آموزش چطور ساده بنویسیم؟

تالار آموزش

Telma _<

رمانیکی محروم
محروم
شناسه کاربر
2
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
موضوعات
76
نوشته‌ها
541
پسندها
3,163
زمان آنلاینی
16h 29m
امتیازها
73
سطح
2
مدال‌ها
6
محل سکونت
Shz

  • #1
چطور به‌سادگی حرف بزنیم، روی کاغذ بیاوریم و با دیگران شریک شویم؟

ساده نوشتن به چه معناست؟

مرز ساده نوشتن و زرد نوشتن کجاست؟

آیا ساده نوشتن همان عامیانه نوشتن است؟

هر نوشته‌ی ساده‌ای الزاماً پرمغز و گیرا نیست، ولی هر موضوع پرمغز و عمیق و زیبایی را می‌توان ساده نوشت. ساده نوشتن به معنای همه فهم بودن است. ساده نوشتن به معنای ایجاد ارتباط با مخاطب حداکثری‌ست. درست است که تعداد مخاطب بالا، معمولا انگ زرد و سطحی بودن می‌گیرد ولی هیج نویسنده‌ای نیست که بتواند ادعا کند دوست ندارد با تعداد مخاطبان بیشتری خوانده شود. هر نوشته‌ی پرمخاطبی الزاماً نوشته‌ی خوبی از آب در نمی‌آید ولی پرمخاطب بودن می‌تواند یکی از اهداف هر نویسنده‌ای باشد.

***

پس ساده نوشتن، در نویسندگی به معنای فهمیده شدن و ایجاد ارتباط با تعداد زیادی از آدم‌هاست با رده ‌های سنی مختلف، با سطح تحصیلات گوناگون، با طرز فکرهای متنوع و با پیشینه و مکان‌های جغرافیایی ناهمگون. ساده نوشتن ابزاری‌ست قوی که می‌تواند ما را هر چه بیشتر خواندنی کند. شاید نکته‌ای که بیش از هر چیز باید بدانیم این است که ساده بودن و بی‌مغز بودن یک نوشته مرز باریکی دارند. پر‌مغز بودن یک نوشته از به کار بردن کلمات و اصطلاحات پرطمطراق و ادبیات‌زده نمی‌آید. پر‌مغز بودن از فکری می‌آید که پشت آن نهفته است. هر نوشته‌ی پرمغزی را می‌توان ساده کرد، ساده گفت و جوری بیان کرد که همه متوجه شوند. شبیه همان حرف انیشتن است که می‌گفت اگر موفق نشدید مطلبی را برای یک کودک شش‌ساله توضیح دهید، پس لابد خودتان آن را متوجه نشده‌اید!‌ اشتباه رایجی که خیلی از نویسنده‌ها دچارش می‌شوند همین است. این‌که اگر مطلبی می‌نویسند که قابل فهم نیست، یا پایان و پیرنگ مناسبی ندارد، آن را به حساب فاخر و فرهیخته بودن‌اش می‌گذارند. یا ابراز می‌کنند که این متن آنقدر پیچیده است که راحت قابل هضم نیست. یا مثلاً فلسفی و عرفانی است، جوری که هر کسی قرار نیست از آن سر دربیاورد!

قدم اول در ساده نوشتن، صداقت است، صداقت با خودمان. اما صداقت در یک نوشته به چه معناست؟

نوشته‌ای که صداقت دارد، دقیقاً شبیه حرف‌هایی‌ست که به یک دوست می‌زنیم؛ راحت و بی‌پرده، با کمترین میزان سانسور!‌ مثلاً اگر می‌خواهیم راجع به روز خاصی بنویسیم که در آن‌ غمگین یا افسرده‌حال بوده‌ایم، آن را پنهان نکنیم. اگر عصبانی بوده‌ایم انکارش نکنیم، اگر اتفاقی افتاده که به دلیلی از آن خجالت‌زده شده‌ایم، آن را به چشم یک نکته‌ی فکاهی یا طنز در نوشته‌مان به کار ببریم، نوشته را سانسور نکنیم!‌ خواننده حتی اگر کتاب‌خوان نباشد، آنقدر باهوش هست که فرق نوشته‌ی صادقانه و سانسورشده را بفهمد. نوشته‌های سانسورشده، در پشت یک سری کلمات و پیرایه‌های ادبی گم می‌شوند. معمولاً لُبِ کلام در آن‌ها روشن نیست. از همان سطرهای اول نوشته معلوم است که نویسنده بیشتر قصد بازی با کلمات را دارد تا رساندن منظورش را. توی حرف‌هایش نصیحت است، نتیجه‌گیری‌ست، اذعان به ضعف، تنهایی، غم، یا بیان آنچه دقیقاً دوست دارد شنیده شود، وجود ندارد. طوری که مخاطب مجبور می‌شود به‌زحمت کلمات و اصطلاحات را کنار بزند تا شاید مقصود کلام را دریابد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نام موضوع : چطور ساده بنویسیم؟ دسته : آموزش

Telma _<

رمانیکی محروم
محروم
شناسه کاربر
2
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
موضوعات
76
نوشته‌ها
541
پسندها
3,163
زمان آنلاینی
16h 29m
امتیازها
73
سطح
2
مدال‌ها
6
محل سکونت
Shz

  • #2
چطور ساده بنویسیم؟ (۲)

جلسه‌ی پیش، از قدم اول در ساده‌نویسی حرف زدیم که همان صداقت است. گفتیم نوشته‌ای که صداقت دارد، دقیقاً شبیه حرف‌هایی‌ست که به یک دوست می‌زنیم. بی پرده و تا حد امکان بدون سانسور!

قدم دوم در ساده‌نویسی، قصه‌گویی‌ست. خواننده‌ی امروزی، دیگر نه وقت دارد و نه حوصله تا به حرف‌های کلیشه‌ای و درد دل و نصیحت‌های یک نویسنده گوش کند. به همین دلیل قصه گفتن می‌تواند چاره‌ی کار باشد. قصه‌گویی اغلب هر مخاطبی را سر ذوق می‌آورد. باعث می‌شود برای چند دقیقه هم که شده، خودش را دعوت کند به خواندن و گوش دادن به یک ماجرا، حادثه یا قصه‌ی کوتاه. شاید دلیلش این است که قصه‌های شخصی هیجان‌انگیزترند، یا شاید هم چون ما آدم‌ها ذاتاً کنجکاو و ماجواجوییم یا این که چنین قصه‌هایی، حسی از همدردی را در ما زنده می‌کنند. یک نوشته‌ی شخصی می.تواند با جمله‌هایی شبیه این‌ها شروع شود:

- هزار سال پیش دختری را دوست داشتم که دماغ گنده‌ای داشت. آن زمان‌ها مثل الان نبود که فرت و فرت آدم‌ها بروند و شاقول بگذارند و همه جایشان را کوچک و بزرگ کنند...

- از بزرگترین مواهب زندگی در ایران، خواب شیرین بعدازظهر است. بعد از ده سال زندگی در خارج، مطمئن بودم که عادتش از سرم پریده...

- چند وقتی‌ست که یک مزاحم تلفنی دارم. اتفاقاً صدای دلبرانه و جذابی هم دارد...

- دختری که توی کافه دیده بودم، از من پرسید “تا حالا عاشق شدی؟”، و جوری ع و ا و ش و ق را کشدار و طعنه‌دار گفت که یاد یک بازی بچگانه بیفتم...

..

قصه‌های شخصی جالب‌اند. آدم دوست دارد تا آخرشان را بخواند. ولی یک نویسنده‌ی خوب، کار را به قصه‌گویی خلاصه نمی‌کند. یعنی اجازه نمی‌دهد که نوشته‌اش تنها برای سرگرمی و تفریح خوانده شود. معنا، چیزی‌ست که نوشته‌ی عامیانه و پرمغز را از هم جدا می‌کند. همان طور که گفتیم، یک نوشته‌ی ساده، این توانایی را دارد که همزمان سرگرم‌کننده و پرمغز باشد.

جُستارها و ناداستان‌ها (non-fiction) از همین شیوه استفاده می‌کنند. آن‌ها معنا را در ظرف ساده‌ی قصه‌گویی می‌ریزند. جستارهای خوب انقدر زیرکانه و قوی پی‌ریزی می‌شوند که من و شمای مخاطب را بدون آن که بدانیم و بفهمیم به داخل می‌کشانند. باعث می‌شوند برویم توی داستان شخصی یک آدم و با او و شادی و غم و هیجانش همذات‌پنداری کنیم.

پس تا این جای کار می‌توان گفت که صادقانه قصه گفتن، قدم‌های ابتدایی ساده‌نویسی‌ست. بیایید “معنا” و این را که چطور مخاطب می‌تواند با نوشته‌ی ما ارتباط برقرار کند بگذاریم برای بعد. به عنوان تمرین بیایید ماجرایی را که توی همین هفته‌ی گذاشته، جایی توی مسیر خانه، کار، مهمانی، وقت ناهار یا در زمان آشپزی و رانندگی و غیره تحت تاثیر قرارمان داده بازگو کنیم. ممکن است امانت‌داری، یا کمک به نیازمندان یا مثلاً دور شدن مردم از هم و غرق شدن در تکنولوژی و این‌ها مدنظر نوشته شما باشد. اما فعلا زمان قصه‌گویی‌ست. بعدا راجع به معنا بیشتر صحبت خواهیم کرد. و دیگر این که نگران این نباشید که ممکن است قصه‌تان یک موضوع تکراری یا نخ‌نما باشد. همین که قصه‌ای می‌گویید مربوط به خودتان، آن را از دیگر قصه‌های مردم جهان متمایز می‌کند.

*یادمان باشد که به کار بردن اسامی اشخاص (حتی اگر مستعار باشد)، یا نام‌های خیابان‌ها و غذاها و این‌ها، نوشته را شخصی‌تر، صمیمی‌تر و صادقانه‌تر می‌کند.
 

Telma _<

رمانیکی محروم
محروم
شناسه کاربر
2
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
موضوعات
76
نوشته‌ها
541
پسندها
3,163
زمان آنلاینی
16h 29m
امتیازها
73
سطح
2
مدال‌ها
6
محل سکونت
Shz

  • #3
چطور ساده بنویسیم؟ (۳)

در قسمت‌های قبلی از دو قدم اول در ساده‌نویسی حرف زدیم: صداقت در نوشتار و قصه‌گویی.

اما این‌ها کافی نیست. نوشته‌ای که بی‌مغز باشد، زود فراموش می‌شود. فقط و فقط جنبه‌ی سرگرمی پیدا می‌کند و یک‌بار مصرف است. ما برای متعالی کردن نوشتارمان، احتیاج به چیز بیشتری داریم. چیزی که عمیق‌تر است. اتفاقی که خواننده را درگیر کند، یا باعث شود سوالی در ذهنش ایجاد شود. این همان چیزی‌ست که باعث ماندگاری یک نوشته می‌شود.

هر نویسنده‌ای خودش را می‌نویسد؛ همان چیزی را که درک و دریافت می‌کند. نوشته‌هایش حاصل نگاهی‌ست که به زندگی دارد. پس اگر می‌خواهیم نوشته‌ی عمیق‌تری داشته باشیم، باید عمیق‌تر ببینیم و این چیزی‌ست که یک‌شبه به نوشته‌هامان راه پیدا نمی‌کند. دانستن از دغدغه‌های دنیا و مردمانش چیزی‌ست که می‌تواند به نگاه هر نویسنده‌ای عمق و عمر ببخشد. برای بعضی‌ها سفر کردن است. برای بعضی‌ها با آدم‌ها دم‌خور شدن و برای بعضی دیگر دقت در رفتارهای شخصی و فردی خودشان. واقعیت این‌ است که از همان سر صبح که در یخچال را باز می‌کنیم تا شب که خواب‌آلود دندان‌های‌مان را جلوی آینه مسواک می‌زنیم، هر اتفاق پیشِ پاافتاده‌ای را می‌توانیم کمی عمیق‌تر ببینیم.

شاید بشود گفت که اغلب مفاهیم عمیق زندگی قبلاً گفته شده. همه خوانده‌اند و خوانده‌ایم. می‌توان گفت که اصلاً قرار نیست حرف جدیدی زده شود. همه‌ی حرف‌ها را زده‌اند! ولی چیزی که عوض شده زمان است. دوره‌ای‌ست که در آن زندگی می‌کنیم و اتفاقاتی که در آن می‌افتد. نیاز آدم‌ها فرقی نکرده است، ولی نوع دسترسی‌شان به چیزها عوض شده. پس معنا، نیاز به ظرف تازه‌ای دارد. این‌جاست که نویسنده وارد عمل می‌شود و فرصت پیدا می‌کند تا از این میدان جدید برای ریختن معنای قدیمی در فرمی تازه استفاده کند. اما چطور می‌توانیم معنا را به نوشته‌مان تزریق کنیم؟

بهتر است معنایی که در ذهن داریم، در نوشته‌مان مستتر بماند. در لایه‌ی زیرین متن پنهان شود و حتی گاهی به‌عمد باعث شویم که خواننده‌های مختلف برداشت‌های متفاوت از نوشته‌مان داشته باشند. شاید یکی از راه‌ها تشبیه و تمثیل باشد. شبیه کردن چیزها به هم. مثلاً داستان گفتن از اشیا و حیوانات بدون اشاره‌ی مستقیم به آدم‌ها، با این که منظور ارتباط‌های انسانی باشد... در جلسات بعدی، از تشبیه و دیگر ترفندهایی برای وارد کردن غیرمستقیم معنا به نوشتار حرف می‌زنیم.
 

Telma _<

رمانیکی محروم
محروم
شناسه کاربر
2
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
موضوعات
76
نوشته‌ها
541
پسندها
3,163
زمان آنلاینی
16h 29m
امتیازها
73
سطح
2
مدال‌ها
6
محل سکونت
Shz

  • #4
چطور ساده بنویسیم؟ (۴)

صداقت، قصه‌گویی و معنا. این‌ها، عناصر اصلی ساده‌نویسی‌ست. در جلسات قبلی رسیدیم به این‌جا که چطور معنا را به نوشته‌مان وارد کنیم. از تشبیه گفتیم و این‌که یکی از ترفندهای قویِ بازی‌‌ست. ترفندی که خواننده را بدون آن‌که بداند، وارد یک کشف و شهود شخصی می‌کند. این دقیقا همان نکته‌ی جذاب استفاده از تشبیه است. از اشیا بگوییم و روابط پنهان و آشکار انسانی منظورمان باشد. از رنگ و جنس و قیمت و انتخاب لباس‌های کمد اتاق‌مان حرف بزنیم و دلیل انتخاب‌های شخصی‌مان را به روابط انسانی رج بزنیم. از رنگ و بوی گلدان‌های روی رف پنجره بگوییم. این‌که مثلا هر یک برای‌مان چه حال و هوایی را زنده می‌کنند. اسم هر کدام‌شان چیست. مرد است یا زن. دختر است یا پسر. هرکدام چه اخلاق و عاداتی دارند. و نهایتا قصه عاشقانه‌مان با یکی‌شان را بگوییم که سوگولی بوده، زیبا بوده، و یک روز ناغافل دیده‌ایم که پژمرده است، برگ‌هایش یکی‌یکی ریخته و حالا دل‌شکسته‌ایم.

اصل در نویسندگی، روابط انسانی‌ست. یک نویسنده در نهایت از دنیایی انسانی که در آن می‌زید دم می‌زند. اگر جورج اورول از حیوانات می‌نویسد، ارتباطات تنگاتنگ انسان‌‌ها را هدف قرار داده. اگر غلامحسین ساعدی از بَیَل و عزادارانش می‌گوید، جامعه‌ای بزرگ‌تر را نشانه رفته است. یکی از نویسنده‌های خوب با تشبیه‌های مثال‌زدنی، بی‌شک موراکامی‌ست. هاروکی موراکامی در داستان‌نویسی، به دلایل فراوان ساده‌نویس زبردستی‌ست. در روایتی صادقانه، قصه‌ای پرمعنا می‌سازد. معنایی که بی‌شک از ترفند تشبیه بسیار وام گرفته است. می‌توان خیلی راحت در دنیایی که می‌سازد قدم زد. ماهی‌های پرنده‌، پختن و خوردن اسپاگتی به‌تنهایی، رنگ‌های ازدست‌رفته‌ی رفاقت و خواب‌های آشفته‌ی آدم‌ها، همه و همه خواننده را به برداشت و شهودی شخصی سوق می‌دهند.

تشبیه، ابزاری قدرتمند است. به نویسنده اجازه می‌دهد صریح‌تر حرف بزند. مخصوصا در جوامعی که مطبوعات دچار ممیزی و سانسور هستند، تشبیه راه فرار خوبی به حساب می‌آید. شاید حتی بهترین راه است برای گفتن حرف‌های تابو. از خاطرات شخصی‌مان با همکلاس‌های دوران دبستان بنویسیم و منظورمان جامعه‌ای بزرگ‌تر باشد که بعدها در آن زندگی کرده‌ایم. این قدرت تشبیه است؛ كارى كه هیچ کلام مستقیم و پرطمطراقی از عهده‌اش برنمی‌آید. در ظرف قصه‌گویی می شود دنیایی را بنا کرد که پی‌رنگی قوی اما هزاررنگ دارد. هزاران رنگ به تعداد ذهن‌های زیبای خوانندگانش.
 

Telma _<

رمانیکی محروم
محروم
شناسه کاربر
2
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
موضوعات
76
نوشته‌ها
541
پسندها
3,163
زمان آنلاینی
16h 29m
امتیازها
73
سطح
2
مدال‌ها
6
محل سکونت
Shz

  • #5
چطور ساده بنویسیم؟ (۵)
در جلسه‌ی پیش، از معنا گفتیم و این‌که چطور تشبیه می‌تواند در القای معنایی که در ذهن داریم کمک کند. از دیگر ترفندها برای وارد کردن معنا در کلام، غیرمستقیم‌گویی‌ست: به در بگوییم تا دیوار بشنود!
هر نویسنده‌ای دوست دارد خواننده‌اش را قانع کند. دوست دارد بگوید این است، ببین!‌ و حرفش را مثل یک میخ فرو کند توی سر مخاطب. حتی اگر راجع به موضوع و مفهومی اطمینان نداشته باشد، تلاشش این است تا خواننده را هم دچار همان شک کند. گرفتار همان بهت، همان اندوه، انگیزه، هیجان یا ه*و*س. برای همین، یک رمان هزار صفحه‌ای می‌نویسد تا حرفش را بزند. صد سال تنهایی را می‌نویسد تا سایه‌ی تنهایی انسان را به تصویر بکشد. خوشه‌های خشم را می‌پروراند تا از حس مالکیت و تکاپوی همیشگی برای بقا بگوید. ولی مساله‌ی اصلی، نوع بیان ماجراست. این‌که چطور نویسنده بمانیم و واضع نشویم. چطور نصیحت نکنیم، چطور غذا را لقمه نگیریم و حاضر و آماده، در دهان مخاطب نگذاریم. این همان چالشی‌ست که نویسنده‌های تازه‌کار با آن دست و پنچه نرم می‌کنند. این دو جمله را با هم مقایسه کنید:
- وقتی رسید، فهمید ستاره برای همیشه رفته است. چون دید جای قاب عکس‌های‌شان روی دیوار خالی‌ست. آرام بر لبه‌ی تخت نشست و به یک سفیدی بی‌مرز خیره شد...
- وقتی رسید، همه جا را دنبال ستاره گشت. و بعد دید روی دیوارها جای قاب عکس‌های‌شان خالی‌ست. آرام بر لبه‌ی تخت نشست و به یک سفیدی بی‌مرز خیره شد...
دو توصیف متفاوت از یک ماجرا، با اختلافی ظاهراً جزئی. ستاره برای همیشه رفته، و دیگر برنمی‌گردد! ولی در توصیف اول، نویسنده همه چیز را فاش می‌کند. دیگر جایی برای حدس و گمان نمی‌گذارد. ولی در توصیف دوم، خواننده حدس می‌زند که به احتمال خیلی زیاد او رفته است. چاره‌ی دیگری جز این حدس ندارد. این محتمل‌ترین اتفاق ممکن است. و خواننده این بازی را دوست دارد. این‌که جزئی از این تلاش فکری باشد، و هر چند آسان و دست‌یافتنی، چیزی را کشف کند لذت می‌برد.
کار نویسنده، جای‌گذاری دوربین است. دوربین را در کنجی مناسب بکارد و برود رد کارش. همین! توضیح، کار نویسنده‌ی خوب نیست. هنر او، چیدمان المان‌هاست. جوری بچیند که خواننده به ناچار به سمتی که باید رهنمون شود. یک چرخش اسب، دو حمله از فیل، یک رخ از روبه‌رو و چند قدم از سرباز و در نهایت، کیش و ماتی که ناگزیر است!‌ فرق پایان‌های باز، که تعلیق خوبی ایجاد می‌کنند، با نوشته‌هایی که چفت و بست مناسب ندارند ولی ادعا می‌کنند که پایان باز دارند، مثل تفاوت کیش خالی دادن و کیش و مات است. از داستان‌های مثال‌زدنی در کاربرد چنین چیدمان استادانه‌ای، می‌توان داستان لاتاری اثر شرلی جکسون را به یاد آورد که خواندنش به شدت توصیه می‌شود.
در یک نوشته‌ی ساده‌ی خوب، تشبیه و کلام غيرمستقیم، از هم جدا نیستند. می‌توانند دست در دست هم معنا را هر چه هنرمندانه‌تر در کلام‌ مستتر کنند و به روایت‌مان قوام و قوت بیشتری بخشند. در هفته‌های دیگر، از عناصر و ترفند‌های دیگر ساده‌نویسی بیشتر صحبت می‌کنیم.

 

Telma _<

رمانیکی محروم
محروم
شناسه کاربر
2
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
موضوعات
76
نوشته‌ها
541
پسندها
3,163
زمان آنلاینی
16h 29m
امتیازها
73
سطح
2
مدال‌ها
6
محل سکونت
Shz

  • #6
چطور ساده بنویسیم؟ (۶)

در جلسات قبل، مبحث ساده‌نویسی را با تعریف المان‌های اساسی‌اش شروع کردیم: صداقت، قصه‌گویی و معنا. صداقت را تعریف کردیم و گفتیم صادقانه نوشتن دقیقاً يعنى چه. تعریفی که شاید آن‌قدرها سیاه و سفید نباشد. خط باریکی‌ست میان آن‌چه می‌خواهیم دیگران بدانند و چیزهایی که دوست داریم تا همیشه برای خودمان نگه داریم. فاصله‌ای‌ست میان سانسور نکردن واقعیت و محافظت از حریم شخصی. شاید بهترین تعریف برای صداقت، یک حس خوشایند باشد. یک نوع اعتماد که به واقعی بودن حرف نویسنده پیدا می‌کنیم. متن زیر را با هم بخوانیم:

“خیلی خوشم می‌آید که بنشینم توی سینماهای ارزان آمریکا که مردمش با تماشای فیلم، الیزابتی زندگی می‌کنند و الیزابتی می‌میرند . توی خیابان مارکت یک سینما هست که آن‌جا با یک دلار می‌شود چهارتا فیلم دید. اصلاً اهمیتی برایم ندارد که فیلم‌هایش خوب است یا بد . من که منتقد نیستم. فقط دلم می‌خواهد فیلم تماشا کنم. همین که چیزی روی پرده تکان بخورد برایم بس است..."

این شروع داستان کوتاهی‌ست به نام “شرکا”، اثر ریچارد براتیگان. نویسنده سرشناس معاصر امریکایی ترجمه علیرضا طاهری. بیشتر شبیه شروع یک متن از یک وبلاگ است. یا یک صفحه از یک دفترچه خاطرات شخصی. چیزی لابه‌لای کلماتش هست که دوست‌داشتنی‌اش می‌کند. پل می‌زند بین نویسنده و خواننده. همان اعتمادی که حرفش را زدیم. اعتمادی که اساس ساده‌نویسی‌ست؛ که اگر به وجود آید آن وقت دیگر ریش و قیچی دست اوست و می‌تواند هر حرفی را، هر عقیده‌ای را لابه‌لای کلماتش نقش بزند و بگذارد جلوی چشم خواننده‌اش.

ریچارد براتیگان در همان شروع، با استفاه از عبارت “خیلی خوشم می‌آید…” از ادبیات پرطمطراق دور می‌شود. یک پسند عامیانه لابه‌لای کلمه‌هاست که باعث جذب مخاطب حداکثری می‌شود. از این که ارزان بودن سینما و فیلم‌های الیزابتی را دوست دارد، خوشمان می‌آید. جایی توی دلمان تحسینش می‌کنیم. از این که از گفتنش ابایی ندارد و حرف‌هایی را می‌زند که کمتر جایی می‌شنویم، لذت می‌بریم.

درست است که برای دست‌یابی به صداقت، سانسور کلامی باید به حداقل مقدار ممکن برسد. ولی این عدم خود-ممیزی نویسنده، به معنای دقیق آن چه در تعریف نان- فیکشن (ناداستان) می‌شنویم، نیست. این که باید همه چیز مو به مو اتفاق افتاده باشد. در ساده‌نویسی، ما با یک رویه‌ی کلامی مواجهیم، نه یک فرم از نوشتار. متنی که از اصول ساده‌نویسی پیروی می‌کند، می‌تواند جستار، داستان کوتاه، رمان یا هر چیز دیگری باشد. می‌توانیم ترکیبی از تخیل و واقعیت را به کار ببریم. مکان‌هایی را که تا به حال رفته‌ایم ترکیب کنیم و فضایی تازه خلق کنیم، اسامی مستعار به کار ببریم و شخصیت‌های جدید بیافرینیم تا حریم شخصی را حفظ کنیم. در ساده‌نویسی مجازیم، در اتفاقات موجود دست ببریم و این الزاماً چیزی از صداقت کلام کم نمی‌کند.

از مثال‌های دیگر در ساده‌نویسی، جوآن دیدیون، جستار‌نویس امریکایی‌ست. خواندن نوشته‌هایش مثل دست برد زدن به یک به دفترچه خاطرات شخصی است. شفاف و بی‌پرده. متن زیر را که برگرفته از متن یک سخنرانی، منتشر شده از او در نیویرک تایمز، با ترجمه فرزانه قوجلو است با هم بخوانیم:

“البته که عنوان این سخنرانی را از جرج اُرول دزدیدم. یک دلیلش این بود که از طنین صدای واژه‌ها خوشم می‌آید: چرا می‌نویسم (Why I Write) سه کلمه‌ی کوتاه و بدون ابهام که در صدایی سهیم‌اند، یعنی این صدا:

آی (Why)

آی (I)

آی (Write)

نوشتن از بسیاری جهات وقتی است که می‌گوییم “من”، وقتی است که خودمان را بر دیگران تحمیل می‌کنیم، می‌گوییم به من گوش کنید، راه و رسم مرا ببینید، فکرتان را عوض کنید…
 

Telma _<

رمانیکی محروم
محروم
شناسه کاربر
2
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
موضوعات
76
نوشته‌ها
541
پسندها
3,163
زمان آنلاینی
16h 29m
امتیازها
73
سطح
2
مدال‌ها
6
محل سکونت
Shz

  • #7
چطور ساده بنویسیم؟ (۷)

چرا و چطور مثلث ساده‌نویسی دقیقاً سه راس دارد؟ چرا ترکیب صداقت و قصه‌گویی، صداقت و معنا، یا قصه‌گویی و معنا کافی نیستند؟ بیاید به هر یک از این ترکیب‌ها جداگانه نگاهی بیندازیم.

مثلاً یک دل‌نوشته را در نظر بگیرید؛ مثل خیلی از نوشته‌های وبلاگی، فیسبوکی، اینستاگرامی، توییتری...

“دلم لک زده برای یک لیوان چای و خونه‌ی مادربزرگ که کنارش بنشینم و برای لحظه‌ای خستگی در کنم. چشم‌هام رو ببندم و واسم مثل اون روزا دوباره قصه بگه..“

این نوشته سرشار‌ از صداقت است؛ از اعماق قلب نویسنده‌اش می‌آید و برای صمیمیتی در گذشته دلتنگی می‌کند. نقبی هم می‌زند به خانه‌ی مادربزرگ و یک خاطره‌ی قدیمی. یعنی دو المان صداقت و قصه‌گویی را تا حدود زیادی دارد، ولی کافی نیست. معنایش شخصی‌ست. برای خودش است! حلقه‌ای میان خاطره‌ی نویسنده و چیزی بزرگ‌تر، مثل یک دغدغه‌ی جمعی وجود ندارد. خیلی زود فراموش می‌شود. پس در تعریف و هدف ما از ساده‌نویسی نمی‌گنجد.

حالا نوشته‌ای را در نظر بگیرید که صداقت و معنا را ترکیب کرده باشد: یک شعر پرمایه یا یک متن فاخر. مثلا‌ً نوشته‌ی زیر از سید علی صالحی:

“اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم

دست‌هامان خالی

دل‌هامان پُر

گفتگوهامان مثلاً یعنی ما!

کاش می‌دانستیم

هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد”

کلام این شعر صادقانه و ناب است. صمیمیتی ما را به کلام وصل می‌کند. دوست داریم تا انتهایش را بخوانیم و بدون تردید سرشار از معناست. در یاد می‌ماند. از اشتباه ما و دست‌های خالی و دل‌های پر می‌گوید، از پروانه و پریروز پیلگی و فراموشی. ولی کافی نیست. در تعریف ما از ساده‌نویسی نمی گنجد. چرا؟ چون قصه‌ای در میان نیست. نویسنده یا شاعر روایتی برای تعریف ندارد. ما در این جا با یک ماجرا سر و کار نداریم. شخصیتی وجود ندارد که دنبال کنیم، تا پیگیر شویم، برویم و ببینم آخرش چه شد.

متن زیر از ارنست همینگوی را با هم بخوانیم:

"پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک‌آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن می‌گذشتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به سنگینی از سربالایی ساحل بالا می‌رفتند، سرباز‌ها پره‌ی چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو می‌راندند. کامیون‌ها به‌سختی به بالا می‌لغزیدند و دور می‌شدند و همه پل را پشت سر می‌گذاشتند. روستایی‌ها توی خاکی که تا قوزک‌های‌شان می‌رسید به سنگینی قدم بر می‌داشتند. اما پیرمرد همان جا بی‌حرکت نشسته بود، آن‌قدر خسته بود که نمی‌توانست قدم از قدم بردارد."

ترکیبی کم‌نظیر از قصه‌گویی و معنا. روایت جزءبه‌جزء صحنه و اتفاق‌ها برای رسیدن به یک معنای ماندگار، مثل خیلی از داستان‌های خوب دیگر.

نوشته‌های سلینجر، کتاب‌های اشتاین بک، بعضى داستان‌های گلشیری، احمد محمود، صادق چوبک را در نظر بگیرید. این‌ها بدون تردید اساتید قصه‌گویی هستند. روایت دقیق و بی‌نقص چیزها، آدم‌ها، مکان‌ها. معنا نیز در دل نوشته‌هاشان نهفته و جاری‌ست. ولی این‌ها نیز در تعریف ما از ساده‌گویی نمی‌گنجند. چرا که صداقت (صمیمیت) در نوشته‌ها به آن مفهومی که تعریف کردیم کم‌رنگ است. صداقت، به معنای ارتباط با مخاطب حداکثری. مثل نامه نوشتن یا درددل برای یک دوست، روایتی رودررو و بی‌پرده. روایتی که نه ضرورتاً، ولی اغلب با بهره‌گیری از راوی اول شخص و بدون شخصیت‌پردازی‌های جانبی میسر می‌شود.

به عنوان تمرین برای جلسه‌های بعدی، به نوشته‌های قبلی‌مان سر بزنیم. ببینیم دقیقاً چه المان یا المان‌هایی از ساده‌نویسی را دارا هستند. کدام‌ها‌ را ندارد. کدام‌ها‌ در آن‌ها کم‌رنگ و کم‌مایه است و چطور می شود تقویتش کرد. یادمان نرود که حتماً به مثال‌های خوب ساده‌نویسی از ریچارد براتیگان، موراکامی، جوآن دیدیون، شل سیلوراستاین و وودی‌آلن سر بزنیم.
 

Telma _<

رمانیکی محروم
محروم
شناسه کاربر
2
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
موضوعات
76
نوشته‌ها
541
پسندها
3,163
زمان آنلاینی
16h 29m
امتیازها
73
سطح
2
مدال‌ها
6
محل سکونت
Shz

  • #8
چطور ساده بنویسیم؟ (۸)

نوشتن از نگاه اول شخص، اولین گزینه‌ی هر نویسنده است. کشف زاویه‌های جدید از زندگی و رویدادهایش و خلق شخصیت‌های تازه، هر کاری را غنا می‌بخشد؛ ولی برای ساده‌نویس شدن و ماندن، نگاه اول شخص، دوربین اصلی است. نوشتن با نگاه اول شخص، نه تنها آسان‌تر است که به صمیمیت کلام هم کمک فراوان می‌کند. مثال‌های پایین را با هم بخوانیم.

۱. “گاهى زندگى صرفاً به قهوه بند است و به همان‌قدر نزديکى که در يک فنجان قهوه مى‌گنجد. يک وقتى من يک چيزى درباره‌ی قهوه خواندم. مى‌گفت قهوه براى آدم خوب است؛ همه‌ی اندام‌ها را تحريک مى‌کند

.

مى‌دانستم يک سال طول می‌کشد تا آب جوش بيايد. ماه اکتبر بود و آب توى ظرف هم خيلى زياد. مشکل اين بود. نصف آب را خالى کردم توى لگن ظرفشويی... “

قهوه، ریچارد براتیگان

۲. “به فروشگاهی که لوازم آشپزخانه می‌فروخت رفتم و یک تایمر آشپزخانه گرفتم با یک قابلمه‌ی آلومینیومی، قابلمه آن‌قدر بزرگ بود که می‌شد یک سگ گله را داخل آن حمام کرد...”

سال اسپاگتی، هاروکی موراکامی

۳. “کارآگاه خصوصی بودن هم مصیبتی است . آدم از صبح تا شب باید با هزار جور جانور سروکله بزند. به همین دلیل، وقتی آن مردک حیف‌نان ورد بابکوک سرش را انداخت پایین و به دفترم آمد تنم مورمور شد.

گفت : ” کایزر؟ کایزر لوپوویتس؟ ”

کارگاه افاده‌ای‌ها، وودی آلن

در همه‌ی این خطوط‌، به‌روشنی نویسنده را در جای‌جای ماجرا می‌بینیم. حتی اگر شک داشته باشیم که شخصیت اصلی دقیقاً چه کسی‌ست یا نامش چیست، باز هم می‌توانیم به‌آسانی تصور کنیم که خود براتیگان دارد از لذت نوشیدن قهوه می‌گوید. موراکامی را تصور می‌کنیم که روزی در آشپزخانه‌ی خانه‌اش، مشغول پختن اسپاگتی بوده، یا وودی آلن است که روبه‌رویمان نشسته و دارد از یک جور گرفتاری کاری حرف می‌زند.

در روایت اول شخص، شما، قهرمان داستان می‌شوید. و خواننده مجاب می‌شود تا دنیا را از دریچه‌ی چشمان شما رویت ‌کند. اگر به هر دلیلی راحت نیستید، یا ترجیح می‌دهید، می‌توانید نام و لقب و سن و قد و وزن و ملیت و جنسیتی متفاوت از خودتان بیافرینید. می‌توانید نقاب بزنید. دروغ بگویید. ایرادی ندارد. این دروغی‌ست برای بیان گویا‌تر حقیقت. این کار همه‌ی نویسنده‌هاست. اگر چه زاویه‌ی اول شخص، مثل دوربین دانای کل، مسلط به تمامی اتفاقات دنیا نیست، ولی برای ساده‌نویسی کافی‌ست. دنیا را به همان اندازه‌ای نشان می‌دهد که باید، و این “همه چیز را نداستن”، قسمتی از صداقت کلام است.
ساده‌نویسی یک تیغ دولبه است! یک لبه‌اش زرد نویسی‌ست و لبه‌ی دیگرش، سهلِ ممتنع نوشتن، که همان هدف نهایی ما‌ست. ممکن است تیر‌مان بارها و بارها به خطا برود. ممکن ‌است متهم شویم به گل درشت و توخالی و دل‌نوشته‌نویسی!‌ ولی ناامید نمی‌شویم. اگر از ابتدای راه، این سطور و ستون را دنبال کرده‌اید به این دلیل است که علاقه‌ای کم و بیش به ساده‌نویسی در شما وجود دارد. مثال‌های بالا را به خاطر بیاورید. نویسنده‌های بزرگش را. فرموله کردن و ایجاد دستورالعمل برای هر نوع نوشتاری، تنها بعد از خلق آن ممکن است. فقط می‌شود بعد از نگارش یک رمان یا داستان کوتاه یا شعر زیبا، تحلیل و نقدش کرد و چرایی‌اش را به بحث گذاشت. پس شجاعت داشته باشیم. بیشتر بخوانیم، بیشتر ‌بنویسیم و عشق‌بازی کنیم.
 

Telma _<

رمانیکی محروم
محروم
شناسه کاربر
2
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
موضوعات
76
نوشته‌ها
541
پسندها
3,163
زمان آنلاینی
16h 29m
امتیازها
73
سطح
2
مدال‌ها
6
محل سکونت
Shz

  • #9
چطور ساده بنویسیم؟ (۹)

در یادداشت قبل، از یک مثال خوب ساده‌نویسی نام بردیم: داستانی از شرمن الکسی. البته بگویم که عنوان داستان درست ترجمه نشده بود. عنوان اصلی هست: What You Pawn, I will Redeem*. کلمه Pawn در انگلیسی به معنای گرو گذاشتن است، یا قرار دادن وثیقه. مغاز‌هایی هم هستند به نام Pawnshop که در ازای امانت گرفتن وسایل شخصی مردم، به آن‌ها وام می‌دهند. مثلاً پول نقد و اینها. بیایید اسم داستان را این‌طور ترجمه کنیم:‌ “چیزی را که تو گرو می‌گذاری من پس می‌گیرم” . ترجمه‌ی صحیح عنوان یک داستان، به فهم بهتر چیزی که منظور نویسنده است کمک می‌کند. اصلاً خیلی وقت‌ها، اسم یک داستان یا رمان، چکیده‌ی “معنا”ی آن است. اما داستان “چیزی را که تو گرو می‌گذاری من پس می‌گیرم” چه می‌خواهد بگوید؟

راوی اول شخص داستان (خود نويسنده) یک سرخ‌پوست است. سرخ‌پوست‌ها چندان پیشینه‌ی خوب و صمیمانه‌ای با سفیدپوست‌های آمریکا ندارند. این را با کمی مطالعه‌ی تاریخی خیلی راحت می‌شود فهمید. در شروع داستان هم در همان یکی دو پاراگراف اول، نویسنده چند جمله‌ی کنایه آمیز نثار سفید‌ها می‌کند:

“سرخ‌پوست‌ها هم باید تمام زورشان را بزنند که رازهای زندگی‌شان دست این سفیدهای فضول نیفتد... “

“من به یک عبارت، سند زنده‌ی بلایی هستم که استعمار سر ما رنگی‌ها آورده...“

“خیلی خوب می‌دانم که بهترین راه سر کردن با سفیدها سکوت است...“

ولی این‌ها فقط کمی مقدمه‌چینی است. معنا هنوز آن‌قدرها واضح نیست. اگر سری به انتهای داستان، به آخرین خطوط بزنیم، همه چیز روشن‌ می‌شود:

“لباس مادربزرگم را گرفتم، زدم بیرون. می‌دانستم آن تکه منجوق زرد تکه‌ای از وجود من است. می‌دانستم اصلاً خودم، کم‌وبیش، همان منجوق زرد هستم...“

یا جایی در وسط کار می‌گوید:

“ به خودم گفتم یعنی ممکن است اگر لباس رقص‌اش را پس بگیرم، مادربزرگ دوباره زنده بشود؟”

این سطور، تمامی معناست. همان چیزی‌‌ست که نویسنده برای گفتنش، داستانی چنین زیبا آفریده. او می‌خواهد لباس عروسی مادربزرگ را - که نه فقط لباس، که میراث شادمانی آبا و اجدادی‌اش است - پس بگیرد و چیزی را که سال‌ها پیش از او دزدیده شده و گرو گذاشته شده، دوباره از آنِ خود کند.

بعد از یکی دو پاراگراف اول، شرمن الکسی دست به کار می‌شود و حول همین معنا، شروع به روایتی صادقانه می‌کند:

“تمام ماجرا از سر ظهر شروع شد...“

این که نویسنده، از همان ابتدا شخصیت‌هایی مثل “جکسون”، “رزشارون” و “جونیو” یا شیئی سمبولیک مثل لباس عروسی مادربزرگ را در ذهن داشته، بعید است. حداقل درکش آسان نیست. بیاید حدس بزنیم که در ابتدا عصاره‌ی اولیه‌ی معنا، که بازپس‌گیری هویتی گم‌شده است، تشکیل شده بوده و بعد همه چیز حول آن، به آرامی و تدریجاً شکل گرفته. مثلاً مدت زمان بیست و چهار ساعتی که جکسون برای به دست آوردن نهصد و هفتاد و چهار دلار باقیمانده تلاش می‌کند، همه‌ی اتفاق‌های بار سرخ‌‌پوستی بیگ هارت، یا ماجرای دختری که دوستش دارد و پلیس مهربانی که روی ریل راه‌آهن پیدایش می‌کند، همه و همه حول محور باز پس‌گیری لباس مادربزرگ می‌چرخد. حول معنا! نویسنده‌ی زیرک داستان به‌خوبی می‌داند که این تلاش فردی قهرمان داستان برای از رهن درآوردن لباس است که دوست‌داشتنی‌اش می‌کند:

“ولی من می‌خواستم بازی را ببرم. می‌خواستم واقعاً به دستش بیارم“

پس گزینه‌های سهل‌الوصل دیگر، مثل صدا زدن پلیس را از ذهن مخاطب خط می‌زند:

“گفت:‌ باید پلیس خبر کنیم

گفتم: نمی‌خواهم این کار را بکنم. الان دیگر قضیه، یک‌جورهایی رو کم کنی خودم شده. باید تو این مبارزه برنده شوم و لباس بشود مال من“.

اگر چه کلام نویسنده در ابتدا با سفیدپوست‌ها کنایه‌آمیز است و نقطه‌ی مقابل بازپس‌گیری این میراث هم یک فروشنده‌ی سفیدپوست است، ولی قهرمان، در انتها با همه چیز و همه کس به صلح می‌رسد:

“هیچ می‌دانستید چند تا آدم نازنین تو این دنیا زندگی می‌کنند؟ آن قدر زیادند که نمی‌شود شمرد.“

و در آخر، در آرامشی خیال‌انگیز، با گذشته‌ی تقریباً فراموش‌شده‌اش در خیابانی به وسعت جهان، جشنی جاودانه به پا می‌کند:

“مردمی که تو پیاده‌رو بودند ایستادند. ماشین‌ها ایستادند. شهر ایستاد. همه نگاهم می‌کردند که با مادربزرگم می‌رقصم. خود مادربزرگ بودم که می‌رقصید.”
 

Telma _<

رمانیکی محروم
محروم
شناسه کاربر
2
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-25
موضوعات
76
نوشته‌ها
541
پسندها
3,163
زمان آنلاینی
16h 29m
امتیازها
73
سطح
2
مدال‌ها
6
محل سکونت
Shz

  • #10
چطور ساده بنویسیم؟ (۱۰)

چرا دیگران باید نوشته‌ام را بخوانند؟ این سوال صادقانه‌ای‌ست که هر نویسنده بهتر است گاه به گاه از خودش بپرسد. در ساده‌نویسی، صداقت و قصه‌گویی، به چنین سوالی پاسخ می‌دهد، و به‌کارگیری مناسب آن‌ها، به جذب مخاطب بیشتر کمک می‌کند. ولی سوال اساسی‌تر چیز دیگری‌ست:

“چرا دیگران باید نوشته‌ام را به خاطر بسپارند؟”

نویسنده‌های زیادی را می‌شناسیم که شیرین و روان می‌نویسند، کلمات و عبارات فوق العاده‌‌‌ای به کار می‌برند، طنز به‌جا، توصیفات نافذ و ذهنی خلاق دارند ولی بلافاصله بعد از خواندن، فراموش‌شان می‌کنیم. حتی نمی‌توانیم به‌راحتی یک یا چند تا از یادداشت‌ها و داستان‌هایشان را به یاد آوریم. چرا؟ چه چیزی باعث ماندگاری یا ناماندگاری یک اثر می‌شود؟

داستان “شازده کوچولو”ی دوسنت اگزوپری را به خاطر بیاورید. داستانی‌ست از ارتباطات انسانی. عشق، تنهایی، دلتنگی و دلبستگی. موضوعاتی که ورای هر زمان و مکانی می‌توان خواند و فهمید و تجربه کرد. داستان، “لافکادیو”ی شل سیلور استاین را لابد خوانده‌اید. داستان یک شیر که از جنگل دور می‌شود و در سودای ثروت و شهرت به شهر می‌رود تا برای یک سیرک کار کند. در نهایت، بعد از گذشت سال‌ها، وقتی کام‌یاب شد، و هر آن‌چه خواست به دست آورد، یک روز وقتی با شکارچی‌های‌ دیگر برای شکار به جنگل برمی‌گردد، تلنگر بزرگی می‌خورد. نمی‌داند عضو کدام گروه است. شیر است یا شکارچی شیر! مفاهیمی این‌چنینی، وابسته به یک شخص خاص نیست. سن نمی‌شناسد. زمان ندارد. مال کشور و فرهنگ خاصی نیست. و در مقابل، متن‌های ناماندگار، آب روان‌اند. جنبه‌ی مناسبتی دارند. برای یک روز یا شخص خاص نوشته شده‌اند. برای خانواده و فامیل و دوستان، و بیشتر به درد فضای گذرای مجازی می‌خورند.

تنها راه عمیق‌ شدن در معانی والاتری از زندگی، خود زندگی است. دست‌یابی به مفاهیم عمیق در نوشتار، احتیاج به یک واکاوی درونی دارد. گذر از لایه‌های سطحی‌تری که پیش روی ماست برای رسیدن به چیزی ورای آن. هرچند این اتفاق شخصی‌ است و لازم است تا هر کس راه خود را بپیماید، ولی هر آن‌چه عرض زندگی‌مان‌ را بیشتر کند، مفید خواهد بود. سفر کردن، خواندن تاریخ، دیدن فرهنگ‌ها و سردرآوردن از رسم و رسوم دنیا احتمالاً به کارمان بیاید.

جان اشتاین بک می‌گوید “اگر نویسنده بداند چه می‌خواهد بگوید، لاجرم شیوه‌ی بیان آن را هم خواهد یافت”. دانستن این که چه می‌خواهیم بگوییم، همان دانه‌ای‌ ‌است که در هسته‌ی کلام نهفته است. دانه‌ای‌ست که دشوار و جان‌فرسا، ولی یافتنی‌ست. و آن زمان که پیدا شد، آبیاری و نگه‌داری لازم دارد.

یک مثال خوب دیگر از ساده‌نویسی، داستان کوتاه “مردی با کت قهوه‌ای” ‌ست. داستانی کوتاه از شروود اندرسون. تاریخ‌‌‌نگاری جوان، که اگرچه در نوشتن پر سر‌و‌صداترین اتفاقات تاریخ تبحر کافی دارد، از بیان ساده‌ترین و عمیق‌ترین مفاهیم زندگی شخصی خود عاجز است.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین