اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان دختری از جنس تنهایی| ونوس مقدم

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  4. طنز
  5. جنایی
نام رمان: دختری از جنس تنهایی
نویسنده: ونوس مقدم
ژانر: پلیسی_عاشقانه_جنایی_ هیجان اور_طنز
خلاصه: دختری به نام دلارام که بخاطر گذشته خودش یک پلیس ماهر شده و در دایره جنایی و قرار است با پسری که از خودش مغرور تر است به ماموریت برود.
در ادامه رمان با ما همراه باشید تا سرنوشت این دو جوان را ببینیم.
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
پارت اول
آریا رادمنش
اَه چه عملیاتی بود پوووف عجیب خستم کرد رفتم نشستم تو ماشین رو به پارسا گفتم:
_بشین تو رانندگی کن من دو هفتس نخوابیدم. خواهشا مث ادم برون
با دست زد رو پیشونیش:
+چشممم قربان
چپ چپ نگاهش کردم و چشامو گذاشتن رو هم
یه صدای وز وز عجیبی میومد هرچی بود که صدای مگس نبود چشمامو باز کردم پارسا تو ماشین نبود رفتم بیرون دیدم اوه اوه رسیدیم ولی پارسای بیشعور بیدارم نکرده.
یهو دیدم پارسا از اون ور خندان هم راه با تنقلاتی که من حالم بهم میخورد خریده. تا منو دید خودشو جمع و جور کرد:
+چته اینجوری وحشی نگاه میکنی بابا رفتم یکم خوراکی بخرم قبل از رفتن پیش سرهنگ یه حالی ب خودم بدم اییش
_خب بابا یه نفسی ب خودت بده اَه
+ولی خدایی خوب خوابیدیا از شیراز که راه افتادیم تا الان خواب بودی
 
پارت دوم
جوابشو ندادم و دوباره تو ماشین نشستم.
تا نیم ساعت دیگه میرسیدیم پیش سرهنگ و من خودمو برای گزارش عملیات امروز اماده میکردم.
پارسا بعد از خوردن کلی خوراکی و کشیدن سیگار نشست تو ماشین:
_حداقل اونور تر سیگار می کشیدی بوش نیاد تو ماشین اَه
+خب بابا حالا انقد جوش نیار
دستمو گذاشتم رو پیشونیم و ماساژ دادم همون لحظه هم پارسا با سرعت زیاد ماشینو از جا کند و راه افتاد.
رسیدیم به اداره که پارسا روش رو کرد طرفمو گفت:
+خواهشا بس کن خسته شدم همه جا اخمویی
_پارسا فک کنم قبلا در موردش با هم حرف زدیم
با ترش رویی از من رو برگردوند که از ماشین پیاده شدم کلامو گذاشتم سرم و با جدیت تمام به طرف اداره گام برداشتم.
وارد اداره شدم همه سربازا بهم احترام گذاشتن.
رفتم طرف اتاق سرهنگ و در زدم که صدای سرهنگ رو شنیدم:
+بفرمایید تو
 
پارت سوم
در رو باز کردم و احترام نظانی گذاشتم که سرهنگ بلند شد و اومد به طرفم و محکم بغلم کرد و دم گوشم گفت:
_ایولا پسر گل کاشتی گل، بزرگ ترین باند قاچاق اعضا رو گرفتی
+کاری نکردم که سرهنگ
منو از بغلش بیرون کشید و گفت:
+بیا بشین بیا
رفتم نشستم که سرهنگ حاج بابا آبدار چیه اداره رو صدا زد:
+حاج بابا لطف کن دو تا چایی بیار
_چشم سرهنگ
سرهنگ نشست و گفت:
+خب امادم تا گزارش عملیات رو بدی
منم همه چی رو توضیح دادم.
از سرهنگ خدافزی کردم خواستم بیام بیرون که گفت:
+صبر کن، بیا اینو بگیر برگه مرخصیته برو استراحت کن تا دو هفته بعد بیا
_نه سرهنگ کار زیاد دارم نمیتونم
+گفتم بگیر کاریت نباشه
از سرهنگ تشکر کردم و اومدم بیرون.
پارسا ماشینم رو جلو اداره پارک کرده بود، سوار شدمو رفتم سمت خونه.
 
آخرین ویرایش:
پارت چهارم
دلارام مقدم
محکم کوبیدم رو میز:
_مگه نگفتم یه جوری تعقیبش کن نفهمه هااااا، لعنتییی
+سرگرد بخدا تمام تلاشمو کردم نمیدونم چجوری فهمید!
دلم میخواست بزنم همشونو تیکه پاره کنم. یهو صدا در اومد که دیدم سرهنگ اومد تو، سریع از جلو میز رفتم جلو سرهنگ احترام گذاشتم که سرهنگ گفت:
+ازادی سرگرد
به حالت عادی برگشتم و رو به سرباز نجفی کردم و گفتم:
_برو، بعدا تکلیفت رو روشن میکنم
سرشو انداخت پایین و احترام نظامی گذاشت و رفت.
+اروم باش عصبی باشی نمیتونی تصمیم بگیری
_شما که خوب میدونین سرهنگ من تو شرایطی که عصبیم بهترین تصمیمام رو میگیرم
+بله یادم نبود شما منحصر به فردین
لبخند زدم.
 
پارت پنجم
_راستی سرهنگ کارم داشتین؟!
+اره اره اومدم بگم این پرونده رو قراره بدیم دست سرگرد کوثری لازم نیست تو دیگه روش کار کنی
_چرا سرهنگ؟ من تمام وقتم رو روی این پرنده گذاشتم
+ببین سرگرد مقدم تو بهترین عضو تو دایره جنایی پلیسی باید روی پرونده های مهم تر کار کنی
_ولی سرهنگ
+باند اصلیه قاچاق انسان و عضو به دبی رو شناسایی کردیم اگه این باند رو بگیریم اون عاملای ریز تر رو راحت میتونیم پیدا کنیم این یه شانسه
با خودم فک کردم، سرهنگ راست میگفت. دستامو بهم قفل کردم و گفتم:
_باشه سرهنگ. من باید چیکار کنم؟!
+بعدا صدات میکنم اتاق جلسه چون خیلیا قراره تو این پرونده کار بشن
سرمو تکون دادم که سرهنگ در و باز کرد و گفت:
+راستی قراره از یه اداره دیگه برامون نیرو بیاد گفتم در جریان باشی
سر تکون دادم و سرهنگ رفت.
وسایلمو جمع کردم و از اتاق کارم اومدم بیرون. همه احترام گذاشتن برام منم با سر منظور ازادمو بهشون نشون دادم.
ماشینمو از پارکینگ اداره در اوردم و رفتم سمت خونه.
 
پارت ششم
آریا رادمنش
گیج خواب بودم که گوشیم زنگ خورد.
اَه باز پارسایه خر حتما، با دیدن صفحه گوشی چشام چهار تا شد:«سرهنگ ابریشمی»
سریع جواب دادم:
_سلام سرهنگ
+سلام پسرم
_اتفاقی افتاده سرهنگ که این وقت صبح زنگ زدین؟!
+آریا جان میدونم تو مرخصیتی ولی یه ماموریت فوری برات اومده باید با اداره سرهنگ قاسمی همکاری کنی
زودی از تو تخت بلند شدم:
_پارسا هم هست؟
+اره چون تو با پارسا تیم قوی میشین
+ساعت 3 تو اداره سرهنگ قاسمی آماده باش جلسه میزارن تا برای همتون توضیح بدن
_بله سرهنگ متوجه شدم
+برو آماده شو پسرم فعلا خدافظ
_خدافظ سرهنگ
سریع رفتم سرویس اومدم ساعت رو نگاه کردم ساعت 2 بود تازه فهمیدم چه سوتی دادم ولی سرهنگ به روی خودش نیاورده بود، محکم زدم رو پیشونیم و رفتم دوش گرفتم شروع کردم ب حاضر شدن.
موهامو سشوار کشیدم با روغن مرتبشون کردم
 
پارت هفتم
لباسامو پوشیدم طبق معمول اون اخم همیشگی رو هم انداختم وسط ابروم و یه زنگ ب پارسا زدم که میام دنبالش و راه افتادم.
دلارام مقدم
رسیدم خونه یه دوش گرفتم 2 ساعت وقت داشتم رفتم رو تختم و یه ساعت رو خوابیدم، ساعت 2 بلند شدم قشنگ حاضر شدم چادرم رو سرم کردم کیفمم بر داشتم و از خونه اومدم بیرون.
ماشین و از پارکینگ در اوردم و رفتم ب سمت اداره.
وقتی رسیدم هم زمان با من یه ماشین پژو 405 هم رسید.
یکیشون پارسا بود ولی اون کناریش رو نمیدونستم کیه.
من پارسا رو وقتی واسه اولین بار اومدم تو اداره سرهنگ ابریشمی برای مامورت دیدم و تو عملیات با هم بودیم اینطور شد که من اونو به جای برادرم قبولش کردم.
پیاده شدم که هم زمان با من اونا هم پیاده شدن.
کیفم و بر داشتم مثل همیشه مغرور گام بر داشتم. رفتم طرف پارسا، پارسا که منو دید گل از گلش شکوفت:
+سلام دلارام خوبی؟چند وقته نیستی کجایی تو دختر؟
اون مرد کناریش به من یه نگاه انداخت و رفت سمت اداره منم با پارسا هم قدم شدم و جوابش رو دادم:
_سلام خوبم ت چطوری؟ عملیات بودم تازه یه هفته پیش رسیدم
+اها
_پارسا این مرده کی بود باهات؟
 
پارت هشتم
+ینی نمیشناسیش؟!
_معلومه که نه، اگه میدونستم از تو نمیپرسیدم
+ایشون همکار جدیدتونه برای ماموریت
_این؟!
+اره خب
خندم گرفته بود ولی چون تو اداره بودیم نخندیدم که ابهتم بهم نخوره.
رسیدیم جلو در اتاق سرهنگ پارسا در زد که صدای سرهنگ از پشت سرمون اومد:
سرهنگ: سلام، چه همزمان اومدین! همدیگرو میشناسین؟
دلارام: سلام نه سرهنگ به طور اتفاقی همو دیدیم
سرهنگ: اها بیاین بریم اتاق جلسه
هر سه نفرمون هم زمان گفتیم: بله
رفتیم به اتاق جلسه خیلی شلوغ بود 20 نفر میشد.
سرهنگ مثل همیشه در صدر جلسه نشست.
شروع کرد به توضیح دادن:
+این ماموریت قراره چند سال طول بکشه پس با خوانواده هاتون خدافظی کنید برای تعداد کسایی که تو ماموریتن یه هارد هست که تمام اعضای باند رو بهتون معرفی میکنه و اینکه...
سمت ما سه نفر نگاه کرد و گفت:
3 نفر تو این جمع هستن که نقش اصلی رو توی باند دارن سرگرد دوم اقای رادمنش، خانوم مقدم و سرگرد اول اقای خرسند
سرم رو به عنوان احترام تکون دادم. سرهنگ بلند شد و به هر کسی یه هارد داد ولی ب ما سه نفر نداد و گفت:
+خب همه چی رو گفتم بقیشم که تو هارد هست میتونین برین
وسایلمو جمع کردم میخواستم برم که سرهنگ گفت:
+شما 3 نفر وایسین
برگشتم و سر هنگ رو سوالی نگاه کردم.
سرهنگ: بشینین
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
170
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
93

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا