تایپ رمان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. تراژدی
اختصاصی بودن اثر ادبی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.
نام رمان: چون کبریت های رقصان

نویسنده: N.G

ژانر: تراژدی، اجتماعی

ناظر: @Antares

هدف: زندگی، هدف نوشتن است و هدف نوشتن، زندگی و این رمان بیشتر شبیه به یک شروع برای من در مسیر نویسندگیست کمی جدی تر از همیشه پس از چندین سال نوشتن متن های کوتاه و یک رمان بلند قصد دارم با این رمان وارد عرصه نوشتن شوم.

خلاصه:
میشکنند سد هارا آرام آرام!

مقدمه:
یک کپک تا پخته شود تحت فشار گرما قرار میگیرد و یک انسان تحت فشار زندگی!

مهم این نیست که چگونه پخته شوی مهم این است که درست پخته شوی!

نه خام باشی! نه سوخته!

آدم های خام زیادی از زندگی لذت می برند و

آدم های سوخته زیادی نادیده اش میگیرند!

@ansel
@sirius
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
سطح
0
 
2020-12-27
134
0
666
زمان آنلاینی
0
40
0
romanik.ir

  • #1
wtjs_73gk_2.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.​
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.​
قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.​
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.​
بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.​
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.​
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.​
با تشکر​
 

N.G

معاون
پرسنل مدیریت
معاون
آموزگار
نگارگر
کپیست
سطح
5
 
2020-10-12
617
15
13,566
زمان آنلاینی
42d 8h 40m
113
14
سرزمین رمانیک

  • #2
بخش اول:

به کت بد رنگ خاکستری نگاه می کرد!

اندوه چشمانش را حتی با نیم تر از نیم نگاهی می توانستی بفهمی! همه می دانستند چی می خواهد!

همه به جز مادرش!

شاید مادرش هم می‌دانست اما نمی خواست جدی بگیرد!

همیشه می گفت صلاح همه را می داند... شاید شما ندانید که این کار به صلاح است اما زمانی که واردش شوید بر می گردید و دست من را بابت این اجبار می بوسید!

وقتی به خودش آمد که کت خاکستری رنگ در تنش بود و مادرش مشغول تنظیم کردن یقه‌اش حتی کارش را هم خودش انتخاب نکرده بود چه برسد به کتش را!

لبخند مادرش را که دید لبخند تصنعی زد شاید مادرش جدیدا کور شده بود که با این لبخند مصنوعی هم خوش و خرم می خندید وگرنه چگونه می توانست از نگاه بی روح پسرش بگذرد و فقط لب های نیم کش آمده را دریابد!

از زیر قرآن که رد شد نماند تا خدای ناکرده اختیار از کف ندهد و حرفی بزند که خلاف دل مادرش باشد!

فورا راهی شد!

کار در شرکت غذایی! این نهایت نخواسته هایش بود؛ اما ظاهرا چاره ای نداشت با این مدرک حسابداری و آن معدل کم کار درشرکتِ مثلا خانوادگی شان حقیقتا مثل مرگ بود!

این را زمانی فهمید که از پشت میز برخواست تا اولین روز کاری را به پایان ببرد!

و این برایش یک شروع بود! شروعی از یک راه بی پایان و یا شاید هم با پایان!
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 8)

بالا