اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام حقه باز های گرسنه | مهشید رضایی

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. طنز
نام اثر: نمایشنامه حقه بازهای گرسنه
نویسنده: مهشید رضایی
ژانر: اجتماعی، طنز
خلاصه: نمایشنامه ای کوتاه،در درشکه ای در شهری که فقر و گرسنگی سایه انداخته.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
i1bu_l3vb_2%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D9%88_%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ فیلمنامه یا نمایشنامه خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ فیلمنامه و نمایشنامه

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای فیلمنامه و نمایشنامه

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن فن فیکشن

و پس از پایان یافتن فیلمنامه و نمایشنامه، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان فیلمنامه و نمایشنامه

با تشکر​
 
[ صحنه داخل درشکه ای شلوغ و درهم یک جادوگر را نشان می دهد که روی یک پارچه کف آن چند وسایل مربوط به طلسم و جادوگری چیده شده و یک میز کوچک همراه یک کشو در گوشه ای قرار دارد. ]
جادوگر در حال خوردن غذا و شیرینی از آن کشو است که در درشکه زده می شود و بعد توسط دنی،مردی که خود را شبیه زن ها کرده باز می شود.

جادوگر _ کیه؟
دنی _ منم
جادوگر_ یه هایی یه هویی نمیگی زهره ترک میشم؟
دنی _ بیخیال بابا خستم از صبح تا الان کلی برات مشتری جمع کردم فکر کردی حوصله ی های و هوی هم دارم؟
_ اسم و رسم هاشونم در آوردی؟

دنی کاغذی به سمت‌ او میگیرد.

جادوگر_ (آرام کاغذ را می خواند) خب یه دختر مو بلوند به اسم نانسی،باسواده و باباش تاجره یه خواهر بزرگ داره.خب همین؟
دنی_ آره
جادوگر_ همییین؟ کلی خستم خستم میکنی؟
دنی_ گشنمه فقیرم بیچارم! پولمو میدی غذا بخورم؟
جادوگر_ نه نمیدم چون درست کار نمیکنی. تازگیا هم معلوم نیست معشوقه پیدا کردی حواست پرته...این چه وضعشه؟ فقط یه دونه خوشگل مامانی رو قانع کردی بیاد طلسم بگیره؟
دنی_ وضعش خوب بود کلی پول و جواهر ازش میتونی بچاپی!
جادوگر_ امیدوارم گند نزده باشی. اومد آفتابی نشی یوقت ها ببینتت لو بریم باز مجبور میشیم از این آبادی هم بریم.گرچه که من از اینجا چشمم آب نمیخوره. هیشکی نمیاد جادو جنبل بگیره.
دنی_ آخه همه اینجا فکر و ذکرشون فقط کار و پول در آوردنه پولی ندارن بدن به کسی.
جادوگر_آره ولی خب چرا نمیان طلسم پولدار شدن بگیرن؟
دنی_چرا؟
جادوگر_دقیقا چرا؟ چون تو بی عرضه خوب تبلیغ نمیکنی.
دنی_ بابا میگم ضعف دارم حال ندارم اصلا. از اون غذاهایی که قایم میکنی به منم بده تا برم برات ده تا مشتری جمع کنم.
جادوگر_ غذا؟ ندارم...فکر کردی پول دارم؟
دنی_ دروغ نگو...اونجا تو کشوت داری.
جادوگر_ اههههه زر نزن بابا.
دنی_ داری بخدا...تورو جون من دو سه لقمه چیزی بده بخورم.
جادوگر_ برو ببینم. برو پیش همون معشوقه ات که خوابتو ازت گرفته اصلا برو گدایی کن الان نه پول دارم نه غذا پول داشتم حقوقتو میدادم.
دنی_داری! نمیدی چون شدی یه طمعکار تک خور
جادوگر_ خب دیگه بسه برو،برو بیرون میخوام وسایلامو مرتب کنم.
دنی دارد خارج میشود.
دنی_ میرم گدایی
جادوگر_ به سلامت
دنی_ دیگه نمیخوام برات کار کنم.
جادوگر_ هر روز همینو میگی
دنی_ میرم نونوایی دزدی کنم.
جادوگر_ اگه کسی دستتو قطع نکرد برای منم بیار.

دنی از صحنه خارج شد و جادوگر مینشیند و بند و بساطش رو مرتب میکند.

جادوگر_ این شهر بی برکته،مردمش خسیسن.صبح تا شب برای پول در آوردن میزنن تو سر و کله ی هم. کلی گدا ریخته تو کوچه خیابوناش.
زنای پیر،بچه ها، دختر پسرای جوون لاغر.
با چشمای خالی با صورتای سرد مثل مرده ها.
تو بارون تو برف،میشینن و گدایی میکنن. بیچاره ها!
کسی به در میزنه.
نانسی_ سلام...کسی داخله؟
جادوگر در را باز می کند.
جادوگر_ بیا تو عزیزم.

نانسی دختری ساده و ترسو است.

نانسی_سلام
جادوگر_ سلام به فرشته ی زیبایی که شما باشی. بشین عسلم بشین...خب خب، نگاش کن حتما سرما رو حس نمیکنی!
نانسی_بله؟
جادوگر_با این پالتوی قشنگ خز عزیزم حتما سرما رو حس نمیکنی!
نانسی_ آهان این؟ خوبه باهاش گرمم میشه.
جادوگر_ چرا انقدر ترسیدی؟
نانسی_( با ترس می خندد) راست...راستش تا حالا طلسم نگرفتم امروز از یه زن پوش خیلی عجیب غریب تعریف شمارو شنیدم بعد...

جادوگر حرفش را قطع می کند.

جادوگر_ خوش اومدی!حرف بسه بذار وقت رو تلف نکنیم نانسی!
نانسی_ شما اسم منو...از کجا میدونید؟
جادوگر_ من همه چیو میدونم...(به دور و بر محیط اشاره می کند) اون ها که این جا نشستند در گوش من همه چیزو زمزمه میکنن.
نانسی_ کیا؟!
جادوگر_ هیششش! اوهوم...نانسی دختر باسواد نوزده ساله ای که باباش تاجره! یه خواهر بزرگتر داره و مادرشو از دست داده...خب حالا بگو نانسی به چه قصدی اینجایی؟

نانسی با لکنت و بهت زده میگوید.

نانسی_ میخوام...میخوام یکیو عاشق خودم کنم.
جادوگر_اوووه!...عسلم دختری به زیبایی و ثروتمندی تو عجیبه که برای این طلسم اینجا باشه!
نانسی_ خب من خیلی بلد نیستم چطوری دلبری کنم.
جادوگر_(می خندد) ...اصلا اشکالی نداره طلسم عشق برای همچین چیزهایی به وجود اومده.

جادوگر زنگوله ای بر می دارد و تکان می دهد.

نانسی_ این برای چیه؟
جادوگر_اجنه های عشق رو صدا میزنم
نانسی_ وای! بهش که صدمه نمیزنه؟
جادوگر_ نه،فقط تو نباید راه خلاف طلسم رو بری.
نانسی_فهمیدم.چقدر طول میکشه بیاد سمتم؟
جادوگر_ بعد از یک هفته مثل یه گربه ی لوس جلوی راهت سبز میشه و ول کنت نمیشه.
نانسی_ تا به دستم نیاره بیخیالم نمیشه.
جادوگر_(آرام می گوید)چقدر زر میزنی.
نانسی_چی؟
جادوگر_تا بدستت نیاره بیخیالت نمیشه.

نانسی میخواد چیز دیگه ای بگه که جادوگر
جلوی دهنش رو میگیره
جادوگر_دهنتو ببند،بیا جلو عزیزم...اصلا دستت رو به صورتت نزن.
 
جادوگر دست هایش را به صورت نانسی می کشد. دستش را داخل کاسه ی آبی که جلویش است می گذارد و وِردی را می خواند.

جادوگر با صدایی که خودش عوض کرده حرف می زند.

جادوگر_حالا این آب رو بخور.

نانسی با دست های لرزان آب کاسه رو
میخوره. جادوگر چشم هاش رو باز میکنه و با حالت عادی خودش سیبی رو به دست نانسی میده.
جادوگر_ نه بار پات رو روی این سیب بکوب و دفن کن توی خاک.تموم شد. دستبند هات،پالتوی خزت و گوشواره هات رو بذار و آروم برو.
نانسی_ چی؟
جادوگر_ این بهای طلسم توعه.
نانسی_ اما...
جادوگر_ دارن عصبی میشن...اگه بهارو ندی عذاب سه برابر طلسم بهت برمیگرده.
نانسی به سرعت چیز هایی که جادوگر ازش خواست رو میذاره و میره بیرون.
جادوگر_ چه دختر زرزرویی بود تعجبی نداره یارو ازت خوشش نمیاد.

با ذوق پالتو و جواهرات رو میپوشه.

جادوگر _اما در عوض پولدار خنگی بود آخجون! همشون برای منه همشون برای منه‌...چقدر رنگ پالتو بهم میاد.(قهقهه می زند) امروز عید منه باید جشن بگیرم.

جادوگر میره سراغ غذاهاش و شروع میکنه به ناخونک زدن غذاها.

جادوگر_ دیگه دخترا دلبری کردن بلد نیستن مردا هم ناز کشیدن. احتمالا این بیچاره ی پولدار یکم جلو چشم عشقش آفتابی بشه شاید یکم از حس زرنگی که داره با اعتماد به نفس بهش لبخند بزنه! چه دیدی؟ شایدم یارو واقعا عاشقش شد. حتی دیگه عشق رو هم با طلسم و جادو بدست میارن دیگه خریدنی شده! گرچه تو باتلاق بدبختی و گرسنگی بیرون نبایدم انتظار روییدن عشق داشت.
آه! درشکه ی گرم و عزیزم هیچوقت تنهات نمیذارم.

در کوبیده میشود.

جادوگر_ ایششش...حتما این دنی مزاحمه باز اه...کیه؟
ماری_ درو باز کن بیرون سرده...تروخدا درو باز کن!
جادوگر_مگه اینجا خونه ی بی خانمان هاست که چون سرده بیای تو؟
ماری_ نه نه نه یه طلسم میخوام تو مگه اون جادوگره نیستی که یه زنه امروز تو بازار ازش صحبت میکرد؟
جادوگر (با حس افتخار)_خودمم
ماری_ خب دیگه یه طلسم میخوام.
جادوگر_ اسمت چیه؟
ماری_ ماری
جادوگر_چه چیز بدردبخوری در ازای طلسمت با خودت داری؟
ماری_ پول دارم خیلی زیاد.
جادوگر_ بیا تو
جادوگر در رو باز میکنه و یه دختر ژولیده میاد داخل.
ماری_ آه! چقدر اینجا گرمه ممنونم.
جادوگر_ول کن دستمو...بشین.
ماری_ خیلی خیلی ممنونم
جادوگر_برای چی اینجایی؟
ماری_ منم یه جادوگرم...چند وقته اجنه ها رهام نمیکنن مخمو خوردن چاره ام فقط پیش یه جادوگر دیگست تا این طلسمو برام باطل کنه.
جادوگر_خب...
ماری_ میتونی؟ بگو که میتونی!
جادوگر_ باید سعی کنم
ماری_ هرکاری میتونی بکن صداهاشون تا مغز استخونم میره پدرمو دارن در میارن...
جادوگر_خب خبرت باید ساکت شی تا کارمو بکنم یا نه؟

جادوگر می نشیند. نمی داند چکار کند و از سر گیجی به وسیله هایش دست می زند.

ماری_ چیکار میکنی؟
جادوگر_ میخوام طلسمتو باطل کنم
ماری_اینجوری نیست که...اونا اینو بهت میگن؟

به دور و بر اتاق اشاره می‌کند.

جادوگر _ ها؟!
ماری_ مواظب اونی که اونجا نشسته باش، ازت ناراضیه.

ماری جلو می آید.

ماری_توهم داری کم کم به سرنوشت من دچار میشی.
جادوگر_ دارم...طلسمتو باطل میکنم برو عقب ببینم.
ماری_ داری اشتباه اینکارو میکنی!
جادوگر_ تو اگه جادوگر خوبی بودی خودت طلسمتو باطل میکردی.
ماری_ نمیشد.نفرین من فقط توسط یه جادوگر دیگه...البته اگه تو واقعا جادوگر باشی.
جادوگر_ هستم.

ماری با جنون از جا بلند می شود.

ماری_ چطور جادوگری هستی که اینارو نمیدونی؟
جادوگر_بگیر بشین
ماری_ تو جادوگر نیستی
جادوگر_ معلومه که هستم ده تا آبادی رو سفر کردم و هرجا کلی طلسم و جادو برای مردم کردم.

ماری چشم هاش رو میبندد.

ماری_ حس میکنم...
جادوگر_ چیو؟
ماری_ دروغ و کلک رو
جادوگر (با صدای بلند و ترسیده)_ بگیر بشین
ماری_ سر من داد نزن

ماری میره جلو گلوش رو میگیره تا خفش کنه.

ماری_ سر من جادوگر بزرگ داد نزن...به یه چشم به هم زدن میتونم نابودت کنم.
جادوگر_ خیله خب خیله خب!

ماری دستش رو از گلوی جادوگر بر میداره.

ماری_ تو رو میشناسم.اسمت تاتیاناست جادوگر نیستی و فقط یه دروغگویی...تو شهری که کل مردم گرسنه ان یه کشوی پر از غذا داری و از مردم دزدی میکنی.
جادوگر_من من...
ماری_ من جاودگر واقعیم و تو جای منو گرفتی
جادوگر_ این درشکه مال منه
ماری_ اینو تو از من دزدیدی لعنتی...تو پنجمین شهری که با همراهت دنی با پاهای بـر×ه×ن×ه و جیب و شکم های خالی اومدین تو درشکه ی منو دزدیدی.
جادوگر_ از...از کجا...میدونی؟
ماری_اون درشکه ی من بود. حالا من اینجا پیدات کردم تا انتقام آوارگیم رو ازت بگیرم...میخوام بکشمت!

ماری دستش رو به سمت جادوگر دراز میکنه و یک ورد میخونه.جادوگر وحشت زده وسط ورد خواندن او می پرد.
 
جادوگر_نه نه منو نکش!
ماری_ تا نکشم آروم نمیشم.
جادوگر_ خواهش میکنم این درشکه و غذاها و پول هاش واسه تو فقط منو نکش من یه دروغگوام بذار برم...بذار برم.
ماری _ پس دیگه سمت درشکه ی من پیدات نشه.
جادوگر_ چشم چشم
ماری_ گمشو بیرون از درشکه ی من
جادوگر_ چشم چشم
ماری_ اول اونارو دربیار.

جادوگر جواهرات و پالتو را در می آورد و از درشکه بیرون می رود.

ماری می خندد.

ماری_دروغگوی احمق!
در کوبیده میشه و دنی با چند تکه نان وارد میشود.

دنی_ بالاخره انداختیش بیرون؟
ماری_ بالاخره این کثیف زودباور رو انداختمش بیرون عزیزم...به لطف تو الان این درشکه واسه ماست.
دنی_ واقعا باور کرد جادوگری؟
ماری_ باور کرد چه جورم!
دنی_ به افتخار حقه بازیت با یه کشو پر از غذا جشن میگیریم.

کشوی غذا را باز می کنند.

ماری_ این درشکه رو تبدیل به چی کنیم؟
دنی_ درشکه ی خرید و فروش همه چیز...خرید موهای زن های زیبا و دندون های سفیدشون.



"پایان"
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا