اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

شعر اشعار احسان افشاری

مآهلیــنکاربر مآهلیــن تأیید شده می‌باشد.

مدیرکل بازنشسته
Thread Owner
رمانیکی‌نویس
مدیر بازنشسته
نام هنری
ماهِ نیلگون
انتشاریافته‌ها
4
شناسه کاربر
277
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-07
آخرین بازدید
نوشته‌ها
4,568
راه‌حل‌ها
74
پسندها
32,755
امتیازها
837
محل سکونت
آغوش مــآه
سکه
15,625
نام هنری
ماهِ نیلگون
انتشاریافته‌ها
4
لینک انتشاریافته‌ها
https://musicsweb.musicmelnet.com/musics/02/01/Artoosh%20%20-%20Sange%20Ghabre%20Arezo%20-%20320%20-%20musicsweb.ir.mp3
قلب ما روزی پس از این روزها
گوی سرخ پیشگویان می شود

قطره های خون ما در پای عشق
نقطه چین بعد پایان می شود

پیله کردم در خودم دیوانه وار
چهره ام حالا به مجنون می زند

تور پیدا کن که از رگهای من
جای خون پروانه بیرون می زند !

سال هایی دور در جایی که نیست
از خزانی زرد برگشتم به تو

از میان گرگ و میش عابران
در غروبی سرد برگشتم به تو

سالهایی دور در جایی که نیست
رو به آوار جدایی سد شدیم

در غبار جاده پیچیدیم و بعد
با نگاهی سرد از هم رد شدیم

رد شدیم و سایه هامان رد نشد
رد شدیم اما صدامان رد نشد

از میان کوچه های همهمه
رد شدیم و جای پامان رد نشد

پشت سر آغوش ما جامانده بود
ساعت خاموش ما جامانده بود

دوستت دارم شبیه پنبه ای
تا ابد در گوش ما جا مانده بود

پشت سر من با تو در میدان شهر
پشت سر من با تو در یک خانه ام

پشت سر داری نه یعنی داشتی
دست می انداختی بر شانه ام

دختر شرقی ترین رویای من
دختر عود و ترنج و روسری

دختر منظومه ی بی آفتاب
دختر سیاره ی بی مشتری

شک ندارم در کتابی سوخته
قهرمان قصه های دیگریم

در میان کوچه های انزوا
کاشفان ب×و×س×ه های لب پریم

در زمانی دورتر نایاب تر
با تو روی پله های سنگی ام

باغی از پروانه های زخمی ام
شهری از فواره های رنگی ام

پشت سر مرد تو در آغوش تو
مثل قایق تن به دریا داده است

روسری بر موی تو تشبیهی از
بادبان روی موج افتاده است

پشت سر از ایستگاهی در غبار
خورد و خندان باز می گردم به تو

پشت سر من در خیابانی که نیست
زیر باران باز می گردم به تو

می توان با این تصور شاد بود
قلب های ما اگر بیگانه اند

نسخه های دیگری از ما هنوز
در جهان دیگری هم خانه اند !

در جهانی دور یا نزدیک تو
چشم می دوزی به رقص فرفره

شعر می خوانی برای باغچه
شال می بافی کنار پنجره

حتم دارم پشت دیوار زمان
روزگار بهتری داریم ما

با زبان دیگری همصحبتیم
نام های دیگری داریم ما

قصه ی ما قصه ی امروز نیست
پیش از این ها اتفاق افتاده ایم

از میان قطعیت های جهان
ما فقط یک احتمال ساده ایم !

ما که با هم سال های بی شمار
زندگی کردیم و دنیا ساختیم

در جهانی دیگر آیا چند بار
یکدگر را دیده و نشناختیم !؟

مطمئنم بار اول نیست که
در همین بن بست ترکم می کنی

شرط می بندم نمی دانی خودت
چندمین بار است ترکم می کنی !

روی دست لحظه های بی شمار
عکسی از آوار خود هستیم ما

رو به هر آیینه ای پرسیده ام
چندمین تکرار خود هستیم ما !؟
 
تاک در دبه بیانداز، خرابم کن عشق
منقلم دفتر شعر است کبابم کن عشق

حال ناجور کجا ؟ صحبت انگور کجا ؟
کارم از سرکه گذشته است شرابم کن عشق !

چوب تابوت مرا خوب بسوزان و سپس
دور میخانه بگردان و مذابم کن عشق

من هم اندازه خود شیوه ی رندی بلدم
حرف کافی است به یک ب×و×س×ه مجابم کن عشق

اینور پرده مگر چیست که آنور باشد؟
پرسشم مسئله ساز است، جوابم کن عشق

تو که تایید نکردی من ناقابل را
دست کم لایق انکار حسابم کن عشق
 
روز شب، روز شب، سلام سلام
می روم می رویْ تمام تمام

خسته ای از خطوط نامه ی من
خسته ام از خطوط سیم پیام

رنگی اما نمی دوی در چشم
بویی اما نمی رسی به مشام

گفته بودم چه وقت می آیی
گفته بودی که انتظار به کام !

هیچ راهی به جز شکستن نیست
دل من سنگ و چشم او بادام

هر چه از عشق بیشتر گفتم
به میانمایگی کشید کلام

آه بودن چقدر دشوار است
خاصه با دردهای بی فرجام
 
مباد چیزی از این انتظار کم بشود
و در مسیر تماشا غبار کم بشود

کنار آینه قیچی زدی به موهایت
که از طبیعت من آبشار کم بشود

برای عشق نگارنده هست و می ترسم،
خدا نکرده زمانی نگار کم بشود

چه حسرتی بکشد واگن پر از شوقی
که در میانه ی ریل از قطار کم بشود

به اسب های اصیل تو برنخواهد خورد
از این قبیله اگر یک سوار کم بشود

سری که در قدم عشق سر به زیر نشد
خوشا برابر تو روی دار کم بشود
 
صدای گمشده در غارهای مسدودم
فرود آمده از قله ایی مه آلودم

کنار شمع نشستند و راز می گفتند
نگاه کردم و آتش برآمد از دودم

گرفتم آنکه گلستان شوند هیزم ها
چگونه سرد شود خاطرات نمرودم

به شوق یافتنت ای کلید دربدری
کدام کوچه بن بست را نپیمودم ؟

تو نیستی که برایم انار دانه کنی
کجاست دانه تسبیح شاه مقصودم

به روی خویش نیاور ولی بدان آن روز
کسی که پنجره ات را شکست من بودم

قطار صبح ازل رفت بی خداحافظ
در آستین غزل ماند دست بدرودم
 
صد بار قلم تيز شد و خاطره نگذاشت،
یک جمله شکایت به نگارم ، بنگارم…!
 
دردا که سرنوشت یقین احتمال شد
چیزی که صرف حال نشد صرف قال شد

انسان به کشف مسئله های جدید رفت
یک آن همیشه هرگز و ممکن محال شد

هر کس به ماجرای جهان داد پاسخی
هر پاسخی مسبب صدها سوال شد

آن میوه ای که چشم نشان کرده بود نیز
وقتی به پای شاخه رسیدیم، کال شد

هی گوسفند ! باخبری پشم گرده ات
در کارخانه های جنون رفت و شال شد ؟

حافظ خبر شدی که ورق های شعر تو
در دست های کودک آواره فال شد ؟
 
از چهره ی افروخته شمعی داری
پیداست بنای قلع و قمعی داری

با هر کس و ناکسی نشستی جز من
زیبایی منحصر به جمعی داری!
 
یک سایه روی حافظه ی دیوار
از سالهای دور هنوز اینجاست

گویی هزار سال در این خانه
با میهمان فرضی خود تنهاست

یک سایه روی حافظه ی دیوار
در حلقه ی محاصره ای ممتد

من را بغل گرفته و می گرید
من را بغل گرفته و می خندد
 
تو چیزی نمی دونی از حال من
از احساس این‌ مرد خودباخته

یه جوری از عشقت به هم ریختم
که هر کی منو دیده نشناخته…!
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا