. . .

در دست اقدام رمان گیلوا | مهدیه شهیدی

تالار تایپ رمان
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
سطح اثر ادبی
برنزی
اثر اختصاصی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.
do.php

به نام پروردگارقلم
عنوان رمان: گیلوا
نویسنده: مهدیه شهیدی
ژانر: اجتماعی،عاشقانه
ناظر: @فاطره

خلاصه:گیلوا، دختری از روستایی باصفا و خرم درخطه سرسبز گیلان، ازمیان سبزه زارهای انبوه سر به فلک کشیده، دختری که با آرزو و حسرت شهرنشینی روزگارش را می‌گذراند، و‌ تلاش برای یافتن راهی مناسب که بتواند اورا به هدفش برساند.
مقدمه:
گاهی رویاها از دور قشنگ هستند.
رویاهایی که درون تنگی شیشه‌‌ای خودنمایی می‌کنند اما نزدیک که بشوی ممکن است بشکند و خرده شیشه‌هایش تا عمق جانت فرو رود.
رویاهایی که گرمایشان پاهایت را برای جلو رفتن گرم می‌کنند، اما نزدیک که می‌شوی ناگهان زبانه می‌کشند و تا ته وجودت را می‌سوزانند.
رویاهایی که سرابی بیش نبودند و فقط خسته راهت کرده‌اند.
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
902
پسندها
7,419
امتیازها
218
محل سکونت
romanik.ir
وب سایت
romanik.ir

  • #2
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

مهدیه شهیدی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
8227
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-05
موضوعات
2
نوشته‌ها
63
پسندها
238
امتیازها
98

  • #3
کاغذ جلویش را می‌خواند و سر تکان می‌داد.
-واقعا حیف امثال تو که با حداقل ترین امکانات این‌طوری درس می‌خونین. با پدرت صحبت کردی برای ثبت نام سال تحصیلی جدید؟
-بله آقامعلم، دیروز هم مثل روزهای‌دیگه باهاش صحبت‌کردم اما فایده نداره نمیذاره.
-می‌خوای من باهاش صحبت کنم؟
-نه ممنون، فایده نداره، اگه بفهمه باشما دراین‌مورد صحبت کردم، جنگ راه میندازه.
باوجود اینکه پنج سال از آن مکالمه می‌گذرد، اماهنوزهم با یاد آوری اش طعم تلخ آن روزها برایم تداعی می‌شود.

سال‌ها بود که حسرت شهرنشینی داشتم، شهری که زاییده افکارم بود؛ شهری که با مغز کوچک و محدود خود او را ساخته بودم.
با او زندگی می‌کردم، شادترین دخترشهر بودم، دختری شانزده ساله که با کوهی از آرزوها، زندگی شهری را پلی برای رسیدن به خواسته‌هایم می‌دانستم.
خسته از زندگی روستایی پرمشقت و خسته کننده، خسته از آفتاب سوختگی دست و صورتم، بی‌رمقی چشمانم و نحیفی تن خسته‌ام.
تنها دلخوشی‌ام آرزوهای دور و درازم بود؛ نه خواهری داشتم نه دوستی، پدر و مادرپیری داشتم که آرزوهایم برایشان چرندیاتی بیش نبود.
خوشحال بودم سه تا برادر دارم که امروزی‌تر هستند و حمایتم می‌کنند، اما آن‌ها همراه با زنان خود، به آرزوهایم به چشم سوژه‌‌ای برای خنده و تمسخر نگاه می‌کردند.
خیلی وقت بود با کسی از آینده‌ای که انتظارش را داشتم صحبت نمی‌کردم. همدمم خودم بودم و خودم. تنها آدم حسابی که می‌شناختم و احتمال می‌دادم به آرزوهایم پرو بال بدهد، آقا معلم روستا بود.
اما شرایط روستا طوری بود که دختر و پسرها تمایلی به درس خواندن نداشتند و سریع ازدواج می‌کردند. پدر من هم به زور راضی شد که مدرسه بروم.
دو سال پیش قرار بود با پسرعمویم ازدواج کنم اما سرتق‌تر از این حرف‌ها بودم که قبول کنم، هرکار کردند راضی نشدم، آخر هم پدرم و عمویم بحث ینشان پیش آمد و قطع رابطه کردیم.
می‌گفتند نباید انقدر افسار زندگی ات دست گیلوا بدهی، زیادی بهش رو دادی، البته پدرم آدمی نبود که بخواهد فرزندی لوس بار بیاره، من خیلی لجباز بودم و به قول مادرم بدقلق.
نمی‌خواستم با ازدواج با پسرعمویم پابند به روستا بشوم، می‌خواستم هرجورشده شهر بروم.
ولی نمی‌دانستم کی؟چطوری ؟ با چه کسی؟ به چه بهانه‌ای ؟فقط می‌دانستم راه سخت و درازی درپیش دارم.
بعضی وقت‌ها که ناامید می‌شدم، یاد کسی می‌افتادم که آرزوی زندگی در شهر را تو دلم گذاشت، یکی از دوستان پدربزرگم به نام آقای مشیری که شهر زندگی می‌کردند و تعطیلات روستای ما می‌آمدند.
در رفاه زندگی می‌کردند و خانواده اصیل و بسیار مودبی بودند.
پدرخانواده فرهنگی بود. دو دختر هم سن و سال من داشتند، هروقت میدیدمشان از خجالت وضع زندگی و سر و وضعمان سعی می‌کردم خیلی رو در رو و هم کلام نشویم، این‌که دخترساکت و درونگرایی بودم هم بی تاثیرنبود.
همیشه ته دلم حسرت لباس‌های شیک‌شان را می‌خوردم.
بااینکه هر سری که می‌آمدند کلی خوراکی و چند دست لباس به عنوان هدیه برایمان می‌آوردند، اما لباس‌های خودشان برایم جذابیت بیشتری داشت، شاید به خاطر چهره و اندامشان این‌طور به نظر می‌رسید.
آنقدر لاغر بودم که هر لباسی می‌پوشیدم به تنم زار میزد.
تا کوچک‌تر بودم، از هدایایی که برایمان می آوردند خوشحال می‌شدم، اما بزرگ‌تر که شدم غرورم اجازه نمی‌داد از آن‌ها استفاده کنم، احساس می‌کردم به ما ترحم می‌کنند.
خداروشکر یک ویلا خریدند و یک سالی می‌شد که این اطراف نمی‌آمدند.
 
آخرین ویرایش:

مهدیه شهیدی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
8227
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-05
موضوعات
2
نوشته‌ها
63
پسندها
238
امتیازها
98

  • #4
نمی‌دانم کجای این زندگی جذاب بود که دوستان شهری اهالی ده، برای تفریحات اینجا را انتخاب می‌کردند!
به‌نظر آنها الاغ سواری و دوشیدن گاو و به قول خودشان سرسبزی و طراوت و هوای خوب و خانه‌های کاه گلی اینجا خوشبختی بود.
اهالی روستا دوست و آشنا در شهر زیاد داشتند که برای تفریح می‌آمدند روستا.
آقای معلم هم از این شرایط بی‌بهره نبود و چندباری دیده بودم که دوستان و فامیل‌هایش برای تفریح به روستا آورده، اهالی ده هم به خاطر شخص آقای معلم، تحویلشان می‌گرفتند منم به سهم خودم تخم مرغ و نان محلی برایشان می‌بردم‌.
یک روز که از سمت مدرسه رد می‌شدم دیدم چندتا مرد و زن کنار آقای معلم دم در مدرسه ایستاده‌اند وخوش و بش می‌کنند، حدس زدم خانواده‌اش باشند، یک آقا و خانم مسن که احتمالاََ پدر و مادرش بودند با دو تامرد و یک زن جوان که از شباهتش به آقای معلم شک کردم خواهرش باشد.
می‌خواستم بروم سلام و احوالپرسی کنم، اما دیدم دست خالی زشت است، لباس مناسبی هم ندارم،
به سمت خانه رفتم و یک‌دست از لباس‌هایی که آقای مشیری آورده بود، انتخاب کردم و تنم کردم خوشحال شدم از اینکه بالاخره لباسهایشان به درد خورد.
چندتا تخم مرغ هم در سبد گذاشتم و به سمت مدرسه رفتم.
مشغول بررسی اطراف مدرسه بودند، آقای مسنی که به نظرپدرآقای معلم بود چهره جدی و عبوسی داشت، اما مادرش زن مهربانی به نظر می‌رسید، آقایی روی تپه ایستاده بود و با ناراحتی اطراف را نگاه می‌کرد، انگار به زور آورده بودنش، آقامعلم هم درحال توضیح چیزی بود.
جلو رفتم و سلام کردم، آقا معلم و مادرش با مهربانی جوابم رو دادند اما‌ پدرش یک نگاه سرسری کرد و سری تکان داد، خواهرش با یک آقای جوان که احتمالاََ همسرش بود از دور آمدند و با گرمی برخورد کردند، ظرف تخم‌مرغ‌ها و نان‌ها را دادم و به سمت خانه آمدم.
چندماهی می‌شد به لطف یکی از خیرین
توی روستا کارگاه قالی‌بافی تاسیس شده بود، که آموزش قالی‌بافی می‌دادند و اگه کارمان خوب بود قالی‌ها را برای فروش به شهر می‌بردند.
من هم آنجا می‌رفتم و یک قالیچه کوچک را شروع کرده بودم، سرگرمی خوبی بود. اوایل یکم سخت بود ولی الان راه افتاده بودم.
صبح زود رفته بودم کارگاه و قصدداشتم هرچی زودتر قالیچه را تمام کنم،کارم خوب بود و سرپرست کارگاه گفته بود تا آخرهفته تکمیلش کنم تا با بقیه قالی ها را به شهر ببرد.
اگر میشد از این راه کسب درآمد کنم، بعداز یک مدت می‌توانستم با پس اندازهایم فکرهای بهتری برای آینده‌‌ام بکنم.
غرق درافکارم بودم که متوجه شدم ظهر گذشته، دست‌هایم گز گز می‌کرد و صدای قار و قور شکمم بلند شده بود، چشهایم تار میدید، ناچاراََ کار را نیمه تمام گذاشتم وبه سمت خانه رفتم.
 
آخرین ویرایش:

مهدیه شهیدی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
8227
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-05
موضوعات
2
نوشته‌ها
63
پسندها
238
امتیازها
98

  • #5
از دور آقا معلم را دیدم که داشت با مادرم دم در خونه صحبت می‌‌کرد.
چشم‌هایم چهارتا شد خیلی کم پیش می‌آمد بیاید تو ده و با مردم هم کلام بشود، کل روز یا مدرسه بود یا اتاق کنار مدرسه که بهش داده بودند.
قدم هایم را تند کردم که ببینم اوضاع از چه قراراست، اما فایده نداشت و رفت.
رفتم داخل، از مادرم پرسیدم: آقا معلم اینجا چه کار داشت؟
نگاهش پر از استرس بود هیچی نگفت؛ تعجب کردم از رفتارش.
- چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
- صبر کن پدرت بیاد میفهمی.
رفتاراش عجیب بود.
وقتی نمی‌خواست جواب چیزی را بدهدخودت را می‌کشتی هم چیزی نمی‌گفت، برای همین دیگر پیگیرش نشدم.
شروع به غذا خوردن کردم، ولی از غذا هیچی نفهمیدم، فقط قورت می‌دادم که رفع گرسنگی شود، دلهره بدی گرفته بودم، هرچه فکر می‌کردم خطایی ازمن سر نزده بود که بخواهم نگرانش بشوم، اما دلشوره ولم نمی‌کرد.
چشم‌هایم را بستم و از شدت خستگی متوجه نشدم کی خوابم برد.
بیدار که شدم، پدرم یک گوشه نشسته بود و داشت نگاهم می‌کرد، دید بیدار شدم نگاهش را ازم گرفت.
- خانم یک چای اضافه بیار.
داخل سینی جلویش دوتاچای بود، یکی برای خودش یکی برای مادرم، آن یکی را برای من می‌خواست ،انگار می‌خواست در مورد چیزی صحبت کند.
- گیلوا، امروز مادرت گفت آقا معلم اومده بوده اجازه بگیره برای برادرش بیان خواستگاریت.
تمام تنم به یک‌باره داغ شد، فکر همه جا را می‌کردم الی این.
- من دلم راضی نیست بیان، ما کجا و اونا کجا، زمین تا آسمون باهم فرق داریم، نه پولمون به اونا میخوره نه خونه زندگیمون، نه آداب و رسوممون، تازه معلوم نیست پسره بیاد اینجا زندگی کنه یا نه.
زبانم بند آمده بود، نمی‌دانستم چه باید بگویم، چی کار کنم، آنقدر یکهویی گفت که شوکه شدم!
منگ بودم! رفتم رو ایوان؛ پاییز بود و باران زیاد می‌بارید، صدای تق و تق باران شدید رو سقف خانه، مثل مته تو مغزم فرو می‌رفت، سرمای هوا که به صورت گر گرفته‌ام می‌خورد، بیشتر پوستم را می‌سوزاند، رفتم داخل، دوباره بحث را از سر گرفت.
- کبوتر با کبوتر باز با باز، ما هم سطح هم نیستیم، مشکلات زیاد داره.
 
آخرین ویرایش:

مهدیه شهیدی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
8227
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-05
موضوعات
2
نوشته‌ها
63
پسندها
238
امتیازها
98

  • #6
دوست نداشتم ادامه بحث را بشنوم، سرم سنگین بود، دوست داشتم بنشینم فکر کنم.
خداروشکر پدرم فهمید برای گوش دادن به ادامه حرف‌هایش تمرکز ندارم.
- بازم بشین فکرات رو بکن، نگی نظر من رو نخواستین.
نمی‌دونستم خوشحال باشم یا ناراحت، خوشحال از این‌که اگه قبول می‌کردم عروس شهر می‌شدم، یا ناراحت از اینکه هم کفو هم نبودیم و به قول بابا مشکلات زیادی داشت.
یک سوال بزرگ تو سرم بود، معیارش برای انتخاب من چی بود؟
دو ماه پیش که باخانوادش روستا آمده بودند، اصلا همدیگر را ندیدیم، پس ظاهر نمی‌توانست باشد، موقعیت مالی خوبی هم نداشتیم، تحصیلات هم که نداشتم!
باخودم گفتم نکند از آنهایی است که عشق زندگی روستایی دارد و بخواهد بیاید اینجا ماندگار شود؟
از افکار خودم خنده‌ام گرفت.
اگر قسمت شد و آمدند خواستگاری، اولین سوالی که ازش می‌پرسم، همین است که معیارش چه بوده؟
آن شب تا نزدیک صبح فکر کردم اما نتوانستم تصمیم بگیرم.
صبح زود که حاضر شدم کارگاه بروم، پدرم صدا زد:
- گیلوا، بیا اینجا کارت دارم.
- سلام، بله، چی‌شده؟
- اگه آقا معلم امروز اومد بهش چی بگیم؟
- نمی‌دونم والا ...نمی‌تونم تصمیم بگیرم.
- می‌خوای اگه اصرار کرد، بگیم بیان تا رو در رو باهم صحبت کنیم.
چون این‌طوری اگه خبرش بپیچه که اینم مثل محمود( پسر عمو)بدون بهانه رد کردیم، فکر می‌کنند مشکلی چیزی داری.
- فکر بدی نیست، شاید این‌طوری راحت‌تر بشه تصمیم گرفت.
- خیلی خب برو دیگه، دیرت نشه.
انقدر استرس مراسم خواستگاری آخر هفته را داشتم که نتوانستم قالی را تمام کنم .
 
آخرین ویرایش:

مهدیه شهیدی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
8227
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-05
موضوعات
2
نوشته‌ها
63
پسندها
238
امتیازها
98

  • #7
از صبح با مادرم مشغول نظافت خانه و ایوان شدیم. خانه‌مان یک طبقه بود، از پله‌ها که بالا می‌آمدی، اول وارد ایوان مستطیل شکلی می‌شدی که یک طرف آن نرده‌ای رو به حیاط داشت، طرف دیگه آن هم پنجره‌ها و درب ورودی اتاق.
با جارو سیخی خانه و ایوان را جارو کردم، روی ایوان را آب گرفتم تا حسابی تمیز شود.
طفلک مادرم، با اینکه سنی ازش گذشته بود و توانی نداشت، پا به پایم کار می‌کرد. از دور نگاهش کردم قدکوتاه و جثه باریکی داشت، دقیقاََ مثل خودم.
خطوط پیشانی‌اش و سیاهی زیر چشمانش روز به روز بیشتر می‌شد. دلم به حالش سوخت.
بوی نم خاک به مشام می‌خورد. چند تا گلدان شمعدانی از همسایه مان مریم خانم گرفتم و روی پله‌ها چیدم.
استکان، نعلبکی‌هایی که مال جهیزیه‌اش بود را از صندوق در آورد.
رو پشتی‌های ترمه را از لابه لای بقچه‌های تو صندوق بیرون کشید.
قالیچه دستبافت مادر خدا بیامرزش را از داخل انبار بیرون آورد. وسط اتاق پهن کردیم.
ظهر شده بود، پدرم آمد. میوه و شیرینی برای شب گرفته بود، آنها را هم چیدم.
فقط لباس خودم مانده بود، رفتم سر بقچه‌ای که آقای مشیری آورده بود، پیراهن‌های خودم هیچ کدام به درد نمی‌خوردند.
یک پیراهن شیری انتخاب کردم، با یک روسری سفید. از مشهد برای مادرم سوغات آورده بودند.
هیچ وقت دلش نیامد استفاده کند؛ کنار رخت و لباس‌ها و پارچه‌های نو که کادو برایش آورده بودند، گذاشته بود.
صدای برادرهایم‌ با زن و بچه‌هایشان آمد ،تازه رسیده بودند. رفتم بیرون ،چهره هایشان نه خوشحال بود نه ناراحت دقیقاََ مثل حال دل خودم.
بالاخره رسیدند.
آقا معلم، خواهر، مادر و پدر و برادرش، شوهرخواهرشون نیامده بود.
ظاهرا تکلیف آنها بیشتر از خانواده ما مشخص بود.
چون چهره‌هایشان ناراحت و عبوس بود،حتی آقا معلم برخلاف همیشه که لبخند به لب داشت این‌دفعه چهره‌اش گرفته بود.
پدرش قد کوتاهی داشت و یکم‌تپل بود ، با این‌که سرش مو زیادی نداشت، ولی مشخص بود اصلاحشان کرده ،کت شلوار قهوه‌ای پوشیده بود و درکل ظاهری آراسته و مرتب داشت.
آقا فرهاد یاهمان آقا معلم خودمان هم طبق معمول که سر کلاس ها ظاهر می‌شد یک پیراهن مردانه پوشیده بود که روی شلوارش انداخته بود. برخلاف داداشش قد کوتاه و جثه ریزی داشت.
خواهرش فرزانه هم ریز نقش بود. یک مانتو بلندمشکی تنش بود با یک شال سرمه‌ای.
مادرش و فرید از لحاظ ظاهری و جثه خیلی شبیه هم بودند، مادرش چهره بشاشی داشت، در نگاه اول به دل می‌نشست.
 
آخرین ویرایش:

مهدیه شهیدی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
8227
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-05
موضوعات
2
نوشته‌ها
63
پسندها
238
امتیازها
98

  • #8
فرید دسته گلی که چندشاخه گل سرخ داشت را روی جعبه شیرینی گذاشت و به مادرم داد.
قوری را برداشتم و چای قرمز رنگی که مادرم دم کرده بود را داخل استکان‌های کمر باریک لب طلایی ریختم، بوی هل داخل‌ چای مشامم را پر کرد.
غنچه‌های سرخ را روی قند و آبنبات های داخل قندان گذاشتم و با سینی چای وارد اتاق شدم.
سنگینی نگاه بقیه را حس می‌کردم، گونه‌هایم از شدت داغی می‌سوخت، کف دستانم ع×ر×ق کرده بود، سلام کردم و همانطور که نگاهم به سینی بود چای را تعارف کردم، به فرید که رسیدم سرش را بلند کرد و نگاهم کرد، برای چندثانیه چشم توچشم شدیم، سردی نگاهش تا عمق وجودم رخنه کرد. چای را برداشت و سرش را پایین انداخت.
قدی بلند و هیکلی ورزیده داشت، کنارهم مصداق بارز فیل و فنجان بودیم، اما چهره‌اش معمولی بود. به‌ نظر می‌رسید بالای ۳۰ سال سن دارد.
یک پیراهن سفید پوشیده بود که آستین هایش راتا زده بود، با یک شلوار سرمه‌ای، موهای کم‌پشتش را به بالا شانه کشیده بود و ساعت بزرگی دستش کرده بود.
رفتم داخل آشپزخانه و گوش‌هایم را تیز کردم.
چند دقیقه اول به احوال پرسی و چای خوردن گذشت.
علی برادر بزرگم رو کرد به آقا معلم:
- شما کجا، اینجا کجا، آقا معلم؟
- حقیقتش چندوقت قبل خانواده برای تعطیلات ،چند روزی اینجا آمده بودن. آقا فرید ما شیفته صداقت و پاکی مردم ده شده و تصمیم گرفته که اینجا ازدواج کنه. موضوع رو بامن مطرح کرد و من طبق شناختی که از گیلوا جان تو مدرسه داشتم، ایشون رو بهشون پیشنهاد دادم.
پدرم:
- این که نظر لطف شما نسبت به اهالی ده، ولی برادرتان فقط ظاهر زندگی ماها را دیدند، احتمالا در جریان سختی ها و کمبودهای زندگی روستایی نیستند.
- اتفاقاََ دراین مورد حسابی باهم صحبت داشتیم اما آقا فرید تصمیمشان جدی ست.
بابا رو کرد به پدر فرید:
- حاج اقا، این وضع زندگی ماست، از لحاظ مالی چیز زیادی نداریم، البته سالیان قبل زمین و کشاورزی داشتیم و اوضاع بهتر بود، اما به خاطر ضرر مالی که کردیم مجبور شدیم از صفر شروع کنیم.
 
آخرین ویرایش:

مهدیه شهیدی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
8227
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-05
موضوعات
2
نوشته‌ها
63
پسندها
238
امتیازها
98

  • #9
- وضعیت ماهم بدتر از شما نباشه، بهتر از شما نیست، اگر هم چیزی باشه از پدر خدا بیامرزم به ما به ارث رسیده.
- بالاخره ظاهر و باطن زندگی ما اینه، همینه که میبینید.
- والا جوان‌های این دوره زمونه خودشان تصمیم گیرنده هستند، ما فقط اجرا می‌کنیم.
- آقا فرید کارشان چیه؟
- یک حجره فرش فروشی داریم، پیش خودم کار می‌کنه.
- پس‌ کارشان آزاده.
- بله.
- حاج آقا ما همین یک دختر را داریم، تا الان هیچ روزی نبوده که از ما جدا باشه. حالا اگر بره شهر غریب هم برای من و مادرش خیلی سخته، هم خودش طاقت نمیاره.
- فرید کار و زندگی و درسش تهران ، اینجا نمی‌تونه بیاد زندگی کنه.
- مگه درسشان تمام نشده؟
- برای فوق لیسانس می‌خونه.
- گیلوا تا پنجم دبستان درس خوانده، شما مشکلی ندارید؟
- گفتم که حاج آقا، ما فقط اجرا کننده‌ایم.
- پس مشخص دل شما هم راضی به این وصلت نیست.
از استرس دهانم خشک شده بود، اما برای این‌که تمام حرف‌هایشان را بشنوم، بیخیال آب خوردن شدم.
صدای مادر فرید بود:
- منظور حاج اقا اینه، علف باید به دهن بزی شیرین بیاد، این جوون ها هستند که می‌خوان یک عمر باهم زندگی کنند.
- حاج خانم، همین جوون‌ها تقی به توقی بخوره، میگن شما که بزرگ‌تر بودید باید کاری می‌کردید.
- فرید ۳۴ سالشِ؛ دیگه به سنی رسیده که خوب و بد رو تشخیص بده
صمد:
- فرمودید چندسال؟
- ۳۴سال.
- به نظر شما ۱۸ سال تفاوت سنی، زیاد نیست؟
- دیگه شما باید تصمیم بگیرید.
چند دقیقه ای سکوت شد.
آقامعلم:
- پدرجان، اگه اجازه بدید گیلواجان با فرید صحبت کنند ببینیم نظر خودشان چیه؟
- اشکال نداره، بفرمایید داخل ایوان.
دست‌هایم یخ کرده بود، نمی‌دانستم چه باید بگویم.
به نرده‌های پوسیده ایوان تکیه داده بود، رفتم سمتش و با فاصله نشستم.
سرش پایین بود،چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت.
 
آخرین ویرایش:

مهدیه شهیدی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
8227
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-05
موضوعات
2
نوشته‌ها
63
پسندها
238
امتیازها
98

  • #10
- شما در مورد من چی می‌دونین؟
- تقریبا هیچی.
- من ۳۴ سالمه، دانشجوی فوق لیسانس اقتصاد هستم و درحال حاضر تو حجره فرش فروشی پدرم کار می‌کنم.
- راستش ما خیلی با هم فرق می‌کنیم، فکر نکنم مناسب هم باشیم.
- از چه نظر؟
- سن و سالمون، تحصیلاتمون، خانواده‌هامون، طرز فکرمون، محیط زندگیمون، شرایط مالی مون، خیلی چیزا.
- من با هیچ کدوم از اینا که گفتید مشکلی ندارم.
- خانوادتون چی؟
- شما بامن می‌خوای زندگی کنی نه خانواده‌ام‌.
- بالاخره نظر اونا هم مهمه.
- من تا الان خیلی به نظرات و عقایدشون احترام گذاشتم و خیلی جاها پشیمون شدم، اما فکر می‌کنم از این به بعد باید برای خودم زندگی کنم. منم یک زمانی مثل شما فکر می‌کردم، می‌خواستم همه رو راضی نگه دارم، اما الان می‌فهمم خیلی اشتباه کردم، تو هم کاری نکن بعدا مثل من پشیمون بشی.
- خب اون ها برامون کم زحمت نکشیدن، بی‌انصافی تو مسئله به این مهمی به نظرشون اهمیت ندیم.
- اون‌ها وظیفشون رو درقبال فرزند آوری انجام دادن، چرا فکر می‌کنی لطف کردند که بزرگت کردند؟
- آخه خیلی جاها از خودشون گذشتن که ما به آرزوهامون برسیم، تو رفاه زندگی کنیم، خوشحال و شاد زندگی کنیم.
- خب که چی؟ چون این کارها رو برامون کردند باید آینده‌مون و بسپریم دستشون که واسمون تصمیم بگیرن؟
- نه. ولی خب نباید هم اینقدر به نظرشون بی‌تفاوت باشیم.
- شما سنت کمه، احساسی فکر می‌کنی، چندسال بعد به حرف من می‌رسی.
- به سن و سال نیست، چون اکثر آدمای اطرافم به نظر پدر و مادر و بزرگترهاشون خیلی احترام می‌زارند.
- همشون هم از زندگی که بقیه براشون ساختند، ناراضی‌ان.
- ببین من خیلی راحت می‌تونم تورو به خواسته هات برسونم، میبرمت شهر درس بخونی، کار کنی، مستقل بشی، پول در بیاری، تفریح کنی، سفر بری، با آدمای مختلف معاشرت کنی، لذت دنیا رو ببری.
بشین خوب فکرهات رو بکن، اگه دلت راضی به این وصلت بود، به حرف بقیه اهمیت نده، خودت باید گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی.
- چرا با یکی مثل خودتون ازدواج نمی‌کنید؟
- منظورت دخترای شهری ان؟
- آره.
- چون اون ها صافی و سادگی تو رو ندارن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
2
بازدیدها
125
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
97
پاسخ‌ها
5
بازدیدها
93

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

بالا پایین