اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام داستان هفت تیردان |زری

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. معمایی
  3. جنایی
عنوان: هفت تیردان
نویسنده: زری
ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه
خلاصه: جنگ میان آن‌ها، برای خرابی‌ دیوار‌های غرب وحشی «وسترن» نبود، بلکه برای برقراری عدالت بود.
برای اشغال سرزمین‌ها و به دست آوردن منابع بسیار قاره آمریکا، به خود هم رحم نمی‌کردند. هرگز جنگ سرد به پایان نرسید، قانون بقا در غرب وحشی به گونه‌ای‌ست که گویا روح وحشی‌گری در آن‌‌ها رسوخ کرده. ترس آن‌ها را وادار می‌کند که برای بقا، تلاش کنند؛ اما مشخص نیست که تلاششان برای بقا نتیجه می‌دهد یا آن‌ها را به سوی مرگ فرا می‌خوانند.
 
آخرین ویرایش:
Negar__.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک برای انتشار داستان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ داستان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین بخش تایپ داستان کوتاه

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در تاپیک زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.

چگونگی درخواست منتقد

برای داستان کوتاه شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، مدیران هر تالار تاپیک‌های مربوطه رو ایجاد و نظر شما رو در پایان میپرسند و نیازی به ایجاد تاپیک‌های مختلف نمیباشد.

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.

درخواست صوتی شدن داستان

و پس از پایان یافتن داستان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان داستان کوتاه

|با تشکر از شما نویسنده گرامی
کادر ارشد رمانیک|



 
مقدمه:
- داستان هفت تیرکش چیه؟
+ هفت تیرکش که برای ترس از مرگ، برای بقا می‌جنگن.
- منظورت از جنگیدن چیه؟
+ یعنی این‌که برای خواسته‌هاشون تلاش کنن و هرگز شکست رو نپذیرن.
- برای تلاش و بقا، نیاز به جنگه و راه دیگه‌ای وجود نداره؟
+ توی دنیای وسترن اگر نجنگی، یعنی شکست رو پذیرفتی و جونت رو باختی
- دنیای وسترن چیه؟
+ مرگ و زندگی
- چرا این‌طور توصیفش کردی؟
+ چون اگر بجنگی زندگیت رو نجات دادی و اگر تسلیم شی، می‌میری!
- تو برای معشوقه‌ات با چند نفر جنگیدی؟
+ با تموم دنیای وسترن؛ اما هفت تیرکش رو به قتل رسوندم تا برگ برنده رو توی مشتم گرفتم.
- برگ برنده؟
+ آره! معشوقه‌ای که هفت تیرکش عاشقش بود و شرط رسیدن به اون، اشغال کردن وسترن «غرب وحشی» بود. شش تیرکش به قتل رسید و یه تیرکش برای به دست آوردنش، چهل سال زجر کشید.
- اونی که شکست رو نپذیرفت، اسمش چیه؟
+ دوایت آیزنهاور
 
آخرین ویرایش:
سال ۱۸۵٠ در شهر نیویورک آمریکا، ساعت چهار عصر فصل زمستان.
نگاهش بر روی عقربه‌های ساعت که به دنبال هم می‌دویدند، میخ‌کوب شد. گویا ساعت زمان مرگ آن‌ها را احضار و اعلام کرده بود که دوایت این‌گونه مقابل عده‌ای ایستاده و اسلحه‌اش را از کمربندش بیرون می‌کشید. چشمان مشکی‌رنگ نافذ ریچارد آرنولد بر روی چشمان خشمگین دوایت، با بی‌قراری و ترس، لغزید. دوایت لحظه‌ای تردید نکرد و ماشه را کشید، چند مرتبه صدای تیراندازی، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوش ریچارد پیچید و ترس همانند خوره به جانش رخت بست؛ اما دوایت بی‌آن‌ که دستش بلرزد، آخرین گلوله‌ی اسلحه‌اش را به طرف سر پسری جوان که از رنگ پوستش مشخص بود، آفریقایی‌ست، نشانه گرفت. مغزش روی دیوار سفید، متلاشی شد. شاید این آخرین فردی بود که طبق دستوراتی که در نامه به دستش رسیده، به قتل رسید.
ریچارد با ترس، چند قدم نامتعادل به سوی دوایت برداشت، کلاه کلاشش را از روی موهای جو گندمی‌اش برداشت. مات و مبهوت مانده، اجزای صورت دوایت که آغشته به چند قطره‌ی خون بود، از نظر گذراند.
- بالاخره کار خودت رو کردی؟
دوایت روی صندلی چوبی راک قهوه‌ای رنگ نشست، طبق معمول پای راستش را روی پای دیگرش نهاد و سیگار برگش را میان لبان باریک صورتی رنگش، گذاشت. شاید با سکوت به دنبال اندکی آرامش بود؛ اما زمان جنگ که کشور رو به سقوط و آوارگی‌ست، بی‌شک آرامشی در کار نخواهد بود، پس به اجبار هم که شده باشد، از جای برخاست و اسلحه‌اش را گوشه‌ی کمربندش غلاف کرد. ریچارد سکوت حزن‌آلود و نسبتاً طولانی دوایت را که دید، نیشخندی زد و با انزجار نگاهش را بالا کشید.
- باید به اطلاعت برسونم که با این کار احمقانت، ما رو به طرف مرگ هول دادی و راه نجاتی وجود نخواهد داشت.
پس از این حرفش، مردمک چشمانش را در اجزای صورت فردی که با دردی عمیق، به سختی نفس می‌کشید و نیمی از صورتش بر اثر آتش سوخته بود، به چرخش در آورد، سپس نگاهی گذرا به حول فضای خانه که به هم ریخته شده و آغشته به خون بود، انداخت و با عجله از درب خارج شد. صدای کفش شخصی باعث شد که هر دو پایش از حرکت باز بماند. پشت دیوار پنهان شد و اسلحه‌اش را از غلاف بیرون کشید. نگاهش روی دو جفت کفش مشکی‌رنگ پاشنه بلند زنانه، میخ‌کوب شد، هم زمان، اسلحه را به طرف همدیگر گرفتند. زنی که صورتش را با پارچه‌ای مشکی‌رنگ پوشانده بود، ماشه را کشید، هنوز کلمات روی لبان باریکش جاری نشد که دوایت ماشه را کشید و به قلب او شلیک کرد. ضربان قلب ریچارد، با ترس می‌کوبید و زانوان و شانه‌اش شروع به لرزیدن کرد؛ اما دوایت با شلیک کردن به زن، کارش را تمام و باری دیگر فرصتی طلایی جهت بقا، به ریچارد هدیه داد، گرچه ریچارد فردی خبیث بود؛ اما به خوبی می‌دانست که جانش را مدیون اوست. برای این‌که دوایت جانش را نجات داده، شادی را در دلش احساس کرد؛ ولی آن را در دل پنهان کرد و راهش را در پیش گرفت.
 
آخرین ویرایش:
سال ۱۸۵۶ «شش سال بعد» جنگل ردود شهر کالیفرنیا ساعت هشت صبح.
قطره بارانی که بر روی گونه‌اش چکید، آتش را بیش از پیش در دلش روشن کرد. به‌قدری تشنه‌اش بود که لبانش ترک‌ترک شده و زبانش را حس نمی‌کرد. یکی از آستین لباسش پاره شده و ساعدش بـر×ه×ن×ه شده بود.
افسار اسبش را میان دستان خشکیده و زخم‌آلودش گرفت و به سختی چند قدم برداشت. خورشید بی‌امان و با قدرت تابید و اشعه‌اش همانند تیغ، چشمانش را آزرد؛ دست دیگرش را در برابر اشعه‌های ریز و درشت خورشید سپر کرد و راه جنگل را در پیش گرفت. با صدای پای سوارانی که در نزدیکی جنگل بودند، هم‌زمان با برگرداندن سرش، روی پاشنه‌ی پایش چرخید. صدای نسبتا‌ً کلفتی در چاهسار گوشش پیچید.
- سلام جوون!
زمانی که سرش را برگرداند، شخصی را ندید، پس راهش را در پیش گرفت و چند قدم کوتاه برداشت. پیرمرد کلاه کلاشش را از روی سرش برداشت و چنگی به موهای جو گندمی‌اش زد. دانه‌های ع×ر×ق‌های گرم از پیشانی‌اش لیز خورد، گویا راه خود را پیدا کرده و در پیش گرفته بود.
دوایت، اسلحه‌اش را از کمربندش جدا کرد. کمان ابروانش را درهم کشید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- تو کی هستی؟
زمانی که پیرمرد چند قدم استوار به سویش برداشت، بند قمقمه‌ را از روی دوشش آزاد کرد و به طرف دوایت گرفت. دوایت بی‌هیچ مکث و تعللی، قمقمه را از دست لرزیده‌ی او گرفت و با ولعی تمام، آب را نوشید. پیرمرد افسار اسبش را به تنه‌ی درخت بست و روی تکه سنگی نشست.
- مشخصه که چند روزیه آب نخوردی.
دوایت قمقمه را به پیرمرد برگرداند و پوست نازک لبش را برای ساکت ماندن جوید؛ اما پیرمرد ادامه داد:
- اوضاع ایالت نبرسکا «وسترن» خیلی وخیمه
گویا آلفوس ویلیامز قصد داره آشوبی برای مردم وسترن درست کنه که میگن جبران ناپذیره.
پیرمرد کلاه کلاشش را روی سرش مرتب کرد و با یک حرکت از جای برخاست.
- هرگز شکست رو نپذیر، چون مردم وسترن به حضور تو نیاز دارن.
دوایت در حینی که یال اسبش را به نوازش می‌کشید، نیشخندی زد، سپس کمان ابروان بورش درهم کشیده شد. حرف‌های زیادی برای گفتن داشت؛ اما برای به زبان آوردنش، شک و تردید داشت، زیرا نمی‌دانست این پیرمرد، در حقیقت پاک و نجیب است یا راهزن و خبیث. شاید اگر نقابش را بردارد، همان فردی باشد که دشمن جان او خواهد بود. سوار اسبش شد، پیرمرد نیشخندی زد و گفت:
- مواظب باش دست از پا خطا نکنی، چون به جز تو، شیش تا فرد جنجگو توی غرب وحشی هست که قصدشون به زانو در آوردن توهه.
اسب آندلسی‌اش میان درختان تنومند و سر به فلک کشیده می‌تاخت.
 
آخرین ویرایش:
دانه‌های مرواریدی باران، با دانه‌های ع×ر×ق روی پیشانی چین خورده‌اش، درهم آمیخته شد. از روی اسب آندلسی‌اش پایین آمد و افسار آن را میان انگشتان پرزورش گرفت. به علت آوار شدن خانه‌اش، مجبور شده بود که به اقامتگاه بزرگ ساوانا برود. اقامتگاه او، در نزدیکی جنگل ردود قرار داشت. به علت گرسنگی و تشنگی، زبانش را حس نمی‌کرد و لبانش خشکیده و ترک‌ترک و چشمانش خشک شده بود. قدم‌های نامتعادلی به طرف اقامتگاه برداشت، اطراف آن را درختان تنومند سرخ چوب و انگور داگلاس، درختان بلوط احاطه کرده بودند، افسار اسبش را به تنه‌ی درخت بلوط بست و دست لرزیده‌اش را روی کوبه‌ی درب اقامتگاه گذاشت و کوبید. ساوانا اسلحه‌اش را از غلاف بیرون کشید و به طرف درب قدم برداشت. گویا نامه‌ای که توسط دوایت نوشته شده، به دست ساوانا نرسیده بود که ترس در تنش رسوخ کرده و اسلحه به دست، به طرف درب قدم برمی‌داشت. زمانی که درب چوبی قهوه‌ای رنگ را گشود، ترس با تنش وداع کرد و شوقی وصف نشدنی تمام وجودش را در می‌نوردید. به علت غافل‌گیر شدن، بی‌تاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد و قطره‌ی سرکش اشکی از گوشه‌ی چشمانش چکید، با پشت دست ظریفش، رد اشک را پاک کرد. دوایت تلخندی زد و گفت:
- می‌تونم بیام داخل؟
ساوانا تک خنده‌ای کرد، مردمک چشمان عسلی‌‌رنگش، بر روی چشمان آبی‌رنگ دوایت با بی‌قراری لغزید؛ اما چند قدمی برداشت و خطاب به او پرسید.
- این همه مدت کجا بودی؟
دوایت دمر روی تخت دراز کشید و کش و قوسی به تن خسته‌اش داد، سپس پیراهنی که فقط تار و پودی از آن باقی مانده و ساعدش بـر×ه×ن×ه بود، از تنش بیرون آورد.
- آمریکا، شهر نیویورک.
هر دو چشم ساوانا از شدت تعجب گرد شد و ناخودآگاه، ابروان هشتی‌اش بالا پرید.
- عجیبه!
دوایت اجزای صورت ساوانا را از نظر گذراند، سپس مردمک چشمانش را روی اندام او به چرخش در آورد. ساوانا دستش را روی لباس بنفش‌‌رنگش که قسمت جلویی آن کوتاه و پشت آن بلند بود، کشید و روی صندلی‌ بنفش‌رنگ که تا حدودی از تختی که دوایت روی آن دراز کشیده بود، فاصله داشت، نشست. پس از این‌که سر گرگی که روی دیوار اقامتگاه نصب شده بود را از نظر گذراند، پای راستش را روی پای چپش نهاد.
- مثل این‌که زخمی شدی، بانداژم تموم شده، وگرنه جلوی خونریزی رو می‌گرفتم.
دوایت نیشخندی زد و پلک خسته‌اش را گشود.
- مهم نیست!
ساوانا موهای قهوه‌ای رنگش را روی شانه‌اش انداخت و گفت:
- فکر می‌‌کنم گرسنه باشی، با هم یه چیزهایی بخوریم؟
دوایت کمان ابروانش را درهم کشید و روی تخت جابه‌جا شد، بالش سفیدرنگ که بسیار نرم بود را در آغوش کشید و کلافه پاسخ داد.
- اوه! بی‌خیال ساوانا.
ساوانا به دو جفت پوتین مشکی‌رنگش خیره شد، سپس با یک حرکت از جای برخاست و دسته‌ی صندلی بنفش‌رنگ را گرفت و به عقب کشید.
- آدمی که گرسنه باشه، سنگ هم می‌خوره؛ پس مطمئن باش ما چیزهایی داریم که بهتر از سنگه و قابل خوردنه.
دوایت خندید و دستش را از زیر سرش بیرون کشید و تک ابرویی بالا انداخت.
- شاید از این مطمئن نباشم؛ اما مطمئنم که لجبازتر از این حرف‌هایی!
ساوانا زبانش را روی لبان باریکش کشید و مقداری انگور که به تازگی از درختان جنگل ردود چیده بود، در بشقاب سفیدرنگ نهاد.
- قطعاً همین‌طوره!
دوایت از روی تخت بلند شد، درد بدی در ناحیه‌ی کمر و رانش احساس کرد، گویا شخصی کشاله‌ی رانش را کشیده بود‌.
 
آخرین ویرایش:
دوایت به قالیچه‌ی مشکی‌رنگی که طرح گرگ بود و روی پارکت اقامتگاه در نزدیکی تخت قرار داشت، چشم دوخت. از فضای اقامتگاه خوشش آمده بود؛ اما به خوبی می‌دانست که شرایط ماندن در چنین جای با صفایی را ندارد و باید هر چه سریع‌تر، این‌ مکان را ترک کند؛ گرچه برایش دشوار بود؛ ولی باید خود را به دوستانش که در مزرعه منتظر او هستند، برساند. ساوانا به طرف سماور زغالی قدم برداشت، سپس چای را در فنجان ریخت، هر دو فنجان را روی میز قرار داد و گفت:
- می‌دونم که خوردن یه فنجون چای، توی این هوای سرد و بارونی جنگل، چه‌قدر تأثیر داره.
زمانی که دوایت دستش را روی فنجان چای گذاشت، گرمای آن، کرختی دستانش و سردی‌اش را از بین برد، سپس جرعه‌ای نوشید.
- چرا نیتن نیست؟
ساوانا به وسیله‌ی چاقو و چنگال، مقداری از گوشت ماهی را برش داد و در دهانش گذاشت، سپس پاسخ داد.
- برای صید ماهی و جمع کردن هیزم، از اقامتگاه بیرون رفت، فکر می‌کنم کم‌کم برگرده.
دوایت مقداری از گوشت ماهی را خورد و یکی از جام‌های سفیدرنگ را برداشت و برای خود نوشیدنی ریخت. جرعه‌ای از آن را نوشید و مشغول خوردن گوشت ماهی شد. نمی‌دانست چگونه به ساوانا توضیح دهد که باید این مکان را ترک کند و به مزرعه‌ی دوستانش برود. ساوانا چنگال و چاقو را روی میز نهاد و به چشمان نافذ دوایت خیره شد.
- حس می‌کنم نسبت به زبون آوردن حرفی تردید داری.
دوایت از جویدن گوشت ماهی که در دهانش قرار داشت، دست برداشت و به چشمان زیبای ساوانا خیره شد
- حست اشتباهه.
سپس از روی صندلی برخاست و مابقی نوشیدنی را خورد و جام را روی میز قرار داد. هنوز چند قدمی برنداشته بود که ساوانا لب زد:
- حس من هیچ‌وقت بهم دروغ نمی‌گه.
دوایت نگاهی به شلوارک خاکستری رنگش که آغشته به خون بود، انداخت و گفت:
- حق با توهه! می‌خواستم بگم که من باید... .
در همین زمان، دوایت از پشت پنجره اقامتگاه فردی که اسلحه در دست داشت را از نظر گذراند. صدای شلیک، رعشه‌ای را به جان ساوانا انداخت. دوایت از روی تخت برخاست و مقابل ساوانا ایستاد.
- این‌جا چه‌خبره ساوانا؟
ساوانا کمان ابروانش را درهم کشید و با نگرانی اجزای صورت دوایت را از دید گذراند و با کمال تأسف پاسخ داد.
- دوایت! خبرهای بدی دارم، متأسفانه کلانتر استفان آرکت، گزارش دادن که راهزن‌ها وارد شهر شدن و تا آخر شب به جنگل ردود و اقامتگاه حمله می‌کنن، درواقع راهزن‌ها دنبال یک نفر می‌گردن!
دوایت دستش را مشت کرد و دندان قروچه‌کنان، با خشونت گرائید.
- گندش بزنن!
با ورود یکی از راهزن‌ها به اقامتگاه، ساوانا جیغی کشید و چند قدم عقب‌گرد کرد. دوایت هم‌زمان با برگرداندن سرش، روی پاشنه‌ی پایش چرخید، سپس مردمک چشمانش را روی موهای سامورایی مرد راهزن و اجزای صورتش به چرخش در آورد. صدای کلفت و بم مرد راهزن، به وضوح بیش از پیش در چاهسار گوشش پیچید.
- بگید ببینم اون خائن کجاست؟
دوایت دست مشت شده‌اش را در صورت او کوبید و با شلیک کردن به شکم او، پهن زمین شد و آه از نهادش برخاست. از شدت درد، فریاد نه چندان بلندی زد که دندان‌های زردش نمایان شد. ترسی چنگ‌زنان کمر ساوانا را طی کرد، سپس با احتیاط و ترس، به طرف دوایت قدم برداشت.
- دوایت! انگار تعداد بی‌شماری از راهزن‌ها وارد جنگل ردود شدن و ممکنه که هر لحظه به اقامتگاه حمله کنن، باید از این‌جا بری، وگرنه تو رو به عنوان گروگان‌گیری می‌برن‌.
دوایت زیب فرسوده کول پشتی‌اش را به سختی گشود و پیراهن آبی رنگش را به همراه شلوار نسبتاً گشاد قهوه‌ای رنگش پوشید و گفت:
- تو هم باید با من بیای.
ساوانا روی صندلی نشست و چنگی به موهای صافش زد.
- پس برادرم نیتن چی میشه؟
 
آخرین ویرایش:
حمله به بست وسترن «هتل یا اقامتگاه»
دوایت کفش‌های قهوه‌ای رنگ چرمش را پوشید و بند کول پشتی‌اش را روی شانه‌اش انداخت. شمع‌ها سوخته و تمام شده‌اند و اقامتگاه را به تاریکی سپرده بودند. ساوانا از کمد کشویی‌اش چند جعبه خشاب برداشت و در کول پشتی‌اش قرار داد، سپس چند قمقمه که در محتوی آن آب بود، برداشت و گفت:
- من لوازم‌هایی که مورد نیازمون بود رو برداشتم، باید کشیک بدی و بعدش به طرف مزرعه بریم.
دوایت غرق در افکارش بود که صدای پای سوارانی که به اقامتگاه نزدیک می‌شدند، او را به خود آورد و اسلحه‌اش را از غلاف بیرون کشید. ساوانا با کنجکاوی خطاب به دوایت پرسید.
- درب اقامتگاه که قفل بود، پس چطور این مرد راهزن وارد شد؟
زمانی که تعدادی از راهزن‌ها به درب ضربه زدند، دوایت چند قدم عقب‌گرد کرد و با صدایی آرام، لب برچید.
- احیاناً با ضربه زدن، درب باز شده.
ساوانا پشت سر دوایت ایستاد و مشعل را برداشت. با گشوده شدن درب توسط راهزن‌ها، دوایت از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید.
- مبادا وارد اقامتگاه بشید!
یکی از راهزن‌ها چنگی به موهای مشکی‌رنگش زد و بدون این‌که توجهی به تهدید دوایت بکند، مقابل او ایستاد. نیشخندی مزین لبان گوشتی‌اش شد، سپس دستش را روی ته‌ریشش کشید.
- خب! وارد شدم، بعدش؟
دوایت سگرمه‌هایش را درهم کشید و اسلحه را روی سر مرد راهزن قرار داد.
- تو کی هستی؟
- هیچ تمایلی به معرفی کردن خودم ندارم. اون خائن کجاست؟
دوایت از روی عصبانیت خندید و گفت:
- اول که نمی‌دونم دنبال کدوم فرد خائنی هستی، دوم! اگر هم بدونم کجاست، هیچ تمایلی به لو دادنش ندارم.
مرد راهزن چراغ قوه را روی اجزای صورت دوایت و پس از آن، روی اجزای صورت ساوانا به چرخش در آورد، روی صندلی نشست و پای راستش را روی پای چپش نهاد.
- زن زیبارویی داری!
ساوانا با ترسی که در تنش رسوخ کرده بود، اسلحه‌اش را از غلاف بیرون کشید و تا آمد ماشه را بکشد، دوایت اسلحه را از او گرفت، چند قدم به طرف مرد راهزن برداشت و گفت:
- قطعاً همین‌طوره؛ ولی بهتره که خفه شی!
مرد راهزن تک خنده‌ای کرد. ناخودآگاه یک تای ابروان هشتی و مشکی‌رنگش بالا پرید.
- وگرنه؟
دوایت یکی از صندلی‌ها را هم‌زمان با قدم برداشتن روی پارکت کشید و مقابل او قرار داد و روی آن نشست.
- وگرنه هم خودت و هم افرادت رو به خاک سیاه می‌نشونم.
مرد راهزن در حینی که از روی صندلی برمی‌خاست، مردمک چشمان سبز‌رنگش را روی اندام ساوانا به چرخش در آورد و خطاب به دوایت گفت:
- اوه! تا به حال تا این حد تعصب رو، یک‌جا ندیده بودم.
زمانی که راهزن مقابل ساوانا ایستاد، چشمان عسلی‌رنگ ساوانا، از فرط نفرت، گویا منجمد شده بود. مرد راهزن دستش را به طرف او دراز کرد و با لبخندی که گوشه‌ی لبانش طرح می‌بست، به ادامه‌ی حرفش افزود.
- من کلاودیو اسکارکیلی هستم.
این حرکت راهزن از دو گوی خشمگین و آتش‌بار دوایت دور نماند، صندلی را بلند کرد و روی پارکت کوبید، سپس فریاد زد.
- از ساوانا دور بمون!
اسلحه‌اش را مقابل افراد کلاودیو اسکارکیلی قرار داد و به چند نفر از آن‌ها شلیک کرد. صدای شلیک، گوش ساوانا را خراش داد. ساوانا دوید و پشت سر دواید پنهان شد. کلاودیو کمان ابروانش را درهم کشید و هر دو دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد.
- خیلی‌خب، آروم باش!
دوایت دندان قروچه‌کنان گفت:
- برای بار آخر بهت هشدار میدم که از این‌جا بری، وگرنه آخرین گلوله رو هم خرج تو می‌کنم.
سپس دوایت چند قدم به طرف پسر جوان که حدس می‌زد جزئی از افراد کلاودیو باشد، برداشت و یقه‌ی پیراهنش را گرفت و او را وادار به راه رفتن کرد، سپس او را به طرف رئیسش «کلاودیو» هول داد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- تن لش نوچه‌ات رو هم جمع کن و از این‌جا برو!
کلاودیو با چشمانی گرد شده، اجزای صورت پسر جوان را از نظر گذراند و زیر لب زمزمه کرد.
- پائولو استوپا!
 
آخرین ویرایش:
سپس کمان ابروان شلاقی‌اش را درهم کشید و با چشمان آتش‌بارش، در چشمان دوایت خیره شد. از لای دندان‌های قفل شده‌اش، غرید.
- یکی از افرادم که از رگ گردن هم بهم نزدیک‌تر بود و زخمی کردی، دمار از روزگارت در میارم.
به محض این‌که مرد راهزن اسلحه‌اش را مقابل سینه‌ی چپ دوایت قرار داد، ساوانا اسلحه‌ای که کنار کمربند دوایت غلاف شده بود، برداشت و زمانی که مقابل مرد راهزن قرار داد، ماشه را کشید و فریاد زد.
- اسلحه‌ات رو بده به من، وگرنه شلیک می‌کنم.
مرد راهزن از روی خشم خندید و گفت:
- باید از تهدیدت بترسم؟
- تهدید نیست و هشداره!
دوایت اسلحه‌اش را از غلاف بیرون کشید و با شلیک کردن به هر دو پای مرد راهزن، لب برچید.
- ولی هشدار واسه ازگلی مثل تو خیلی زیادیه، حتی تهدید. فقط باید این‌طور تو رو ساکت کرد.
سپس اسلحه‌شان را رأس و مماس محافظان مرد راهزن قرار دادند. ساوانا که به خوبی راهزن‌ها را می‌شناخت، به تمامی آن‌ها شلیک کرد و خطاب به دوایت گفت:
- سلاح‌هاشون رو بردار.
دوایت اجزای صورت ساوانا را از دید گذراند و به کمک او، سلاح‌های سردشان را برداشت.
- بعد از این‌که تو رو به مزرعه رسوندم، میرم دنبال برادرت.
- ولی شهر پر از راهزنه، تو نرو.
دوایت نیشخندی زد و افسار اسب را از تنه‌ی درخت جدا کرد. زمانی که سوار اسبش شد، خطاب به ساوانا گفت:
- سوار شو تا مابقی راهزن‌ها نرسیدن.
ساوانا لبخندی زد و پس از این‌که سوار اسب شد، لب برچید.
- چرا به کلاودیو نگفتی که من زنت نیستم و دوستتم؟
دوایت سرش را کج کرد و اطراف را از دید گذراند.
- دلیلی برای توضیح وجود نداره.
- ولی از این‌که اجازه دادی اون این‌طور فکر کنه، خوشم اومد.
دوایت لبان گوشتی‌اش را به داخل دهانش کشید.
اسب از میان درختان تنومند گذر کرد. ساوانا به دور دست‌ها چشم دوخت و سکوت حزن‌آلود بینشان را شکست.
- مسیر مزرعه دوره یا نزدیک؟
- نسبتاً از شهر دوره؛ ولی تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسیم.
ساوانا با لبخند، به نیم‌رخ دوایت خیره شد.
در حینی که اسب از میان درختان گذر می‌کرد، با پای سوارانی که روی هر یک از آن‌ها افرادی مشعل به دست بودند، دوایت خطاب به ساوانا گفت:
- تو با اسب از این‌جا دور شو!
ساوانا با نگرانی پرسید:
- پس تو چی؟
- نگران من نباش ساوانا! لااقل این‌طور مطمئن میشم که جونت در امانه.
ساوانا بی‌تاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد و دستش را روی دست دوایت قرار داد و به نرمی فشرد.
- مواظب خودت باش!
دوایت لبخندی بی‌جان؛ اما صمیمانه‌ای زد.
با گم شدن ساوانا در جنگل تاریک، راهزن‌ها به دوایت نزدیک شدند. دوایت اولین کاری که انجام داد، ماشه را کشید و به آن‌ها شلیک کرد. از هجوم درد گلوله، آخ کوچکی از زبانشان جاری شد و از روی اسب، روی زمین افتادند. دوایت سوار اسبی که فاصله‌ی زیادی با او نداشت شد.
 
آخرین ویرایش:
ساوانا در دل شب و در جاده‌ی تاریک با اسبش از دوایت دور شده بود. صدای خش‌خش برگ‌های یخ زده‌ی زیر پایش، تنها صدای موجودی بود که در سکوت مرگبار و حزن‌آلود، در نزدیکی چاهسار گوشش می‌پیچید. ضربان قلبش به مراتب بالاتر رفت، گویا با هر قدمی که برمی‌داشت یاد دوایت می‌افتاد. دوایت تصمیم گرفته بود که از ساوانا دور بماند، زیرا نمی‌خواست جانش به خطر بیفتد یا طعمه‌ی کسی بشود؛ اما ساوانا نمی‌توانست او را در چنین شرایطی رها کند. چیزی مثل یک تصمیم مجرد، یا عمیق‌تر از آن، ساوانا را به سوی دوایت می‌کشاند، البته نام این حس را نمی‌توانست عشق بگذارد؛ ولی به طرز عجیبی در قبال جان او، احساس مسئولیت می‌کرد.
با هر قدمی که برمی‌داشت، یک خاطره‌ی خوش از دوایت زنده میشد. به یاد تمام لحظاتی که با او سپری کرده بود، همان روزهایی که در شرایط دشوارشان، کنار هم بودند، دلش برای او تنگ‌تر میشد و دل‌شوره داشت که نکند اتفاقی او را مورد تهدید قرار بدهد؟ به خوبی می‌دانست که دوایت می‌تواند از پس خودش بر بیاید؛ ولی ترسی چنگ‌زنان کمرش را طی می‌کرد. او باید به همان جایی باز می‌گشت که دوایت با چندین تن، به نزاع پرداخته بود. او تنها یک جا داشت، تنها پناه‌گاهش دوایت بود! شاید تصمیم گرفته بودند که مسیرشان را از همدیگر جدا کنند؛ ولی این تصمیم قطعی نشد، بلکه ساوانا زیر لب زمزمه کرد:
- نه... نه اون نباید تنها بمونه!
در دل شب، ناگهان صدای یک تیر از دور شنیده شد، همراه با یک فریاد دردناک. ساوانا به سرعت روی پاشنه‌ی پایش چرخید و سوار بر اسب، به سمت جایی که دوایت و راهزن‌ها قرار داشتند، حرکت کرد. زمانی که با اندکی فاصله در کنار درخت کاج ایستاد، مردمک چشمان نافذ و کهربایی‌اش را روی اجزای صورت و اندام دوایت به چرخش در آورد، گویا او در حال مبارزه با چند نفر از راهزن‌ها بود؛ ولی ساوانا از فرصت پیش آمده استفاده کرد و اسلحه‌اش را از غلاف بیرون کشید و فریاد زد، سپس چند مرتبه شلیک کرد و از اسب پایین آمد، به سمت دیگر راهزن‌ها دوید. در حینی که یکی از مهاجمان از پشت سر به دوایت نزدیک میشد، متوجه‌ی حضور ساوانا شد؛ ولی او لحظه‌ای درنگ نکرد و جای ترس و تردید، جرات به خرج داد و چاقو را از کمربندش بیرون کشید و آن را با تمام قدرتی که داشت، به سمت دشمن دوایت پرتاب کرد. چاقو در کمر فرد مهاجم فرو رفت و به زمین افتاد.
چشمان دوایت از شدت حیرت و ناباوری، گرد شد. نگاهش را به ساوانا دوخت؛ ولی فرصتی برای بازخواست و توبیخ کردن او پیدا نکرد، پس به مهاجمی که به سمتش می‌دوید چشم دوخت. دوایت با شمشیری که فرد دیگری را با او کشته بود و متعلق به مهاجمان بود، به سرعت به طرف راهزن دوید و ضربه‌ی مضبوطی به قلب او زد. هر چه می‌گذشت، تعداد مهاجمان بیشتر میشد و این جنگ، گویا پایان شیرینی نداشت. در چشمان دوایت و ساوانا، هیچ ردی از ترحم و رحم دیده نمی‌شد، تنها چیزی که در درون چشمان‌شان درخشش می‌گرفت، جنگیدن و پیروز شدن بود و برقرار کردن عدالت! هر دو به طریقی وارد عمل شدند، ساوانا با یکی از دستانش چاقو و دست دیگرش، اسلحه و دوایت با شمشیر. نتیجه‌ی نبرد به نفع آن دو ختم میشد، زیرا هر مهاجمی که به طرف‌شان می‌دویدند، آن‌ها را می‌کشتند و جسم بی‌جانشان را بر زمین سرد می‌انداختند. خون‌شان بر زمین ریخت و تن‌های بی‌جان‌شان یکی پس از دیگری، بر دل زمین می‌افتادند. در میان این همه فروپاشی، دوایت و ساوانا با غرور در کنار هم ایستاده بودند و نفس‌های سنگین و عمیق‌شان را از پره‌ی بینی‌شان فرو می‌فرستادند. نگاه‌‌هایشان، حتی فهم‌شان به همدیگر نزدیک می‌شدند، آن دو نه تنها با مهاجمان به نزاع پرداخته بودند، بلکه با احساسات درونی‌شان به هم پیوستند. تنها چیزی که در این نبرد باقی مانده بود، هر دویشان بودند و نبردی که نشان می‌داد تازه آغاز شده است!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
271

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا