میان کلمات زندگی، واژهای تازه به گوشم رسید:
عشق
معنایش سنگینی دل من شد، مثل وزنی که نمیتوانی زمین بگذاری.
مثل غریبهای آشنا که پشت در قلبم ، مرا صدا میزند.
عشق واژهای بود که هیچکس نمیتوانست درست تعریفش کند.
هر کس با قلب خود پاسخ میداد: بعضی با امید و آرزو، بعضی با حسرت، و بعضی با نفرت.
اما حتی در دل نفرتشان، امیدی پنهان بود.
امیدی برای لمس دوباره قلب یخزدهشان.
این معنا با خوشبختی یا جدایی گره خورده بود و هر کس با شجاعت یا ترسش، داستان خودش را رقم زده بود.
من اما سکوت کردم.
برای من او واژهای عجیب بود.
واژهای که نه با نزدیکی معشوق معنایش را از دست میداد و نه با فاصله.
واژهای که حتی در دل نفرت هم حضور داشت.
شاید این عشق قصهای برای آغاز و پایان ماست.
معشوقها خوشبینانه فکر میکردند این فقط یک شروع است ، اما گاهی همین آغاز، پایانشان بود.
در پایان این قصهها فهمیدم که عشق نه در لحظهها، بلکه در قلب ما همیشه حضور دارد.
عشق
معنایش سنگینی دل من شد، مثل وزنی که نمیتوانی زمین بگذاری.
مثل غریبهای آشنا که پشت در قلبم ، مرا صدا میزند.
عشق واژهای بود که هیچکس نمیتوانست درست تعریفش کند.
هر کس با قلب خود پاسخ میداد: بعضی با امید و آرزو، بعضی با حسرت، و بعضی با نفرت.
اما حتی در دل نفرتشان، امیدی پنهان بود.
امیدی برای لمس دوباره قلب یخزدهشان.
این معنا با خوشبختی یا جدایی گره خورده بود و هر کس با شجاعت یا ترسش، داستان خودش را رقم زده بود.
من اما سکوت کردم.
برای من او واژهای عجیب بود.
واژهای که نه با نزدیکی معشوق معنایش را از دست میداد و نه با فاصله.
واژهای که حتی در دل نفرت هم حضور داشت.
شاید این عشق قصهای برای آغاز و پایان ماست.
معشوقها خوشبینانه فکر میکردند این فقط یک شروع است ، اما گاهی همین آغاز، پایانشان بود.
در پایان این قصهها فهمیدم که عشق نه در لحظهها، بلکه در قلب ما همیشه حضور دارد.