پرویز پالتوی قرمزی داشت. هر روز پالتوش را می پوشید. کلاه سفیدش را سرش می گذاشت و با مادرش به خرید می رفت. در پیاده رو شلوغ جز پاهای مردمی که تند تند راه می رفتند، چیزی نمی دید.
پرویز دست مادرش را محکم گرفته بود و فکر می کرد که هرگز بزرگ نخواهد شد. وقتی به خانه برگشتند، پرویز همان طور که کلاه و...