مردی به نام آنیس سر راهش کیسه ای جادویی پیدا کرد. خیلی گرسنه بود. کیسه را تکانی داد و گفت: “کاش تکه نانی در این کیسه بود.” همان وقت کیسه پر از نان شد. آنیس با خوشحالی نان را خورد و گفت:”وای چه کیسه ای” و خوشحال به راهش ادامه داد.
کم کم هوا تاریک می شد و آنیس جای گرمی برای خوابیدن می خواست...