اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان ونسا | D.KH

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. ماجراجویی
  3. فانتزی
inshot_۲۰۲۵۰۸۲۷_۰۱۲۷۲۵۹۸۶_bn7t.jpg

نام رمان: ونسا

نام نویسنده: D.KH

ژانر: فانتزی، ماجراجویی، حماسی، عاشقانه

خلاصه: این رمان، روایت قصه‌ای بلند از سرنوشت کوتاه دختری نوجوان است که پایش به عمارت قدیمی و فرسوده‌ای در قلب روستایی گم شده باز می‌شود. عمارتی که به گفته محلیان قرن‌هاست خالی از سکنه است. عمارتی ناشناخته که پای هر‌ کس به آن‌جا باز شود، نه درخشش مهتاب را به چشم می‌بیند و نه خنده آفتاب را. عمارتی راز‌آلود که سرنوشت دختر نوجوان قصه ما را به بازی می‌گیرد و او را به سفری بی‌بازگشت می‌کشاند.

پ.ن: وَنِسا به معنای پروانه است. از کلمه ونسا، به معنی ملکه پروانه‌ها نیز یاد می‌شود که در این رمان، معنی ملکه پروانه‌ها را می‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
مقدمه:
مرد جوان با زیرکی پرسید:
- زمان چیه؟
دخترک که انتظار همچین سوالی را نداشت، متعجب مرد را از نظر گذراند و سوالش را زیر لب زمزمه کرد:
- زمان چیه؟
مرد سری تکان داد و دوباره سوالش را بازگو کرد. دخترک نمی‌دانست که مرد جوان مقابلش از این پرسش چه هدفی دارد. برای همین شانه‌ای بالا انداخت و با تعلل پاسخ داد:
- دروغ چرا؟ تا حالا بهش فکر نکرده بودم؛ اما از نظر من، زمان بزرگ‌ترین دشمن بشره و هیچ وقت دل به دل بشر نداده و نمیده. بزار با یک مثال بگم. مثلاً وقتی قراره یک اتفاق خوب بیوفته و تو بی‌صبرانه منتظرشی، مثل رفتن به اردو، زمان انگار می‌میره؛ اما وقتی نمی‌خوای بگذره مثل غروب ۳۱ شهریور، انگاری که ثانیه‌ها مسابقه گذاشتن! از نظر من لجوج‌ترین آفریده‌ها همین زمانه. زمان مثل زندانی دور افتاده و فراموش شده می‌مونه که همه ازش فرارین؛ اما وقتی توی گردابش میوفتی، دیگه هیچ راه برگشتی نداری. زمان درست مثل یک غوله که منتظره گیرت بیاره تا تیکه پارت کنه. همه میگن زمان توی سه بخش خلاصه میشن، گذشته، حال و آینده؛ اما از نظر من حالی وجود نداره؛ چون تا به خودت بیای شده گذشته. آینده هم همین‌طور، چشم بهم بزنی داره از پشت سرت دست تکون می‌ده. زمان در واقع از دست رفته! از دست دادنه! من با افرادی که میگن زمان حاله و الان زندگی کن و این چرت و پرتا کاملا مخالفم. از نظر من زمان فقط توی گذشته خلاصه می‌شه. توی گذشته و گذشته و درد و درد و مرگ و... مرگ! وقتی مشکلی پیش میاد یا دردی که مثل پیچک سمی می‌پیچه دور تا دور قلبت و کم‌کم می‌کشتت، میگن ولش کن، ناراحت نباش، با گذشت زمان همه چیز درست می‌شه؛ اما من با این حرف کاملا مخالفم. از نظر من زمان درمان‌گر نیست، ویرانگره! ویرانگری که بعد از سال‌های طولانی سگ‌ دو زدن تا به جایی که می‌خوای می‌رسی تموم می‌شه و پخ پخ!
 
آخرین ویرایش:
*به نام خالق تخیل*
*پارت اول*​
*رامسر_ایران*
*نوزدهم شهریور ماه ۱۴۰۸ه.ش*
*ساعت ۱۷:۰۰*
*از زبان نورا*
هیجان زده چمدون نارنجی رنگم رو دنبال خودم کشیدم و با لبخند هوای تمیز و بوی خاک بارون خورده رو به اعماق ریه‌هام فرستادم. نگاه هیجان‌ زدم رو دور تا دور محوطه اردوگاه که با درخت‌های سر‌ به‌ فلک کشیده فندق تزئین شده بود، گردوندم. سنجاب‌های قهوه‌ای که با نشاط ورجه وورجه می‌کردن و از درخت‌های سبز بالا می‌رفتن و تق‌تق فندق می‌شکستن باعث می‌شد لبخندم عمیق‌تر بشه و دلم بخواد یکی از اون سنجاب‌های پشمالو رو برای خودم بردارم و ببرم پرورشگاه. باد خنکی که می‌وزید، موهام رو به بازی گرفته بود و توی هوا می‌رقصوند. برای بار هزارم تار موی قهوه‌ایم رو از روی صورتم کنار زدم و با چشمای ریز شده منظره مقابلم رو تجذیه و تحلیل کردم. خانم اسماعیلی و رحمٰنی و مدیر اردوگاه و یک آقای دیگه روی سکوی بزرگ و طویل مقابلم ایستاده بودن و داشتن درباره موضوع نامعلومی صحبت می‌کردن. چند تا از دهمی‌های چیزمال پشتشون ایستاده بودن و داشتن سن رو برای سخنرانی عجوزانه‌های آفریقایی آماده می‌کردن. از پشت سن بزرگ می‌تونستم خورشید لیمویی رنگی رو ببینم که پتوی بنفش و سورمه‌ای نورانیش رو روی خودش انداخته و کم‌کم داره به کوه‌های سر به فلک کشیده‌ای که در دور دست‌ها خونه کرده بودن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شه و با این کار داره برای یک خواب جانانه آماده می‌شه. نزدیک غروب بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت. با این حال چراغ‌های فانوس مانندی که دور تا دور محوطه نصب شده بودن، فضای اصلی اردوگاه رو روشن کرده بودن. خداروشکر زیر پامون سنگ فرش شده بود و همین باعث می‌شد نگرانی بابت کثیف شدن شلوار نیم بگ مشکیم و نیم بوت مشکی و چمدون نارنجیم نداشته باشم. متاسفانه اطراف محوطه رو صندلی نچیده بودن و با توجه به پرچونگی حضار ناگرامی، از همین حالا می‌تونستم صدای عربده میلیون‌ها زانو رو بشنوم. با صدای جیغ مانند خانم اسماعیلی، دست از آنالیز اردوگاه برداشتم و سریع قدم به جلو برداشتم و حواسم رو پنج دنگ به صحبتاش دادم:
- خوب دخترا، امیدوارم که تا این‌جا بهتون خوش گذشته باشه. همون‌طور که می‌دونید، ما پس فردا برمی‌گردیم تبریز و این آخرین روزی هست که رامسر هستیم. طبق نظر خانم رحمٰنی، تصمیم گرفته شد روز آخر رو این‌جا بگذرونیم؛ اما چند نکته مهم رو باید بهتون گوش‌ زد کنم. اول این که فردا راس ساعت هشت باید همین‌جا باشید برای صبحانه. در نزدیکی این‌جا یک آبشار هست که ساعت هشت و نیم و بعد از خوردن صبحانه می‌ریم اون‌جا تا ساعت دو. دومین نکته اینه که از محوطه اردوگاه بدون اجازه خارج نشید و بعد از کسب اجازه از شخص خانم رحمٰنی یا من، با حضور یکی از اعضای اردوگاه می‌تونید به روستا برید. سعی کنید گروه‌های چهار یا پنج نفره تشکیل بدید تا امنیتتون بیشتر بشه. مهم‌ترین نکته اینه که اصلاً و اصلاً نباید وارد جنگلی بشید که در نزدیکی روستا قرار داره. فردا پنج بعد از ظهر باید همین‌جا باشید برای برگشت. آها! نکته مهم دیگه اینه که حتما جی پی اس گوشیتون رو روشن کنید که در صورت گم شدن بتونیم ردیابیتون کنیم. در آخرم این‌که اگر به صورت اتفاقی وارد جنگلی که در نزدیکی روستا شدید و خدایی ناکرده گم شدید و یک ویلای قدیمی دیدید، به هیچ وجه نزدیکش نشید و تلاش کنید ازش دور بشید. حتی اگر در بدترین شرایط بودین سر جای خودتون بایستید تا بتونیم پیداتون کنیم. این ویلا داخل هیچ نقشه‌ای ثبت نشده؛ اما محلیان در جریان موقعیت این ویلا هستن.

با مکثی که بین حرفاش افتاد، در کمال بی‌فرهنگی تو دلم زاراشکی گفتم و دیگه منتظر نموندم این دفعه رحمٰنی بیاد زرزر کنه. سریع دور برگردون زدم تا برم خوابگاه. هم‌ زمان با این کارم، دست مهدیه رو که کنارم ایستاده بود رو کشیدم تا دنبالم بیاد. در همون حال که مهدیه و چمدونم رو دنبال خودم می‌کشیدم، سری به نشونه تاسف تکون دادم و با تمسخر گفتم:
- سرم رفت الله وکیلی.
یسنا در حالی‌که می‌اومد کنار رومینا تا از آرنجش آویزون بشه، با گفتن:
- زر می‌زد حضرت عباسی.
حرفم رو تایید کرد. مهسا تک خنده‌ای کرد و از ساعد مهدیه آویزون شد و با سخن حکیمانه‌اش جفتمون رو لال مادرزاد کرد:
- حالا چیزش رو دارین جلو خودش این رو بگین.
رومینا هم با خنده سری تکون داد و گفت:
- اصلاً برای اولین بار باهات موافقم باران.
مهسای بدبخت فامیلیش بارانی بود برای همین طفلک رو بعضی وقتا که نه همیشه، یا بارون بهاری یا بارون تابستونه یا بارون پاییزی یا بارون زمستونه صداش می‌زدیم یا در بعضی مواقع باران خالی. خواستم راه بیوفتم تا بریم خوابگاه؛ اما با دیدن چمدونامون متوقف شدم. خوب حالا چمدونامون چی؟ نگاهم رو مگس‌وار توی محوطه گردوندم و با دیدن قبیتی که داشت با باجور حرف می‌زد، نیش چاکوندم ‌و عربده ناموسی زدم:
- هوی قطبی! اومدی خوابگاه چمدون مارم بیار. دستت مرسی!
و سریع دسته چمدونم رو ول کردم و دست رومینا رو چنگ زدم و مثل مارمولک بهش چسبیدم. با حل شدن مشکلاتم لبخند پدر مادر داری زدم و راه افتادم به سمت انتهای سنگ فرش‌ها و در جهت مخالف سن. ثانیه‌ای نگذشته بود که مهدیه با کنجکاوی، خیره به جایی با سیس فیلسوفانه‌ای پرسید:
- موگوم نورا، شما که انقدر با اعتماد به نفس دارین راه می‌رین اصلا می‌دونین خوابگاه کجاست؟
با به پایان رسیدن حرفش، ضایع و مبهوت شده همون‌جا ایستادم و در شوک عظیمی فرو رفتم. البته این مبهوت شدگی طولی نکشید که به قهقه ناموسی تبدیل شد. می‌پرسین چرا؟ اتفاقا سوال بِجایی هم هست. همون‌طور که قبلا شرح داده شده، مختصات جغرافیایی من دقیقا در مرکز این انسانان نابالغ بود و تقریبا میشه گفت شوفرشون من بودم و خیلی شیک چهار تا گراز رو می‌کشیدم دنبال خودم. حالا با ایستادن من اون‌ها هم باید بایستن؛ اما طبق قوانین زیبای فیزیک، اون‌ها باید با ماتحت پخش زمین بشن! اگه بخوام با مثال توضیح بدم، وقتی یک تیرکمون رو می‌کشیم خوب طبیعتا زه رو با انگشت اشارمون می‌کشیم و چون من درواقع همون انگشت بودم و اونا هم اون زه، با حذف شدن من که همون ایستادنمه، اون‌ها هم باید دقیقا اول به جلو برن و بعد هم زارت!
 
آخرین ویرایش:
*پارت دوم*

خیلی جینگولی به عقب بیان؛ اما به دلیل شدت جاذبه و صد البته وجود ماتحت، باید ماتحت زیباشون بو*سه عمیقی رو بر لبان زمین بزنه و درواقع چهار تا آدم بی آبرو با ماتحت بخورن زمین و حیثیتشون بره و توانایی دفع رو از دست بدن؛ اما دقیقا چهار قدم اینورتر، یه دختر احمق و بی‌آبرو ایستاده که داره به گرازانه‌ترین حالت ممکن عر می‌زنه از خنده. البته تنها من نبودم که داشت خشتک خودشو از خنده پاره می‌کرد. دقیقا صد و نود و شیش تا آدم علاف و بیکار داشتن قهقه می‌زدن و در اون لحظه میلیاردها خشتک دریده شد. در حالی‌که تلاش می‌کردم خندم رو جمع کنم، دستم رو زیر چشمم کشیدم تا قطره اشک لم داده روی گونم رو پاک کنم و دست دیگم رو به سمت مهدیه دراز کردم تا بلند بشه. در همون حال با لحن کرمویی گفتم:
- د بیا! اینم از چوب زیبای خداوند متعال، که از پهنا کرد تو گوشت تا این بنده پاکدامنشو ضایع نکنی.

با بغض کفترانه‌ای دستم رو گرفت و با گفتن دکمت رو بزن بلند شد. با کمک مهدیه، رومینا و مهسا رو بلند کردیم و در آخر با لبخند ملیحی به سمت یسنای خدابیامرز رفتم؛ اما قبل از این‌که بتونم دستم رو حتی بیست و پنج صدم میلی متر از خودم جدا کنم صدای جیغ عنتر خانم گوشم رو نوازش کرد:
- نیشت کثیفت رو ببند کثا*فت سگ.

جدا هر چیزی، این چرا حنجرش پاره نمی‌شه؟ سعی کردم لبخندم رو پاک کنم و اخم کنم. برای حفظ وجناتم، لبم رو تا خود چونم کردم تو حلقم و در حالی‌که گاز می‌گرفتم، با لحن تیزی غریدم:
- خفه بمیر سل*یطه قربطی! آبرو برامون نزاشتی بی‌حیثیت.

و با اشاره به اون سه تا بی‌زبون مادر مرده که مثل قصاب ساطور به دست بالای سرمون دیوار دفاعی بسته بودن، ادامه دادم:
- از این سه تا شنبلیله یاد بگیر. شغال.

رومینا هم برای محکم کاری، لگد الله اکبرانه‌ای نثار ماتحت مظلوم یسنا که در حال نیم خیز شدن بود، کرد و دودمانش رو با آتش جهنم آشنا کرد. ثانیه‌ای از آتش برخرمن یسنا نگذشته بود که جیغ نکرانه‌ای کل روستا رو در بر گرفت؛ اما نکته دردناک ماجرا اونجا بود که از شدت صدای دردناک برخورد ماتحت اون خدابیامرز با زمین، پنج ثانیه سکوت اعلام شد و سکوت مثل ماده بی‌هوشی توی تک‌تک رگ‌های روستا پخش شد. دز این ماده خاک بر سر به حدی زیاد بود که روستا رسما شده بود شهر ارواح تو روز. همون قدر ساکت، همون قدر آروم، همون قدر وهم انگیز، همون قدر مایه جفت کردن و همون قدر مرگ آور!

***​

سرم رو از گوشی بیرون اوردم و زیر چشمی اتاقک چوبی رو از نظر گذروندم. اتاقی که به عنوان جا خواب بهمون داده بودن، یه قبرستون نه متری بود که کلا یه تیکه موکت قرمز دو متری انداخته بودن تهش و چهار تا تختم بیشتر نداشت. هرچیم به قلاوند گاو گفتیم زنیکه فاسد، ما پنج تاییم حرف تو گوشش نرفت خر الاغ. از سر بدبختیم قرار شد مهدیه رو شوت کنیم روی زمین کپش رو بزاره. اتاق مزخرفیم که بهمون داده بودن حتی کمدم نداشت که حداقل چمدونامون رو تخلیه کنیم و لباس‌های خاک بر سرمون رو بزاریم توش و الان چمدونای اون چهار تا عین جنگل شام وسط اتاق ول شده بود و فقط چمدون من بدبخت، خوشگل و مامانی نشسته بود کنار در. لامصبا حداقل یه پنجره یه سانتیم نزاشته بودن نفس بکشیم. سمندرای دریایی از ساعت شیشم عین خری چپوندنمون توی این زندون. البته که صد رحمت به زندون! بدبختی اصلی و وقتی فهمیدم که با پا گذاشتن توی این خراب شده چنان بوی افتزاحی به پیشوازمون اومد که اصلا دهنشون سرویس! خاک بر سر صاحب این خرابه، چند جاشم گچاش کنده بود و جای خالیشون با بی‌تربیتی هر چه تمام بهمون چشمک می‌زدن. معلوم نبود اتاق دادن یا خرابه! نه صندلی وجود داشت، نه یخچالی، نه گاز پیک‌نیکی، نه کوفتی و نه زهرماری. خداروشکر یه مهتابی با نور زرد گذاشته بودن ته اتاق که اونم هر چند وقت یه بار خاموش می‌شد و می‌رفت صفا. تنها دلخوشی که داشتم، صدای نم‌نم بارون بود که اونم یه ساعت پیش قطع شده بود و رسما مرگ میکزیکی می‌رفت این‌جا. از همون لحظه‌ای که پا توی این اتاق گذاشتیم، یَک یَک جنگای تاریخ، از صفین و هشت سال دفاع مقدس بگیر تا نهروان و جنگ جهانی چهارم، همه و همه به صورت زنده توی این اتاق به پا شده بود. بعد از اون همه محشر صغرا رومینا داشت با دقت هرچه تمام‌ برای مهسای دغل لاک می‌زد. مهدیه هم زنگ زده بود به مینا خانم، آشپز پرورشگاه و اطلاعات جغرافیایی اینجا رو می‌داد تا یه وقت خدای ناکرده، زبونم لال نگران نشه. یسنای سگم با اخم داشت وسایل مورد نیازمون رو آماده می‌کرد برای شب. شاید بپرسین کجا می‌خواین نشتون رو ببرین که باید بگم این یسنای سگ، چیز کنش رو زده بود به برق و با یَک به یَکمون قهر کرده بود سر قضیه به فنا رفتن ماتحتش، الانم شرط گذاشته برای آشتی کردن که باید نشمون رو برداریم گمشیم تو جنگل، اون‌جا هم آتیش روشن کنیم صفا کنیم و در نهایت هم توت جمع کنیم! با تکرار صد میلیون بار این جمله که ”ما که دیگه قرار نیست بیایم شمال، چرا ازش استفاده نکنیم؟” هم دهنمون رو مورد عنایت خاطر قرار داد. ای که الهی یوزپلنگا بخورنت توی همون جنگل راحت شم از سر نحست. نکته کرک کز دادگیشم اون‌جا بود که اون جنگل بی‌پدر گرگ داشت. بله اینم از چیزخلانگی این چهار مادر بیامرز! شاید بگین پس من چی؟ که در جواب باید بگم من بعد گذشت دقیقا چهار ساعت و سی و چهار دقیقه هنوز که هنوزه میگم اگه پا تو اون جنگل بزارین چیز کنم رو می‌زنم تو برق و دیگه دیدار به قیامت! و جالبیشم اونجا بود که هر چهار تا همزمان و یک صدا گفتن:
- به انگشت اشاره پای ستم راستم!

همین‌قدر زیبا! همین‌قدر دلنشین! همین‌قدر تو دل برو! هیچی دیگه، از همون لحظه هم منم بَدتِرکِه یسنا، چیز کنم رو زدم به برق و با اخم و تَخم عینهو ابوالهول تمرگیدم جلوشون و همون‌جور با یبوست هرچه تمام توی گوشی ول می‌گردم. لامصب سیسمم یه جور بود که انگار همین الان دارم با خود شخص ایلان ماسک، از طریق ایمیل چت می‌کنم. توی اون چتم دارم ایده‌هایی نبوغانه برای ساخت هوش مصنوعی‌های جدیدشو می‌دم؛
 
آخرین ویرایش:
*پارت سوم*

اما قسمت دارک ماجرا اونجا بود که من اصلا اینترنت ندارم. تازه پول شارژم ندارم که حتی زنگ بزنم به رعنا خانم یکی از کارکنان پرورشگاه، بگم رسیدم؛ برای همین با گوشی رومینا بهش پیام دادم. الانم دارم خیلی جدی با ۱۷ سال سن، پو بازی می‌کنم. اصلا به هرکی بگی جیغ می‌کشه. مسئله هم این‌جا بود که هیچ‌کیم قهر من به پشماشم نبود. همین موضوع باعث شده بود از شدت حسادت بزنم گوی برفی خدا میلیونی یسنای کباثت رو بشکنم و دعوا رو وارد مبحث جدیدی بکنم. این مبحث جدید درواقع همون گیس و گیس کشی خودمون بود و به همین خاطره که الان موهای خرمایی یسنا که فیکس تا پایین باسنش میان... بهتر بگم، می‌اومدن، الان به زور تا روی شونش می‌رسن. اونم به صورت کج و معوج. بله! درسته! کار دست این جانبه بود! البته اوشونم بیکار ننشسته بود و دقیقا دویست و هفتاد و سه تا تار مو، از من بیچاره مفلوک کند. بماند که چقدر فحش‌های جدید در اون لحظه ابداع شد. خوب این‌که من و اون سگ صفت ظاهرمون عین آدم خواران جنگل آمازون باشه طبیعیه؛ اما مسئله اونجا بود که مهدیه هم نسبت بسیار نزدیکی با تارزان جان خدابیامرز پیدا کرده بود. داستان از این قراره که این مرحومه حس انسان دوستانه‌اش گل کرد و با سیس چوپان فداکار اومد ما رو جدا کنه و منم خیلی شیک، با یسنا اشتباه گرفتمش و زارت! این من بودم که با ناخنای فولادزره‌ایم یه خط دراز و کلفت و صاف و صیقلی بسیار زیبا، به طول پنج و سه دهم سانتی متر از دو میلی متر پایین چشم سمت چپش تا خود چونه‌اش بکشم و همین کافی بود تا دعوا وارد فاز جدیدی از مرگ و خونریزی بشه. بگذریم از این‌که رومینا برای پایان دعوای ما مجبور شد چاقو میوه خوری‌ای که از نا کجا آباد پیدا کرده بود رو بزاره رو رگش و بگه:
- به قرآن محمد قسم، اگه نکشین بیرو، این و می‌کشم این رو!

از هم قافیه بودنش که بگذریم، متاسفانه جوگیری بد دردیه. چون همین جوگیری باعث شد یه خطر صاف و دراز و صیقلی دیگه رو مچ رومینا بیوفته. البته خداروشکر رگشو نزد ولی اندکی مجروح شد و درواقع تنها کسی که جون سالم از این محشر صغرا به در برد مهسای سگ جون بود که اونم به شخصه پلن دارم شب فندک بگیرم زیر ناخوناش. از جنگ و کشتار صلیبیمون که بگذریم بر می‌گردیم سر همون جنگل رفتن. آخه من نمی‌دونم چرا باید پنج تا دختر احمق، این موقع شب گمشن برن جنگل؟ اونم جنگلی که پلنگ داره! بابا اینا روانین به شیر مادر نداشتم. به همین قبله محمدی که در حال حاضر نمی‌دونم کجاست قسم، تا همین لحظه فکر می‌کردم قضیه کنکل بشه؛ اما وقتی که یسنا با همون اخمای سمندونانش رو کرد به سمت رومینا و گفت:
- حله. وسایل رو جمع کردم. بپاچین آماده بشین.

لرز مظلومانه‌ای کردم و زندگی رو وداع گفتم. بیخیال سیس و قهر و مَهر و هر کوفت و زهر مار دیگه‌ای شدم و با بهت و عصبانیت نعره‌کشان غریدم:
- چی چی و بپاچین آماده شین کباثت؟! من پام رو تو اون جنگل نمی‌زارم. به جان مادر نداشتم تک تکتون رو مادربزرگ می‌کنم.

یسنا ریلکس تیشرت آبی رنگی رو پرت کرد تو صورتم و در حالی‌که آدامس نعناش رو می‌جوید، ابرو‌های مشکی رنگش رو بالا انداخت و چشمای قهوه‌ای کوچیکش رو گرد کرد و با کمال بی‌ادبی و بی‌شعوری و بی‌فرهنگی فحش کریهانه‌ای داد و گفت:
- گمشو آماده شو زرزر می‌کنه برا من.

از قضیه تربیت زاقارتش که بگذریم، حاجی مثل این‌که قضیه جدیه. سعی کردم با فعال کردن حس ترسش از رفتن منصرفش کنم برای همین لباس رو با هدف گیری مناسب، زارت پرت کردم تو صورت خودش و با حرص نالیدم:
- بابا چیزخل، اونجا گرگ داره! می‌فهمی؟ گرگ!

اما مگه کسی به شخمش بود؟ متاسفانه نه تنها اخلاقشون شخمی بود، بلکه مغزشونم شخمی بود. اصلا یَک به یَکشون به جای مخ تو مغزشون، پهن بود. به ولله پهن بود. یسنا بدون این‌که اون کلمه مرگ آسای گرگ رو به کتفشم بگیره، ریلکس لباس مچاله شده رو دوباره پرت کرد سمتم و لحظه‌ای بعد، گلوله لباس محکم به قفسه سینم و صدای نحسش هم به مغزم حمله کرد:
- د آخه گراز وحشی کرگدن‌زاده، چرا انقدر نفهمی؟ چرا انقدر بی‌شعوری؟

دیگه عصبانیت زد به لوزالمعدش و نتونست جلوی خودشو بگیره و با جیغ جیغ نعره زد:
- چرا انقدر چیزخلی؟

این وسط صدای خنده و لحن رومینا آتش بر خرمن ملکه آتشین انداخت:
- عه عجقم! چیزخل چیه؟ باید بگی ناحیه شرمگاهی شما رفتار پریشان گونه‌ای دارد!

این لحنش نه تنها آتش بر خرمن من و یسنا بود، بلکه آتشی بر خرمن مهدیه‌ای هم بود که حالا گوشیش رو قطع کرده بود و داشت خیار می‌خورد که اتفاقا واکنش جذابیم نشون داد. بزرگوار با لبخند ملیح و غیض غلیظی گوشیش رو محکم و چکشی پرت کرد سمتش که باعث شد محکم به پیشونی رومینا برخورد کنه و جیگرش رو به آتیش بکشونه و صدای جیغش کل محوطه رو برداره؛ اما متاسفانه نه تنها کسی دلش براش نسوخت بلکه مهسا لگدی رو هم نسار کمرش کرد و خیلی شیک نخاعش رو با دوزخ آشنایی داد. اون شنبلیلم که دید با پشممونم فرقی نداره کلا از بدو تولد لال شد. دوباره دعوا برگشت سر منو یسنا که با لال شدن اون ادامه حرفشو گفت:
- خوب داشتم چی می‌گفتم؟ آها! تو چرا انقدر فلان‌خلی زن؟! این‌جا ایرانه! می‌فهمی! ایران! پرشینس!¹ این‌جا پونصد شیشصد تا روستاس! آخه چه گرگی آخه؟

اخمی کردم و در حالی‌که لباس رو کنارم می‌زاشتم، با بغض محکم زدم رو زانوم و از صمیم وجودم نالیدم:
- اولا یا اول جملت بگو آخه یا آخرش، دو بار نمیشه. دوما بابا شغال! نشنیدی اسماعیلی سگ چی گفت؟ بر فرضم اون زر بزنه. خو مگه اون مردک که سیبیل بهنام بانی جلوش لنگ می‌اندازه که مال همین اردوگائه گفت نرین جنگل هم گرگ داره هم خرس! اللخصوص شبا! تازه پلنگم داره! بر فرض مثالم گرگ و پلنگ نیومدن بخورنمون، بابا خر نفهم گم شدیم جنا خوردنمون توی این بارون، کدوم خری پاسخ گوئه؟ اصلا توی نفهم چرا نمی‌فهمی من زوفوبیا² دارم؟

_________________________________________________________________________________________

¹. نورا و دوستانش، عادت دارند به جای ایران، ایرانی، فارسی و... بگویند پرشینس.

². ترس شدید از حیوانات
 
آخرین ویرایش:
*پارت چهارم*

مهسا هم برای تایید خبر من سرش رو با سیس نیوتون خدابیامرز تکون داد و با آب و تاب گفت:
- تازه مار و سوسکم داره!

قبل از این‌که فرصتی پیدا کنم تا واکنشی نشون بدم، یسنا اخمی کرد و در حالی‌که شستش رو نشون می‌داد غرید:
- برو گمشو عنتر میمون برزیلی.

و رو به من با نهایت فلک زدگی و کلافگی ادامه داد:
- اولا نمیخواد ادبیات پرشینس به من یاد بدی بوزینه. دوما اون سگ سیبیل یه چیز گفت برای اینکه نریم گم بشیم. بابا من خودم تحقیق کردم. این‌جا نهایتا سگ داشته باشه اونم سگای گله همین روستاییاس.

لازم به ذکره نمونه بارز رفیق ناباب همین شامپانزه لجن معده هست. یکی نیست بگه تو کهمی‌خوای بری ور دل پلنگا خوب برو، من رو چیکار داری؟ نکبت چنان می‌گه تحقیق کردم انگار رفته تحقیق کرده و راز همبرگر‌های آقای خرچرنگ رو کشف کرده. مثل خودش اخم غلیظی کردم و در حالی‌که محکم می‌زدم رو رونام، کمرم رو به جلو خم کردم و رسما رفتم سجده. ناله جگر سوزی کشیدم و با بغض تنها تلاشم و برای بقا کردم:
- همین‌که گفتم. اصلا اگه من پام رو بزارم تو اون جنگل، از خود توی گاو کمترم!

***​

اخمی کردم و لبه‌های شنل نارنجیم رو که در اصل مال یسنا بود رو به هم نزدیک‌تر کردم تا از شدت سرما سگ لرز نزنم و در همون حین چپ چپ به قیافه تخیلی یسنا خیره شدم که با نیش باز جلوتر از همه به سمت اعماق مرگ می‌رفت و با چراغ قوه‌ای که نمی‌دونم از کدوم سگستانی اورده بود تلاش می‌کرد با همون نور چیزکی مسیر جلومون رو روشن کنه تا یه وقت ماری، مارمولکی، پلنگی، گرگی، سوسکی چیزی نیاد زارتی بخورمون. تفی به بختم فرستادم و تمام تلاشم رو کردم تا چشمام رو تا ناموسم گشاد کنم و چاله چوله‌های جلوی پام رو ببینم. تمام تلاشم رو می‌کردم تا با دستام مانع برخورد هرگونه شاخ و برگ و گل و بلبلی به صورتم بشم و همین کار باعث می‌شد قطرات شبنم نشسته روی برگ درختا، تا ناموسم رو خیس کنه و چهرم از قبلم بیشترتر توی هم بره. صدای لرز ترسون دندون‌های مهسا عین مته حاج پرویز، نگهبان پرورشگاه رو مخم بود و نمی‌زاشت صدای رومینا رو واضح بشنوم و فقط صداهای محوی رو می‌شنیدم که نتیجش این بود که حالا خانوم، عقلش سرجاش اومده بود و فهمیده بود چه مدفوف ترش و شیرینی خورده و الان داشت خوار و مار یسنا رو تار و مار می‌کرد. از اون بدتر مهدیه بود که عین‌هو کوآلا از دستم آویزون شده بود و های های عر می‌زد که ای‌ایهناس! دست کمک برسونین و مارا نجات بدهین از دست انگل اعظم، یسنا! طبق انتظارم یَک به یَکشون از غلطی که خورده بودن عین توله موشی پشیمون شده بودن و خوار و مار خودشونو ساییده بودن تا برگردن خوابگاه خراب شده؛ اما مگه این کباثت اجازه می‌داد؟ این الندگ شنیده دختر خاله داماد شوهر خواهر همکلاسی یکی از بچه‌های پرورشگاه اومده بوده تو این جنگل خبرش بیاد، بعد گفته گویا یه برگی، پشمی، کوفتی، زهرماری تو این جنگل صاب مرده هست که می‌تونه جوشا رو از بیخ و بن، بی بیخ و بن کنه! این الاغ جوش جوشی زود باورم گفت عه؟ بگو به خدا؟ بعد گرفت دست چهار تا الاغ‌تر از خودش رو گرفت اورد این‌جا به بهونه توتای قرمز درخت توت اول جنگل که پنج دقیقه با ورودی فاصله داره؛ اما قافل از این‌که خانم دنبال برگه! این و وقتی فهمیدیم که دقیقا چهل هفت دقیقه و سی و نه ثانیه بعد از این‌که به تنها جایی که نرسیدیم درخت توت بود. الانم حدود دو ساعته داره تو این جنگل شخمی دنبال نیم چ*سه برگیم. به عبارتی تو انبار کاه دنبال نخ زرد می‌گشتیم؛ اما بهترین لحظات زندگی من دقیقا وقتی بود که همه کائنات دست به دست هم دادن و با لبخند دلفریبی هم صدا و هم آواز غریدن زارت! آسمون با همون لبخند ملیحش با رعد و برق پر نوری که ایجاد کرد، علاوه بر کل ایران و راه شیری، با دلی پاک، دل‌های مارم روشن کرد! البته بیشتر از اون، چیزی که مثل پنجاه چراغ طحالمون رو روشن کرده بود، سیلی بود که از آسمون در قالب بارون راه افتاده بود و من یکی به شخصه، در اثر این رویداد، حتی شو*رتمم خیس شده بود. دیگه سایرین رو نمی‌دونم که آب به اونجا رسیده یا نه، ولی ناموسا در ظاهر رسما پنج تا موش فاضلاب بودیم در قالب انسان. از اون بدتر صدای زوزه‌های آرومی بود که مثل ناقوص مرگ به پیشوازم می‌اومدن. تمام حواسم رو جمع کرده بودم تا وارد چاله آبی نشم و به برگی، درختی‌، کلوخی، چیزی برخورد نکنم. برای اولین بار در تموم عمرم از بارون متنفر شده بودم و به نسیم خنکی که می‌وزید هر فحشی که بلد بودم رو پیش‌کش می‌کردم. با هر نفسی که می‌کشیدم بوی خاک بارون خورده وارد ریه‌هام می‌شد و به طرز عجیبی به حالت تهوع و انقباض شکمم دامن می‌زد. ترکیب صدای زوزه گرگ و هوهوی جغد و نعره پلگا باعث می‌شد قلبم به مثانم نقل مکان کنه و رسما پوست برا لبم نمونده بود انقدر کنده بودمش. نمی‌دونم چند لحظه گذشته بود که صدای هیجان زده و متعجب یسنا به گوشم رسید که حالا متوقف شده بود و با دقت به چیزی نگاه میکرد:
- بچه ها! بیاین این‌جا رو ببینین!

خوب خداروشکر! با همون اخم چند قدم جلو رفتم و کنارش ایستادم. دستام رو بهم مالیدم تا گرم بشم. در همون حال با نهایت بدبختی و بعض نالیدم:
- خبرت بیاد به حق آه دل امام حسن مجتبی. زود اون علفات رو بکن بریم که اگه تا پنجاه ثانیه دیگه از این جنگل خارج نشیم، کلا از دنیای فانی خارج می....

قبل از این‌که صدایی از یسنا در بیاد و حتی حرف خودم تموم بشه به طور ناگهانی سرم رو برگردوندم و قلبم ایستاد! مغزم ایستاد! کلیه، طحال، پانکراس، آپاندیس، کبد، معده، شش‌هام. همه و همه در اون لحظه ایستادن و من می‌تونم به جرات بگم من برای یه لحظه حتی مردم! نمی‌دونم اون صحنه، اون منظره، طلسم شده بود یا چی؛ اما همون صحنه، همون منظره باعث شد بعد از اون ایست بدنی، تموم ارگان‌های بدنم، حتی کوچیک‌ترین عضو بدنم‌ حتی هسته‌های سلول‌هام هم به طرز وحشت‌ناکی تیر بکشن و من ناچار از شدت درد روی زانوهام خم بشم و دردمند ناله پر بغضی بکنم و آخ خفه‌ای بگم. طولی نکشید که اون درد یه جوری رفت و اثری از خودش نزاشت که انگار من تا حالا تو عمرم حتی یه سردرد چ*سکی هم نگرفتم؛ اما درست چند ثانیه بعد، یه احساس عجیب غریبی بهم دست داد. دقیق نمی‌دونم چه احساسی بود؛ اما هرچی که بود باعث سنگینی سر، حالت تهوع، دل ضعفه، بی‌حالی و ضعف شدیدی شد که حتی باعث شد نتونم وزنم رو هم نگه دارم و قطعا اگه مهدیه کنارم نبود تا من بهش چنگ بزنم، الان عین‌هو تف کلاغ می‌پاچیدم رو زمین.
 
آخرین ویرایش:
*پارت پنجم*

شاید بگین حتما داعشی، نتانیاهویی، ترامپی، عزرائیلی کسی رو دیدم؛ اما باید در جواب بگم، بیلاخ! درست پشت شاخ و برگ‌ها و صدها متر جلو تر، یه کاخ بود که کلا از لحاظ بخواهیم حساب کنیم، با پوزخند سگانه‌ای بیلاخشو می‌کرد تو چش کاخ گلستان و کاخ آپادانا در زمان‌های گذشته و عربده می‌زد:
- بیا!

حالا چه از لحاظ ابعاد، چه از لحاظ ارتفاع، چه از نظر زیبایی، چه از نظر قدیمی بودن و چه از نظر ترسناکی و مایه جفت‌کنی! کنار دست من بيچاره، چهار تا اسکل‌تر از خودم ایستاده بودن و از خوشی با شور و شعف عر می‌زدن که سنکس گاد! شکرا جزیلا که در این سیل و باد و مه و ابر و بدبختی یه قبرستونی پیدا شده که می‌شه کپمون رو بزاریم! چهار احمق‌های زمانه خوش خوشان عین خری دست در دست هم و زنجیروار، یورش بردن سمت اون ویلا که از این فاصله رنگش سیاه بود. از دیدن واکنش خرانشون پوفی کردم و با حرص کلاه هودی مهدیه رو کشیدم و به همین منوال یَک به یَکشونو متوقف کردم و زیر لب غریدم:
- کجا می‌رید خبرتون رو بیارن؟ مگه نشنیدی اون زنیکه اسماعیلی گفت تو جنگل ویلا دیدی عین خری نرو توش؟

با به پایان رسیدن حرفم همشون برگشتن سمتم و هم‌زمان با تمسخر سر تا پامو از نظر گذروندن. رومینا اخمی کرد و دست به سینه گفت:
- خوب ملکه الیزابتا! شما بفرمایین چه قبری بریم تو رو خاک کنیم؟

دقیقا بعد از پایان حرفش صدای ملایم زوزه به گوشم رسید و روحم رو خراش داد. ای گرگ کباثت، می‌خوای حرف اینا رو تایید کنی شنبلیه؟صدای لرزون مهسا رو شنیدم که از سرما دندوناش بهم می‌خورد و با بغض می‌گفت:
- بیا اینم گرگ! نورا به خدا به گ* سگ می‌ریم. اصلا تا موقع غروب خورشید همین‌جا می‌مونیم بعد برمی‌گردیم. خوبه؟

تف به این زندگی! با تعلل و از روی ناچاری اخمی کردم و با تعلل انگشت اشارمو بالا اوردم و با چشمای ریز شده تاکید کردم:
- اولندش اون غروب نیست و طلوعه، دومندش به جون مامان نداشتم راس ساعت شیش صبح از این خراب شده می‌ریم. فهمیدین؟ تازه اگه جنا اومدن بخورنمون اول از همه بسنا قربانیه و بعد هر کدوم از شما.

همه نیششون رو عین گاو باز کردن و خندون سر تکون دادن و به سمت ویلا حرکت کردن. منم با به دندون گرفتن لبم و فشردن بند کوله پشتیم تو مشتم و نگاه کردن به ویلا، بعد چند ثانیه درنگ، پشت سرشون راه افتادم. ویلا‌ی مقابلمون نه حیاطی داشت و نه باغی. تنها درختای سر به فلک کشیده فندق به چشم می‌خورد که بخشی از جنگل بودن و ربطی به ویلای سیاه پوش نداشتن. خدای من! جنا می‌خورنمون! به حضرت عباس جنا می‌خورنمون. دست خودم نبود یه احساس مزخرفی نسبت به این جنگل و ویلا داشتم و قلبم مظلومم با سرعت هزار تپش در دقیقه می‌تپید و زیر دلم تیر می‌کشید. اصلا احساسی که من به این ویلا و جنگل و حتی به اون اردوگاه داشتم، همون حسی بود که گوسفند به عید قربان داشت! همون‌قدر وهم انگیز! اصلا انگار عزرائیل با لباس مشکی مات بلندش و همون داس معروفش که ازش خون می‌پاچه و لبخند ملیحش داره پیش در ورودی استقبال بی‌نظیری ازم می‌کنه‌. از فکر خودم لرزی کردم و با بغض و ناراحتی خیره به هاله سیاه رنگ ویلا زیر لب نالیدم:
- به خدا من پامو بزارم تبریز، دهن یَک به یَکتونو چاک دار می‌کنم!

حرفم مثل چوبی بود که تو آتیش جهنم بندازی. اصلا حرف از دهنم بیرون نیومده بود که مهسا پرید وسط حرفم و با پس گردنی که مهمون یسنا کرد، با اضطراب و لهجه غلیظ و جینگیلی ترکیش گفت:
- ای که یاریم کیلو سچیم آغزیوا!

اما بجز لحن و گویش جینگیلیش، معنی جملشم بسیار بسیار جینگولی بود! بزرگوار میفرمودن که ”ای که نیم کیلو ری*دم تو دهنت !“ همین‌قدر زیبا و دلفریب! درست پنج ثانیه بعد از جمله تاریخی بانو مهسا، رسیدیم به کلی پله چوبی که حالا به خاطر بارون خیس خیس بود و از شدت قدیمی بودن داشت عر عر کنان گریه می‌کرد و ناله‌ها سر می‌داد. آروم نگاهم رو بالا اوردم و به خونه شبح مانند خیره شدم که تو اون تاریکی گم شده بود و همون نیم چ*سه‌ای هم که ازش معلوم بود باعث می‌شد جفت کنم. دیواره تیره رنگ ویلا تا انگار تا بی‌نهایت ادامه داشت و ابرهای خشمگین تیره رنگی مانع دید شیرونی ویلا می‌شد. حس می‌کردم دیوار های آجری و قدیمی سر به فلک کشیده مشکی رنگ ویلا دارن به حالم قهقهه می‌زنن و می‌گن”بیا! بیا که به قتل‌گاهت خوش اومدی!“ آروم دست رومینا و مهدیه رو گرفتم و با لحن لرزونی لب زدم:
- هوی گوسفندای ماده ،گوش کنین چی می‌گم. عین بز به هم نچسبین چون خیسین فقط دستای همو بگیرید. از کنار هم جم نمی‌خورین که گم می‌شیم.

به محظ پایان رسیدن جملم، سریع دستای همو گرفتن و عین لشکر مختار جلوی پله‌ها قد علم کردیم. انگلارو نگاه، اون موقع که خودم مورد عنابت قرار می‌دادم نیاین این قبرستون گوش نمی‌کردین، الان می‌کنین؟ تف تو روتون! آروم پا روی اولین پله چوبی پاگرد گذاشتم که صدای جیغ وحشتناکی از خودش ساطع کرد و به کری گوشامون کمک فراوانی کرد. البته همین‌که زارتی نمی‌شکنه بازم خداروشکر. آروم آروم از پله ها بالا می‌رفتم و اون چهار تا حیوونم دنبال خودم می‌کشوندم تا به یه جایی مثل ایوون برسیم که یه میز کوچیک و دو صندلی روش بودن. یسنا آروم دست مهدیه رو ول کرد و خواست به سمتش بره که به صدای رومینا متوقف شد:
- هویی کجا کور نسناس؟ تابلو این وره!

و با سر به در چوبی عریض و طویل اشاره کرد که دقیقا رو به رومون بود. مهدیه بلافاصله بعد از تموم شدن حرف رومینا و برای جلوگیری از هرگونه بگ*یی، سریع دست یسنای احمق رو چنگ زد و کنار خودش قفلش کرد تا دست از پا خطا نکنه و بیشتر به تاراج ببرمون. با نیم نگاهی به جلو، ناخودآگاه قدمی به سمت عقب برداشتم و با صدای لرزون که ناشی از ترس و سرما بود، زمزمه‌وار گفتم:
- می‌گم، اگه جن داشته باشه چی؟
 
آخرین ویرایش:
*پارت ششم*

رومینا دستمو فشاری داد و در جوابم با محبت گفت:
- گو*ه نخور گلم!

منم که کلا از شدت این همه محبت و خوشی با تشنج فاصله‌ای نداشتم و داشتم باهاش یه احوال پرسی گرم و خوبی می‌کردم. خواستم قبل از سکته پانکراسم جوابشو بدم که مهسا دستش رو برد بالا و تقه‌ای آرومی به در زد که مثل ناقوس مرگ و سور اسرافیل توی جنگل اکو شد و مثل آمریکا و صدام حسین به جسم و روحم حمله کرد. چند ثانیه نگذشته بود که در با تقه بلند و صدای جیرجیر وحشتناکی تا نصفه باز شد و با باز شدنش موجی هوای سرد به صورتم هجوم اورد که باعث شد لرز خفیفی بکنم. یا حضرت محمد. خدایا پنجاه تا صلوات نذر می‌کنم جنا به جای من یسنا رو بخورن. یسنا زیر لب بسم الله آرومی گفت و در که به ظاهر چوبی بود رو آروم هل داد تا کامل باز بشه. هم‌زمان با باز شدنش صدای جیرجیر بلند و دردناکی بلند شد که نشون می‌داد این خونه نه تنها مال پنجاه سال پیشه، بلکه شصت ساله اصلا این در مادر مرده روغن به چشم ندیده. آب دهنم و قورت دادم و آروم پام رو جلو گذاشتم و وارد خونه شدم. خونه‌ای که از پنجاه متری ترسناک و مخوف بودنشو میکرد تو چش و چالمون و به فلان می‌دادمون.ذخونه بوی نای وحشتناکی می‌داد که باعث شد مهدیه تا ناموس خم بشه و عطسه دلاورانه‌ای بکنه و با محبت زمین چوبی رو آبیاری و خیس کنه. متاسفانه رنگ کف زمین اصلا و ابدا معلوم نبود و می‌شد گفت خداروشکر خاک عزیز و زحمت‌کش کارشو به نحو مرحبا انجام داده. خونه در ظُلُمات محض شنا می‌کرد و خر صاحبش رو نمی‌شناخت. با برداشتن قدم بعدی، ناخودآگاه احساس کردم کم‌کم یه ده سانتی رفتم تو زمین که باعث شد ترسيده هین دراز و بلندی بکشم و نگاه ترسونمو به زمین بدوزم و با دیدن منظره رو به روم چشمام سیاهی بره و پشمام با لبخند ملیحی دست به دست عزرائیل بدن و ریغ رحمت رو وداع بدن. شاید با خودتون بگین سری بریده‌ای، دنده سمت راستی، پرده دیفراگمی، شش چپی، دستی و پای قطع شده ای، مثانه ج*ر خورده‌ای، اصلا گرگ آمازونی گشنه‌ای، کوفتی، زهرماری، چیزی باشه؛ اما این یه چیزی فراتر از اون بود! خیلی خیلی فراتر! چیزی که دیدم ترسناک نبود؛ اما عجیب... تا دلتون بخواد عجیب الخلقه و پشم زن. پاهام تا یه انگشت بالاتر از مچ پام خاک بود. می‌گم خاک یعنی خاکا، خاک! شاید بگین که خوب چی مثلا؟ که باید بگم این یعنی هزاران ساله این خونه متروکس! و برای دلیل و مدرک باید عرض کنم که برای یه سانت خاک حدود صد سال لازمه! فکر کنم همین تفکر هم تو ذهن رومینا متفکر شد که پچ‌پچوار گفت:
- بچه‌ها، فکر کنم این خونه مال زمان نوحه! و به احتمال صدی بر نود جن و پری این‌جا مکزیکی می‌ره!

همه‌ی حضار با تکون دادن سر حرفش رو تایید کردیم. فکر اینکه یه جن داره از بالای پله‌ها نگام می‌کنه، قلبم رو به آتیش می‌کشوند. آب دهنم رو با تعلل قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم و تمام تلاشمو کردم مردمک لرزونمو از پله‌ها دور کنم. ویلای متروکه‌ای به نظر میومد و تمام پارچه‌های سفید رنگی که لکه‌های زرد روشون خودنمایی می‌کرد و بیشتر جاهاشون نخ‌کش شده بود، روی وسایل نشسته بودن گواهی می‌دادن که صاحبان این ویلا خیلی سال پیش این ویلا رو به امون خدا گذاشتن و رفتن. مهدیه قدمی به جلو برداشت و عاقلانه‌ترین سوال ممکن رو پرسید:
- حالا کجا بخوابیم عزیزان؟

درحالی‌که دست رومینا و مهدیه رو ول می‌کردم، نگاهم رو دور تا دور سالن گردوندم و با تعلل زمزمه کردم:
- بچه‌ها ببینین، از نظر من همین جا....

و با دستم به وسط خونه که چند تا چیز شبح مانند مثل مبل اما خیلی خیلی قدیمی و زوار در رفته قرار داشت، اشاره کردم و ادامه دادم:
- رو یوخدی خاکاشو تمیز کنیم و روش دراز به دراز بخوابیم تا فردا صبح که بارونم بند بیاد.

با یادآوری لباس تا ناموس خیسمون، لبم به دندون گرفتم و ادامه دادم:
- خوب ببینین ما الان تا ناموسمون خیسه، برای همین لباساتون رو درارین بزارین یه گوشه تا صبح خشک بشن.

یسنا ابروشو بالا انداخت و دست به سینه رو به روم ایستاد و گفت:
- و همینجور لخت بگردیم برا خودمون؟

خوب راست میگه دیگه بچه! اصلا اگه تنها حرف درستی که در کل هیفده سال کثیفش گفته باشه، همینه و بس. آروم دستمو بالا بردم و سرمو خواروندم و گفتم:
- خوب، منطقیه! نمی‌شه! اصلا نمی‌شه!

کلافه پای چپمو محکم به زمین کوبیدم و دست به سینه غریدم:
- کسی ایده‌ای، پیده‌ای، چیزی نداره؟

با دیدن نگاه خیره و لب ساکتشون تا ته قضیه رو رفتم و دریافتم که بله! پهن، مغز اینا رو ببینه جیغ می‌کشه! والا به خدا! چند ثانیه تو سکوت بهشون خیره شدم و برای این اکسیژن مظلوم اشک ها ریختم. شاید با خودتون بگین تو که خودت پشمم از مغزت نگذشت که باید بگم چرا اتفاقا گذشت. خوبم گذشت. توی اون چند ثانیه که به چهار تا دراز بی‌مصرف و مایه ننگ جامعه می‌نگریستم فهمیدم که یه راهی وجود داره که می‌تونه بدن ما رو از چشم هیز محرم بپوشونه؛ اما فکر وجود جن و پری‌هایی که توی ویلا مکزیکی می‌رفت قلبم رو مچاله می‌کرد و برای انجام تصمیمم دو دلم می‌کرد. با نفرت بند کوله پوشتیم رو محکم تو دستم فشردم و با طعنه و لحنی که خاک تو سر یَک به یَکتون کنم ازش می‌بارید گفتم:
- مردشور قیافتون رو ببرن انگلای اجتماع! هوش مرغ صد هیچ از شما الدنگا بهتره! تف به اون قیافه نحستون بیاد.

و بدون این‌که چیز دیگه‌ای بگم، راه افتادم به دنبال یه اتاقی چیزی که بلکه لباسی، پتویی، چیزی پیدا کنم. تاریکی خونه رو در بر گرفته بود و احتمال وجود از ما بهترون باعث شد قلبم تو حلقم بزنه و چشم انتظار سکته پانکراسی بشینم. پشت اون چیزایی که مثل مبل بودن یه راه پله بزرگ و چوبی بود که طبقه بالا رو به پایین وصل می‌کرد. حدس می‌زدم اتاق‌ها طبقه بالا باشن برای همین با عبور از مبلا به پله‌های خاک گرفته‌ای از زمان مرحوم کوروش کبیر باقی مونده بود، نزدیک شدم. با توجه به شواهد و مدارکی که ناشی از عهد قجر بودن این خونه بود، می‌دونستم با پا گذاشتن روی پله ها خوار گوشم ساییده می‌شه؛ اما متاسفانه خوب بال نداشتم که پرواز کنم. تارزانم نبودم که زارتی بپرم بالا. برای همین مجبور بودم اون صدای گوش خراش رو به جون بخرم.
 
آخرین ویرایش:
*پارت هفتم*

فقط به خاطر در امان ماندن از چشم هیز محارم خویشتن. با پا گذاشتن روی اولین پله، چنان صدایی ایجاد شد که اصلا بارون و طوفان به احترامش سکوت کردن و برای یه لحظه قطع شدن و دلاورانه نعره یا امام باقری سر دادن. پشت بندش صدای جیغ جیغوی یسنا اومد من رو با مهربانی مورد عنایت لطف خودش قرار می‌داد:
- فلانم دهنت ت*م جن خ*اب! این چه وضعشه کثا*فت سطل آشغال؟ بچم افتاد!

در حالی‌که شلوارمو جمع می‌کردم تو مشتم تا یه وقت خدایی ناکرده، زبون مهسا لال، نخوره رو زمین و خاکی بشه و از پله ها بالا می‌رفتم، دهنم رو کج کردم و بلند داد زدم تا صدام بین این قژقژ پله ها و غرش آسمون بهشون برسه:
- نترس عزیزم آماده باش تا بیام یه بهترشو برات بک*ارم!

دیگه منتظر نموندم ببینم چی می‌گن و با فشردن شلوارم تو مشتم تند تند از پله‌ها بالا رفتم و با بغض در ناله‌های پله‌ها غرق شدم. از جمله خودم به طرز کریهانه‌ای حالم بهم خورد و باعث دهنم رو کج کنم. اصلا من رو چه به این زرا! والا! خداروشکر غریق نجات از غرق شدن نجاتم داد. حالا غریق نجات کی باشه خوبه؟ آفرین! پاگرد جلوی پله‌ها که نشون دهنده اتمام طومار ایلخانان بود. اصلا خدا یه سه چهار تا پاداش بهش بده که هم ما رو خوشحال کرد هم خوار و مار و ننه بزرگ سازننده این پله ها رو! با نیشی گشاده، خنده ک*خلانه‌ای کردم و زیر لب با هیچ دغدغه‌ای و فاز ز غوغای جهان عر عر گفتم:
- آخیش راحت شدم! نافم پیشونیت مرتیکه شغال که سرمو با تاراج آشنا کردی!

اما این خوشی چند ثانیه بیشتر طول نکشید و با اتفاقی که افتاد به بغض سهمنگین و به خاک دهنده‌ای تبدیل شد. درست با پا گذاشتن روی پاگرد چنان صدای ناموسی ایجاد شد که اصلا ننه بزرگ خاطره سازت عریان باد! از شدت بغض قطره اشکی از چشمام ریخت و گوشام در همون قطره خودکشی کردن. از شدت بلندی صدا چشمامو بستم و محکم فشردم. چند لحظه بعد آروم باز کردم و نگاهم رو دور تا دور راهرو رقصوندم؛ اما متاسفانه از شدت تاریکی جلوی پامو هم به زور می‌دیدم؛ اما خداروشکر رعدایی که گاه و بی‌گاه جیغ می‌زدن، یکم راه رو روشن کرده بودن؛ اما نه اون قدر که بتونم به طور کامل آنالیزش کنم. تنها چیزی که به چشم می‌خورد کلی در خاکستری رنگ در سمت راست راهرو و یک قالیچه خاکی بود که نه رنگش و نه طرحش معلوم نبود که وسط راهرو پهن شده بود. نگاهم افتاد به دری که انتهای این راهروی طویل بود که برخلاف همه‌ی درها که رنگ خاکستری کدری داشتن، این یکی نارنجی مطلق بود. رنگ شاد اما کدرش باعث می‌شد توجهم بهش جلب بشه و متعجب بهش خیره بشم. چند لحظه متعل کردن که اشکال نداره، داره؟ چند لحظه بعد، با قدم‌های آروم به سمت دری که انتهای راهرو بود رفتم و دستم رو برای پایین کشیدن دستگیره دراز کردم؛ اما با دیدن خاکای روی دستگیره متوقف شدم و مستاصل لبمو به دندون گرفتم و به ذرات خاک خیره شدم. ناموسا تف تو رو صاحب خونه! مادر بیامرز! خوب خبرت بیاد انشالله، بیا یه نظافتی، مظافتی، کوفتی، زهرماری، چیزی بکن خبرت بیاد! الان چطور بدون به تاراج رفتن دستای مظلومم این بی‌صاب مرده رو وا کنم؟ نه آخه یه خری الان بیاد پاسخگو باشه! هیع خدا! خدا بیامرزه ساقیشو. منظور ساقی بناعه که انتهای راهرو بالای پله‌ها در می‌سازه. اصلا بزار فقط من ننه اینا رو ببینم! کلافه پوف دراز و کشیده‌ای گفتم و در حالی‌که توی کوله پشتیم دنبال دستمال می‌گشتم زیر لب اموات سازنده این خونه و صاحب خونش رو مورد لطف و عنایت الهی قرار می‌دادم. طولی نکشید که دستمال گلدوزی شده‌ای که از زمان درس کار و فناوری سال هفتمم به جای مانده بود رو پیدا کردم و از ته مهای کیفم بیرون کشیدم. دستمال رو که طرح درخت سرو بزرگی روش خود نمایی می‌کرد رو جلوی چشمام گرفتم و با بغض ساختگی گفتم:
- هیع بچه عزیز و نازنین ننت! چه روزگاری که ما با هم نداشتیم!

و با غم اشک فرضی پایین دماغم رو پاک کردم و با کمک دستمال خدا بیامرزم دستگیره پایین دادم و با کمک دستمال خدا بیامرزم دستگیره پایین دادم و در آروم باز شد. خو شکرالله! حداقل اون مادر... بیامرز در این‌جا رو قفل نکرده. شانس بسازم پتو و دشک داشته باشه؛ اما بدبختی اصلی اون‌جا بود که باید درو باز کامل می‌کردم و دوباره گوشام با تاراج ملاقاتی بدون بازگشت می‌کردن. دیگه نزارین از شیوه و روش خودکشی گوشام بگم براتون که از شدت افسردگی زودرس مرگ زودرس می‌گیرین خدای ناکرده. با باز کردن در چوبی، موجی از هوای سرد و بوی نا بهم حجوم اورد که باعث شد لرزی کنم و دماغم به خارش بیوفته. درو آروم هل دادم که با صدای جیر بلندی چهار طاق باز شد و با صدای بلندی به دیوار خورد. نمی‌دونم توهم زدم یا نه، اما حس می‌کردم این اتاق یه سرد خونه بود. نه این‌که جنازه و این قرطی بازیا توش باشه‌ها، نه. منظورم دماش بود. به حدی دماش پایین بود که باعث به طرز عجیبی لرز کنم و بدنم بندری بره. این بندری رفتن فقط مخصوص ماهیچه‌هام نبود و دندونای مرحومم یه جوری بندری و هلندی ترکیبی می‌رفتن که اصلا الله‌اکبر! شلوارم رو تو مشتم فشردم و در حالی‌که دهنم و اندازه غار علی‌صدر باز می‌کردم تا از طریق حلقم بتنفسم و بوی نا نره تو اپی گلوتم و خوارم رو برچاکنای کنه، وارد اتاق شدم. نگاهی به اطراف کردم؛ اما قشنگ حس مرگ با نیشی گشاده به استقبالم اومد و یَک صفایی بهم داد که اصلا برگانم! اتاق خیلی خیلی ساده‌ای بود و وسایل زیادی توش نبود. کف اتاق یه فرش خاک گرفته که چند ثانیه زمان برد تا بتونم تشخیص بدم که اصلا این‌جا فرشی وجود داره یا نه وجود داشت. بزرگوار از بس که خاک روش رو گرفته که اصلا ظاهرش با پارکت چوبی کف اتاق و ابهتش با پشم گوسفند یکی شده بود. نگاهم رو دور تا دور اتاق گردوندم؛ اما نگاهم روی یه نقطه ثابت موند. نقطه‌ای که بار اول ندیده بودمش؛ اما الان موفق به دیدنش شده بودم، درست رو به روی در بود و جلوی چشمای من، پشت میز مشکی رنگ و صندلی نارنجی رنگ. نگاهم قفل دخترک مقابلم شد که موهای قهوه‌ای بلندش رو محکم بالای سرش گوجه‌ای بسته بود؛ اما هنوز چند تار موی موج دار جلوی صورتش ریخته بود.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
2
بازدیدها
325
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
159
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
86

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا