخرف مخصوص خودم نمیدونم، فقط میخواستم برگردم سر میز مثل لاله لبخند بزنم و از هر دری صحبت کنم بدون اینکه استرس داشته باشم.
بعد از شام بهادر لاله رو به خونه اش رسوند.
وقتی داشتیم برمیگشتیم،هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
بهادر جلوی در ایستاد تا من پیاده بشم.
گفتم : ماشین رو داخل گاراژ نمیبری؟
_ باید برم سر تمرین
_ باشه شب بخیر
دستم رو بیمهابا گرفت. انگشتهاش رو بین انگشتهام قفل کرد و گفت : ریحانه چی اذیتت میکنه؟
هیچ کدوم حاضر نشدیم دستهامون رو رها کنیم.
گفتم : من خوبم بهادر
برای اطمینان دادن به صاحب این چهره ی نگران و مظلوم لبخند زدم.
در چهره پرهام شیطنت پیدا بود اما بهادر نه.
دست از مقایسه برداشتم و دستم رو از دستش بیرون کشیدم.
گفتم : خداحافظ
در خونه رو که باز کردم،مامان سرش رو از تکیه ی دستش برداشت و با نگاهی برافروخته گفت : هیچ معلوم هست تا الان کجایی؟
ساعت رو نگاه کردم.ساعت ده و نیم بود.
_تئاتر بودم بعدشم رستوران
_باکی؟ با بهادر؟
اخم کردم و گفتم : مامان چرا انقدر حساسی رو من؟ انگار نه انگار چهار سال تموم جدا تو یک کشور دیگه زندگی کردم بعدشم فقط با بهادر نبودم با یکی از دوستاش بودیم.
_دوستش؟ از پرهام خوب دیدی که میخوای با یکی دیگه شروع کنی؟
کلافه گفتم : مامان دوستش دختر بود دوماً من پشت دستم رو داغ میکنم بخوام با یکی دیگه آشنا بشم.
_اینها به کنار مگه نگفتم دیگه با بهادر صحبت نکن؟
_از وقتی چهارده سالم بود بهم میگفتی مگه به حرفت نکردم؟ مگه کمتر باهاش حرف نزدم؟
_پس بهادر هی پا پیچت میشه؟
_ نه نه بیچاره هیچی نگفته خودتم میبینی چقدر با ادب حرف میزنه.
از پلهها بالا رفتم اما مامان هنوز هم باهام حرف میزد.
_ تقصیر باباته اگه انقدر بهادر رو دوست نداشت کمتر میذاشتم دورت بیاد.
در اتاق رو بستم.
همون جا پشت در نشستم. زانوهام رو جمع کردم و سرم رو روشون گذاشتم.
ای کاش تو بچگی باقی میموندم چقدر همه چیز تو دنیای بزرگسالی در هم و پرآشوبه!
"یک ماه بعد"
" آبان قلب پاییز است. وقتی که برگها گیج و سرگردون پایین میریزند و بارانها بیشتر میشوند.
دیشب باد و بارانِ پاییز این کوچه را از سرما لرزانده بود.
سپیده دم قطرات،نم نمک از آسمان فرو می ریختند.
بچه های مدرسه ای که از کوچه و پیاده رو می گذشتند از رعد و برق پرسروصدای دیشب حرف می زنند.
برگ ها نرم شده از باران زیر پاها خش خش نمی کردند.
پیرزن پشت پنجره نشسته بود و شال گردن میبافت.
به ها در انتظار مربا شدن روی گاز غل غل میکردند.
مرد بقال کرکره ی مغازه را بالا کشید.
گربه ی سیاه روی دیوار خمیازه می کشید.
خاک باغچه نمدار بود.
دختر کلاس دومی شال گردنش را دور دهانش پیچانده بود و کتاب فارسی در دست سعی داشت شعری را حفظ کند.
نبش خیابان مغازه ای بود که کتاب دست دوم میفروخت؛فروشندگان زن و شوهر بودند.
دختر کوچکشان گاهی روی نیمکت جلوی مغازه در پیاده رو مینشست.
ماشینها را میشمرد گاهی هم در جستجوی گربهها بود و گاهی دنبال مورچههای کله گنده میکرد تا لگدشان کند.
امروز او روی چالههای پر از آب میپرید و از خوشحالی جیغ میکشید.
آن طرف خیابان دختر و پسری جوان روبروی هم روی صندلیهای چوبی کافه که در پیادهرو گذاشته شده بود نشسته بودند و بوی قهوه و سیگارشان در بالای سرشان پخش میشد. دختر می خندید و پسر سیگار به لب او را تماشا میکرد، شاید در دل میگفت "چه خنده زیبایی! "
بعد از ظهر که شد کوچه و خیابان آرام بود.
عاری از رفت و آمد.
مغازه دارها برای ناهار و استراحت مغازههایشان را بسته بودند.
پیرزن بافتنی اش را روی صندلی کنار پنجره رها کرده بود.
مرباها را در شیشه ریخت. شیشه هایی که با پارچه ای دور سرشان سفت و محکم میشد. آسمان غرید
باران گرفت و کوچه از سرما لرزید."
محو زیبایی کلمات شده بودم.
سحر یکی از هنرجوهام وقتی خوندن متنش رو تموم کرد،همه کف زدند.
گفتم : واقعاً قشنگ بود حتماً دفعه ی بعد بقیه ی نوشتههات رو هم برامون بخون.
سحر از سر ذوق خندید و تشکر کرد.
گفتم : بچهها همیشه به هنر پناه ببرید. خیلی چیزها تو دنیای واقعی قابل کنترل نیستند اما تو هنر و خلق کردن چرا. وقتی نقاشی میکشی،مینویسی رویاهات رو زندگی میکنی. وقتی یه رمان مینویسی کلاف در هم تنیده ی ذهنت رو باز میکنی و این بزرگترین کمکیه که هنر میتونه به این آدم آشفته تو این آشفته بازار بکنه.
پایان کلاس رسید و مثل همیشه هنرجوها رفتند و آنا باقی موند.
_این قسمت رو سبز کمرنگ بزن
آنا شکلات دور لبش رو لیس زد و گفت : چرا؟
_چون خورشید خانم از بالا میتابه به درخت پس باید سبز کمرنگ باشه.
آنا مداد رو گرفت و درخت رو رنگ زد.
_خوشگل شد خاله؟
_خیلی خوشگل شد.آفرین حالا که انقدر خوب رنگ میزنی پیش من یک جایزه داری.
با کنجکاوی لبخند زد و گفت : چی؟
آبرنگ کادو پیچ شده رو بهش دادم. بیصبرانه بازش کرد و با دیدنش از خوشحالی جیغ کشید.
_سلام برای ثبت نام اومدم
_بفرما...
سرم رو سریع بالا آوردم. بهادر بود.
_سلام...اینجا چیکار میکنی؟
گفت : میخوام نقاشی یاد بگیرم
_مگه اصلاً وقت هم میکنی؟
_فقط روزی نیم ساعت نمیشه؟
_چرا نشه؟
_برای من که این آتلیه رو تمیز و خوشگل کردم،تخفیف ویژه در نظر نمیگیری؟
خندیدم و گفتم : نخیر
_میخواستم برم کلاس بازیگری ها...خر شدم گفتم بیام نقاشی یاد بگیرم.
_خب چرا نرفتی پیش لاله خانم؟
کمی مکث کرد و گفت : از اول هم قصدمون جدی نبود.
چای ساز رو روشن کردم.
بحث رو عوض کردم و گفتم : چند وقتیه اصلاً خبری ازت نیست!
_ بیرون شهر چند تا بازی با تیمهای دیگه داشتیم،دو هفتهای تهران نبودم.
_واقعا؟خاله سمیه که نگفت. خب نتیجه چی شد؟
_به برنده شدنمون خیلی امیدوار شدیم.
_خب الان که باید بیشتر هم تمرین کنید،چرا اومدی نقاشی یاد بگیری؟
لیوان آب رو کنار دست آنا گذاشتم و بهش گفتم : وقتی میخوای با آبرنگ نقاشی کنی باید قلم موت رو خیس کنی.
بهادر برای آنا که یخش هنوز باز نشده بود، ادا ریخت.
آنا خندید.
گفتم : هوم؟جوابمو ندادی.
_چرا میخوام نقاشی یاد بگیرم؟...چون جای دیگهای غیر از اینجا نمیتونم راحت با بهترین دوستم حرف بزنم.
بعد از این حرفش به چرخش قلم موی آنا به آبرنگ خیره شد.
لبخند زدم.
_خوشحال شدی؟
لبخندم رو جمع کردم.
_خیر،حس خاصی ندارم
_دروغگو!
چشمام رو چرخوندم و گفتم : قانون اول، هنرجو با استادش باید با نهایت احترام حرف بزنه حالا هم به عنوان جریمه این صفحه رو پر کن از گوسفند.
آنا هیجانزده گفت : پر از گوسفند؟
_ بله همش رو هم عمو بهادر میکشه.
بهادر با لبخندی که از روی صورتش کنار نمیرفت، مداد رو برداشت و با حوصله کلی گوسفند کشید.
بهادر بی هدف روی کاغذ نقاشی میکشید.
رنگ هام رو روی پالت ریختم.
آنا تازه رفته بود. هوا رو به غروب می رفت و سردتر میشد.
گفتم : مداد رنگی هام سرشون گیج رفت انقدر بی هدف تکونشون دادی.
مداد رو گذاشت و گفت : دارم فکر میکنم.
_ خدا بد نده!
_ به یک مهمونی دعوت شدم.
_خب؟
_ یک همراه میخوام.
قلم مو رو از حرکت نگه داشتم و گفتم : مهمونی چی هست؟
_ بیرون شهره،تولد یکی از بچه های تیم. همه همراه دارند ولی من نه.
خندیدم و گفتم : آخی!
_ تنهایی من خنده داره؟
_نه فقط دلم سوخت
_تو میای؟
برگشتم و نگاهش کردم.
_من؟ به عنوان کی مثلا؟
شونه بالا انداخت. شونه هام رو به تقلید ازش بالا انداختم و گفتم : نقش من مجهوله؟
_نه...به عنوان...خب به عنوان همراه دیگه.
از این که انقدر خجالتی بود،دوباره خندم گرفت. اون هم خندید و گفت : چرا میخندی؟
_چون دلم برات سوخت میام. فقط قبل از اینکه برسونیم خونه،ببرم بازار تا لباس بخرم.
_نوکرتم هستم.
به یک مرکز خرید رفتیم. گفتم : خب مهمونیش چه جوری هست؟لباس منشوری بخرم؟
_ نخیر
چپ چپ نگاهش کردم. کیفم رو ازم گرفت و گفت : اینجوری نگاهم نکن ضعیفه!
گوشش رو کشیدم و گفتم : برو بابا.
بهادر به لباس خیلی بلند و شلوغی اشاره کرد و گفت : همین خوبه.
یک نگاه به ویترین و یک نگاه به بهادر که قیافه ی مرد های لات داش مشتی رو گرفته بود،کردم.
_ سلیقه ات تو دیواره آق بهادر!
لباسی آبی،پوشیده و زیبایی که زیر نور ویترین چشمم رو دزدید.
_ این چقدر خوشگله شبیه لباس ملکه ی سایرن هاست.
بهادر خندید.
_وا! به چی میخندی؟
_ به ذهن بسی متوهم تو
_متوهم غلطه ذهن بسی الهام بخش
_البته
_بریم داخل میخوام تو تنم ببینمش.
لباس رو داخل اتاق پرو تنم کردم. خیلی قشنگ و شیک بود. پرده رو زدم کنار. به بهادر گفتم : خوشگله؟
_اوهوم...خوشگله.
مطمئن نیستم چراغ های مغازه بود که باعث میشدند چشم هاش برق بزنند یا تحسین.(در هر صورت،چشم ها هیچوقت دروغ نمیگن.)
وقتی لباس رو گرفتیم،بهادر گفت : منم میخواستم لباس بخرم.
_خب پس تا اینجاییم بخریم.
یک پیراهن سورمه ای رنگ انتخاب کردم.
رو به بهادر که دست به سینه داشت به لباس انتخاب کردنم نگاه میکرد،گفتم : خیلی خوشرنگه.
پیراهن رو روی پیشخوان گذاشتم. فروشنده که پسر جوونی بود قیمت رو به بهادر گفت و بهادر سرش رو آورد پایین تا کارتش رو از کیف پولش دربیاره.
فروشنده نگاهم کرد و بهم چشمک زد.
سرم رو برگردوندم اما سنگینی نگاهش رو هنوز حس میکردم.
بیچاره دختر ها که هیچوقت از خیره خیره نگاه کردن یکسری آدم ها در امان نیستند.
بهادر سرش رو بالا آورد و کارت رو بهش داد.
فروشنده وقتی حساب کرد و میخواست کارت رو به بهادر برگردونه،بهادر گوشش رو گرفت و سرش رو جلو کشید.
_آخ آخ نکن آقا...
بهادر گفت : من کورم؟
_ نه آقا
_احمقم؟
_نه...آخ آخ
_پس دفعه ی بعد بیشتر مواظب چشم هات باش.باشه؟
_باشه باشه
بهادر گوشش رو رها کرد و گفت : آفرین. ممنون از قیمت های خوبتون.
اومدیم بیرون.
گفتم : خودم نمیتونستم جوابشو بدم؟برای ما زن ها هر روز از این نوع مزاحمت ها درست میشه. اگه بخوایم همشون رو ادب کنیم که جنگ جهانی راه میوفته.
_ حالا این یک مورد رو از من بپذیر.
چشم هام رو چرخوندم و گفتم : ترسیدم بابا گفتم الان دعوا راه میندازی.
_من؟دعوا؟
_تو؟دعوا؟...پس کی بود شیشه ی ماشین معلمش رو شکوند بعد با پسرش دعوا کرد؟
چشم هاش رو ریز کرد و گفت : من
_ کی بود زد زیر چشم اون یارو که تو راه مزاحم مامانت میشد رو کبود کرد؟
خندید و گفت : شاهکارهات همیشه یادم میمونه.
برگشتیم خونه.
سرشام با مامان و بابا درباره ی مهمونی فردا صحبت کردم.
اما نگفتم با بهادر میرم یا حتی این مهمونی به بهادر مرتبطه.
به لطف قرص های رنگارنگم،شب رو راحت خوابیدم.
فردا صبح شروع کردم به انجام دادن کارهام.
آواز میخوندم و آرایش میکردم.
مامان وارد اتاق شد.
گفت : امروز حالت بهتره،مگه نه؟
_اوهوم
_خوب شد که مهمونی دعوت شدی
_ آره حس میکنم خوش میگذره
_میخوای موهات رو شونه کنم؟
مامان با برس چوبی،موهای بلندم رو شونه کرد.
_تراپی چطوره؟
_خوبه...کم تر بیقرارم.
_خیلی خوبه.
نیم ساعت دیگه بهادر میومد دنبالم.
جلوی در ایستادم. پالتوم رو به خودم چسبوندم و منتظرش شدم.
بابا از پارکینگ اومد بیرون. ماشین که دست باباست پس بهادر قراره با چی بیاد دنبالم؟
بابا شیشه رو کشید پایین و گفت : چرا اینجا وایستادی بابا؟
_ منتظر دوستمم.برای مهمونی میاد دنبالم.
_باشه...من میرم.
_بابا چرا ماشین دست بهادر نیست؟
_بهادر میخواست بره جایی منم ماشین رو میخواستم.
_آهان...برو بابا جون خداحافظ.
بعد از رفتن بابا،بهادر با موتور از دور پیداش شد.
وای! یخ میزنم که.
صبر کن ببینم اون کیه همراهش؟
بهادر جلوی پام ترمز کرد.
ننه جان هم باهامون میومد؟!
بهادر مثل کسانی که گروگان گرفته شده بودند، نگاهم کرد و گفت : سلام ننه جان رو که میشناسی؟
ننه جان عینک آفتابی زده بود و پالتوی خزی تنش کرده بود.
_مگه میشه افتخار آشنایی باهاشون رو نداشته باشم؟
به رژ قرمز ننه جان خیره شدم.
بهادر گفت : باهامون میاد. میخواد نیمه گمشدهام رو پیدا کنه.
_آهان که اینطور! ماشالله ننه جان اصلاً تکون نخوردید ها
داد زد : با منی؟
بهادر گفت : گوشاش سنگین شده.بلندتر حرف بزن.
بلندتر گفتم : میگم ماشالله تکون نخوردید.
_خب باشه...نمیخوای بشینی؟چاییدم!
بهادر خندید و من بهش چشم غره رفتم.
با سلام و صلوات نشستم ترک موتور و با گاز دادن بهادر، خز پالتوی ننه جان رو چسبیدم.
_هی دختر مواظب باش خزهها.
_ببخشید...ببخشید
خدا مهمونی رو با مادر فولاد زره ختم بخیر کنه.
بعد از یک رانندگی نه چندان طولانی و پرسرعت، به باغ رسیدیم.
بهادر گفت : بفرمایید رسیدیم.
ننه جان محکم پس گردنی به بهادر زد.
_چرا زدی؟
_د آخه پسره ی خر! اینجوری راه میبرن؟ تو راه عزرائیل رو دیدم.
گفتم : دستت درد نکنه ننه جان منم از ترس زهره ترک شدم میشه از طرف من هم بزنیمش؟
ننه جان یک بار دیگه بهادر رو کتک زد. بهادر با چهرهای درهم پشت گردنش رو دست کشید و گفت : چقدر دستات سنگینه!
بهادر عقبتر موند و با چند نفر سلام و احوالپرسی کرد و من و ننه جان رفتیم داخل.
مهمونی شلوغی بود.
ننه جان گفت : ماشالله همه دارایی هاشون رو ریختند بیرون که...
به پیشونیم چروک انداختم و سرم رو پایین آوردم تا بتونم در گوش ننه جان بگم : فکر میکنی بتونی نیمه ی گمشده ی بهادر رو اینجا پیدا کنی؟
_این تخصص منه
_چه باکلاس!
برام پشت چشم نازک کرد. همونطور که با یک پوزخند نگاهم میکرد،کیف پر زرق و برقش رو باز کرد و یک کارت از داخلش بیرون آورد.
_انجمن بخت باز...جور کردن عروس مورد نظرتان. به مدیریت بتی جون.
به خودش اشاره کرد و گفت : برای دیدن رضایت مشتری به کانال تلگرامم عضو شو.
با کفشهای پاشنه بلندش ازم دور شد و رفت بین مهمونها.
با دهان باز گفتم : بهادر؟
_بله؟
_اسم ننه جان چی بود؟
_بتول...کجا رفت راستی؟
_رفت سر کارش. کارت بیزینسش رو هم بهم داد.
_چی؟ببینم...
کارت رو بهش دادم. بهادر با خنده لب به دندون گرفت و گفت : باید یک سر قرصهاش رو ببرم دکتر چک کنه.
مردی هیکلی از دور به سمت بهادر اومد و گفت : سلام بهادر خان چطوری؟
_سلام داداش تولدت مبارک.
_خانم رو معرفی نمیکنی؟
_ریحانه خانم هستند.ریحانه خانم ایشونم جمشید دفاع تیم ما.
گفتم : سلام خوشبختم آقا جمشید.
_سلام بانو خوش اومدید.افتخار میدید؟
به دستش که جلوم دراز شده بود نگاه کردم. گیج و منگ فهمیدم باید دستم رو ببرم جلو.
بهادر دست به کمر آروم گفت : داداش چیکار...
جمشید دستم رو گرفت. خم شد و دستم رو بوسید.
_ خیلی خوش اومدی ریحانه جون.
کمر راست کرد و ازمون دور شد.
_ایش سبیلهای زبرش خورد به دستم.
پشت دستم رو به کت بهادر کشیدم.
بهادر مثل مجسمه ماتش برده بود. با اخم به جمشید که هر لحظه این طرف و اون طرف وول میخورد، نگاه کرد و گفت : نمیدونستم انقدر هول تشریف داره ایشون!
خندیدم و گفتم : بابا بیخیال میخواست جنتلمن بازی در بیاره بیا بریم از غذاهای تولدش بهره ببریم.
بهادر نشست و من رفتم سر میز اسنک و دسرها.
_این نوه ی من ورزشکاره پسر کاری و پول جمع کنیه. فکر نکنی خسیسه ها نه، رفیق باز نیست. پولاش رو میدونه کجا خرج کنه.
به ننه جان که پشت سرم با یک دختر مو فرفری و لب پروتزی حرف میزد، نگاه کردم. ای کاش همه اندازه ی ننه جان تعهد کاری داشتند.
_میخوای باهاش آشنا بشی؟
دختره که به ننه جان میخندید، گفت : حتماً حاج خانوم!
ننه جان که از پشتم رد شد،خورد بهم. قاشق از دستم افتاد و من خم شدم که برش دارم.
صدای آشنایی گفت : به به سلام جمشید جون تبریک میگم...
صبر کن ببینم! این صدای...
بلند شدم و از نیمرخ دیدمش.
محمود؟!پسر آقا معین؟ ای دنیای کوچیک این اینجا چیکار میکنه؟
همراهی نداشت و این یعنی اگه من رو میدید تا صبح باهام حرف میزد.
باید از جلوی چشمش در میرفتم.
برگشتم سر میز.
ننه جان کیس مورد نظر خودش رو نشونده بود روی صندلی و باهاش حرف میزد.
_بهادر پسرم ایشون گلسا خانم هستند.
گلسا رو به بهادر گفت : مادربزرگتون خیلی ازتون تعریف کردند.
حالا اینم از اون موقع به ننه جان میخندید ها الان جدی شد؟
بهادر با سر پایین و شرمساری جواب گلسارو میداد.
بهادر توی این هوای سرد اونقدر از خجالت ع×ر×ق ریخت،آب بدنش خشک شد.
شربت رو نوشید و با چشم هایی که التماس میکردند بهم نگاه کرد.
وقتی ننه جان و گلسا مشغول به صحبت شدند، به بهادر گفتم : محمود اینجاست.
_محمود کیه؟
_بابا پسر آقا معین که تو افتتاحیه بود. همونی که یک سال تولدم تو رشت بهم گل داد.
_گرفتم...اون اینجا چیکار میکنه؟
_حتماً با دوستت نسبتی داره.فقط میدونم اگه پیدام کنه پدرمو در...
هنوز حرفم رو کامل نزده بودم که صدای بلندش سر میز طنین انداز شد.
_ریحانه خانم شما کجا و اینجا کجا؟
با لبخند ساختگی و ضایع گفتم : وای آقا محمود سلام خوبید؟ خانواده خوبن؟
_ممنون همه خوبن.
صندلی رو بیرون کشید و بیتعارف سر میز ما نشست.
ننه جان به محمود خریدارانه نگاه کرد و بیمقدمه گفت : پسر تو قصد ازدواج نداری؟
بهادر دستش رو روی چشماش گذاشت و من هم چشمام گشاد شدند.
اما محمود خداخواسته این سوال رو جواب داد.
_بله مادر معلومه که دارم فقط امیدوارم جواب بله رو ازشون بگیرم.
نیم نگاهی به من انداخت.من هم خودم رو زدم به کوچه ی علی چپ.
رو به گلسا گفتم : گلسا جون شما چند سالته؟
گلسا خیره خیره نگاهم کرد. چرا یه جوری نگاهم میکنه که انگار داره به ظواهرم نمره میده؟
با بیمیلی گفت : بیست و سه
ای بابا نمیشه با یک من عسل خوردش!
محمود گفت : ریحانه خانم از مامان و بابا چه خبر؟
همین که نگاهم رو برگردوندم، لحظهای با نگاه بهادر تلاقی کرد. چشماش میخندیدند.
همیشه به وضعیتهای قمر در عقرب میخندید.
حواسم رو دادم به محمود و گفتم : خوبن خدا روشکر سلام میرسونن.
_میگم موافقید برقصیم؟
بهادر سرفه کرد.
ننه جان دست گلسارو گذاشت تو دست بهادر و گفت : راست میگه پاشید برقصید.
محمود هم بلند شد و دست من رو گرفت و گفت : لطفاً بلند شید ریحانه خانم.
دقیقه ای بعد،خودم رو روی پیست رقص یافتم. در حالی که بدون نگاه کردن به چهره ی همراهم فقط پاهام رو تکون میدادم.
محمود گفت : یک نگاه بهم بنداز.
معذب بودنم دو برابر شد.
سعی کردم نسبت به این حرف بیتوجه باشم. اما ادامه داد : ریحانه؟
گفتم : آقا محمود شما با همه انقدر زود صمیمی میشید؟
_نه با همه فقط با یک عده ی خاص.
از بالای شونه ی محمود به بهادر نگاه کردم.
_من قصد شروع هیچ چیزی رو ندارم.
_چرا؟دیگه وقت ازدواجتونه.
_شما برای من این رو تعیین میکنید؟
_نه نه نه منظورم رو بد برداشت نکنید.
_چیز دیگهای نمیشد از منظورتون برداشت کرد.
_چرا انقدر باهام سر ناسازگاری داری؟
کمرم رو گرفت. عجب آدم بیملاحظهای بود.
گفتم : دیگه نمیخوام برقصم ممنون.
بهادر به من که حالا ملتمسانه نگاهش میکردم،چشم دوخت.
به گلسا چیزی گفت و سمت من اومد.
به محمود گفت : آقا محمود این دور یارهامون رو عوض بکنیم؟
محمود نگاهی به گلسا انداخت و گفت : فرقی نداره باشه.
آهنگ شروع شد. گلسا همراه محمود و من همراه بهادر میرقصیدیم.
از آسودگی نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خدا خیرت بده نجاتم دادی.
_خدا تو رو هم خیر بده. تظاهر کردن انرژی زیادی از آدم میبره حس میکنم گشنه شدم.
_گلسا چی بهت میگفت؟
_ازم درباره ی اینکه شریک زندگیت چیکار کنه تو خوشت میاد پرسید.
_خب تو چی گفتی؟
_گفتم اگه موقع خواب برام لالایی بخونه و بذاره تو خونه توپ بازی کنم.
خندیدم و گفتم : اگه از هم خوششون بیاد وصله ی هم میشن.
بالاخره سر میز برگشتیم.
بهادر گفت : ننه جان امشب باید فرصت رو بقاپه و محمود و گلسا رو به هم برسونه.
به گلسا و محمود که داشتن با لبخند به هم نگاه میکردند، اشاره کردم و گفتم : نیازی به زحمت نیست کار از قبل در اومده.
ننه جان از دستشویی برگشت و گفت : این دختره کو؟
من و بهادر همزمان به میز گوشه ی باغ اشاره کردیم.جایی که اون دو تا نشسته بودند و در فضای تاریک و روشن رمانتیکی با هم حرف میزدند.
ننه جان مشتش رو به کف دستش کوبید و گفت : ای ناکس اینا چه جوری با هم جور شدند؟
گفتم : احتمالا وجه اشتراک زیادی داشتن. احتمالا هم تو اوقات فراغتشون بشینن با هم سریال ترکی نگاه کنند.
_دختره ی بیلیاقت انقدر از بهادر براش گفتم آخرشم رفت با این سیبیلو!
بهادر گفت : به هر حال چند تا پروژه ی شکست خورده هم تو کارت بپذیر قربونت برم.
ننه جان با بیتفاوتی به بهادر نگاه کرد و گفت : انقدر خنک بازی در بیار تا دختر نیاد دورت خب؟برو ببین کی غذا میارن ضعف کردم.
مهمونی تموم شد و ما سوار به موتور برگشتیم.
تو راه گفتم : ننه جان گلسا و محمود به هم میان. مگه نه؟
ننه جان با حرص جیغ زد و گفت : هیچ هم به هم نمیان.
بهادر خندید. من هم خندیدم. اونقدر خندیدم که دل درد گرفتم.