اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

سرگرمی خاطره بازی

روژانم!

مدیرتالارسرگرمی
Thread Owner
پرسنل مدیریت
مقام‌دار آزمایشی
مدیر
طراح
خبرنگار
رمانیکی‌خوان
نام هنری
:|
آزمایشی
رمانیکی‌خوان+خبرنگار
مدیر
تالار‌سرگرمی
شناسه کاربر
846
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-30
نوشته‌ها
1,684
راه‌حل‌ها
7
پسندها
6,870
امتیازها
368
سن
20
محل سکونت
هیچستان!
سکه
641
حذف نیمچه بودن و ارتقا به کاربر رمانیکی
نام هنری
:|
آزمایشی
رمانیکی‌خوان+خبرنگار
مدیر
تالار‌سرگرمی
هااای
از اونجایی که با دیدن مسابقه خاطره گویی
خیلی ذوق کردم تصمیم گرفتم یه تاپیک داشته باشیم که از خاطره های خنده دار خودمون بگیم
هرکس مجازه بی نهایت خاطره تعریف کنه
بعد از نوشتن خاطره سعی کنید چند نفرو تگ کنید
منتظر خاطره های قشنگتون هستممم:hoora.:

@دمیــــــورژ
@Nil@85
@Miss Nili
@CANDY
@فاطره
@دنیا شجری بخشایش
@IM AIDEN
@|AVIN|
 
سلام سلام یه خاطره از بچگیم میگم.
تا ۷ سالگیِ من، ما و اقوام پدری خونه‌ی مادربزرگم زندگی می‌کردیم. دخترعموم همسن خودم بود و هر وقت دعوامون میشد، صلاح دفاعی من گاز و صلاح اون نیشگون بود😂 هم گازهای من و هم نیشگون‌‌های اون قابلیت ها خون انداختن رو داشتن😔😂😂😂
یه روز دعوامون شد و جوری از صلاح دفاعیمون استفاده کردیم که دست هر دومون خون افتاد، مامان‌ها با گریه‌امون از اتاق زدن بیرون و شروع کردن دعوا با هم دیگه🤭😂
یهویی من یه هواپیما دیدم که داشت از بالای سرمون رد میشد و به دختر عموم گفتم فاطمهههه نگاه کنن😍
همون موقع دعوامون فراموش شد و بعدش با هم رفتیم اتاقِ ما که ناهار بخوریم😂
مسبب این اتفاقات شکم گشنه‌‌ای بیش نبود😂😂

@دلآرام @Paradox @دردانه @مهدیه شهیدی
 
😂سلام

خب پارسال توی مدرسه یه اتفاقی افتاد اونو میگم😂😂

صبح زود بود رفتم مدرسه دیدم دوستم رو صندلی بیرون حیاط نشسته (به این صورت که پاهاش رو از اون لای صندلی که تیکه میدیم بهش، رد کرده و نشسته😂) خلاصه منم رفتم همونجوری کنارش نشستم
این صندلی های مدرسه ما به زمین متصل نبود😂 یعنی قبلاً بوده ولی دیگه در اومده بود😂😂😂
بعد یکی دیگه از دوستامون اومد من گفتم پاشو بریم پیشش😂 هر دوتامون باهم اومدیم از صندلی پاهمونو بکشیم بیرون، به جای اینکه در بیایم با سر رفتیم تو زمین😂😂 بعد جالب اینجا بود که هر کاری کردیم پاهامون در نمی اومد بعد چند نفر اومدن کمک درمون آوردن😂😂😂 اون وسط منو دوستم نمیدونستیم گریه کنیم یا بخندیم😂😂😂
 
این خاطره که میگم مال پارساله
ما پارسال با اتفاق خانواده رفتیم جنگل واقع در شمال کشور
بعد من اومدم کلاس بذارم، به دختر عمم گفتم فیلم بگیر ازم من همینجوری که راه میرم راجع به رشتم اینا توضیح میدم.
خیلی شیک داشتم حرف میزدم دختر عمم نگفت به رودخونه نزدیک شدم.
بعله دیگه چشماتون روز بد نبینه شالاپ افتادم تو آبا بماند که چقدر دختر عمم میخندید
با هزار بدبختی در اومدم و خیس خالی
رفتیم پیش خانواده، یهو عمم گفت داری میای اون سینی رو هم بیار، نگو سینی روی آتیش بود و داغ بود
برداشتن همانا و سوختن دستم همانا
رفتیم تاب بستیم عالم و آدم تاب خوردن هیچیش نشد تا من نشستم زارت، طناب کنده شد:/
آخر شب که برگشتیم خونه کلی فیلم داغون شدن از من وجود داشت:/
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا