اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. اساطیری
  2. جنایی
  3. علمی_تخیلی
عنوان اثر: اکنون نجات دهید
نویسنده: زری
ژانرها: علمی-تخیلی، اساطیری، جنایی
خلاصه: در تبارنامه سلطنتی، اندرون و خارج از قصرِ سلطان، او را یک ناجی برای حفظ عدالت و فروپاشیده نشدن شهر و حفظ جان مردمان می‌دانستند که قلمرو خدیو را پررونق کند، حتی دیوارهای قصر و ¹شالوده، طبق تلاش‌های او «شکار زامبی‌ها» بنا شد؛ اما جنگ سرد هرگز به پایان نرسید، نه با تلاش و کوشش و نه با صبر و بردباری! ولی با فشارهای جنگ سرد و فروپاشی دولت فدرال، پایه و اساس دیوارها چفت شد! با وجود شعله‌های آتش که در جای‌جای شهر می‌چهید، شاهنشاه هیچ توجهی نشان نداد. ناجی مردمان همچو تکه‌های یخ، شعله‌های دمیده‌ی آتش را خاموش کرد.
 
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
مقدمه:
در عصر جاهلیت و پاره‌ای از جنایت، مردمان آن‌قدرها هم تنها و بی‌پناه نبودند! برای ایستادگی و قتل، نیازمند نیروست‌‌ که او ناتوان است! نگه داشتن نقاب بر چهره‌ی شیاطینش، امری آسان نیست! نتوانست نقابش را حفظ کند؛ ولی با مرموزی‌هایش، قتل همانند اندیشه‌ای در عقل گسترش یافت‌، گویا قصر، قتل‌گاهِ شاهنشاه بود! همان قصری که برقش، چشم هر رهگذری را کور می‌کرد؛ اما دوزخی از جنس باروت بود! امروز قانون پابرجا بود و فردا محاکمه؛ ولی تسلیم سیرک نشد و برگ برنده را در دست گرفت! شاید به‌نظر برسد که جایگاه و مقام ارزشش والاتر از جان آدمی‌زاد است؛ اما اشتباهی‌ست که تقاصش توبیخ‌ است یا شاید مرگ!
¹- شالوده به معنای پایه و اساس است که بر روی آن یک ساختار یا سیستم بنا می‌شود. «طرح و نقشه»
²- خدیو و سلطان و شاهنشاه: «پادشاه»
 
سرش را بالا برد و با چشمان آتش‌بارش که روح را از بدن بیرون می‌کشید، به پسر جوانی که حریفش می‌مانست، خیره شد‌. ناخودآگاه، دستانش مشت شد و پارچه‌ی لطیف پیراهنش را در بین انگشتانش، فشرد‌‌. با قدم‌های استوار، خودش را به او رساند و دست مشت شده‌اش را از هم گشود، سپس از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- تو کی هستی؟
ابروان شلاقی‌اش را درهم کشید که چین عمیقی روی پیشانی بلندش افتاد‌. دانه‌‌های ع×ر×ق سرد، از پیشانی‌اش لیز خورد و راه انتهایی آن به گردنش رسید. سپس شمشیرش را از قلاف بیرون کشید و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- معرفی می‌کنی یا...
پسر جوان چند قدم عقب‌گرد کرد و به تنه‌ی درخت تکیه داد. از شدت ترس، دستانش می‌لرزید.
- من... من فیلیپم!
نیشخندی مزین لبان گوشتی و سرخ‌رنگ کلایپی شد. ناخودآگاه، یک تای ابروان شلاقی‌اش بالا پرید و باری دیگر صدایش به خشونت گرائید:
- پسرِ شکارچیِ خائنی! همون پسرش که اسب سواره؟
گویا زبان فیلیپ به سقف دهانش چسبیده بود. با وجود تغییراتی که در خود ایجاد کرده؛ اما نتوانسته بود نقابش را حفظ کند و کلایپی او را به خوبی شناخت!
- اوه نه! من پدرم فوت شده!
کلایپی از روی خشم خندید. چند مرتبه دور او چرخید.‌گویا فیلیپ مداری باشد که کلایپی برای سرگرمی‌اش به دور او می‌چرخد تا به طریقی شیطنت‌هایش را نشان دهد. انگشت سبابه‌اش که پهن؛ اما کشیده بود را به طرف او گرفت.
- می‌خوای بگی که آلزایمر زودرس گرفتم؟
فیلیپ از استرس، ناخن‌هایش را جوید و به دو جفت پوتین بلند و مشکی‌رنگ کلایپی خیره شد. سپس ماسک بی‌تفاوتی را روی صورتش کشید. کلایپی خطاب به سرباز جوان، ادامه داد:
- چاقوی من رو بیار!
این کلمه که از زبان کلایپی جاری شد، مو به تنش سیخ شد. تنش به رعشه افتاد؛ اما به وضوح می‌دانست که هیچ شخصی نمی‌تواند به گستاخی پدرش باشد. همان پدری که با لحنی قاطع و محکم گفته بود که اگر او را لو دهد، درواقع خودش به قتل خواهد رسید! کلایپی، طناب را از کنار استخر بزرگ که در حیاط خلوت قرار داشت، برداشت و هم‌زمان با قدم برداشتنش، ل*ب برچید.
- احوال پدر خائنت چطوره؟
فیلیپ نگاه سردی به چهره‌ی کلایپی انداخت. سپس پوست نازک لبان باریکش را برای ساکت ماندن جوید.
کلایپی دست و پای او را به وسیله‌ی طناب، به تنه‌ی درخت بست تا فکر فرار از سرش خارج شود. گرچه قبل از این کار هم احساس می‌کرد پایش را با طناب نامرئی و پولادین، به زمین دوخته‌اند. از شدت سرما، گزگز شدیدی در انگشتان باریکش حس کرد؛ اما هیچ چیزی برای او اهمیتی نداشت، به جز جان پدری که برای او مخمصه‌ای بیش نیست و بارها اجل جانش شده بود! صدای سرباز، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوش فیلیپ پیچید.
- این هم چاقو! امر دیگه‌ای نیست؟
کلایپی بدون این‌که سرش را برگرداند یا زبانش را بچرخاند که چیزی بگوید، دستش را به نشانه‌ی «برو» تکان داد. سرباز در کسری از ثانیه، در پله‌های مارپیچی که به قصر ختم میشد، گم شد.
کلایپی چاقو را بالا گرفت. با دقت آن را از دید گذراند. چند قطره‌ی خون روی آن قرار داشت، گرچه بوی تعفن خون مشامش را می‌آزرد؛ اما تسکینی برای دردهایش بود. با این‌که دچار بیماری جنون نشده؛ اما گاه جنون می‌طلبید. که دستش را به خون افراد کثیف آلوده کند؛ ولی بارها خیرش به انسان‌های بی‌گناه رسیده بود!
- می‌دونی این چیه فیلیپ؟
فیلیپ زبانش را روی لبان خشکیده و کبودش کشید. چند مرتبه خودش را تکان داد و با صدای ضعیف و دردمندش، ل*ب برچید.
- چاقو!
کلایپی چاقو را روی شعله‌های آتش گرفت و خندید.
- نه! این اجل جون توهه!
سپس چاقو را بالا آورد. روی دست زخم‌آلود و کبود او کشید. از هجوم درد ناشی از چاقو، فریادش تا هفت آسمان پیچید. چشمان عسلی‌رنگ درشتش که در بین مژه‌های بلندش محصور شده را بست. کلایپی با چشمانش که آتش از آن می‌چهید، جزئیات صورت او را از دید گذراند.
- به جهنم خوش اومدی، فیلیپ!
چشمان فیلیپ از شدت خشم و نفرت، گویا منجمد شده بود.
گزگز شدیدی از هجوم خون، در دستانش افتاده بود. با این وجود ماسک بی‌تفاوتی را روی صورتش کشید و گفت:
- من عمراً توی این سگ‌دونی‌ای که تو زندگی می‌کنی، نمی‌مونم!
کلایپی حقایق را مانند پتک بر سر او کوبید. طبق روحیه‌ی مبتذل گویانه‌اش، نیشخندی مزین لبانش شد.
- تو تا همین الان هم توی جهنمی و داری میون شعله‌های آتیش می‌سوزی.احمق!
در چشمان زمردین فیلیپ که حلقه‌ عسلی‌رنگی درون آن افتاده و دور مردمکش را احاطه کرده، برق سرزنش شدیدی موج زد.
- جهنم بهتر از سگ‌دونی‌ای هست که قانون زندگی کردن داخلش، اینه که نوکر یه شاهنشاهِ بی‌عرضه باشی!
برق پوتین‌های کلایپی، می‌توانست چشمان عسلی‌رنگ فیلیپ را کور کند.
- امثال تو هم مثل پروانه دور شمع می‌گرده تا بسوزه و بمیره!
 
سپس نگاه سردی به فیلیپ انداخت و کمان ابروان شلاقی‌اش را درهم کشید. با برداشتن چند قدم خرامان به سویش، از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- هی! لنکا! کدوم گوری رفتی؟
لنکا از اتاقک کوچکی که در انتهای حیاط خلوت قصر بود، خارج شد و با شتاب به طرف کلایپی دوید. در حینی که نفس‌نفس می‌زد، گفت:
- در خدمتم، قربان!
کلایپی نفس عمیقی کشید و دستان مشت شده‌اش را باز کرد.
- همون بلایی رو سرش بیار که بهت گفتم!
لنکا با چشمان درشتش که از حیرت گرد شده و به علت شب بیداری، به قرمزی می‌زد، جزئیات صورت او را از دید گذراند. سپس انگشت سبابه‌اش را به طرف فیلیپ گرفت و گفت:
- اما پادشاه گفت اون رو زنده...
به یک‌باره آسمان چشمان کلایپی طوفانی شد و مجال این‌که به صحبتش ادامه بدهد را نداد.
- چیزی که من میگم رو عملی کن، نه پادشاه!
فیلیپ با دقت اجزای صورت لنکا را از دید گذراند. پس از این‌که مطمئن شد کلایپی از حیاط قصر خارج شده است، خطاب به لنکا ل*ب برچید.
- کمکم کن تا از این‌جا نجات پیدا کنم، مطمئن باش اجازه نمیدم به تو صدمه‌ای بزنن!
لنکا حتی سرش را بالا نیاورد تا با چشمان دودوزن و مشکی‌رنگش، چهره‌ی او را بیابد، درواقع نسبت به سخنان او، بی‌تفاوت بود؛ اما فیلیپ به ادامه‌ی حرفش افزود.
- چقدر پول می‌خوای؟ هر چقدر بخوای بهت میدم، حتی باهم از این‌جا فرار می‌کنیم. چطوره؟
لنکا نفس عمیقی کشید و پوست نازک ل*ب‌ گوشتی‌اش را برای ساکت ماندن جوید. فیلیپ که متوجه شد هیچ بخاری از این احمق و ترسو بلند نمی‌شود، سگرمه‌هایش را درهم کشید و تفی نثار صورتش کرد و با چشمان خشمگینش، چهره‌ی عبوسِ او را از دید گذراند.
- بی‌عرضه‌ی نالایق!
لنکا هم‌زمان با بالا آوردن سرش، نگاه تمسخرآمیز و غضبناکش را به او داد و به وسیله‌ی سرآستین لباسش، رد تُف را از روی صورتش پاک کرد. چاقو را روی انگشت فیلیپ گذاشت و تا آمد انگشت سبابه‌ی او را ببرد، پسری جوان که چهارشانه بود و قامت بلندی داشت، با صورتی پوشانده، به او حمله کرد و چاقویش را در پای راست لنکا، فرو برد. سپس با صدای کلفتش خطاب به شخص دیگری که گویا دختر جوانی بود، ل*ب برچید.
- هی بجنب! طناب رو از دست و پاش جدا کن.
دختر جوان بلندی لباس مشکی‌رنگش را میان انگشتانش گرفت و با نزدیک شدن و رأس و مماس فیلیپ قرار گرفتن، در چشمان او خیره شد و گفت:
- نترس! اومدیم که نجاتت بدیم.
سپس چاقو را روی طناب قرار داد و پس از بریدنش، فیلیپ با انگشتانش که درد عجیبی از گوشتش پیچیده و تا مغز و استخوانش رسیده، مچ دستش که جای طناب روی پوستش مانده بود را به نوازش کشید و با صدای ضعیفی پرسید.
- تو کی هستی؟
فیلیپ نیم‌بوت‌های سفیدرنگش را پوشید و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- برای چی جون من رو نجات میدی؟
دختر جوان چشمانش را در حدقه چرخاند و چند قدم استواری به طرف پشت‌بام برداشت.
- تا کسی متوجه‌ی حضور ما نشده، باید از این‌جا بریم! تفهیم شد فیلیپ؟
با به زبان آوردن نامش، حس کنجکاوانه‌اش را بیش از پیش تحریک نمود. فیلیپ به سختی خودش را به دختر جوان رساند و مردمک چشمانش را روی اندام و چشمان سبزرنگ زیبای او چرخاند. به محض بالا رفتن او از پشت‌بام، فیلیپ گفت:
- کجا می‌ریم؟
- جهنم! میای یا نه؟
پوزخندی مزین لبان فیلیپ شد، از پله‌های مارپیچی بالا رفت و به مشعلی که در دست ظریف دختر جوان بود، خیره شد.
- بار اولم نیست!
به آخرین پله که رسیدند. دختر جوان مردمک چشمانش را روی ازدحامی از جمعیت چرخاند، سربازان در بالای پشت‌بامِ قصر تاجور، همچو غول پیکرهایی بودند که نگهبانی می‌دادند! با اشاره کردن به دو پسر جوان، هر سه نفر با سربازان به نزاع پرداختند. فیلیپ به دختر جوان خیره شد؛ اما به خوبی می‌دانست که هیچ شناختی نسبت به او ندارد. با این حال که حتی دختر جوان نام او را می‌داند و به خوبی می‌شناسد. در افکار پوسیده‌ی خود پرسه می‌زد که صدای دختر جوان در چاهسار گوشش پیچید. گویا برای نجات جانش، از او درخواست کمک می‌کرد.
- فیلیپ!
فیلیپ مانند شخصی بود که مار نیشش زده باشد به سرعت خودش را به او رساند و شمشیری که روی زمین افتاده بود را برداشت. سر سرباز را از تنش جدا کرد، سپس جسم سنگین سرباز را به دوش کشید؛ ولی احساس کرد شخصی کشاله‌ی رانش را کشیده است. دختر جوان دستش را روی گردنش گذاشت و فشرد. فیلیپ به دختر جوان نزدیک شد و در چشمان آغشته به اشک او خیره شد.
- خوبی؟
- خوبم!
فیلیپ از روی خشم خندید و به همراه دختر جوان از پله‌ها سرازیر شد.
- ولی از گردنت داره خون میاد!
- چیزی نیست، فقط یه خراش کوچیکه!
 
مردمک چشمان فیلیپ روی دیوارهای خوش‌قواره‌ی قصر بزرگ پادشاه که تا اوج آسمان پیش رفته و در پهنای خاکستری دود گرفته، گم شد. از شدت سرما، در خود مچاله و به گوشه‌ی دیوار تکیه داد. دختر جوان پشت انبوهی از درختان توسکا پنهان شد و روی پاشنه‌ی پایش چرخید.
- پادشاه بی‌عرضه توی حیاط روی تختش نشسته!
فیلیپ از دیوار فاصله گرفت و سلانه‌سلانه قدم برداشت. سپس سرش را کج کرد و چشمان حیرت زده‌اش را روی اندام و نیم‌رخ خدیو به چرخش در آورد.
- چرا بهش لقب بی‌عرضه دادید؟
دختر جوان چشمانش را ریز کرد و ناخودآگاه، شانه‌اش را به تمسخر بالا انداخت.
- چون بی‌عرضه‌ست!
فیلیپ باری دیگر به خدیو خیره شد. این‌بار تنها نبود، بلکه دختر جوان زیبایی با گیسوان طلایی‌رنگ کنارش نشسته بود؛ ولی با صدای دختری که جانش را نجات داده بود، روی پاشنه‌ی پایش چرخید.
- شما دو نفر حواس پادشاه رو پرت کنید تا من و فیلیپ برای فرار از این جهنم، از فرصت استفاده کنیم.
یکی از افرادِ دختر جوان، با عصبانیتی بی‌منطق به چهره‌ی شیاطین فیلیپ خیره شد و با حسی اعتراض‌گونه پاسخ داد.
- چرا به فکر نجات جون این پسری؟ تو با این کارت بدترین کار ممکن رو در حق عزیزترین کست می‌کنی فلورانتین!
فیلیپ با چشمان گشاد شده صاف ایستاد و دستش را به پهلویش زد و به مکالمه‌ی آن دو گوش سپرد. بلکه بتواند جواب سؤال‌هایش را بیابد. دختر جوان شمشیرش را از قلاف بیرون کشید و روی گردن او قرار داد و از لای دندان‌های قفل شده‌اش، غرید:
- خفه‌شو! کاری که گفتم رو انجام بده.
فیلیپ به شمشیر تیزونای طلایی‌رنگ فلورانتین خیره شد. فلورانتین شمشیر را از روی گردن پسر جوان برداشت و کنار فیلیپ ایستاد و گفت:
- با این ماسک صورتت رو پنهون کن!
فیلیپ ماسک گای فاکس را از دست فلورانتین گرفت و با یک حرکت ساده روی صورتش گذاشت. فلورانتین نگاهی گذرا به خدیو انداخت، فیلیپ هم به تبعیت از او، به پادشاه خیره شد و گفت:
- پس خدیو نسبت فامیلی نزدیکی بهت داره، درسته؟
فلورانتین با تندی و شتاب فراوان از میان درختان زرد رنگ پاییزی گذشت. هجوم سوز سرما، رعشه‌ای را به جانش انداخت. فیلیپ مسیری که فلورانتین می‌رفت را در پیش گرفت و مچ دستش را گرفت و به طرف خودش کشید. چشمان آتش‌بار فیلیپ روی دو گوی زیبای فلورانتین با بی‌قراری لغزید، سپس صدایش به خشونت گرائید.
- تا توضیح ندی و خودت رو معرفی نکنی، هیچ‌جا نمیام!
فلورانتین با قطره بارانی نیز که بر روی گونه‌اش چکید، آتش را بیش از پیش در دلش روشن کرد. هر چه می‌خواست طفره برود، بی‌فایده بود؛ اما طبق معمول یک جواب آماده داخل آستینش داشت، مثل آب در هاون کوفتن بود.
- من دشمن خدیوم!
پس از پاسخ دادن به سؤال فیلیپ، چند قدمی برداشت، فیلیپ به ناچار شانه به شانه‌ی فلورانتین به راه افتاد.
تاریکی بر همه‌جا سایه افکنده بود. حتی با آتشی که از مشعل می‌چهید، دیدگاهشان برای اطراف واضح نبود.
صدای جیرجیرک‌ها با صدای خش‌خش برگ‌ها درهم آمیخته و فضای شب را دل‌انگیزتر کرده بود. پس از خارج شدن از قصر، به جاده‌ی اصلی رسیدند.
باد لابه‌لای موهای مشکی‌رنگ فیلیپ و فلورانتین ر*قص‌کنان به پرواز در‌آمد. فیلیپ با حجمی از ترس که باعث لرزش شانه‌اش شده بود، اطراف را از دید گذراند. با ذوقی وصف نشدنی به درختان تنومند زل زد؛ اما تمام حواس فلورانتین به پشت سرش معطوف شد، زیرا نگران افرادش بود. فیلیپ در چشمان به رنگ سرخ فلورانتین زل زد و گفت:
- نگران چی هستی؟
فلورانتین با لحنی که تعّجب، ترس و نگرانی در آن موج‌ می‌زد، پاسخ داد.
- نگران افرادم!
هر دو پسر جوان به طرف فلورانتین دویدند، یکی از آن‌ها در حالی که نفس‌نفس می‌زد، ل*ب برچید.
- مجبور شدیم چندتا از افراد ارباب رو بکشیم، به گوشش رسید و دستور داد که ما رو تحت تعقیب بگیرن که مجازات‌مون کنن!
فلورانتین آن‌ها را بابت این کارشان توبیخ کرد و صدایش را بالا برد.
- لعنت بهتون!
 
«آخرین پناهگاه»
نور ضعیف چراغ‌های شکسته، سایه‌هایی تاریک بر دیوارهای سرد و فرسوده انداخته بود. به نظر می‌رسید که این ساختمان، روزگاری از شلوغی و زندگی پر بود؛ اما حالا چیزی جز سکوت مرگبار در مکانی که حضور داشتند، حکم‌فرما نبود. این گروه که شامل فلورانتین و افرادش میشد، سرانجام پس از هفته‌ها جستجو در خرابه‌ها و سفرهای بی‌وقفه، به این نتیجه رسیدند که چنین مکانی در نزدیکی‌های قصر پادشاه وجود دارد. مکانی که شاید هنوز نشانه‌هایی از انسانیت در خود داشته باشد.
فلورانتین، رهبر گروه، نگاه نگرانش را به اطراف دوخت. این‌جا، انگار همه چیز متوقف شده و هیچ چیزی مثل باقی دنیا نیست! فیلیپ، پسر جوان و تیزبین که به تازگی عضوی از این گروه محسوب میشد، به دیوارهای ناموزون ساختمان دست کشید و ل*ب برچید:
- به نظر میاد سال‌هاست که کسی به این‌جا سر نزده! ولی دمای خیلی بالایی داره.
فلورانتین روی پاشنه‌ی پایش چرخید و به تبعیت از او، گفت:
- این‌جا باید مکانی فراتر از یه ساختمون، برای پناهگاه ساخته شده باشه!
افراد فلورانتین، به همراه او با قدم‌های آهسته و با احتیاط، وارد اتاق‌های تاریک و متروکه‌ی ساختمان‌های ناموزون شدند. هیچ صدایی جز صدای کفش پاشنه بلند فلورانتین، به گوش نمی‌رسید! هوا سرد و سنگین بود جوری که موجی از باد، از زیر درب اتاق به داخل لولید و تنشان را به لرزه انداخت. فلورانتین بر روی تخت فرسوده‌ای نشست و پا روی پا انداخت و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- هوا خیلی سرده! باید هیزم جمع کنیم که بتونیم فضای این‌جا رو گرم نگه داریم، وگرنه تا صبح خواب به چشم‌هامون نمیاد و ممکنه که مریض بشیم.
رومان، جوان‌ترین افراد فلورانتین بود. او در دل خود نگرانی‌هایی داشت، پس ل*ب برچید.
- این‌جا چه‌قدر مرموزه! چرا هیچ نشونه‌ای از تخریب وجود نداره؟
سپس دستش را روی دسته‌ی هلالی شکل درب گذاشت و پس از بسته شدنش، روی صندلی چوبی نشست و نگاه آتشینش را بر روی پارکت‌های سرد کوبید. فلورانتین کت پشمی‌اش را بر روی شانه‌اش انداخت و کلاه کابویی شرابی رنگش را بر سر نهاد، سپس از اتاق بیرون رفت و به سرعت از پلکان چوبی سرازیر شد. قدم به قدم از لابه‌لای درختان گذر کرد و افرادش با کوله پشتی‌هایی که درون آن همه چیز وجود داشت، شاخه‌ها و تنه‌های درختان را جست‌و‌جو می‌کردند. نور ماه از میان شاخ و برگ‌ها رقصان، به زمین می‌تابید و گرد و غبار معلق در هوا را به رنگ طلایی تبدیل کرده بود. بوی خاک نم خورده، برگ‌های پوسیده و رزین درختان، فضا را اشغال کرده بود.
فلورانتین با صدای آهسته و ضعیفی گفت:
- می‌تونیم از اون تنه‌ی شکسته درخت، برای آتیش درست کردن استفاده کنیم.
فیلیپ نیم‌خیز شد و به کمک رومان، با دقت، قطعه‌ای از شاخه را جدا کرد. صدای خش‌خش برگ‌های زیر پایشان، مانند ضربان قلب جنگل بود. فلورانتین سرش را تکان داد، سپس لبخندی روی لبانش طرح بست.
- همین‌قدر کافیه! نمی‌خواد برای هیزم فراتر از این برید! فقط باید سریعاً آتیش درست کنیم، چون تا صبح چیزی نمونده و نیاز به استراحت داریم!
رومان تکه‌های باریک‌تر را خرد کرد، شاخه‌های نازک‌تر را برای آتش‌ زدن کنار گذاشت و از تنه‌های بزرگ‌تر به عنوان سوخت اصلی استفاده کرد. یکی از افراد فلورانتین که پسری نسبتاً جوان بود، با یک شاخه‌ی پر از خزه برگشت و پشت سر آن‌ها به راه افتاد، زمانی که وارد اتاق شدند، خزه را زد و شاخه‌های مناسبی را برای آتش درست کردن برداشتند. در نهایت، در نزدیکی شومینه که هیزم‌ها با نظم بر روی هم چیده شده بودند و می‌سوختند، به خواب عمیقی فرو رفتند؛ اما فلورانتین بیدار بود و به شعله کوچک که به آتش‌زن چسبیده بود، خیره شد. اندکی بعد، به شاخه‌های ریز منتقل شد و بالاخره آتشی گرم و مطمئنی، روشن گردید.
***
صبح زود، هنگامی که اولین پرتوهای خورشید از لابه‌لای درختان نفوذ می‌کردند و شب سرد جنگل به آرامی از بین می‌رفت، همه از خواب بیدار شدند. فلورانتین با تکانی کوچک، چشمانش را گشود و به نور طلایی که از میان درختان تنومند از پنجره‌ی کوچک می‌تابید، چشم چرخاند. درختان بلند، چون صبح فرا رسیده بود، سایه‌های بلندی بر زمین انداخته بودند.
فیلیپ با صدای آهسته‌ای ل*ب برچید:
- عجیبه که آتیش هنوز روشنه!
و با انگشت سبابه‌اش، به شومینه اشاره کرد، رومان با حالتی خواب‌آلود، پاسخ داد:
- آره تا الان که روشن بوده؛ اما باید باز هیزم جمع کنیم که خاموش نشه.
فلورانتین از سرجایش بلند شد و دست به پهلو ایستاد، نگاهش حول فضای اتاق چرخید. هوا هنوز هم سرد بود؛ اما بوی تر و تازگی جنگل به خوبی حس میشد.
پرندگان در شاخه‌های درختان پرسه می‌زدند و صدای وزش موجی از باد، برگ‌ها را به رقصیدن در آورده بود.
با بارش باران، فضایی دل‌نشین و فرح‌بخش، ایجاد شد. رومان با خنده گفت:
- هوای سرد به کنار، بارون هم بارید!
فلورانتین بازدم عمیقش را از پره‌ی بینی‌اش بیرون فرستاد و گفت:
- خیلی‌خب! باید به طرف جنگل راه بیفتید! امشب بیشتر از دیشب، نیاز به جمع‌آوری هیزم داریم.
فلورانتین که زنی جوان با قدی بلند بود، با قامت استوار و قدم‌های محکم، رو به جلو برداشت. چشمانش که مثل دو ستاره در شب پرنور بودند، به دوردست‌ها دوخته شده بود، انگار که جهان را به چالش می‌طلبید. هر حرکتش هدفمند و پر از اعتماد به نفس بود، گویی هیچ چیزی نمی‌توانست او را از مسیرش منحرف کند. دستانش در حرکات، گاه به گاه با دقت و تیزبینی، دستورهایی دقیق و حساب‌شده می‌دادند. هر کلمه‌ای که از لبانش بیرون می‌آمد، به گونه‌ای بود که شنوندگان را نه تنها مجذوب، بلکه مجبور به فکر کردن می‌کرد. وقتی حرف می‌زد، صدایش همچون نسیم ملایمی بود که به دل‌ها نفوذ می‌کرد!
- همیشه این مکان عجیب به نظر می‌رسه! شب‌ها جنگل مرموزتر میشه؛ اما صبح‌ها که همه جا با نور خورشید روشن میشه، انگار توی یه دنیای دیگه‌ای هستیم!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
0
بازدیدها
411

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا