اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام مجموعه شعر مرز حسرت| تاوان

نام مجموعه شعر: مرز حسرت
شاعر: تاوان
قالب: غزل و دوبیتی و چهاربیتی و قطعه
مقدمه:
من چه کردم که نصیبم جز جدایی هیچ نبود
در دلم جز درد و رنج هم قدر یک دنیا نماند
اشک چشمانم ز بس که گریه کردم تا سحر
خشک شده و قطره‌ای در چشمانم حالا نماند
 
20230912-220639-fy0b.jpg

سلام خدمت شاعر گرامی، بابت انتخاب انجمن رمانیک جهت انتشار قافیه و ردیف‌های شعرتان سپاس گزاریم

لطفا قبل از تایپ اشعارتان قوانین زیر را با دقت مطالعه بفرمایید.

قوانین ایجاد تاپیک

پس ارسال ده پارت، می‌توانید از طریق لینک زیر برای اثر خود درخواست جلد دهید.
درخواست جلد

پس از ارسال حداقل دوازده پارت، برای نقد و تعیین سطح شعرتان، از طریق لینم زیر اقدام نمایید.
درخواست نقد و بررسی

پس از اتمام مجموعه شعرتان، پایان اثر را در تاپیک زیر اعلام کنید.
اعلام پایان تایپ

شما می‌بایست بعد از تموم شدن اثرتان برای بررسی ممنوعات، درخواست رصد دهید.
درخواست رصد

در صورت علاقمندی، برای صوتی شدن اثرتان در لینک زیر درخواست صوتی شدن بدهید.
درخواست صوتی شدن

برای انتقال و یا خروج اثرتان، به لینک زیر مراجعه کرده و درخواست خودتان را ذکر نمایید.
درخواست خروج و یا انتقال به متروکه

|متشکریم بابت همکاری با انجمن رمانیک|
با آرزوی موفقیت‌های روز افزون

|کادر مدیریت ارشد رمانیک|
 
ز شوکران عشق تو درد می‌آشامم هنوز
در مثال لب‌هایت شهدی نیابیدم هنوز
در میان غنچه و گل، آب و آتش، خاک و باد
ذره‌ای زیباییت را من نیابیدم هنوز
جان من جان تو بود و رفته‌ای جانم کجاست
کجایی ای جان من، من م×س×ت جانانم هنوز
درد فراقت همچو درد صلیبِ بر مسیح
ماه من، می‌فشاراند درد بر اندامم هنوز
سال‌هاست با یاد و خاطرات تو جان می‌دهم
در میان عاشقان، رسوای رسوایم هنوز
چشمان اشک‌بار من شاهد رفتن تو بود
باور نمی‌کند ولی این قلب نادانم هنوز
عدم وجود تو چنان ضربی آورد فرود
لحظه‌ای ناآرام و لحظه‌ای آرامم هنوز
عشق تو چون نور خورشید دلم را در بر گرفت
طعم لب‌های تو مانده بر در کامم هنوز
 
خوشا عاشق شدن با تو که احساس دگر دارد
کنارم گر باشی دنیا رنگ و بوی دگر دارد
خوشا به حال این دل که در رویای تو است درگیر
چنان درگیر که خود را از دگر عشق‌ها حذر دارد
بنازم روی ماهت را که کرد دیوانه‌ام دلبر
خیال باطلی‌ست بی‌تو دل از مشکل گذر دارد
در این دنیای خاکی که ز هر جا معشوقی ریزد
این عاشق توبه کرده و به یک نفر نظر دارد
همین یک نظر هم کافیست برای دلی که راضی‌ست
که عمر و احساسش را او معطوف یک نفر دارد
به لطف زیبایی‌هایت جهان محو شد ز چشم‌هایم
نخواهم پاهایم گامی به سمتی جز تو بردارد
اگر که قطره‌ای اشکی روزی ز چشمانت ریزد
مرا ناتوان و دل را خیال دردسر دارد
 
از عشق تو برای من چیزی جز رویا نماند
از دل تنهای من هم چیزی جز سرما نماند
من چه کردم که نصیبم جز جدایی هیچ نبود
در دلم جز درد و رنج هم قدر یک دنیا نماند
خنجرت زخمی گذاشت که تا به حال مثلش نبود
پس چه شد آن قول‌هایی که اثری زان‌ها نماند
اشک چشمانم ز بس که گریه کردم تا سحر
خشک شده و قطره‌ای در چشمانم حالا نماند
رفته‌ای و دگر هیچ جانی در این کالبد نماند
بارانی برای جان بخشی به این گل‌ها نماند
 
چه قدر ساده دل من به
تو روزی کرده بود عادت
امان از این دل عاشق
که درگیرته هر ساعت
از هر که پرسیدم شاید
نشانی از تو دریابم
نتیجش این شده تنها
شبا خیره به مهتابم
تو که رفتی و من رو از
هر تنها، تنهاتر کردی
بگو قصدت اگه این بود
چرا پس عاشقم کردی
تو رفتی و نفهمیدی
که قلبم از تپش افتاد
قصه‌ی عشق بین ما
تو دنیا از قلم افتاد​
 
نمی‌دونی دل تنگم
چه قدر از غصه داغونه
چشام که هر شب از دوریت
مثل یه ابر بارونه
چه قدر ساده رهام کردی
نگاهت از نگام افتاد
برای اون همه احساس
بگو چه اتفاق افتاد​
 
حسرت این دشمنان تماما از بیچارگی‌ست
ورنه جای گُل نشستن مستحق خاری نیست
اعتراف عاشق اما بعد نوش دارو چه سود
خواهد عاشقی کند او اما دگر یاری نیست
من اگر نیکم و عاشق یا اگر رسوا و بد
به کس هیچ ربطی ندارد نهایت آوارگی‌ست
اول راه هر چه باشد جای هیچ اکراهی نیست
آخر راه مهم است که نهایت دل‌دادگی‌ست
طمع قدرت و ثروت، شهرت و شهو*ت و نفس
طالب این ها بودن را نشان از دیوانگی‌ست
حافظا عشق و محبت در این دنیا پیشه کن
که صلاح این است و راز هستی به این سادگی‌ست
 
گاهی آن قدر دلم بیزار دنیا می‌شود
که سراسر وجودم مشتاق رویا می‌شود
گاهی آن قدر دلم تنگ صدایت می‌شود
که دلم به پیش خود رسوای رسوا می‌شود
گاهی آن قدر که چشم خسته ز خورشید می‌شود
که سراسر درگیر مهتاب شب‌ها می‌شود
گاهی خنجر آن قدر دردناک و بران می‌شود
که دلم میان دوستان هم تنها می‌شود
گاهی آن قدر که پا خسته‌ی ساحل می‌شود
بی‌نهایت خواهان و مجذوب دریا می‌شود
 
تو رفتی و دلم موند و
من و یه چشم بارونی
شاید تو هم از این دوری
شبا داغونه داغونی
با این فکر خودمو هر بار
زدم به راه نادونی
غافل از این که تو بی من
شبا آروم آرومی
وجودم ذره ذره از
عشقت مانند شمع آب شد
تموم آرزوهامم
همراه رفتنت خاک شد
نشستم تو همون اتاق
که عشق رو اعتراف کردی
بگو که چی شده حالا
حرفتو انکارش کردی
دلم دریای درده و
چشامم محو عکساته
چه تلخه باورش دستِ
یکی دیگه تو دستاته
تو می‌دونستی قلب من
که مثل یه کوه باهاته
اما حالا کاری کردی
غرورم زیر پاهاته​
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
4
بازدیدها
538
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
355
پاسخ‌ها
17
بازدیدها
1K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا