در دست اقدام رمان ژرفای جنون |‌ ...A.m

تالار تایپ رمان
سطح اثر ادبی
الماسی
اختصاصی بودن اثر ادبی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.
negar_20210428_155605_wk4.png

‌‌‌ ‌نام رمان: ژرفای جنون
‌ ‌نویسنده: A.m...) Amir)
‌ ‌ژانر:تراژدی، معمایی
‌ ناظر: @ansel

خلاصهٔ رمان:
در گوشه‌ای از این دنیای پرهیاهو، مردی خسته از نابسامانی روزگار و قلبی که به ناچار برای زنده ماندن می‌تپد، زندگی می‌کند.
ناآرامی زندگی‌اش زمانی آغاز شد که آن اتفاق شوم رخ داد؛ اتفاقی که ویرانگر آرزوهایش شد!
همه‌چیز به یک‌باره تغییر کرد؛ حتی خودش!
زخم خورده‌ی مجسمه‌هایی به نام انسان...
خسته از آدمک‌های ساختگی...
خسته از حرف‌های جا مانده در سینه...
غافل از همه‌چیز به دیواری پوشالی مشت می‌زد، بدون آن‌که تصویر پرتگاه هولناک پشت سرش را ببیند؛ پرتگاهی که هر از چند گاهی به او نزدیک‌تر میشد تا او را در آغوش گیرد.


مقدمه رمان: گاهی در زندگی گیج می‌شوی. برای رسیدن به حقیقت دنیایت را می‌سوزانی؛ غافل از این‌که حقیقت، همان آتش حریصی است که کمر به سوزاندن خودت و دنیایت بسته! یا که دیوار غروری را تخریب می‌کنی غافل از این‌که حقیقت با گشودن یک در هم هویدا می‌شود.
و همه‌چیز را می‌دهی تا شاید با رسیدن به حقیقت آرام شوی؛ اما حقیقت چیزی جز یک آتش نیست که روی خاکستر‌هایت جولان می‌دهد! آتش درونت، اکسیژنی می‌خواهد تا شعله‌ور شود. حریص می‌شوی! دور برمی‌داری و خود را نشان می‌دهی. این تویی که حکم‌رانی می‌کنی بر نیازهایت و قوی می‌شوی با باورهایت.
دیواری می‌کشی در گرداگرد قلبت. این تویی که پادشاهی می‌کنی!



📃لینک صفحهٔ نقد📃
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
296
پسندها
1,185
زمان آنلاینی
1h 28m
امتیازها
188
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
2.md.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.​
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.​
قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.​
برای درخواست نقد در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.​
بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.​
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.​
با تشکر​
 

A.m...

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ادیتور
هنرجو
مقام خاص
هنرجویار
مدیر
ادیت
شناسه کاربر
373
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-20
موضوعات
168
نوشته‌ها
1,136
پسندها
9,827
زمان آنلاینی
88d 21h 54m
امتیازها
607
سطح
2
مدال‌ها
7

  • #2
پارت اول

محیط شلوغ و مزدحمی بود. اغلب صدای جَر و بحث، فریاد و داد می‌آمد. طبیعی بود، این‌جا نه یک محیط دوستانه بود و نه صمیمیتی در کار. این نظر شخصی او بود. برخی بسیار پرسر و صدا بودند و برخی در سکوت مطلق به سر می‌بردند. همیشه در نظرش حالت دوم وحشتناک‌تر می‌آمد. بر حسب گمان نمی‌گفت، بر حسب تجربیاتی که با پوست و استخوان درک کرده بود نظریه پردازی می‌کرد. گرچه هیچ‌گاه پایش به عنوان بیمار به این‌جا باز نشده بود؛ اما روزی به این حال بی‌درمان گرفتار شده بود.
راهرو خلوت بود و مسکوت. در نظرش این راهرو همیشه تاریک می‌آمد. شاید هم دلیل این تصور، این سکوت همیشگی بود که حس تنهایی مفرط را به او و دیگر افراد این محیط القا می‌کرد؛ وگرنه که این دیوارهایی که با سرامیک‌های سفید رنگ پوشیده شده بود طبیعتاً نباید تاریک جلوه می‌کرد. بلوزی ساده و مشکی رنگ بر تن داشت، همچنین شلواری کتان به همان رنگ که ناخودآگاه او را با این محیط هماهنگ کرده بود. نه خودِ رنگ پوشش، آن حسی که از آن رنگ دریافت میشد به خوبی با محیط قابل وفق دادن بود. گویا راهرو کش آمده بود. هرچند همیشه همین‌گونه بود! پیمودن این راهِ به ظاهر کوتاه برایش قرن‌ها طول می‌کشید!
پس از گذشت دقایقی به ظاهر طولانی و درحقیقت کوتاه، به انتهای راهرو رسید. دری خاکستری رنگ و ساده نقشی در آن قسمت راهرو خودنمایی می‌کرد که اغلب مقصد او بود. تقه‌ای به در زد و پس از کمی درنگ، دستگیره‌ی فلزی را به پایین فشرد. صدای لولاهای در، ورودش را به دخترک درون اتاق اطلاع می‌داد. تمام توانش را به کار گرفت تا بلکه ماهیچه‌های صورتش تکانی خورَد و لبخندی بر چهره‌اش آید. تا حدودی موفق بود، اگر میشد نام آن انحنای کم ل*ب‌هایش را لبخند گذاشت!

***

چشمانش به سرخی میزد. انگشتانش را در هم گره کرده بود. دو سر ابروانش به هم چسبیده بود و نگاه بی‌روحش به دود سیگار برگش بود.
- ماهان!
فکش منقبض شد؛ شقیقه‌اش نبض گرفت. نگاهش را بالا آورد و به مسبب تمام بدبختی‌هایش دوخت. خشم در نگاهش شعله می‌کشید. هر لحظه که می‌گذشت، فشار دندان‌هایش بیشتر میشد. با صدایی عربده مانند، فریاد زد:
- این‌جا چه غلطی می‌کنی؟
مرد که با داد او لرز خفیفی به جانش افتاده بود، پلک‌هایش را روی هم فشرد تا بر خود مسلط شود. با ملایم‌ترین لحن ممکن نجوا کرد:
- توضیح مید...
که با فریاد گوش‌خراش او، حرفش ناتمام ماند:
- دِ چی رو می‌خوای توضیح بدی؟ هان؟
نگاه شرمنده‌ی امیر، چیزی را عوض نمی‌کرد. برای پشیمانی دیر بود، خیلی دیر!
با صدای شکستن شیئی به خود آمد. با چشمانی ترسان اطرافش را کاوید. نگاهش روی تکه‌های شیشه افتاد. سرش را بالا آورد. ظاهر آشفته‌ی مرد روبرویش دلش را لرزاند. آن لباس‌های تیره که نشان از حال وخیمش می‌داد، خار شده بود در چشمش. با دیدن قطره‌های خون روی پارکت‌ها، قلبش فرو ریخت. قطرات، نجوا می‌کردند؛ نجوایی ناله‌گونه و پر درد! دردی که از بند بند وجودش سرازیر میشد و طوفان به پا می‌کرد. با تردید نگاهش را بالا آورد. نگاهش که به دست‌های خونی ماهان افتاد، قلبش فشرده شد. چه کشیده بود این مرد!
 
آخرین ویرایش:

A.m...

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ادیتور
هنرجو
مقام خاص
هنرجویار
مدیر
ادیت
شناسه کاربر
373
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-20
موضوعات
168
نوشته‌ها
1,136
پسندها
9,827
زمان آنلاینی
88d 21h 54m
امتیازها
607
سطح
2
مدال‌ها
7

  • #3
پارت دوم

با صدایی دورگه‌ ل*ب زد:
- دستت...
باز هم ماهان حرفش را قطع کرده بود:
- دستم نه، قلبم!
نگاه طوفانی‌اش را از پارکت‌های خونی گرفت و به امیر دوخت:
- گمشو بیرون؛ از خونه‌م، از زندگیم. دعا کن دیگه چشمم به چشمت نیفته امیر، دعا کن!
نگاه مأیوس امیر به آن نگاه طوفانی، بیش از حد غمگین بود. غمگین و پشیمان. آری! پشیمان بود از هرآن‌چه که نباید میشد و شد. مگر چه بدی‌ای کرده بود که این‌طور مجازات میشد؟
او هم مقصر نبود؛ بود؟ به خدا که نبود! هنوز هم حکمت این اتفاقات را نمی‌فهمید. اصلاً این قضیه و این اتفاق منحوس حکمتی هم داشت؟ با صدای دورگه‌ی ماهان، رشته‌ی افکارش پاره شد:
- امیر برو، فقط برو.
مگر میشد در مقابل این صدای بغض‌آلود نه آورد؟ این روز‌ها خودش را نمی‌فهمید؛ این مرد شکسته‌ی روبرویش را نمی‌فهمید؛ ابهامات این اتفاق را هم همین‌طور! نگاهش را از او گرفت و با قدم‌هایی نامتعادل، راهِ رفتن را پیش گرفت. در را به آرامی باز کرد. در آخرین لحظه زیر ل*ب زمزمه کرد:
- ببخش!

ماهان با صدای به هم خوردن در، نگاهش را از قطرات خون گرفت. کجای راه را اشتباه رفته بود؟ او که کاری به کار کسی نداشت. هضم این اتفاقات برایش سخت بود. این روز‌ها دیگر خودش نبود. این حس تنفر نسبت به همه علی‌الخصوص نسبت به خودش کلافه‌اش کرده بود. حال این روزهایش از غروب جمعه هم دلگیرتر بود. چرا باید پایان قصه‌ی زندگی‌اش این چنین تلخ و گس باشد؟ مگر چند سال داشت که چنین تجربه‌ی تلخی از زندگی داشت؟

***

سرفه امانش را بریده بود. قفسه‌ی سینه‌اش خس ‌خس می‌کرد. درد عمیقِ سینه‌اش، به قصد کُشت، ریه‌هایش را می‌فشرد؛ نه تنها ریه‌ها، بلکه سلول به سلول را تحت فشار قرار داده بود. خون‌ریزیِ دستش هنوز بند نیامده ‌بود و این موضوع اوضاع را وخیم‌تر می‎‌کرد؛ اما او حتی حال باز کردن چشمانش را هم نداشت. پلک‌هایش بیشتر از هر زمانی، برای قطره‌ای از خون لَه لَه می‌زدند و نای تکان خوردن نداشتند. گویی به مغز هم خون کافی نمی‌رسید تا فرمان صادر کند. با صدای چرخش کلید، چشمان بی‌‎فروغش را گشود؛ اما چیزی نگذشت که دوباره پلک‌هایش روی هم افتاد. خون زیادی از دست داده بود. با شنیدن صدای پا که هرلحظه نزدیک‌تر می‎‌شد، با بدبختی چشمانش را باز کرد؛ چیزی جز دود سیگار ندید. پوزخندی زد. انگار سعی داشت برای فرار از خاطرات، خود را در دود سیگار خفه کند. با صدای نگران سامیار لبخند بی‌جانی روی ل*ب‌هایش نشست و چشمانش روی هم افتاد.

***

@ansel
 
آخرین ویرایش:

A.m...

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ادیتور
هنرجو
مقام خاص
هنرجویار
مدیر
ادیت
شناسه کاربر
373
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-20
موضوعات
168
نوشته‌ها
1,136
پسندها
9,827
زمان آنلاینی
88d 21h 54m
امتیازها
607
سطح
2
مدال‌ها
7

  • #4
پارت سوم

با شنیدن صدای زمزمه‌هایی، چشمانش را گشود. نگاهش به سامیار افتاد که پشت به او درحال جمع کردن خرده شیشه‌ها بود و طبق معمول غر میزد:
- دِ آخه مشنگ! چرا ظرف رو شکستی؟ اِ ‌اِ‌‌ اِ پسره‌ی خل وضع رو ببین. ظرف به این قشنگی رو چجوری له کرده. دِ آخه برادر من! اگه نمی‌خواستیش، همون اول چرا ندادیش به من؟
درحالی که لباس‌های مشکی رنگ سامیار و علت سیاه‌پوش بودنش را کنکاش می‌کرد، پاسخ داد:
- نمی‌دونستم اِن‌قدر این ظرف رو دوست داری!
سامیار که با شنیدن صدای ماهان ذوق‌زده شده بود، به سرعت سرش را به سمت او چرخاند که ناگهان گردنش رگ به رگ شد و دادش به هوا رفت:
- ای بر پدرت...
ماهان با ابروهای بالا پریده به لودگی‌های او نگاه می‌کرد. اگر او نبود شاید الآن وضعش از اینی که هست، خیلی وخیم‌تر بود. خیلی چیز‌ها را مدیون این پسرِ به قولِ خودش خل وضع بود. سامیار با لحن نگرانی گفت:
- چت شده ماهان؟ نمی‌خوای به خودت بیای؟ نمی‌خوای تمومش کنی؟
لحن غمگین ماهان، مهر سکوت بر لبانش زد:
- این قضیه به این راحتیا تموم نمیشه... تموم نمیشه سامیار.
نگاه سامیار غمگین شد. این مرد را خیلی خوب می‌فهمید. او هم روزی...
ماهان بی‌حوصله سِرُم را از دستش بیرون آورد که هم‌زمان با این کارش، سامیار هین بلندی کشید:
- چی‌کار می‌کنی؟ مگه مرض داری؟
- بی‌خیال سامیار.
و در حینی که از روی کاناپه بلند می‎شد، زیر ل*ب گفت:
- من می‎رم بخوابم. توهم یه چی بخور؛ بکپ.
سامیار چشم غره‌ای رفت که با این کارش، لبخند بی‌جانی روی ل*ب‌های ماهان نقش بست. با رفتن ماهان سامیار لبخند تلخی زد:
- تو از هیچی خبر نداری... داداش!

***


@ansel
 
آخرین ویرایش:

A.m...

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ادیتور
هنرجو
مقام خاص
هنرجویار
مدیر
ادیت
شناسه کاربر
373
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-20
موضوعات
168
نوشته‌ها
1,136
پسندها
9,827
زمان آنلاینی
88d 21h 54m
امتیازها
607
سطح
2
مدال‌ها
7

  • #5
پارت چهارم

نگاهش به خطوط درهم و برهم روی کاغذ بود. افکار به هم ریخته‌ی ذهنش به خطوط روی کاغذ پوزخند میزد. این به هم ریختگی‌ها در مقابل افکار بی‌سر و ته ذهنش هیچ بود، هیچ! افکاری که همه‌شان به آن روز نحس ختم میشد. همان روزی که...
- اِن‌قدر خودتو عذاب نده!
با صدای سامیار، رشته‌ی پیچ در پیچِ افکارش پاره شد. نگاه گنگش را به او دوخت که با دیدن لبخند تلخش، تعجبش بیشتر شد. خط نگاهش را دنبال کرد که به خطوط روی کاغذ رسید. چشمان خاکستری رنگش کمی بزرگ‌تر از حالت معمول شده بود؛ گویا خودش هم از چیزی که می‌دید حیرت کرده بود! سامیار درحالی که به طراحی او چشم دوخته بود، او را مخاطب قرار داد:
- نقشه می‌کشی یا نقاشی؟
نگاهش را به سمت کاغذ نقشه‌کشی که حال، بیشتر به بوم نقاشی شبیه شده ‌بود سوق داد. نتیجه‌ی این‌همه آشفتگی را به راحتی میشد روی کاغذ دید. با صدای در به خود آمد. به جای خالی سامیار نگریست. رفته بود!

***

چشمانش تا آخرین حد ممکن باز شد. نگاه خیره‌اش به کاغذ دیواری خاکستری رنگ سقف بود. باز هم همان کابوس‌های همیشگی. کابوس‌هایی که حالْ بخشی از زندگی‌اش شده بودند. کابوس‌هایی که یادآور خاطرات تلخ زندگی‌اش بودند. اکنون دیگر به جای دیوار، کابوس‌هایش جلوی چشمانش جان گرفته بود. قلبش تیر می‌کشید. ع*ر*ق سرد روی پیشانی‌اش نشست. نگاهش یخ بست. خاطرات رهایش نمی‌کردند؛ خاطراتی که این روزها را بیشتر به کامش تلخ و چه بسا زهر کرده بودند. نفس‌هایش سنگین شده بود و همه چیز پیش چشمانش تار. خاکستریِ چشمانش کدر شده بود و بی‌روح. با صدای در، به خود آمد و نگاهش را به آن‌سو سوق داد. با دیدن نگاه وحشت زده‌ی سامیار تلخندی زد. از جا برخاست و بدون توجه به صدا زدن‌های او به سمت حمام رفت. دوش را باز کرد و با لباس‌هایش زیر دوش ایستاد. سردی آب مهم نبود؛ آن هم وقتی که این‌گونه از درون داغ بود و می‌سوخت! سرامیک‌های سفید رنگ حمام مغزش را به بازی گرفته بود. باید خاکستری می‌بودند، نه سفید! شاید ذهنش رد داده بود؛ مگر اکنون وقت انتخاب رنگ سرامیک‌های حمام بود؟! هرچند حق هم داشت. چه بسا مغزش با این اوضاع نابسامان او نسبتاً عملکرد خوبی هم داشت! اهرم دوش را چرخاند و لحظاتی بعد، قطرات آب داغ بود که بر صورت و موهایش فرود می‌آمد. دوش آب گرم جزو عاداتش بود و ترک این عادت برایش غیرممکن. با صدای سامیار و ضربه‌های بی‌وقفه‌اش به در، دوش را بست و به سمت رختکن رفت. قطرات حاصل از بخار موجود در حمام، سرامیک‌های طرح‌دار سفید و مشکی را به مقصد کف حمام می‌پیمودند و بر زمین می‌نشستند. باز هم ذهنش راه جاده خاکی درپیش گرفته بود!
 
آخرین ویرایش:

A.m...

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ادیتور
هنرجو
مقام خاص
هنرجویار
مدیر
ادیت
شناسه کاربر
373
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-20
موضوعات
168
نوشته‌ها
1,136
پسندها
9,827
زمان آنلاینی
88d 21h 54m
امتیازها
607
سطح
2
مدال‌ها
7

  • #6
پارت پنجم

حولهٔ مشکی رنگش را به تن کرد و بدون توجه به قطراتی که از سر و رویش می‌چکید، در را باز کرد که با چشمان وحشت‌زده و نگران سامیار روبرو شد.
- خوبی؟
خنده‌اش گرفت. خوب؟ بی‌توجه به افکار پیچیده‌اش، راهش را به سمت آشپزخانه کج کرد. دکمه‌ی قهوه ساز تماماً مشکی را فشرد و از آشپزخانه خارج شد. خود را روی کاناپهٔ خاکستری سالن انداخت و کلافه به موهای نم‌دار و خیسش چنگ زد. تلخندی زد؛ بخش عظیمی از زندگی‌اش را رنگِ خاکستری تشکیل داده بود!
غرق افکارش بود که با قرار گرفتن فنجان سفید و ساده‌ی قهوه روی میز رو‌به‌رویش، به خود آمد. فنجان را در دست گرفت و دستانش را دور آن حلقه کرد. نگاه غمگین سامیار به او بود و این موضوع کلافه‌ترش کرده بود. فنجان را به ل*ب‌هایش نزدیک کرد و جرعه‌ای نوشید. تلخ! مثل همیشه.
سامیار کلافه از جای برخاست؛ سوئیچ را از روی کانتر چنگ زد و دقیقه‌ای بعد، صدای بسته شدن در، در فضای ساکت خانه پیچید.

***

صدای فریادش در اتاق پیچید:
- پس شما دارید چه غلطی می‌کنید؟ ببین دارم به زبون خوش بهت میگم؛ اگه ماهان بفهمه جات سینه‌ی قبرستونه. فهمیدی؟
آیکون قطع تماس را فشرد و گوشی را روی میز پرت کرد. چنگی به موهایش زد و از جا برخاست. نگاهش به پاکت سیگار روی میز افتاد و پوزخندی روی ل*ب‌هایش نقش بست. پاکت را از روی میز چنگ زد و سیگاری را بیرون کشید. فندک طلایی‌اش را از جیبش بیرون آورد. با دیدن M‌ای که روی آن حک شده بود، پوزخندش پررنگ‌تر شد. صدای درپوش فندک در اتاق پیچید. فندک را به سیگارش نزدیک کرد.
غرق بود در حجم عظیم افکار ذهنش و صدالبته که انتهای تمام آن‌ها می‌رسید به هدفش و درنهایت این موضوع که فاصله‌اش با آن دیگر چندان هم زیاد نیست. با این فکر لبخندی زد و کام عمیقی از سیگار گرفت. هدفش مشخص بود. حال زمانش رسیده بود که به خاک سیاه بنشاندش! باید تاوان پس می‌داد و او به راحتی از کنار این قضیه نمی‌گذشت. از نظر او و منطقش، پایان این داستان را او مشخص می‌کرد!

***

دوباره همان راهرو و همان حس تاریکی! پسر جوانی که روپوش سفید بر تن داشت و از انتهای سالن می‌آمد، توجهش را جلب کرد. تنها اتاق انتهای راهرو، اتاق همان دختر بود! پسر جوان که قدی نسبتاً بلند داشت نیز توجهش به او جلب شده بود و با چشمانی ریز شده چهره‌ی او را کنکاش می‌کرد. لحظه‌ای بعد انگار که او را شناخته باشد، رنگ نگاهش تغییر کرد. دو گام فاصله‌شان بود که پسر "سلام" بلند بالایی گفت و سبب تعجب ماهان شد. او را می‌شناخت؟
ماهان با چهره‌ای متفکر به آرامی جواب سلامش را داد. فکر کردن بی‌فایده بود؛ او را به یاد نمی‌آورد که هیچ، حتی چهره‌ی او برایش آشنا نبود. پسر که ظاهراً حدوداً بیست تا سی سال داشت، با یک گام فاصله را پر کرد و در نهایت ایستاد. ماهان پیش از آن‌که او حرفی بزند، او را مخاطب قرار داد:
- حالش چطوره؟
پسر لبخندی زد و گفت:
- نسبتی باهاش داری؟ بیشتر اوقات اون‌جا می‌بینمت.
ماهان دو تای ابرویش بالا پرید. حالْ ابهام مسئله برایش حل شد. پس این آشنایی یک طرفه و صرفاً شناخت چهره بوده و بس!
از بحث اصلی دور شده بودند. مجدد پرسید:
- نگفتی!
پسر که از گرفتن پاسخ ناامید شده بود، درحالی که دستش را در جیب شلوار جین زغالی‌اش فرو می‌برد جوابش را داد:
- همچنان حرف نمی‌زنه.
ماهان سری تکان داد و درحالی که راه انتخای راهرو را در پیش می‌گرفت مختصر گفت:
- فعلاً.
@ansel
 
آخرین ویرایش:

A.m...

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ادیتور
هنرجو
مقام خاص
هنرجویار
مدیر
ادیت
شناسه کاربر
373
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-20
موضوعات
168
نوشته‌ها
1,136
پسندها
9,827
زمان آنلاینی
88d 21h 54m
امتیازها
607
سطح
2
مدال‌ها
7

  • #7
پارت ششم


لباس‌هایش طبق روال نبود! پیراهنش برخلاف همیشه که سیاه می‌پوشید، خاکستری بود؛ هرچند شلوارش به مانند دیگر دفعات مشکی بود؛ اما خب، همین هم عجیب بود و از او بعید! برای روحیهٔ آن دختر بچه مشکی‌اش را از تن درآورده بود. چند لحظه بعد درحالی که دستی به موهای‌مشکی رنگ لَختش می‌کشید، تقه‌ای به در زد. در نهایت که جوابی نمی‌گرفت، پس انتظار برای صدور اجازه بی‌معنی و صد البته بی‌فایده بود. دستگیره را فشرد و لحظه‌ای بعد درحالی که سعی در کش آوردن ل*ب‌هایش و به لبخند باز شدنشان داشت، وارد اتاقک کوچک و کم نور او شد. خواستِ خودش بود و روشن کردن مهتابی و لامپ کاری بی‌فایده بود، چرا که دقیقه‌ای بعد توسط دختر خاموش میشد. با لحنی که با تمام توان سعی در پر انرژی بودن آن داشت، بلند بالا سلام کرد. هرچند توقع جواب نداشت! دخترک ده-دوازده ساله‌ی مقابلش حتی نگاه از پنجره نمی‌گرفت؛ چه رسد به حرف زدن! در سکوت گوشه‌ی اتاق به دو ضلع منتهی به یکی از چهار رأس اتاق تکیه زده بود و در سکوت به پنجره می‌نگریست. شیشه‌هایش کمی خاک گرفته بود؛ اما نه آن‌قدر که نتوان محوطه‌ی بیرون را دید. این دختر از همان دسته‌ی دوم ذهن ماهان بود! ساکت و ساکت و ساکت! اتاق جمع و جوری بود و صدالبته خلوت! تختی سفید رنگ و میز چوبی کنار آن، تنها وسایل موجود در اتاق بودند. هرچند، خود اتاق نیز کوچک بود. یک اتاق شاید دوازده متری تماماً سفید، بدون هیچ‌گونه تزئینات و کاغذ دیواری. این فضاهای خالی اتاق به دلگیر بودن آن دامن زده بود. بی‌روح و بی‌روح و باز هم بی‌روح، حالِ این اتاق بود. شاید دخترک حق داشت. کم سن بود و کمی لاغرتر از حد عادی. چشمانش قهوه‌ای تیره بود که از شدت بی‌روحی، کدر و مشکی به چشم می‌آمد. اغلب اوقات چهره‌اش رنگ پریده بود و لبانش خشک به مانند کویر.
ماهان درحالی که به پنجره و حفاظ‌های آن چشم دوخته بود، با لحنی که خستگی در آن به وضوح احساس میشد گفت:
- خسته‌ای؟
روی پاشنه‌ی پا چرخید و نگاهش را به دختر دوخت. تا حدود زیادی از پاسخ و واکنش فیزیکی او ناامید شده بود که دختر سرش را به معنی تأیید تکان خفیفی داد. ماهان اما به چشمان خود شک کرده بود. پس از این‌همه مدت این اولین واکنش او بود!

***

- بله؟!
- ...
به سرعت از جا برخاست و بدون توجه به صندلی که باصدا به دیوار برخورد کرد، به سمت جالباسی استیل گوشه‌ی اتاق رفت. تماس را قطع کرد و لباس بیمارستان را از تنش بیرون آورد. نگاه دستپاچه‌اش را اطراف اتاق چرخاند و روی سوئیچ ماشین، مکث کرد. به سوی میز پا تند کرد و سوئیچ را از روی آن چنگ زد. نگاهی سرسری به اتاق انداخت و بعد از اطمینان، از اتاق خارج شد. طول راهرو بیمارستان را با قدم‌های بلند و سریع می‌پیمود و سعی در منسجم کردن افکارش داشت. با دیدن BMW مشکی رنگش به قدم‌هایش سرعت بخشید. با‌ عجله سوار ماشین شد و پایش را روی پدال گاز فشرد. جواب ماهان را چه می‌داد؟

***

نگاهش را بین گل‌ها چرخاند و سرد گفت:
- داوودی!
مرد سرش را تکان داد و به کارش مشغول شد. ماهان نگاه کلافه‌اش را به مرد دوخت و گفت:
- آقا! سریع‌تر لطفاً.
پیشانی مرد، چین افتاد و ابروهایش به هم نزدیک شد. گل آماده را به سمت ماهان گرفت و با همان اخم گفت:
- بفرمایید.
ماهان سرش را به معنی تشکر تکان داد، پول را روی میز گذاشت و از گل فروشی خارج شد. به سمت ماشین رفت، گل را روی صندلی کمک راننده گذاشت و خود نیز پشت فرمان نشست. راهش را به‌ سمت بهشت زهرا کج کرد و موسیقی بی‌کلامی را پلی کرد. سلیقه‌اش در موسیقی نیز تغییر کرده بود. ترمز دستی را کشید و کمر بندش را باز کرد. نگاهش را به روبه‌رو دوخت و تلخندی زد. دیر کرده بود...

***

@ansel
 
آخرین ویرایش:

A.m...

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ادیتور
هنرجو
مقام خاص
هنرجویار
مدیر
ادیت
شناسه کاربر
373
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-20
موضوعات
168
نوشته‌ها
1,136
پسندها
9,827
زمان آنلاینی
88d 21h 54m
امتیازها
607
سطح
2
مدال‌ها
7

  • #8
پارت هفتم

نگاهش را به پرونده‌ها دوخت و با صدای نه‌چندان آرامی گفت:
- ببین سعیدی! من از این دفتر دستکا و حساب کتاباتون هیچی حالیم نمیشه، خب؟ تو یک کلمه بگو چه گندی زدین؟
می‌فهمید؛ خوب هم می‌فهمید. موضوع آن‌قدر آشکار بود که یک فرد زیر دیپلم هم با یک نگاه به این پرونده‌ها، سیر تا پیاز ماجرا را می‌فهمید؛ چه برسد به او که متخصص ارتوپد بود! سعیدی بدون هیچ ترسی، رک و پوست‌کنده گفت:
- اینا با هم نمی‌خونه. نمی‌دونم کی ثبت کرده؛ ولی تهش همه رو خود رئیس چک کرده.
با جمله‌ی آخرش، دست‌های سامیار مشت شد.
- منظورت از این حرفا چیه؟ واضح حرف بزن.
سعیدی شانه‌ای بالا انداخت و بی‌خیال گفت:
- واضحه. اگر هم چیزی هست، رئیس خبر داره.
همین یک جمله برای فوران سامیار کافی بود:
- چه زری زدی؟
یقه‌‌ی پیراهن کِرِم ساده‌اش را چنگ زد و فریاد زد:
-دِ آخه احمق! تو اونو نمی‎‌شناسی؟ بفهم داری پشت سر کی زر می‌زنی و چی زر می‌زنی.
پوزخند سعیدی کافی بود تا مشتش را به قصد فرود آوردن برصورت او، بالا ببرد. چند لحظه بیشتر نمانده بود تا دکوراسیونش را پایین بیاورد که به عقب کشیده شد و بین دستانی قفل شد. با خشم کنارش زد و از اتاق خارج شد. راه اتاق ماهان را در پیش گرفت و بی‌توجه به منشی که با صدای تودماغی‌اش درحال صحبت با تلفن بود، وارد اتاق شد. نگاهی به فضای گرفته و بی‌روح اتاق انداخت. تاریکی مطلق آن،بیشتر از هرچیز دیگری به چشم می‌آمد و صدالبته بر روی اعصاب خراب او خدشه می‌انداخت. با گام‌هایی محکم حاصل از خشم تواَم با حرص، به سمت پرده‌های پانچ مخمل خاکستری_مشکی رفت و آن‌ها را کنار زد. منظره‌ی شهر و حتی آسمان خاکستری و دلگلیر آن، به مراتب بهتر از این تاریکی مرگ آور اتاق بود! به رز‌های پژمرده‌ی لیوان کریستال روی میز قهوه‌ای ساده نقش، پوزخندی زد، خود را روی صندلی چرخ‌دار مشکی و راحتی ماهان پرت کرد و چشمانش را بست. چه باید می‌کرد؟ اگر اوضاع به هم ریخته‌ی این‌جا به گوشش می‌رسید، طاقت می‌آورد؟ موهای تاحدودی بورش را چنگ زد. درمانده‌تر از همیشه ل*ب زد:
- خد‌‌‌ا!

***

با کلافگی کشو میز مشکی و سفید را بیرون ریخت. نبود! به سمت کمد خاکستری و طرح‌دار گوشهٔ اتاق رفت و خرت و پرت‌هایش را بیرون ریخت. نبود! دستانش را مشت کرد و به در چوبی کمد کوبید. رگ‌های دستش بیشتر از هرزمان دیگری خودنمایی می‌کردند و قصد جلب توجه داشتند. اعصابش متشنج بود و به شدت دنبال شخصی می‌گشت تا کلافگی‌اش را بر سر او خالی کند. با صدای زنگ موبایلش به سوی تخت پرواز کرد. سوژه را پیدا کرده بود!

@ansel
 
آخرین ویرایش:

A.m...

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ادیتور
هنرجو
مقام خاص
هنرجویار
مدیر
ادیت
شناسه کاربر
373
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-20
موضوعات
168
نوشته‌ها
1,136
پسندها
9,827
زمان آنلاینی
88d 21h 54m
امتیازها
607
سطح
2
مدال‌ها
7

  • #9
پارت هشتم

صدای شاد سامیار در گوشش پیچید:
- سلام بر داداش ماهی خودم. چه خبرا؟
طولی نکشید که فریادش شیشه‌های اتاق را به لرزه درآورد:
- کدوم گوری‌ هستی تو؟ هان؟
صدای قهقه‌ی سامی در گوشی پیچید و روی اعصابش خط کشید:
- چی شده ماهی جون؟ انگار بدموقع مزاحم شدم. باز از کجا پُری بدبختیات تو فرق سر سامیار؟
رنگ چهره‌اش از سرخی نیز گذشته بود!
- ببند سامی. باز چه مرگته کبکت خروس می‌خونه؟
سامیار تک خنده‌ای کرد و گفت:
- من که همیشه کبکم خروس می‌خونه داداش. جونِ سامی تو چته که این‌جوری پاچه می‌گیری؟
- چی‌کارشون کردی؟
سامیار با لحن متعجبی گفت:
- چیا رو؟
ماهان خود را روی تخت چرم مشکی و سفید دو نفره انداخت و از بین دندان‌هایش شمرده شمرده ل*ب زد:
- خودتو نزن به اون راه الاغ.
- چرا فحش میدی بی‌حیا؟
لحن لوس، کشدار و تاحدودی نازک سامیار، بی‌اختیار لبخندی روی لبش آورد و او با چشم‌های گشاد شده به تصویر لبخندش در آینه‌ی قدی مقابلش چشم دوخته بود. صدای جیغ و لوس و تواَم با خنده‌ی سامیار لبخندش را پر رنگ‌تر کرد:
- الو. ماهان؟ هانی؟ الو. هوی الاغ. ماهی؟ماه؟
ماهان درحالی که سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد، پیش از آن‌که اسمش از این هم کوتاه‌تر شود گفت:
- مرگ!
اما در نهایت منفجر شد و لبخندی روی ل*ب‌های سامیار نقش بست.
سامیار خستگی‌اش را پشت لحن شوخ همیشگی‌اش پنهان کرد و گفت:
- من برم ببینم چندتا مریض جیگر گیرم میاد؟ فعلا.
با قطع شدن گوشی، نگاه سامیار به پاکت سیگار روی میز افتاد. تلخندی زد و بی‌حال گفت:
- دزدی نکرده بودم که اونم به لطف تو کردم. خو نکش این لامصبا رو بدمصب.


@ansel
 
آخرین ویرایش:

A.m...

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ادیتور
هنرجو
مقام خاص
هنرجویار
مدیر
ادیت
شناسه کاربر
373
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-20
موضوعات
168
نوشته‌ها
1,136
پسندها
9,827
زمان آنلاینی
88d 21h 54m
امتیازها
607
سطح
2
مدال‌ها
7

  • #10
پارت نهم


***

درحالی که با لبخند کجی به سیگارش زل زده بود، آن را دور انگشتش دَوران داد و گفت:
- چه‌طور پیش میره؟
- امن و امانه آقا.
اخم‌هایش درهم رفت. سیگارش را روی میز پرت کرد و دستش را از سر کلافگی بر صورت کشید. پسر جوان و ساده پوشی که حدوداً 20-25 سال داشت، آب دهانش را با اضطراب فرو داد. بر اعصابش اسکی رفته بود و چه خوب می‌دانست چه غلطی کرده! قانون را فراموش کرده بود.به سرعت گفت:
- آقا سامیار قضیه رو...
- بیرون!
اشتباه کرده بود. باید همان اول جزء به جزئش را توضیح می‌داد. سرش را پایین انداخت و به سمت در رفت که با صدای او متوقف شد:
- ماهان...
هنوز حرفش تمام نشده بود که پسر، با خنده‌ای که تمام دندان‌هایش را به نمایش گذاشته بود به سوی او برگشت و گفت:
- نفهمیده هنوز. وقتی هم بفهمه دیگه کار از کار گذشته. این سامیار هم بخاری ازش بلند نمیشه. بهش نمی‌خوره بتونه قضیه رو جمع کنه. از این بچه سوسولای مایه داره که...
ابروهای پر و مشکیِ مرد درهم رفت. نگاهش را به پسر که چه از نظر پوشش و چه از نظر ظاهری و چهره، معمولی و متعادل بود و پشت سرهم خزعبلاتش را ردیف می‌کرد دوخت. نفس کم نمی‌آورد؟ قصد جویدن مغزش را داشت؟ دیگر زیادی وراجی کرده بود! نباید به او رو می داد. از انتخاب او برای این‌کار سخت پشیمان بود؛ اما کاری بود که شده. بی‌توجه به صحبت‌های بی‌سر و ته پسر و لحن کوچه بازاری‌اش نطقش را برید و گفت:
- برو بیرون.
پسر با قیافه‌ای آویزان او را نگریست و بی‌حال گفت:
- با اجازه آقا.
با صدای در، سیگاری از پاکت بیرون کشید. صندلی چرخ‌دارش را چرخاند و با پوزخند به نمای مقابلش چشم دوخت. حال و هوای این شهر دود گرفته شباهت زیادی به خودش داشت. چشمانش را بست. این بازی طولانی خسته‌اش کرده بود. کمی هیجان بد نبود. بود؟

***


@ansel
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 11)

بالا پایین