اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام گل‌های بی‌تابوت |مرضیه کاویانی پویا

رده سنی
  1. بزرگسالان
عنوان: سکوتی تا ابد
نویسنده: مرضیه کاویانی پویا
ژانر: تراژدی

مقدمه:
...
نمی‌شود بروی، در حالی که کسی همین نزدیکی‌ها دارد برایت جان می‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
«زوال انسان»


می‌گویند چیزی که به پایان برسد، آغاز تازه‌ای ندارد؛ اما من این را رد می‌کنم. به چشم دیده‌ام که بسیاری از چیزها به پایان رسیده‌اند، اما آغاز شده‌اند؛ شروع‌ آنها بد سرشت بوده است.
مانند مهر آدمی؛ که در آغاز ظلمی بی‌انتها که بر او رفته خودش تمام شده؛ اما طلوع کرده با شری که در وجود او نهاده‌اند.

پس من می‌گویم: پایان خوبی، آغاز بدی است؛ پایان بهشت، آغاز جهنم.
اما آیا بدی نیز پایانی دارد؟
قاتلی را تصور کنید که تمام عمرش را همچون حیوانی درنده به شکار گذرانده است؛ آیا پایان او، آغاز نیکی خواهد شد؟ یا افکارش همچون موریانه‌ای به جان دیگران رخنه می کند و باقی‌مانده‌ی خوبی‌هایشان را می‌خورد؟ بگذریم....
در آخر آیا اندوه، مانند خوبی‌ها، پایانی دارد؟
کودکی بی‌پناه که از گرسنگی به خود می‌پیچد، آیا پایانش به شادی بدل می‌شود؟ یا برخی پایان‌ها تنها دروازه‌ای برای ورود به رنجی تازه‌اند؛ همان‌گونه که گاهی سقوط یک اهریمن، شری جاودانه را در جهان به جا می‌گذارد.
 
آخرین ویرایش:
«خدا در آنجا نبود»

آسمان خشک است؛ همانند انسانیتی که خشکیده و در دستان سیاهی ربوده شده و به‌جای آواز چکاوک‌ها و رقص باد در لابه‌لای شاخه‌ها، صدای گرسنگی و زجر حاکم است و در گوش گرسنگان می‌پیچد. کودکی که جانش به تکه‌ای نان بند است، چشمانش در گردش است برای دیدن دست‌های خدا؛ اما خدا در آن آسمان حضور نداشت، شاید چون آنجا جهنم بود. خدا فقط به بهشت سر می‌زد.

و کمی آن طرف‌تر، مردی نظاره‌گر بود و صحنه را در میان دوربینش شکار می‌کرد؛ کودکی که به حالت سجده روی زمین افتاده، از گرسنگی جان ندارد تا روی پاهایش بایستد و آن طرف‌تر، کرکسی با چشمان شوم و موذی نگاهش می‌کند. او می‌توانست ادعا کند که کرکس لبخند دارد، اما تن بی‌جان این کودک مگر طمع‌کردن دارد؟ چشمانش تار می‌شود. فکر می‌کند اگر این هم ظلم کار شیطان است، پس خدا کجاست؟ نکند آن‌ها هم‌پیمان شده‌اند تا آدمیت را تمام کنند؟

در مقابل آدمی دیگر، دستانش روی جیب شلوارش می‌نشیند، پاکت سیگارش را بیرون می‌آورد و آرام روی لبان خشکش می‌گذارد. پک عمیقی می‌زند. فکر می‌کند ممکن است صحنه‌ای غم‌زده‌تر از این شاهد باشد؟ او فیلم‌های زیادی دیده بود و در کنارش صفحات کتاب را ورق زده بود، اما با قاطعیت می‌توانست فریاد بزند هیچ‌کدام این همه زجرآور نبوده‌اند. حتی فیلم‌های ترسناک هم او را به این اندازه نترسانده‌اند و او با تمام این‌ها از دست خدا شاکی بود. نمی‌توانست این صحنه را ببیند و به خدا ایمان داشته باشد.

دود تلخ از دهانش خارج می‌شود، در هوا چرخ می‌خورد، بعد به آسمان می‌رود. او هم نگاهش در چرخش است. آفتاب روی سرش می‌تابد، ع×ر×ق بدنش را خیس کرده، با این حال قدرت داشت تا در مقابل این همه ناعدالتی، خدا را به فریاد بخواند، او را محاکمه کند. صدایش بلند می‌شود، خشمش به بغض بدل می‌شود.

«نمی‌شود این‌ها را ببینی؟ چطور است برای نخواندن انجیل مرا محاکمه می‌کنی، اما خود کاری نمی‌کنی؟ این گرسنگی، این کشتار و شیطان، تمامش زاده دستان توست؛ دستانی که یک روز ادعا می‌کردم مهربان‌اند، اما امروز تمام شد. با دیدن این کودک که از گرسنگی در حال مرگ است، فهمیدم تو نمی‌توانی مهربان باشی. اما نکند گمان می‌کنی با مرگ این بچه، غذای این کرکس را فراهم می‌کنی؟ عدالت اگر این‌طور است، باید بگویم چطور خدای هستی که نمی‌توانی بدون کشتار، روزی دهی؟»

صدایش خش‌دار شد. چیزی در گوشش فریاد زد: «تو مهربانی؟»

چشمانش فرو نشست روی کودک، اما گوشت تنش داشت خوراک کرکس می‌شد. پاهایش به حرکت آمد، جلو رفت، اما قلبش چنان سنگین شده بود که تنش توان نداشت. روی زمین افتاد. می‌خواست بلند شود، اما پاهایش اسیر دستی بود که نمی‌توانست آن‌ها را ببیند. روی زمین خزید، با دستش کرکس را نشانه گرفت، اما او همان‌جا، روی تنی که تصاحب کرده بود، نشسته و با حقارت مرد را نگاه می‌کند.

او با حالی زار، نگاهش روی چشمان کودک نشست. گونه‌هایش خیس اشک بود. دستانش به حالت تسلیم روی قلبش آرام گرفته بود. او خود را تسلیم مرگی ناعادلانه کرده بود و عذاب را به جان مرد روانه. صدای گریه‌هایش بلند شد.

او چرا کمک نکرد؟ او چرا دست‌های خدا نشد؟

آن لحظه درک کرد انسانی کشته شد تا او بیدار شود.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
17
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
163
بازدیدها
8K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 10)

عقب
بالا