اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام جام خون | مرضیه کاویانی پویا

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تخیلی
  3. فانتزی
«به‌ نام ایزد»
نام رمان: جام خون
نویسنده: مرضیه کاویانی پویا
ژانر: عاشقانه، تخیلی، فانتزی


مقدمه
«سیاهی را باید با سیاهی پاک کرد.خون را باید با خون شست. برای رسیدن به نور باید میان تاریکی غوطه ور شد‌.
در سایه های سیاه با نور هم پیمان نشو؛ در تاریکی قدم بردار.»


خلاصه

«او دنبال عدالت نبود. او می خواست عدالت را اجرا کند؛ حتی اگر بهایش سر کشیدن جامی پر از خون باشد.»
 
آخرین ویرایش:
img_0138_765u.jpeg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
«پارت اول»


باد به تنم میخورد؛ مرا سمت عمارت قدیمی می‌کشاند. عمارتی که سال‌ها از حضور آدمی خالی بود؛ تنها رهگذرش سیاهی شب بود. از روی پله های شکسته بالا رفتم. به در آهنین بزرگ رسیدم. دست بردم به سمت داخل هلش دادم. در با صدای بدی باز شد. سکوت
را درهم شکست. با وارد شدنم باد هم قصد ورود کرد، تا سایه های سیاهی که روی دیوارهای راهرو نقش بسته بودند، فراری دهد. اما دیوار های بلند مانع حضورش شد.
در تاریکی قدم برداشتم. با هر قدم صدای کف‌پوش های چوبی بلند می‌شد.جیرجیر می کردند.
نگاهم در حال گذر بود اما چشمم تسلیم تاریکی شد. فضا از دیدم پنهان ماند.
در تاریکی قدم میزدم از عمارت هیچ تصویری نداشتم. یا باید منتظر می ماندم که آفتاب از سیاهی بگذرد در آسمان بنشیند، یا مشعلی پیدا کنم. به دیوار سرد تکیه دادم. چشم بستم که بوی خون سرد به مشامم خورد. هیچ بویی به این اندازه برایم آشنا نبود. «خام تازه»
گوشه لبم از هیجان بالا رفت. از دیوار فاصله گرفتم مستقیم حرکت کردم. هرچه جلوتر می رفتم فضا روشن تر میشد. وصدای مزاحم کف پوش کمتر. به پله های بلندی که راه را سمت طبقه بالای عمارت می کشاند رسیدم.
قطره های آب از سقف چکه می کرد؛ روی میز گردی که کنار پله ها بود غلت می‌خورد. هنوز شیشه شرابی که روی میز بود به چشم می‌خورد؛ و لیوان شکسته‌ای که کنارش رها شده بود. سمتش رفتم شیشه را بالا آوردم درش باز بود خبری از بوی تندش نبود. به لبم نزدیکش کردم یک جرعه خوردم؛ مزه خوبی داشت، هنوز تلخی‌اش گلویم را می‌سوزاند.
همان طور که در حال خوردنش بودم نگاهم سمت فرشی که زمین را پوشانده بود ثابت ماند. پس کم شدن صدا بی دلیل نبود. نوری که از پنجره شکسته در خانه می تابید؛ باعث می‌شد رنگ قرمز فرش را ببینم. به شیشه خالی شـ×ر×ا×ب نگاه کردم. بعد سمت دیوار پرتابش کردم؛ صدای جیغش را بعد پرت شدنش شنیدم وبعد تکه های خرده شده‌ای که روی زمین رها شد. به طبقه بالا نگاه کردم منتظر شدم تا یک قاتل ببینم کسی که با چاقوی خون آلود سمتم یورش بیاورد.
اما خبری نبود؛ و فقط بوی خون تازه می آمد.
با قدم های بلند سمت پله ها رفتم. قدم برداشتم، وبا صدای بلند گفتم:
«کسی اینجا نیست.»
صدایم درهوا چرخ خورد سمت خودم برگشت. دست‌هام مشت شد. آخرین قدم را که برداشتم کسی را در لابه‌لای تاریکی دیدم. یک زن بود.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
554

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا