اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

مهم °قلم‌طلایی‌رمانیک 1403°

#قلم‌برتر
نویسنده: محیا

‹ یادگارِ قلب من ›

گردنبندی که برایت گرفته بودم را داخل پاکت نامه‌ای شیری رنگ، می‌گذارم و برای لحظاتی حتی به آن پاکت نیز حسودی می‌کنم.
دلم می‌خواهد تا خودم گردنبندی که بهتر از من می‌دانی، نتیجه سال‌ها تلاش است را دور گردنِ خوش‌تراشت بیاندازم و ذوقت را نگاه کنم؛ اما تقدیر با ما سر لج دارد.
این انتهای کار است. قلبم درد دارد و تمام عشقت را با وجود می‌خواهم اما عشقت مانند خودکشی است که زندگی‌ام را از من می‌گیرد. همان زندگی‌ای که پیش از این بدون تو داشتم و همیشه خلأ‌ در آن احساس میشد و تا که با چشمانت که چون سیاه‌چاله بودند روبرو شدم، پر شد.
باید کاری را که پدرم گفته است انجام بدهم تا کاری با تو نداشته باشد. می‌دانم که این خودخواهی است و تو نیز مانند من خواهی شکست؛ ولی امیدوارم نامه‌هایم و تنها یادگاری‌ِ من را دور نندازی. حتی اگر نفرت تمامت را پر کند.
او راست می‌گفت. گفت که اگر من برای او نباشم، نمی‌گذارد برای من هم عشقی بماند و آخر سر زهرش را ریخت. اکنون که تکه‌ای از وجودم را کنارت رها کرده‌ام و کلماتی به تو نسبت داده‌ام که خودم لایقشان هستم، نمی‌خواهم باور کنم که یاد مرا دور می‌اندازی و شاید یک رویا باشد؛ اما باور دارم که مرا می‌پرستی. همان‌طور که من از دور تورا خواهم پرستید و قلبم از دلتنگی‌ات به تنگ آمده و گله خواهد کرد.
تصور می‌کنم که با خواندن نامه، اشک هایت سرازیر می‌شوند و شاید بخواهی دنبالم بگردی؛ ولی نیا. حتی اگر من هم بخواهم نیا که برای هردویمان بهتر است. اشک‌هایت را از خاطر نبر که می‌دانم بخاطر دردی است که من به تو هدیه کرده‌ام. اشک‌هایت جزئی از دردِ وجود من است و حتی اگر بخواهی از من دور بشوی و من را دور بندازی؛ فراموش نکن. حتی قطرات وجودت را هم فراموش نکن و بگذار خیالم راحت باشد که به یادم هستی.
عشق ما مانند عشق های کلیشه‌ای که از آنها تنفر داشتی، شده است. ما نیز ممنوعه بودیم و به راستی که عشق میان یک سیاست‌مدار و گل‌فروشی که با جان و دل کار می‌کند نیز برای این مردم قابل قبول نیست. اما اگر از داستان من و خودت، تنفر داری فراموش نکن.
هر جا که بروم به یادت هستم؛ چگونه می‌توانم شخصی را که وجودم را گرما بخشید فراموش کنم؟ قلبت را شکستم و مرا ببخش. به من عشق دادی و درد دادم، ببخش. جملات عاشقانه گفتی و نامه‌های پر از اشک دادم، ببخش. زمانی که طرد شده بودم و پناهم دادی، از خوراکت زدی تا من شاد باشم، ببخش. بخاطر تمام درد هایی که کشیدی ببخش. مرا ببخش برای هرکاری که کرده‌ام و حالا که جایی دور از آسمانی هستم که تو زیرش نفس می‌کشی، ببخش که ازت دور هستم.
یادگار من را دور ننداز. تو از من چیزی داری که به یادم گریه کنی اما من هیچ‌چیز جز خاطراتی که بوی گل می‌دادند ندارم. اگر روزی هم را دیدیم، می‌خواهم جبران کنم رفتنی را که بدون آغوش ترکت کردم و تنها نامه‌ای برایت جا گذاشتم. شاید فراموش کنی اما بدان که روحِ خود را از یاد نمی‌برم و به اندازه تمام هستی و بیشتر از آن تورا می‌پرستم که ترکت کردم تا نفس‌هایت آسوده خاطر باشند.‌
‌#محیا
 
‌#قلم‌برتر
نویسنده: ریحان

《 به وقت هجرت به سرزمینِ خود ساخته 》

با تابش نور خورشید از خواب فارغ و
با بوی عطر لباسات سرکیف میشم
امان ، امان از عطرِ یار
وقتشه ، وقت رفتن
وقتشه ، وقت هجرت به سرزمینِ خود ساخته ...
چمدون سبزم رو که همرنگ چشماته رو از کمد برمی‌دارم، لباسات رو دونه به دونه تا میکنم
اون لباس آبی کاربنی که رد ژر لبم روشه رو با لطافت بیشتری تا میزنم‌.
نه لباسارو اتو نمیکنم می‌خوام این رد چُروک، که برمیگرده به اون شب که من خودمو مُچاله کردم توی آغوشت، تا ابد باشه .
قاب عکس دوتاییمون که روی میز آرایشمه رو برمیدارم ،
امان از اون سفرشمال که ازش فقط لبخند و اون چاله لپت ، که من خودمو غرق گودیش میکنم مونده
مونده در پشت این قابِ شیشه ای ... .
حتی قابِ عکسمون هم همچون قابِ قلبت خاک خوردس .
با قطره قطره اشک چشمانم خاک این قاب رو پاک میکنم .
عطر موهات هنوزم رو شال قرمزم رقصانه ،
شالمو سرم میکنم .
اکنون عطر موهات قفل شده به موهام ...
وقتشه چمدون رو بردارم و برم ،
برم به سفر دلدادگی ..!
وقتشه با هزاران غصه و قصه راهی مسیر بشم
مسیری که قراره با روحت که همراهمه خودمو بسازم ،
مسیری که با خنده شیرین چون قندت قراره خودمو پیدا کنم ،
دَوان دَوان خودمو رسوندم به راه آهن
نَفس نَفس زنان در پی واگنم
واگنی که بتونم تک و تنها
چون نیلوفری که خودشو تکیه داده به آب خودمو به در و دیوارش تکیه بدم
قاب عکست رو بغل بگیرم
لباس آبی کاربنیت رو تن کنم
و در انتظار رسیدن به مقصد باشم
تا بتونم خودمو پیدا کنم .... !

#ریحان🌱
 
#قلم‌برتر
نویسنده: آیدا

« بدون خداحافظی»
با تردید قدم‌ برمی‌داشت هر لحظه فاصله‌ی بینمان بیشتر، بیشتر می‌شد و صدای پاهایش به هنگام رفتن سیلی محکمی به قلب کوچک و زخمی من فرو می‌آمد؛ که از دریچه‌‌ی چشمانم این درد و بغض فوران می‌کرد.
بار دیگر به جلو قدم برداشتم شاید هنوز به دنبال باریکه‌ای از امید بودم؛ اما چنین چیزی غیر ممکن بود خودم خوب می‌دانستم اما... دلم نمی‌دانست.
با لبخندی پر درد به دور شدنش از خود نگریستم ناگهان صدایش زدم
- ستاره!
متوقف شد و به عقب برگشت
- من منتظرت می‌مونم!
با لبخندی به همراه بغض کوتاه نگاهم کرد و به دور شدنش ادامه داد اما نمی‌دانست که او تنها نیس بلکه قلبم و روحم را به همراهش برد.
شاید این سرنوشت من است به گمان باید آن را بپذیرم.
# ایدا
 
#قلم‌برتر
نویسنده: جانان
« چمدانی پر از احساس »
هنگام رفتن تو فرا رسیده و من بی قراری میکنم.
قرارمان که یادت نرفته، من را هیچ وقت فراموش نکن؛ این آخرین حرفم به تو و آخرین قولت به من بود.
چمدانت را برای سفری که میدانم بازگشتی ندارد،خودم آماده میکنم.این کار درست مانند این است که با دست خودت کسی را که دوست داری دفن کنی، همانقدر زجر آور، همانقدرکشنده ...
این ثانیه های لعنتی موقع رفتنت چقدر عجله دارند، به سرعت میگذرند.
میدانم میخواهی برای همیشه ترکم کنی، ولی من دلم ماندت را میخواهد، به قدری که آرزو میکنم قطاری که مسافرش تویی از کار بیافتد تا شاید اندکی بیشتر کنارم بمانی.
این را هم میدانم که بعد رفتنت، دیر یا زود در ذهنت کمرنگ میشوم. کاش آن یادگاری که لابه لای لباس های داخل چمدانت قایم کردم را تا ابد نگه داری.
او در نبود من، هر روز من را به تو یاد آور میشود و چقدر این حس که از من دوری ولی در یادتم خوشایند است.
#جانان
#نقد
 
#قلم‌برتر
نویسنده: ناحله

«من هم یک زنم.»
من تو را دوست داشتم، اما اگر فکر دیگری صاحب قلب و ذهن توست برو، من دوستت دارم اما اگر عشقت از آن دیگریست لطفاً برو، با ماندنت به من به این احساس سرشارم خیانت نکن.
گوش بده حرف زنی را که با علاقه التماس می‌کند بروی... .
بین ما احترام تنها باقیست خوب است، زیباست در این دنیا که احترام چون الماس نایاب است، اما برای من کافی نیست؛ من لایق عشقم.
ای حضرت یار! قسم به همین احساس سرشار و جاری من، برو!.
با فکر و خیال به دیگری و بودن کنار من! مرا کوچک نکن.
گله نمی‌کنم که می‌روی، ناراحت نمی‌شوم که می‌روی، فکر انتقام هم نمی‌کنم، برو.
من! شایسته عشقی زیبا از جنس بلورین و ناب هستم، من لایق دوست داشتن و داشته شدن و دلیل دیگری برای مقابله با سختی‌های دنیا بودن، را دارم.
به خاطر تمام گذشت‌ها و فداکاری‌هایم از تو طلبکار نمی‌شوم، خودم را قربانی دستان تو نخواهم دانست اگر بروی.
پس لطفاً! لطفاً مرا خار نکن، مرا به چهره‌ی محبوب خود نبین!.
من عشق از دست رفته تو نیستم، انسانی هستم کاملا دور! از آن عزیز کرده‌ای که مدام در فکرت هست.
من نباید عشق دروغین از جانب تو دریافت کنم، پس لطفاً برو.
این حرف‌ها را دست کم، یا عادی نبین این‌ها حرف زنی است که عاشق تو شده
و حالا می‌خواهد بروی؛ نه بخاطر تو یا معشوقه ات! بخاطر خودش.
بخاطر خودش که یک زن است، او هم جایگاهی برابر تو در نزد پروردگارش دارد.
جایگاه مخصوص خود در عالم هستی، نور چشم یک پدر و مادر است؛ او شیء نیست که بخواهی جایگزین دیگری کنی، یا فردی اضافه نیست که بخواهد جای دیگری را بگیرد.
او انسان است، زن است.
و لایق احترام...
همنشین خاطرات پاک و عاشقانه من! با رسیدن جان به لب این‌ها را می‌گویم، آسان نیست گفتنش و اگر من هم مثل بعضی از زن‌های دیگر خجالتی بودم، این‌ها را حتی دلیل حقیر شدن خود پیش تو باید می‌دیدم.
اما همان‌گونه که میدانی، من هیچ وقت شبیه کسی نبودم؛ جز خودم.
همیشه عقاید، علایق و خلق و خوی خاص خود را داشته و دارم پس با جسارت ذاتی می‌گویم؛ اگر مرا بخاطر خودم با تمام کم و بیش هایم نمی‌خواهی، مرا از حس سرشار زیبای وجودت در کنارم منع کن.
یا خیلی خودمانی عزیز من بار و بندیل خود را جمع و از زندگی من گورت را گم کن.

#ناحله
 
#قلم‌برتر
نویسنده: غریبه‌ی آشنا

عقربه‌‌هایِ زمان ایستاده بودند تا مبادا صفحه‌یِ تاریخ رنگِ خون به خود بگیرد.
آسمان از رفتنِ ماهِ قبیله‌یِ بنی‌هاشم بیم داشت و در تَقَلا بود تا صبح طلوع نکند.
در خاک نینوا گویی تنها حزن و اندوه بود که می‌روئید. این بار زمین از بی‌وفاییِ ساکنانش به آسمان می‌بارید.
نینوا غرق در ماتم بود و نمی‌خواست مقتلِ عزیزترین بندگانِ خدا شود.
سرانجام سپیده‌دم روز عاشورا پدیدار گردید؛ یاران امام یک‌به‌یک شربت شهادت را نوشیدند و پرپر شدند.
بغضی گلوی حسین(ع) را می‌فشرد، یلِ سپاه اینک بدون یار و یاور ایستاده است
تشنگی هجوم می‌آورد و رود فرات از شرمندگی ذره‌ذره آب می‌شد.
ندای حسین بلند شد«هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی؟»
آیا کسی هست که مرا یاری کند؟
اما انگار خبری از سرباز نبود! گویی همه سرباری بیش نبودند.
صاحبِ هجده هزار نامه‌ی کوفی،
دین و دنیا‌یشان را به زَر و سیم و سکه‌یِ ابن زیاد فروختند، و آن‌چنان زمین‌گیر شدند که بالِ پروازشان در قفسِ دنیا محبوس ماند.
حسین را خنجرِ شمر نکشت، بلکه جهل جماعت کشت!
تاریخ درحال تکرار است؛ از این قوم یک نفر رفته که روزی باز می‌گردد؛ مراقب باشیم تا به قافله‌یِ عشق برسیم و هم‌چون کوفیانِ نفرین شده، سَربارِ اسلام نباشیم.
✍🏻|غریبه‌ی آشنا🫧🌱
 
#قلم‌برتر
نویسنده: فاطمه
«مرگ خاموش.»
می‌‌دانی بدترین اتفاقی که برای یک آدم می‌افتد چیست؟ آن از همه طرف طرد شود از طرف اجتماع؛خانواده،دوستان، وبین دیواری از تنهایی بماند هیچ کس در این دیوار جلو نمی‌آید تا دستانش را بگیرد حتی دلیلی برای درک شدن پیدا نمی‌کنند یا خودشان نمی‌خواهند!
آن آدم در پیله‌‌ی تنهایی فرو می‌رود هر روز بیشتر تر از دیروز فرو می‌ریزد و بیشتر دیروز دلیلی قطعی برای مرگ پیدا می‌کنند.چون حتی خانواده‌اش دست های او را رها کردند آن‌ها هم مثل هرکس دیگر رفتند ولی رفتن آن‌ها دردناک‌تر از بقیه است، چون خانواده حامی هر آدمی است آن ها که تنها بگذارند هیچ کس جز خودت باقی نمی‌ماند. و تو سخت در خودت می‌روی در زندان به‌نام زندگی جدید وقطع زندگی قدیم دیواری به‌نام مرگ و تحمل بی‌کسی و هر روز پژمرده تر از روز قبل می‌شوی و دیگران فقط نظارگر می‌شوند بی آن که اجازه حرفی دهند.
یک روز آن‌ها به خودشان می‌آیند قبول‌می‌‌کنند تو حرف بزنی ولی تو دیگر حرفی در میان لبانت خارج نمی‌‌شود و سکوت می‌کنی چون در تنهایی خودت مردی و آن‌ها تازه متوجه‌مرگ تو شدند.
آن‌ها می‌توانستند زودتر کنارت آیند و با طرد شدن هوای چشمانت را ابری نکنند کاری نکنند تا در زمین جایی برای زندگی برای خودت پیدا نکنی و بخواهی با عمرت پایان دهی پایانی تلخ به خواسته‌ها و آرزو‌ها ولی این پایان به خواسته تو نبود دلیل آن اطرافیان بودند با بی توجه‌ی به تو به تویی که خودت بیشتر از هرکس در آتش بودی و آن ها بدتر خیزم روی تو ریختند کاری کردند ذره ذره بسوزی در این سوختن خودشان تو رو کشتند و آن‌جا‌که کار تمام بود با ترحم آب روی تو ریختند تا ذره‌ی باقی مانده نسوزد ولی فایده نداشت حتی نجات پیدا می‌کردی روحت زخمی تر جسمت شده است و حالش از جسم سوخته صد درجه بدتر است.
دیگران با درک نکردن می‌‌تواند کاری کنند تا روانت بسوزد و بیشتر انگیزه قتل پیدا کنی یا شاید خودت در حسار زندانی حبس کنی و نگذاری حتی یک پرنده داخل آن نفود کند و بخواهی تنها خودت باشی و خودت! چون فهمیدی دیگران بیش از آن که حالت را خوب کنند دردت را بیشتر می‌‌کنند.

#فاطمه🦋
 

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا