در دست اقدام رمان آبینه | رها آداباقری

رده سنی
  1. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
عنوان: آبینه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نویسنده: رها آداباقری

خلاصه:
قلمم را روی کاغذ می‌چرخانم و از آبینه می‌نویسم. سخت است؛ آدم بودن را می‌گویم. از آدم‌هایی می‌گویم که گاهی مجبورند لبخند بزنند، حتی وقتی چیزی در درونشان فرو ریخته است؛ آدم‌هایی که از ترسیدن خسته‌اند اما هنوز چیزی در وجودشان برای ادامه دادن باقی مانده.
آبینه قصه‌ی خواستن و نرسیدن و همچنان خواستن است.
آرزوهایی که هرچه بیشتر به آن‌ها نزدیک می‌شوی، دورتر به نظر می‌رسند. روایت بزرگ شدن، درست در میان روزهایی که زندگی چیزی جزٔ سختی برایت به ارمغان ندارد.
و اما عشق... حقا که همواره بدون دعوت در قلبت را می‌زند.
 
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
​
 
مقدمه:
همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه گریزگاهی گردد.
آی عشق، آی عشق، چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست.
و خنکای مرهمی بر شعله‌ی زخمی نه شور شعله بر سرمای درون.
آی عشق، آی عشق، چهره‌ی سرخ‌ات پیدا نیست. غبار تیره‌ی تسکینی بر حضور وهن و دنج رهایی بر گریز حضور، سیاهی بر آرامش آبی و سبزه‌ی برگچه بر ارغوان.
آی عشق، آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست.

شاملو
 
به نام خداوند لوح و قلم، حقیقت نگار وجود و عدم

حقا که قلب چه عضو ابله و وقت نشناسی است! حداقل قلب من در این شرایط و وضعیت آشفته بازاری که از سر می‌گذرانم اینگونه است. جای اینکه کارش را برای ارگان‌های حیاتی بدن به نحو احسنت انجام دهد، حال به قدری تند می‌تپد و ضربان و کوبشش را حتی از روی قفسه‌ی سینه‌ام به رخ می‌کشد که گویی در مرز سکته هستم.
یک بچه دزدیده شده است! آسمان به زمین نیامده... در همین حین لبم را طوری گاز می‌گیرم که طعم تلخ و سرد خون در دهانم پخش می‌شود. دارم چه کسی را گول می‌زنم؟
مردمک‌های لرزانم را طوری در اتاق می‌چرخانم که انگار می‌توانم در اوج ناامیدی اثری از پرهام کوچک پیدا کنم.
چهره‌هایی که یک از یک رنگ پریده‌تر و گریان‌ترند را از نظر می‌گذرانم و به مادری می‌رسم که همچنان درحالی که روی زمین سرد دقیقاً در مرکز حیاط مهدکودک نشسته است؛ صورتش را چنگ می‌زند. حق دارد دیگر نه؟ پاره‌ی تنش را ربوده‌اند.
با صدای جیغش تن‌هایی که دورش حلقه زده‌اند تکانی شدید می‌خورند و او با جنون آنی برای بار صدم در یک ساعت گذشته جیغ زد:
- بچه‌مو پیدا کنید... مگه با شما نیستم؟ پرهام من کجاست؟ بچه‌ام کجاست؟ ای خدا...
نفسی که با طنین صدای خش‌دار و گریانش در سینه‌ام حبس شده بود را یک‌جا بیرون می‌دهم. صدایش سوز به سزایی دارد؛ انگار که تنها غمش را فریاد نمی‌زند... حتی ناله‌هایش رنگ و بوی مادرانه دارد.
وقتی که با دو دست به روی سینه و قلبش می‌کوبد و پسرکش را صدا می‌زند، وقتی که دست همسرش را برای در آغوش گرفتنش رد می‌کند و به صورتش چنگ می‌زند.
آه از نهادم بلند می‌شود؛ کاش می‌توانستم کاری برایش انجام دهم. هر چه که باشد من هم در اتفاق وحشتناکی که امروز در صلات ظهری سوزان رخ داد مسئولم. من هم از مربیان مسئولیت‌پذیر و توانمند مهد رویان هستم!
حیف که موقعیت مناسبی ندارم وگرنه به افکار مزخرفم خنده‌ای پر از تمسخر هدیه می‌دادم. از کدام حس مسئولیت‌پذیری حرف می‌زنم وقتی که حتی نتوانستم درست و حسابی مراقب پسرکی کوچک و بی‌پناه باشم.
نفهمیدم دستم کی بالا آمده و کی روی قلبم جا خوش کرده است؛ ترسیده‌ام؟ البته! از آنجایی که بند‌بند وجودم می‌لرزد می‌توانم به طور قطع بگویم من را متهم ردیف اول می‌کنند.
شاید سوال پیش بیاید که چرا فقط من؟! جوابش به قدری مأیوسم می‌کند که لحظه‌ای آرزو کردم کاش هیچوقت برای کار پایم را به این مهد سرشناس نمی‌گذاشتم. والا! مگر بهای مستقل شدن چقدر است؟
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 2, کاربران: 0, مهمان‌ها: 2)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا