اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام داستان هفت تیردان |زری

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. معمایی
  3. جنایی
عنوان: هفت تیردان
نویسنده: زری
ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه
خلاصه: جنگ میان آن‌ها، برای خرابی‌ دیوار‌های غرب وحشی «وسترن» نبود، بلکه برای برقراری عدالت بود.
برای اشغال سرزمین‌ها و به دست آوردن منابع بسیار قاره آمریکا، به خود هم رحم نمی‌کردند. هرگز جنگ سرد به پایان نرسید، قانون بقا در غرب وحشی به گونه‌ای‌ست که گویا روح وحشی‌گری در آن‌‌ها رسوخ کرده. ترس آن‌ها را وادار می‌کند که برای بقا، تلاش کنند؛ اما مشخص نیست که تلاششان برای بقا نتیجه می‌دهد یا آن‌ها را به سوی مرگ فرا می‌خوانند.
 
آخرین ویرایش:
دوایت و ساوانا پس از گذراندن یک نبرد کوتاه؛ ولی پر تنش، سرانجام با نزدیک شدن به مزرعه‌ی کوالوا، مطمئن بودند که یک پناه‌گاه امنی دارند که محافظ جانشان در برابر خطر است. این‌جا که مکانی در دل طبیعت و دور از هیاهوی شهر بود، یک آرامش نسبی را به روح و جانشان تزریق کرد؛ ولی میان این آرامش، اضطراب و ترس از حمله‌ی راهزن‌ها به مزرعه در دل‌هایشان مانند هزار درد تازه و زخمی نو، جا خوش کرده بود. آن‌ها اطلاع داشتند که در دنیای وسترن، هیچ آرامشِ ابدی‌ای وجود نخواهد داشت و باید تا لحظه‌های آخری که نفس می‌کشند، در این انزوا، به نزاع بپردازند تا جانشان را از دست ندهند! ولی آن‌ها به این مزرعه عادت نداشتند و تصمیم نهایی‌شان این بود که چند روز دیگر که راهزن‌ها به شهرشان بازگشتند، به اقامتگاه برگردند، زیرا آن‌ها متعلق به وسترن بودند، نه جنگل ردود و مزرعه کوالوا.
به محض ورودشان به مزرعه، مردی مسن که کلاه کابویی بر سر داشت، با لبخندِ زیبایی که روی لبانش طرح بسته بود، قدمی به جلو برداشت و خطاب به دوایت گفت:
- نمردیم و شما رو توی مزرعتون دیدیم! نکنه راه گم کردی جوون؟
دوایت کلاه کابویی‌اش را از روی سرش برداشت و افسار اسب را از لای انگشتانش بیرون آورد و با لحنی قاطع و محکم‌ پاسخ داد.
- اسبم رو ببر توی ستورگاه!
مرد مسن سری تکان داد و افسار اسب دوایت و ساوانا را گرفت و به طرف ستورگاه قدم برداشت.
در دل مزرعه‌ی انبوه، کلبه‌ی چوبی‌ زیبا، قرار داشت که این کلبه با دیوارهای چوبی و رنگ نسکافه‌ای‌اش، در برابر نور گرگ و میش غروب آفتاب، درخشش چندین برابر شده بود‌، گویا از دل طبیعیت زاده شده. سقف شیروانی آن به رنگ قهوه‌ای تیره، با لبه‌های نرم و منحنی، حالتی سنتی و دلپذیر به کلبه بخشیده بود. در اطراف کلبه، چند تراس چوبی قرار داشت که هر یک با نرده‌های زیبای سفید رنگی دور تا دور کلبه‌ احاطه شده بودند. یک صندلی و میز کوچکی که در کنار کلبه قرار داشت، فضایی ایده‌آل برای نشستن و لذت بردن از منظره‌ی طبیعت و مزرعه‌ی بزرگ، به نمایش گذاشته بود. هوا‌ کم‌کم تاریک میشد و آسمان لباسی مشکی‌رنگ و براق را به تن می‌کرد. صدای وزش نسیم و برگ‌های درختان، فضایی دل‌نشین و زیبا به وجود می‌آورد. کنار کلبه، چند اسب زیبا ایستاده بودند، یکی از آن‌ها که با پشمالویی قهوه‌ای و دمی بلند، با آرامش اطراف را از دید می‌گذراند و دیگری، سیاه و با چشمان درخشان و حرکتی نرم داشت و آخرین اسب که پشت کلبه قرار داشت، با پشمالویی سفید و لطیف، در حال چرا و مشغولِ خوردن علف‌های تازه‌ای که مرد مسن به آن داده بود، شد. با حضور اسب‌ها در اطراف کلبه، فضایی زیبا و دل‌نشین به آنجا افزوده شده و حس زندگی و آزادی را نیز به فضای کلبه می‌بخشید.
درختان تنومند و سرسبزی که اطراف کلبه قرار داشتند، سایه‌هایشان در هنگام غروب بر روی زمین بازی‌گوشی می‌کردند و نور خورشید را به طرزی، دلنشین و فیلتر می‌کردند. صدای پرندگان که در میان شاخ و برگ‌ها آواز سر می‌دادند، به این فضا آرامشی تمام نشدنی می‌بخشیدند. کلبه‌ی چوبی، با تمام زیبایی‌هایی که داشت، همچون پناهگاهی امن در دل و اعماق این مزرعه بود، جایی که آنها می‌توانستند دور از جنگ و جنایت‌ها، در آغوش آرام‌بخش طبیعت، به راحتی استراحت کنند و خواب کافی داشته باشند یا لحظاتی خوش را در کنار یکدیگر سپری کنند.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
271

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا