دلیران میدان گشوده نظر
که بَر کینه اوّل که بندد کمر
که ناگاه «عمرو» آن سپر نبرد
بَرانگیخت اَبرش، بَرافشاند گَرد
چو آن آهنین کوه آمد به دشت
همه رزمگه کوه فولاد گشت
بیامد به دشت و نفس کرد راست
پس آنگاه باستاد، همرزم خواست
حبیب خدای جهان آفرین
نگه کرد بَر روی مردان دین
همه بُرده سَر در گریبان...