اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام فی‌البداهه آرامگاهِ پروانه ها | سارا

ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. تراژدی
عنوان فی‌البداهه: آرامگاه پروانه‌ ها
نویسنده: سارآ خورشیدی
ژانر: عاشقانه،اجتماعی
مقدمه:
در خفگیِ مطلق مغروقم.
انگار دو پنجه یا شاید هم هزاران پنجه بر گلویم چنگ می‌زنند.
نمی‌دانم بغض است یا انباشته‌ای از واژگانِ غریب که در پَستوی سینه‌ام چال کرده‌ام. واژگانی که بی‌رحمانه چشمانم را وادار به اشک ریختن می‌کنند؛ اما می‌ترسم،
می‌ترسم از روزی که دیگر اشکی برای تسکینم باقی نمانده باشد.
 
آخرین ویرایش:
2cc515_2320230913-093211.jpg
سلام خدمت نویسنده گرامی؛ متشکریم از انتخاب انجمن رمانیک جهت انتشار دل نویسه‌‌هایتان!

لطفا قبل از تایپ فی‌البداهه‌‌تان قوانین زیر را با دقت مطالعه بفرمایید:
قوانین ایجاد فی‌البداهه​

پس از ارسال حداقل پانزده پارت از فی البداهه‌‌ی خود، می‌توانید طبق قوانین تاپیک زیر برای اثر خود درخواست جلد دهید.
درخواست جلد
با اتمام فی البداهه خود، برای درخواست نقد و تعیین سطح اثرتان، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست نقد و بررسی

پس از اتمام تایپ فی‌البداهه‌‌تان، در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک اعلام پایان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد
برای انتقال و یا خروج از متروکه، از طریق لینک زیر اقدام نمایید.

درخواست خروج و یا انتقال به متروکه

متشکریم از همکاری شما با انجمن رمانیک!

با آرزوی موفقیت‌های روز افزون شما

|کادر مدیریت انجمن رمانیک|​
 
مجازاتِ عشق برای قلب‌های خُرد شده‌ تبعید بود.
تبعید به قبرستانِ متروکهٔ روحمان،
جایی که پروانه ها ساکت مرده‌اند.
 
گاهی اوقات سایه‌ای بر دیوار اتاق میبینم. بی‌جان حک شده است ولی تکان می‌خورد.
موهایش کمی موج دارد، دستهایی ظریف و کوچک با کمری شکسته و شانه هایی متحمل از حرف‌ها و نگاه‌های عبوسانهٔ بیگانگانِ این شهر.
پس از فرجامِ درخشش آفتاب رقصش را آغاز می‌کند. غمگین دستهایش را مانند کبوتری مَحزون به پرواز در می‌آورد و مانند قاصدک می‌چرخد، سرانجام بر روی زانو‌های کبود و زخمی‌اش رقص را خاتمه میدهد.
ختمِ رقص اشک هایش را بر زمین می‌کوباند، آنقدر محکم که احساس میکنم گونه‌های من نیز در پشتِ دیوار خیس شده‌اند.
 
در اعماق تاریکیِ این اتاق پر از راز به کور سوی شمع خیره شده بود اما این‌بار او در افکار کهنه و خاک‌ خورده‌اش غرق نشده بود، این افکارِ بی انتها و بیمار بودند که خودشان را غرقِ این آدم فَرتوت و بیچاره کرده بودند.
انگار قرار نبود نجات پیدا کند. نمی‌توانست فرار کند، از غم و حسرتی که به سرنوشتش گِره خورده بود.
حالا چطور باید می‌هراسید؟! از چه چیزی؟ یا از چه کسی؟ از خودش که حالا تک تک خاطره های پوچش قلبِ بی‌پناهش را تکه پاره می کردند؟ یا از آدمی که در اندک زمانی از خود بی‌خود شده بود؟
جز اینکه گوشه‌ی این اتاق پوسیده را حَفر می‌کرد و غم‌هایش را چال می‌کرد تا آرام سر بر بالین بگذارد چاره‌ی دیگری نداشت.
در میانِ‌ بی‌تابی های اتمام ناپذیر، بی‌حس شده بود. جسم خسته‌اش به اندازه ی دویست قرن پیر شده بود و توانِ حرکت نداشت. ایندفعه حتی توانِ پنهان کردن غمی که با خودش حَمل می‌کرد را هم نداشت.
چشمانش به سایهٔ آدمی خشک و مات مانده بود که بند بندِ وجودش می‌دانست متعلق به او نیست اما همچنان زله و عاجز از عشقی متروکه در پَستوی قلبش مراقبت می‌کرد که مبادا ارواحِ طبقات زیرین روحش را به تاراج ببرند.
 
اَشک‌ها به پشتِ پلک‌ها می‌رسند اما
نمی‌توانم آنها را رها کنم. خسته و بی‌اَمان، جانم را به تن یخ‌زده و بی‌روحِ زمین گره می‌زنم. حتی دیگر مادرِ آسمان که خورشید باشد نیز به غمِ من با خجالت خودش را پشت ابر ها پنهان کرده است.
چک، چک، چک...
گریه‌ی باران زخمم را عمیق تر می‌شکافد، می‌خواستم مَرهم بگذارم؛
اما جسمم عادت داشت. عادت داشت ستاره‌ی کوچکِ این شهر آن را ببوسد. ببوسد و رَد نگاهش را بر چشمانم بدوزد و من لا‌به‌لای دریای موهایش آرام بمیرم.
اما تلخه، نه؟ اینکه آسمانِ به این بزرگی با شکوه و عظمتِ ماه و اقیانوسی از ستاره ها، فقط با یک ستاره‌ی آشنا برایت معنا پیدا کند.
عمقِ بی‌چارگی این نیست که از آن ستاره دور باشی.
مردگی وقتی رنگ و بو می‌گیرد که ستاره‌ات خاموش شده باشد، مانند پروانه‌ای که در دستانت مرده باشد و خیره به زیبایی بال‌هایش، حسرت را زهرِ جانت کنی.
آسمان نیز سهمناک فریاد می‌کشد.
هیچ‌گاه در رؤیاهایم نمی‌گنجید کسی هم وجود دارد که برای این روحِ بی‌خانه دلش را به چنگ بزند.
آن که باید دلش را آتش میزد، نزد.
پس تو خورشیدِ عزیز، بیخود اَبر هایت را خسته و آزرده نکن.
من نیز گریه نخواهم کرد مگر آنکه روزی بر گوشه‌ کناره‌های قبرم،
در میانِ انبوهی از سفیدی برف، ارغوان بروید.
 
آخرین ویرایش:
مرا به تنگ‌ترین و مغموم‌ترین مکان دنیا لعنت کردی.
جایی که کلاغ‌ها در آن لانه نمی‌سازند‌.
حتی روباه‌ِ مکار قصه‌ها نیز راهش را به آنجا کج نمی‌کند، هرگز....
 
من خود هیچگاه نتوانستم واقعیت را سَرای زندگی‌ام بدانم.
هر چقدر هم که واقعیت تلخ و وهمناک بود با قلم و دست‌هایم رنگش کردم.
دیگر مهم نبود که آن بیرون روزگارِ واقعی را آتش و ظلم فرا بگیرد، در آخر کنار دریای آبیِ خود آهسته و بی‌سر و صدا به خواب می‌رفتم.
 
آنقدر نرم زخم‌هایم را بوسید که
دعا کردم کابوس باشد.
آخر که رفته بود...
از کی تا به‌حال ارواح اینگونه بی‌رحمانه، و کافرگونه زیبا می‌شوند؟
 
می‌خواستم فریاد بزنم تا مرز خفگی. بگویم:« برگرد و به این بازی کودکانه خاتمه بده.» اما هرگز غروری که نمی‌دانم از کدام گوری بلند شده بود، نمی‌گذاشت. هر وقت خواستم به سوی تو قدم بردارم یقه‌ام را می‌چسبید و محکم مرا دیوار کوب می‌کرد.
این از من، تو چرا هرگز سراغم نگرفتی دلبر کوچکِ من؟
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا