صبح که از خواب بیدار شدیم، همه جا سفید بود. شب پیش برف سنگینی باریده بود. آن روز، روز جمعه بود. ابرهای سیاهی که شب پیش آسمان را پوشانده بودند دیگر در آسمان نبودند. آسمان آفتابی و روشن بود. آفتاب به برفها میتابید.
وقتی که من داشتم از خانه بیرون میآمدم، شاهرخ را دیدم. او از توی زیرزمین بیرون...