«پارت دوم»
قدم هایم را سمت زنی که نیمه بـر×ه×ن×ه با تنی خونین روی زمین افتاد بود کشاندم. وکنارش نشستم. جانی در تنش نداشت، وشکمش پاره شده بود. دست بردم روی خونی که جاری شده بود گذاشتم؛ هنوز گرم بود. می شد پی برد که تازه کشته شده است. چشمانش بسته بود. تنش یخ کرده بود. بلند شدم رو پوشی که به تن داشتم را بیرون کشیدم، رویش انداختم. تن نحیفش پشت، رو پوش سیاهم پنهان شد. «حدس اینکه چه بلایی سرش آمد سخت نبود؛ شنیده بودم که دوشیزگان را می فروشند، از خونشان طلسم سیاه میسازند.»از کنارش گذشتم سمت یکی از اتاق ها قدم برداشتم. در طبقه بالا چهار اتاق قرار داشت روی در هایشان نقش نگار حک شده بود. فرشته های بالدار و دستگیره های طلایی رنگ.اما اتاق چهارم با بقیه متفاوت بود، در بزرگی داشت؛ دو دستگیره طلایی به شکل دو دست به هم متصل بودند. هیچ نقشی رویشان نبود. دست بردم دستگیره را کشیدم. اماقفل بود. عقب کشیدم باید کلید را پیدا می کردم، کلیدی که ممکن بود وجود نداشته باشد.
دستی روی سرم کشیدم با پا روی زمین ضربه زدم. صدای جغد روی افکارم خط انداخت؛ انگار پشت پنجره ایستاده بود به حال روزم می خندید. دوست داشتم گلویش را فشار بدهم، بعد تمام پرهایش را بکنم. سمت طبقه پایین رفتم بدون نگاه به جسدی که آنجا افتاده.
با چشم به اطراف نگاهی انداختم، دنبال یک وسیله برای شکستن در بودم؛ اما چیزی به چشم نمی خورد. محکم با پا روی زمین کوبیدم و سمت میز رفتم. می شد از پایههایش استفاده کرده. میز را بلند کردم، روی زمین کوبیدم. صدایش در تمام عمارت پیچید؛ بازتابش بلند تر به سمت خودم برگشت. نفس عمیقی کشیدم که بوی تند نفت را احساس کردم. زیر بینیام پیچد گلویم را سوزاند. لبخندی زدم. چشم چرخاندم همه چیز را از نظر گذراندم، شیشه های شکسته و صندلی مجللی که گوشه خانه بود. روی صندلی یک تشک بالشتی بود. نور کمی که به آن می خورد، رنگ قرمزش را نمایان می کرد. دسته هایش طرحی از گل رز داشت. نگاهم سمت کوزه سفالی که کنارش بود افتاد. چرا قبلاً ندیده بودمش؟ باخنده سمتش رفتم، خودش بود اما این نفت اینجا چه می کرد! فکرم سمت جسد رفت. دست بردم تا بلندش کنم. اما حضور کسی را پشت سرم احساس کردم.