نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
«به نام ایزد»
نام رمان: جام خون
نویسنده: مرضیه کاویانی پویا
ژانر: عاشقانه، تخیلی
ناظر: @پرستویِ سُکوت؛
خلاصه:
«او دنبال عدالت نبود. او می خواست عدالت را اجرا کند؛ حتی اگر بهایش سر کشیدن جامی پر از خون باشد.»
مقدمه:
«سیاهی را باید با سیاهی پاک کرد.خون را باید با خون شست. برای رسیدن به نور باید میان تاریکی غوطه ور شد.
در سایه های سیاه با نور هم پیمان نشو؛ در تاریکی قدم بردار.»
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید. بخش پرسش سوالها
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید. درخواست منتقد
برای رمان شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود میتوانید در تالار مربوطه، درخواست دهید. درخواست صوتی شدن رمان
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. تاپیک اعلام پایان رمان
باد به تنم میخورد؛ مرا سمت عمارت قدیمی میکشاند. عمارتی که سالها از حضور آدمی خالی بود؛ تنها رهگذرش سیاهی شب بود. از روی پله های شکسته بالا رفتم. به در آهنین بزرگ رسیدم. دست بردم به سمت داخل هلش دادم. در با صدای بدی باز شد.
سکوت را درهم شکست. با وارد شدنم باد هم قصد ورود کرد، تا سایه های سیاهی که روی دیوارهای راهرو نقش بسته بودند، فراری دهد. اما دیوار های بلند مانع حضورش شدند.
در تاریکی قدم برداشتم. با هر قدم صدای کفپوش های چوبی بلند میشد.جیرجیر می کردند.
نگاهم در حال گذر بود اما چشمم تسلیم تاریکی شد. فضا از دیدم پنهان ماند.
در تاریکی قدم میزدم از عمارت هیچ تصویری نداشتم. یا باید منتظر می ماندم که آفتاب از سیاهی بگذرد در آسمان بنشیند، یا مشعلی پیدا کنم. به دیوار سرد تکیه دادم. چشم بستم که بوی خون سرد به مشامم خورد. هیچ بویی به این اندازه برایم آشنا نبود. «خام و تازه»
گوشه لبم از هیجان بالا رفت. از دیوار فاصله گرفتم مستقیم حرکت کردم. هرچه جلوتر می رفتم فضا روشن تر میشد. وصدای مزاحم کف پوش کمتر. به پله های بلندی که راه را سمت طبقه بالای عمارت می کشاند رسیدم.
قطره های آب از سقف چکه می کرد؛ روی میز گردی که کنار پله ها بود غلت میخورد. هنوز شیشه نوشیدنی که روی میز بود به چشم میخورد؛ و لیوان شکستهای که کنارش رها شده بود. سمتش رفتم شیشه را بالا آوردم درش باز بود خبری از بوی تندش نبود. به لبم نزدیکش کردم یک جرعه خوردم؛ مزه خوبی داشت، هنوز تلخیاش گلویم را میسوزاند.
همان طور که در حال خوردنش بودم نگاهم سمت فرشی که زمین را پوشانده بود ثابت ماند. پس کم شدن صدا بی دلیل نبود. نوری که از پنجره شکسته در خانه می تابید؛ باعث میشد رنگ قرمز فرش را ببینم. به شیشه خالی نوشیدنی نگاه کردم. بعد سمت دیوار پرتابش کردم؛ صدای جیغش را بعد پرت شدنش شنیدم وبعد تکه های خرده شدهای که روی زمین رها شد. به طبقه بالا نگاه کردم منتظر شدم تا یک قاتل ببینم کسی که با چاقوی خون آلود سمتم یورش بیاورد.
اما خبری نبود؛ و فقط بوی خون تازه می آمد.
با قدم های بلند سمت پله ها رفتم. قدم برداشتم، وبا صدای بلند گفتم:
«کسی اینجا نیست.»
صدایم درهوا چرخ خورد سمت خودم برگشت. دستهایم مشت شد. آخرین قدم را که برداشتم کسی را در لابهلای تاریکی دیدم. یک زن بود.
«پارت دوم»
قدم هایم را سمت زنی که با تنی خونین روی زمین افتاد بود، کشاندم. وکنارش نشستم. جانی در تنش نداشت، وشکمش پاره شده بود. دست بردم روی خونی که جاری شده بود گذاشتم؛ هنوز گرم بود. می شد پی برد که تازه کشته شده است. چشمانش بسته بود. تنش یخ کرده بود. بلند شدم رو پوشی که به تن داشتم را بیرون کشیدم، رویش انداختم. تن نحیفش پشت، رو پوش سیاهم پنهان شد. «حدس اینکه چه بلایی سرش آمد سخت نبود؛ شنیده بودم که دوشیزگان را می فروشند، از خونشان طلسم سیاه میسازند.»از کنارش گذشتم سمت یکی از اتاق ها قدم برداشتم. در طبقه بالا چهار اتاق قرار داشت روی در هایشان نقش نگار حک شده بود. فرشته های بالدار و دستگیره های طلایی رنگ.اما اتاق چهارم با بقیه متفاوت بود، در بزرگی داشت؛ دو دستگیره طلایی به شکل دو دست به هم متصل بودند. هیچ نقشی رویشان نبود. دست بردم دستگیره را کشیدم. اماقفل بود. عقب کشیدم باید کلید را پیدا می کردم، کلیدی که ممکن بود وجود نداشته باشد.
دستی روی سرم کشیدم با پا روی زمین ضربه زدم. صدای جغد روی افکارم خط انداخت؛ انگار پشت پنجره ایستاده بود به حال روزم می خندید. دوست داشتم گلویش را فشار بدهم، بعد تمام پرهایش را بکنم. سمت طبقه پایین رفتم بدون نگاه به جسدی که آنجا افتاده.
با چشم به اطراف نگاهی انداختم، دنبال یک وسیله برای شکستن در بودم؛ اما چیزی به چشم نمی خورد. محکم با پا روی زمین کوبیدم و سمت میز رفتم. می شد از پایههایش استفاده کرده. میز را بلند کردم، روی زمین کوبیدم. صدایش در تمام عمارت پیچید؛ بازتابش بلند تر به سمت خودم برگشت. نفس عمیقی کشیدم که بوی تند نفت را احساس کردم. زیر بینیام پیچد گلویم را سوزاند. لبخندی زدم. چشم چرخاندم همه چیز را از نظر گذراندم، شیشه های شکسته و صندلی مجللی که گوشه خانه بود. روی صندلی یک تشک بالشتی بود. نور کمی که به آن می خورد، رنگ قرمزش را نمایان می کرد. دسته هایش طرحی از گل رز داشت. نگاهم سمت کوزه سفالی که کنارش بود افتاد. چرا قبلاً ندیده بودمش؟ باخنده سمتش رفتم، خودش بود اما این نفت اینجا چه می کرد! فکرم سمت جسد رفت. دست بردم تا بلندش کنم. اما حضور کسی را پشت سرم احساس کردم.
صدای نفسهایش در عمارت پژواک میشد، قدمهایش آهسته سمت من روانه میشد. میتوانستم چاقوی دستش را حس کنم، توهمی از لبخندش را ببینم. درنگ نکردم، سمتش چرخیدم. به مردی قدبلند که صورتش زیر نقاب مشکی پنهان شده بود خیره ماندم. چشمانش دو دو میزد، میشد طمع چشمانش را دید. دستم سمت خنجری که روی کمرم بود کشیده شد. لبهای خشکم را با زبان خیس کردم، همزمان با او به سمتش حملهور شدم.
چاقویش را بالا برد که خودم را کنار کشیدم اما تیغهاش دستم را لمس کرد. بلند خندیدم. با مشت روی صورتش ضربه زدم که صدای فریادش بلند شد. تعلل نکردم،اینبار با خنجر به شکمش ضربه زدم. تلوخوران قدمی عقب رفت. نگاهم به خونی که از بدنش جاری شده بود خیره ماند. قدمی برداشتم و با پا ضربهای به شکمش زدم. روی زمین افتاد، بیحرکت به چشمهایم زل زد. لبهایش تکان خورد اما کلمات در دهانش صدا نداد. میشد فهمید توان ایستادن ندارد، مرگ آرام به او نزدیک میشود. سمتش خم شدم، زیر گوشش پچ زدم: «راحتت میکنم»
و بعد با دست گلویش را اسیر کردم. پا زدنش را حس میکردم اما چندی طول نکشید که برق چشمهایش خاموش شد، در خواب فرو رفت. نقابش را برداشتم و تنها چیزی که از صورت بیروحش توجهم را جلب کرد سوختگی صورتش بود.
و تنش بوی خون آشنا میداد، خونی که متعلق به خودش نبود. نگاهم به سمت پلهها کشیده شد، به یاد جسد آن زن افتادم. امشب من مانده بودم، دو جسد که قرار بود خاکشان کنم. با این فکر لگد محکمی به جسم مرد زدم. او مرا به زحمت انداخته بود، حال باید به او لطف میکردم، تنش را به خاک می سپردم. کاش میشد تنش را به گرگهای گرسنه جنگل پیشکش کنم.
***
نفت را روی در چوبی پاشیدم، بعد زل زدم به سوختن در. هر لحظه تپش قلبم بالا میگرفت. قرار بود کلید راهم را پیدا کنم، چیزی که حق من بود. دستانم مشت شد. دور خودم چرخیدم که گرمای آتش صورتم را زد. شعلههایش تند و تیزتر شده بود. اگر عجله نمیکردم آتش پیشروی میکرد. قدمی عقب برداشتم و با تمام توان به در ضربه زدم. در روی زمین افتاد. حال آتش به جان فرش دستبافی که اتاق را پوشانده بود افتاد. داخل اتاق قدم برداشتم، سمت میزی که گوشه اتاق بود رفتم. میز طرحهای گل رز داشت، رزهای قرمز و پایههایش طلایی بود با نگینهای سبز آراسته شده بود..
دستم سمت کشوها رفت. یکی یکی بازشان کردم، همه خالی بودند. تنها امیدم به کشوی آخر بود. سرم درد گرفته بود. از گرمای اتاق خیس شده بودم، اما با دیدن جعبه کوچکی که در کشو بود لبخند زدم.
انگشتانم یخ زد؛ روی جعبه جا گرفت. هول شده بودم؛ هر لحظه تصور میکردم دستی از غیب پیدا می شود و جعبه را از دستم میرباید. قدمی به عقب برداشتم و به پنجره تکیه دادم؛ تنم خیس بود. با هراس به آتش خیره شدم. در ذهنم آن زن گذشت؛ چه بد اقبال بود که تنش خاکستر میشد و زیر خروارهای عمارت جا میماند. چشمبستم؛ ذهنم پر از صدا بود. پنجره را باز کردم؛ ارتفاع زیاد بود و چیزی تا آتش گرفتنم باقی نمانده بود. پاهایم را روی طاقچه گذاشتم و خود را رها کردم. باد سرد در جانم نفوذ کرد. تنها چیزی که در مقابلم میدیدم، زمینی بود که در سایه تاریکی پوشیده شده بود. آرام چشمهایم بسته شد. هیچ نفهمیدم، ودردی که در جانم بود به خواب رفت.
***
با سردرد چشمهایم باز شد، نگاهم به شمع بود که در حال سوختن بود. تاریکی شمع را احاطه کرده بود؛ نور شمع تلاش میکرد خود را آزاد کند، اما زور تاریکی بیشتر بود. دستم را روی سرم گذاشتم و نگاهم را به پنجره نیمهباز اتاق دادم. پرده تکان خورد، نور ماه به داخل تابید. نیمهخیز شدم، روی تخت خودم بودم، اما عمارت و آتش...
با به یاد آوردن جعبه، دندانهایم تکان خورد. خواستم بلند شوم که صدای ترسا گوشم را خراش داد. نفس های گرمش را حس می کردم. سرم را به عقب چرخاندم، پایین تخت نشسته بود و به زمین خیره بود. با سنگینی نگاهم چشمانش را بالا آورد، با لبخندی نیمهجان نگاهم کرد. چشمان سبز رنگش در تاریکی برق میزد، مرموز نگاهم میکرد. بیمیل دست جلو بردم، موهای خرماییرنگش را کنار زدم و پچپچ کردم: «تو منو اینجا آوردی؟»
نیشخندی زد، نگاهش پر از حرف بود. میشد طمع را میان چشمان ریزنقشش دید. زبانش را روی لبش کشید، دستانم مشت شد. همان لحظه در اتاق باز شد، ولی نگاهم میخ آن دو گوی سبز بود. صدای سرزنده شروین توجه ترسا را جلب کرد.
«اینکه زندهای، خوشحالم میکنه پسر.»
نفسم را بیرون فرستادم و با اخم به شروین نگاه کردم که لبخند زنان سمتم آمد. صورتش زیر نور ماه میدرخشید، موهای فرفریاش روی پیشانیاش افتاده بود.
پارت پنجم
با نگاهم، چشمانش از حرارت افتاد. لبهایم را بهزحمت تکان دادم؛ با قلبی که نمیتپید، پرسیدم:
«تو منو آوردی؟ اصلاً جعبه کجاست؟»
سنگینی نگاه ترسا را حس میکردم، اما سکوت شروین حالوهوایم را سنگینتر میکرد. وحشت داشتم دهان باز کند و وجود جعبه را انکار کند.
او آرام سمتم آمد. دستش را روی شانهام گذاشت. چشمهای قهوهایرنگش پر از حرف بود؛ با این حال، با اخم به ترسا اشاره کرد و گفت:
«بهش بگو بره بیرون تا بتونم صحبت کنم.»
نفرتش نسبت به این دختر آشکار بود. گمان میکردم از چشمان سبزرنگش واهمه دارد. حق هم داشت؛ چشمانش شباهتی عجیب به مارمادون داشت. من هنوز گیج بودم که چرا او را کنار خود قرار دادهام.
نفسهای عصبیش را میشنیدم. سمتش برگشتم. با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود، شروین را نگاه میکرد. حس میکردم ممکن است هر لحظه ناخنهایش را روی سینه شروین فرو کند.
«میشه تنهامون بذاری؟»
«اما...»
«هیس، نیاز داریم تنها باشیم.»
هیچ نگفت. تنها سرش را تکان داد. بلند شد. با بلند شدنش متوجه لباس کوتاهش شدم. لباسش تنها تا روی زانوهایش را پوشانده بود؛ حجاب شانههایش موهای بلندش بود. سمت شروین قدم برداشت. قبل از رفتن، با دستان گرهزده روی سینهاش کوبید. در آخر، با لبخندی که به من زد، بیرون رفت.
شروین با ابروهای گرهخورده کنارم روی تخت نشست. پچپچ کرد:
«تو اینو دریده کردی؛ البته بود، اما بهش جرئت دادی مقابل من نترسه.»
پارت ششم
خندیدم. شروین داشت برده احساساتش میشد. ضعف چشمهایش این را به رخ میکشید. به او نزدیک شدم، گردنم را کج کردم و با همان خنده لب زدم:
«خودت مثل ترسا میبینی؟ من و تو یه شمشیر هستیم که قرار به خونهای مشترکی آلوده بشیم، اما اون موندگارت نیست»
سنگینیای که مردمک چشمهایش را احاطه کرده بود، کنار رفت. متوجه بودم که سعی در پنهان کردن لبخندش دارد. نفس عمیقی کشید، قدمی عقب گذاشت و زمزمه کرد:
«جعبه رو میخوایی؟»
«معلوم نیست!»
****
در روشنایی، پیکره جعبه فریبنده جلوه میکرد. روی درش نقش مینو قرار داشت؛ با موهای بلند سپید، تاجی پر از مروارید و هالهای که در پی او حس میشد. اما عجیبترینش آن سنگ قرمز بود که کنار قفل حک شده بود و با ریزبینی میتوانستی خراشهایی را که رویش افتاده بود، شکار کنی. شبیه پنجه خرس بود.
به قفلش خیره شدم. صدای شروین بر افکارم تنه زد. صدایش لرزان بود و سعی در مهار کردنش داشت.
«هنوز نفهمیدم این جعبه به چه درد میخوره، ولی اونقدری مهم هست که تو رو به زحمت انداخته؟»
سر تکان دادم. با یادآوری عمارت اخم کردم. جسدهای جا مانده باید ناپدید میشدند. به چشمهای شروین خیره شدم. مردمک چشمهایش لرزید. پچپچ کرد:
«کل عمارت سوزوندم، خیالت راحت.»
و بعد دستهایش روی دستم نشست. نفس عمیقی کشیدم. بازی شروع شده بود؛ باید دشنه را از نیام بیرون میکشیدم.
در جعبه که گشوده شد، نگاهم میخ مروارید سیاهرنگ شد. دست بردم و آن را میان دستم جا دادم.
سیاهی مروارید همانند شبهای زمستان سرد تاریک بود. لمسش کردم، لبخند زدم. کسی جز من از این خبر نداشت؛ با گذر این فکر، لبخند عمیقتر روی لبانم نشست.
اما صدای جیغ، خط انداخت روی آرامش کذبی که دچارش شدم. صدای جیغ آشنا بود. چشمانم بیاختیار بسته شد.
همان کوچه سرد تاریک کنار سرو پیر. مادرم آنجا بود، لبخند میزد.
خون روی دستانش را با لباسش پاک میکرد. پاهایم لرزید، ع×ر×ق سرد بود که روی کمرم نشست. دلم میخواست جلو بروم، اما پاهایم میخ زمین شده بود. مادرم فریاد کشید:
«آرتن بیا کنارم.»
نفسنفس میزدم، دستانم خیس ع×ر×ق بود. مادرم سر کج کرد، لبخند زد؛ چشمان مشکیرنگش را مه گرفته بود، صورتش بیروح بود. چیزی از دستم افتاده، مردمک چشمهایم روی زمین فرو نشست.
چاقوی خونین از دست من افتاده بود؟ با دیدنش لبانم تکان خورد، دندانم شروع به لرزیدن کرد. و صدای فریادم در کوچه سرد پیچید...
مشتی روی صورتم فرو آمد، چشمانم از پشت سیاهی آزاد شد؛ روی صورت شروین و ترسا نشست.
سرم را کنار کشیدم، پایه صندلی را دیدم. کی زمین افتاده بودم؟ دستانم مشت شد. نبودش را حس کردم. لبهایم تکان خورد؛
مروارید کجاست؟
صدای حرصی ترسا بلند شد. دندانهایش را روی هم میکوبید، با نگاهی تیز سمتم گفت:
«نور دلیلی داره! اصلاً چرا باید به این خرافات ایمان داشته باشی! وقتی تنها راه نجات سوریاژ، کشتن اون اشرافزادهها و متحد کردن مردمه.»
«مردم! تو بهشون باور داری، شروین؟
ببین، اونا فقط عروسک خیمهشببازی هستن. فکر کردی متحد کردنشون راحته، وقتی نخ ذهنشون دست اوناست؟»
به نفسنفس افتادم. حس میکردم وسط سینهام در حال آتش گرفتنه. دستم رو سمت مروارید بردم، بلند شدم. حرف زدنهام بیفایده بود؛ نمیشد باهاشون حرف زد.
اونا میخواستن بدون ریختن خون یک نفر، جون هزاران نفر رو نجات بدن. این شدنی نبود!
قدمهام به سمت بیرون کشیده شد. صدای ترق تورق بلند شد. بیتوجه به صدا زدنهای شروین، از اتاق بیرون زدم.
هوا روشن شده بود. نور خورشید کمسو به داخل میتابید و درست روی پلههای راهرو. نگاهم سمت پوتینم رفت. لکه خون روی چرم مشکی خودنمایی میکرد. دستم سمت نرده چوبی رفت. آهسته پلهها رو بالا رفتم. هر قدم، پشت پا زدن به احساسی بود که داشتم.
***
نسیم باد با شب همآمیخته شده بود. نگاهم به کوچه تاریک افتاد. سرد بود. صدای واقواق سگ فضا رو برداشته بود. صدای شیهه اسب شنیدم. سمت تاریکی خزیدم. نگاهم رو جابهجا کردم و دیدمش؛ خودش بود.
لبهام بالا رفت. دستم روی تفنگ نشست. یخ بود، اما دستهام داغ بود. تفنگ رو بالا آوردم و روی سرش نشونه گرفتم. میخواستم شلیک کنم، اما صدای قدمهایی که به من نزدیک میشد، باعث شد تفنگ رو داخل جیبم فرو ببرم. به عقب برگشتم. نگاهم به جسم کوچیکی که به من نزدیک میشد افتاد.