اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
یک ساعتی از حرکتمان در مسیری خلاف جهت روستا گذشته‌بود. واقعاً برنامه‌ای نداشتم و عجیب که از بی‌برنامه بودن نمی‌ترسیدم. تصمیم گرفته‌بودم مدتی را فقط به دلم گوش دهم و این حال مرا خوب می‌کرد. صدای پیامک گوشی‌ام که بلند شد آن را از روی داشبورد برداشته و به طرف مهری گرفتم.
- ببین کیه؟
مهری گوشی را گرفت و نگاه کرد.
- پری‌خانمه.
- بخون ببینم چی نوشته؟
لحظاتی بعد مهری خواند:
- نوشته... باز کن تصویری بگیرم.
همان‌طور که نگاه به جاده داشتم، گفتم:
- می‌تونی اینترنتو باز کنی؟ می‌خواد تماس تصویری بگیره.
مهری با گفتن «بلدم» مشغول شد و با اشاره به نگه‌دارنده‌ی گوشی گفتم:
- بعد بذارش اینجا.
مهری با «اوهوم» تأیید کرد و همین که گوشی را روی گیرنده‌‌ی مخصوص داشبورد جا داد و عقب رفت، زنگ خورد. خودم وصل کردم.
- سلام پری!
صدای دلخورش می‌گفت هنوز تحت تأثیر اتفاق صبح است.
- سلام، شما که هنوز توی ماشینید، گفتم دیگه رسیدین روستا.
نگاهم به جاده بود و جاده شلوغ؛ نمی‌توانستم حواسم را پرت حرف‌زدن با پریزاد کنم با حرکت دست به مهری گفتم:
- تو حرف بزن!
مهری با صدای سرزنده‌ای گفت:
- سلام پری‌خانم چطورید؟
پریزاد گویا از مهری بیشتر از من دلخور بود، با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- مثل اینکه خیلی بهت خوش می‌گذره.
مهری متوجه کنایه‌ی او نشد و با همان ذوق سابق گفت:
- آره پری‌خانم! جای شما و مادر خالی.
پریزاد بیشتر دلخور شد و پوزخندی زد.
- رفتن از پیش ما اینقدر خوب بود که از خوشحالی سرازپا نمی‌شناسی؟
من از کنایه‌های کلام پریزاد دلخور شدم، اما گویا مهری متوجه نبود که با همان سرخوشی گفت:
- نه پری‌خانم، خوشحالم چون داریم میریم ماه‌عسل.
توجهی به صفحه‌ی گوشی نداشتم، اما صدای یک‌دفعه بلند شده‌ی پریزاد به من فهماند که جا خورده‌است.
- ماه‌عسل؟
لبخندی زدم و یک‌لحظه به مهری چشم دوختم که کمی به جلو خم شده‌بود تا با پریزاد حرف بزند. سر تکان داد و گفت:
- آره ماه‌عسل!
پریزاد بهت‌زده حرفی نزد و من گفتم:
- عروس دومادها مگه نمیرن ماه‌عسل؟ من و مهری هم عروس دومادیم دیگه، داریم میریم‌ ماه‌عسل.
 
پریزاد به جای جواب سرش‌ را برگرداند و با صدای بلندی گفت:
- مامان! بیا ببین از صبح داشتی غصه کیا رو می‌خوردی!
او که مادر را صدا زد، من هم ماشین را به کنار جاده هدایت کردم تا با خیال راحت با مادر حرف بزنم.
پریزاد هنوز‌ رو به بیرون تصویر داشت و حرف میزد.
- توروخدا بیا ببین، تو داری دق می‌کنی، این دوتا دیوونه حالیشون نیست.
صدای مادر را شنیدم:
- چی شده پریزاد؟
- بیا، بیا ببین واسه‌ی کی از صبح خودخوری کردی؟
مادر کنار پری روی تخت نشست و ما دونفر همزمان سلام کردیم. مادر گوشی پریزاد را به دست گرفت. اخم میان ابروهایش می‌گفت هنوز از دستم عصبانی‌ست، حتی جواب سلام مرا هم نداد.
- سلام مهری‌جان خوبی؟
پریزاد هنوز با‌حرص حرف میزد که مهری نتوانست پاسخی بدهد.
- تو به فکر خانم‌خانما بودی، اون با این روانی خوش می‌گذرونه، ما دوتا اینجا از حرص‌وجوش زندگی نداریم، این دوتا پررو پاشدن رفتن ماه‌عسل.
مادر نگاهش به طرف پریزاد چرخید و پرسید:
- ماه‌عسل؟
پریزاد دستی تکان داد:
- از خودشون بپرس.
من و‌ مهری به خنده افتادیم و من برای رفع دلخوری مادر گفتم:
- مامان منو ببخش ناراحتت کردم. ما‌ تصمیم گرفتیم‌ برنگردیم روستا و به جاش بریم ماه‌عسل.
- خوبی تو؟
این حرف احوال‌پرسی نبود و می‌خواست احمقانه بودن کارمان را گوشزد کند، اما من در جواب گفتم:
- ما خوب خوبیم!
پریزاد به جای مادر گفت:
- باید هم خوب باشید، شما که نفهمیدین این چند ساعت چی به ما گذشت؟ فقط شانس آوردین الان دم‌پرم نیستید، از موقعی که از خونه زدین بیرون، مامان یه لحظه آروم ننشسته و همش حرص خورده بعد شما... به خدا دستم بهتون نمی‌رسه، وگرنه کوچیک‌بزرگی دیگه حالیم نبود.
مهری شرمنده «ببخشید» گفت و پریزاد با تکان دادن دستش گفت:
- برو بابا... ما غصه‌ی تو رو می‌خوردیم؛ بعد تو...
مکث کرد و با حرص بیشتری گفت:
-یعنی خاک بر سر... .
فهمیدم کلامش را عوض کرد و همراه با برخاستن ادامه داد:
- من، که یه لحظه‌ی دیگه به حال تو فکر کنم.
پریزاد از کادر بیرون رفت و مهری شرمنده‌تر گفت:
- ببخشید پری‌خانم!
مادر بی‌توجه به من، گفت:
- مهری‌جان حالت خوبه؟
 
مهری با لبخند گفت:
- خوبم‌ مادر!
- ببین دخترم، وقتی گفتم تو دخترمی، واقعاً از ته دل گفتم، تو مثل پریزادی برام.
- می‌دونم مادر، شما هم مثل مادرید برای من، من خیلی دوستون دارم.
- پس هروقت مهرزاد اذیتت کرد، به خودم بگو. می‌تونی بیای پیش من بمونی، برای همیشه، من نمی‌ذارم مهرزاد اذیتت کنه؛ من بیشتر از مهرزاد مادر توام. نمی‌خواد ازش بترسی، جای تو اینجا توی این خونه همیشه محفوظه.
من اخم کردم و‌ مهری جواب داد:
- نه مادر، ما خوبیم، نگران نباشید.
بلافاصله در ادامه‌ی حرف مهری گفتم:
- مامان‌جان خیالت راحت... .
مادر به تندی میان حرفم آمد.
- مهرزاد فکر‌ نکن از دستم در رفتی و دیگه کارت ندارم، به ولای علی بخوای... .
این‌بار من میان کلامش رفتم و با لحن ملتمسی گفتم:
- مامان‌جان! باور‌ کنید من کاری به مهری ندارم، مهری زنمه، دوستش دارم.
مادر نفسی حرصی کشید و سری به اطراف تکان داد:
- مهرزاد این دختر دستت امانته، کاری نکن تقاصشو بدی. خدا بخواد تقاص بگیره، بدجور زمینت می‌زنه ها!
- عه؟ مگه من کاری کردم؟ غیر اینه می‌خوام ببرمش سفر خوش بگذرونه؟ مادر اینقدر حرص و جوش ما دونفرو نخور، ما زندگیمون خوبه، باور کنید، مهری هم‌ خوشحاله، مگه نه مهری؟
انتهای حرفم‌ را رو به مهری زدم و او رو به مادر‌ جواب داد:
- بله مادر، منم خوشحالم، ببخشید ناراحتتون کردیم، ولی ما با هم خوبیم، شما غصه نخورید.
مادر لحظاتی سکوت کرد و بعد آرام‌تر از قبل گفت:
- خیلی خب، سفرتون سلامت، خوش بگذرونید و ما رو هم از خودتون بی‌خبر نذارید.
بعد از خداحافظی تماس را قطع کردم و مهری با ناراحتی گفت:
- پری‌خانم باهامون قهر کرد؟
درحالی که باز ماشین را به حرکت درمی‌آوردم گفتم:
- غصه‌ی پری رو نخور، تا شب دوباره بهش زنگ می‌زنیم از دلش درمیاریم.
- میشه زود بهش زنگ‌ بزنید؟
- پری الان یه خرده دلخوره، بذار چند ساعت دیگه، اصلاً خودت بهش زنگ بزن، ولی...
ماشین را وارد جاده کرده و نگاهی به چهره‌ی ناراحت مهری انداختم و ادامه دادم:
- الان بخند تا ماهمون عسل بشه.
لبخند دندان‌نمایی زد و گفت:
- ممنونم آقا... شما خیلی خوبید.
هیچ‌چیز بهتر از این تعریف از زبان مهری حال مرا خوب نمی‌کرد. لبخندی زدم و گفتم:
- من و تو با هم خوبیم، اینو هیچ‌وقت یادت نره!
 
نزدیک به ده‌روز شهربه‌شهر گشتیم. هرجا که میلمان کشید، ماندیم و هرجا که دلمان خواست وقت گذراندیم. شب‌ها را در خانه‌های معلم سر کردیم و در صورت مهیا نبودن، به اقامتگاه‌های دیگر رفتیم. در هیچ‌چیز سخت‌گیری نکردم و سعی کردم این ده‌روز را فقط خوش بگذرانیم. گرچه مدت‌ها بود خودم هم به سفر نرفته‌بودم، اما وقتی ذوق‌وشوق مهری را دیدم که برای اولین‌بار مسافرت می‌کرد، راحتی خودم‌ را فراموش کردم و تمام هم‌و‌‌غمم‌ را گذاشتم تا او‌ راحت باشد و خوش بگذراند. وقتی بالأخره عزم برگشت به خانه کردیم، حال هردویمان عوض شده‌بود. مهری تمام طول مسیر برگشت با شوق‌و‌ذوق و چندباره از خوشی‌های سفر و خاطراتمان حرف می‌زد و مدام یادآور می‌شد که به محض برگشت به دیدن خاله‌بتول می‌رود تا همه‌چیز را برای او تعریف می‌کند. من نیز در تمام مسیر برگشت به خوشبختی زندگی دونفره‌مان فکر می‌کردم. من و مهری هیچ مشکلی در زندگی نداشتیم که کسی بخواهد و بتواند ما را از هم جدا کند. ماه‌عسل عجیبی رفته‌بودیم که شبیه هیچ ماه‌عسلی نبود، اما مطمئنم بیش از هر عروس و دامادی به ما خوش گذشته‌بود.
خانه‌های روستا که از دور مشخص شد. مهری نفس عمیقی کشید و گفت:
- بالأخره برگشتیم خونه.
خندیدم.
- فکر کردم این همه خوش گذروندی دیگه دلت نیاد برگردی روستا، اینقدر برای روستا دلت تنگ شده؟
کامل برگشت.
- برای روستا دلم تنگ نشده، برای خونه دلم تنگ شده.
یک لحظه به طرفش برگشتم. مهری من واقعاً بزرگ شده‌بود یا من احساس می‌کردم او دارد بزرگ می‌شود.
- خونه هم دلش برای خانمش تنگ شده.
خندید. زیبا مثل همیشه.
بعدازظهر بود و روستا خلوت. درون کوچه پیچیدم و‌ ماشین را مقابل خانه پارک کردم.
- دیگه رسیدیم خونه، زود بریم که من کلی خسته‌م و دلم یه خستگی در کردن اساسی می‌خواد.
چشمکی به او زدم و او منظورم را گرفت. صدادار خندید و گفت:
- از دست شما آقا!
از ماشین پیاده شد. من هم در را باز کرده و پیاده شدم؛ تا خواستم او را دعوت به خانه کنم، متوجه نگاه میخ شده‌اش شدم. خنده از صورتش پر کشیده‌بود. رو برگرداندم تا بفهمم چه چیزی او‌ را مات کرده، نگاهم به ته کوچه رسید، به خانه‌ی حاج‌بشیر و پارچه‌ی سیاهی که به دیوار کنار در زده شده‌بود. صدای نگران مهری را شنیدم.
- چی شده آقا؟
 
مشخص بود پارچه‌ی سیاه پرچم عزاست.
- نمی‌دونم... یعنی برای حاجی اتفاقی افتاده؟
مهری «خدانکنه»ای گفت و بی‌توجه به من رو به طرف خانه‌ی حاج‌بشیر گذاشت. در ماشین را بسته و به دنبالش راه افتادم. وقتی به او رسیدم، در خانه را زده‌بود و نگران چشم به پارچه‌ی سیاه دوخته‌بود. ابروهایش درهم بود. دل من هم گواه بدی می‌داد. حاج‌بشیر مرد خوبی بود. در که باز شد، نگاه هر دونفرمان به مونس‌خانم افتاد که سیاه پوشیده‌بود. دلم‌ به جنبش افتاد. قبل از ما مونس‌خانم با لحن غمناکی گفت:
- بالأخره برگشتید؟
«سلام» بی‌جانی دادم و مهری دست به پارچه‌ی سیاه زد و با صدای لرزانی گفت:
- این سیاه واسه کیه؟
مونس‌خانم سری از تأسف تکان داد:
- واسه بتول خدابیامرز!
قلب من هم از ناگهانی بودن خبر گرفت. نگران مهری شدم و به او چشم دوختم. باور نکرده‌بود. چشمانش پرآب شده و با بغض واضحی گفت:
- خاله‌بتول کجاست؟
مونس دلسوزانه دست روی شانه‌ی مهری گذاشت.
- بردنش پیش قربان خدابیامرز.
مهری پرشتاب برگشت و به طرف سر کوچه دوید. دست مونس‌خانم روی هوا ماند و من با صدای بلند مهری را صدا زدم، اما‌ او بی‌توجه دوید. با گفتن «ببخشید» به مونس‌خانم برگشتم و به دنبال مهری با قدم‌های تند به راه افتادم. با سرعت از کوچه وارد جاده‌ی میان روستا شد و از سوی دیگر جاده به طرف بالای شیب دوید. من نیز به دنبالش از جاده رد شدم. با گام‌های بلند سعی داشتم خودم را به او برسانم. با صدای «آقامعلم» گفتن کسی ایستادم و سر‌برگرداندم. به مقابل قهوه‌خانه رسیده‌بودم. حاج‌بشیر و یحیی روی تخت چوبی نشسته‌بودند. هردو لباس سیاه به تن داشتند. نگاهی چرخاندم و نگران مهری را دیدم که هنوز شیب را با شتاب بالا می‌رفت. نمی‌توانستم وقتی صدایم کرده‌اند به دنبال او بروم. ناگزیر عرض جاده را رد شده و قبل از رسیدن به مردان سلام کردم.
- سلام حاجی! سلام آقایحیی!
حاجی عصایش را مقابلش روی زمین زده و به آن تکیه داده‌بود و فقط کمی برای دیدن من که به کنار تخت رسیده‌بودم، سر چرخانده بود.
- سلام، رسیدن‌بخیر پسر! کی رسیدین؟
- ممنون حاجی! همین الان.
یحیی با اشاره‌ی چشم و ابرو به مسیر رفتن مهری پرسید:
- کجا رفت؟
نفس کشیدم تا خودم را بازیابم.
- تازه قضیه‌ی خاله‌بتول رو فهمیده... .
برگشتم با ندیدن مهری در مسیر جاده ادامه دادم:
- فکر کنم رفت قبرستون.
دوباره به طرف مردان سر چرخاندم. حاجی سر به زیر انداخته‌بود.
- ببخشید حاجی، ما خبر نداشتیم زودتر برگردیم، تسلیت میگم، ایشالله غم آخرتون باشه.
 
حاج‌بشیر سر بلند کرد.
- غم نبینی پسر! خودم‌ خواستم بهتون نگن، نخواستم اول زندگیتون سرگرم عزاداری بشین، بالأخره که برمی‌گشتین.
لحظاتی سکوت بینمان برقرار شد و من دل‌نگران مهری گفتم:
- حاجی اجازه میدی برم دنبال مهری؟ حالش خوب نبود.
حاج‌بشیر یکی از دستانش را از روی عصا برداشت و تکان داد:
- برو پسر، برو کنارش باش، بعد بیارش پیش من.
سر تکان داده و با عذرخواهی مجدد از هر دونفر در مسیر شیب جاده بالا رفتم. همین که از روستا خارج شدم، از پل قدیمی و سنگی روستا رد شده و خود را به گورستان روستا رساندم. مهری را از پشت سر دیدم. بی‌حرکت ایستاده‌بود. کمی نزدیک شدم و صدایش کردم. به طرفم سر چرخاند. تمام صورتش خیس اشک بود. قلبم فشرده شد.
- مهرآواجان!
نگاه از من گرفت و سر برگرداند. یک قدم پیش رفت و خود را روی زمین انداخت. به خیال بی‌حال شدنش سریع خودم را به او رساندم، اما او دست در خاک کرد و بلند گفت:
- خاله رو آوردن اینجا!
کنارش نشستم. دستانش را در کپه‌ی خاکی که هنوز سنگی روی آن نگذاشته‌بودند، فرو کرد و با بلند گفتن «خاله!» زار زد. شانه‌هایش را گرفتم. بغض گلوی مرا هم گرفته‌بود. هر دو چنگش را از خاک پر کرد، به سرش زد و جیغ کشید.
- کجا رفتی؟
تن نزارش را به خودم چسباندم و سعی کردم مانع تکرار کارش شوم.
- آروم باش عزیزم!
دستانش را بلند کرد تا صورت خاک‌آلودش را چنگ بزند که منظورش را فهمیدم و دستانش را گرفتم.
- خودتو نزن عزیزم!
جیغ کشید و من سرش را در آغوش گرفتم.
- هرچی می‌خوای گریه کن، گریه کن تا آروم بشی.
نگاهم را به قبر دوخته و اشک‌های خودم هم روان شدند. باورم نمی‌شد، آن پیرزن سرحال اکنون زیر خاک خوابیده‌ باشد. در همان حال نشسته روی زمین، درحالی که مهری در آغوشم شیون می‌کرد به خاطراتم با خاله‌بتول فکر کرده و اشک ریختم. من به این زن مدیون بودم؛ وقتی یحیی به من تهمت زد و همه از من رو گرداندند، او بود که به حمایت از من برخاست و وقتی مهری را خواستم و یحیی مخالفت کرد او بود که کمکم کرد. وقتی گریه‌های صدادار مهری به هق‌هق تبدیل شد، اشک‌های خودم را هم پاک کرده و سرش را از آغوشم جدا کردم. صورت سفیدش سرخ شده و چشمان درشت و زیبایش خونی گشته‌بود.
- پاشو بریم خونه عزیزم!
چشمانش را به من دوخت و دستش را با بی‌حالی به طرف خاک دراز کرد.
- خاله اینجا خوابیده.
صورت اشک‌آلودش را پاک کردم.
- می‌دونم عزیزم! ولی کاری از دستمون برنمیاد.
نگاه به مزار دوخت.
- چی شد که خاله مرد؟ اون که حالش خوب بود!
 
سؤال من هم بود. سری به اطراف تکان دادم.
- نمی‌دونم، ولی اگه بلند شی بریم خونه استراحت کنی، بعدش می‌برمت پیش حاجی تا بهمون بگه چی شده.
کمی از آغوشم جدا شد و به طرف قبر چرخید.
- می‌خوام پیش خاله بمونم.
- عزیزم نمیشه توی قبرستون موند، بیا بریم.
با مظلومیت برگشت.
- نمیشه؟
چشمانش آنقدر مظلوم شده‌بود که دوست داشتم بگویم تا هرچقدر می‌خواهی بمان، اما ممکن نبود. موی پریشانی که روی صورتش آمده‌بود را عقب زدم.
- قربونت برم نمیشه، بیا بریم خونه.
نگاهش را به قبر دوخت و بعد از لحظاتی سکوت گفت:
- چشم!
کمکش کردم تا سرپا شد. با اینکه «چشم» گفته بود، اما نارضایتی‌اش با همراهی نکردن کاملاً برایم مشهود بود. باید او را زودتر از این محیط خارج می‌کردم تا شاید آرامش بیابد. دستش را ‌در دست گرفتم و صورت او ر‌ا که نگاه به قبر داشت از خاک و اشک پاک کردم. شالش را روی سرش مرتب کردم و بعد قدم‌زنان از قبرستان خارج شدیم.
- عزیزم! خاله‌بتول هم راضی نیست بمونی اینجا، بریم خونه استراحت کن، باز هم میایی پیشش، می‌دونم دلت شکسته، اما کاری از دستت برنمیاد، بمونی هیچی عوض نمیشه.
مهری در سکوت سربه‌زیر آرام قدم برمی‌داشت. به مقابل قهوه‌خانه که رسیدیم، دیگر خبری از حاج‌بشیر نبود و یحیی با دیدن ما بیرون آمد. پرسیدم:
- حاجی کجا رفت؟
- رفت خونه.
بعد رو به مهری که کنار دستم ایستاده و کمی خودش را پشت من پنهان کرده‌بود تشر زد:
- این چه رفتاری بود؟ مثل ی×ا×ب×و توی روستا تاخت می‌رفتی؟ مثلاً شوهر کردی آدم بشی، ولی هنوز هم سربه‌هوایی.
محکم شدن دست مهری را در دستم حس کردم. یحیی ول‌کن نبود.
- تو آدم بشو نیستی نه؟ آخرش اینو هم با این بچه‌بازیات ذله می‌کنی.
مهری دست دیگرش را هم روی ساعدم گذاشت و بیشتر پشت من قرار گرفت. فهمیدم از یحیی ترسیده، برای رهایی مهری گفتم:
- آقایحیی! مهری حالش اصلاً خوب نیست، بهتره ما زودتر بریم خونه، ببخشید!
یحیی رو به من کرد.
- اینقدر لی‌لی به لالای این نذار، بتول یه پیرزن بود که امروز نه، فردا می‌مرد. مردنش که اینقدر اداواطوار نداره.
متعجب از حرف یحیی گفتم:
- آقایحیی، حق بده مهری عزادار باشه.
یحیی رو به مهری کرد.
- حواست باشه کاری نکنی که شوهرت هم بفهمه بی‌لیاقتی و ازت دلسرد بشه، فهمیدی؟
مهری بیشتر به من چسبید، نگاه از زمین نگرفت و فقط لرزان و آرام گفت:
- ببخشید!
از حرف‌های یحیی خشمگین و دلخور شدم، اما نمی‌توانستم حرفی بزنم. از او خداحافظی کرده و به طرف خانه راه افتادیم. مهری دیگر چیزی نگفت، اما تا به خانه برسیم بیشتر به من چسبید و دستم را محکم‌تر گرفت. من نیز دستش را محکم‌تر گرفتم تا او را از خودم مطمئن کنم.
 
در حیاط را باز کردم و به مهری گفتم:
- تو برو استراحت کن، تا من وسایلا رو بیارم.
مطیعانه سر تکان داد و داخل شد. وقتی همه‌ی وسایل را درون هال گذاشتم، برای پیگیری وضعیت مهری وارد اتاق شدم. لبه‌ی تخت نشسته‌بود. سربه‌زیر انگشتانش را درهم فرو می‌کرد و دستانش را می‌پیچاند. کاری که همیشه در مواقع ترس و اضطراب انجام می‌داد و اکنون با رفتن خاله حق داشت چنین کند. کنارش نشستم.
- مهرآواجان؟
بدون آنکه تغییری در وضعیت خود بدهد، با صدای لرزانی گفت:
- ببخشید!
کمی سرم را کج کردم.
- چی رو ببخشم؟ چرا الکی معذرت‌خواهی می‌کنی؟
با همان لحن قبل پاسخ داد:
- حق با عمومه، شما‌ هم از دست من ذله میشید.
دستم را دور شانه‌اش انداختم.
- این چه حرفیه؟ من از دستت ذله نمیشم، اما مطمئن باش تو رو ذله می‌کنم.
توقع داشتم حدأقل یک لبخند بزند، اما بدون واکنش همان‌طور به زمین خیره ماند. نگاهم روی دستانش ماند که انگشتانش را از بس درهم فشار داده‌بود، سفید شده‌بودند. با یک دست سرش را به خودم چسباندم و دست دیگرم را روی دستانش گذاشتم و سعی کردم آن‌ها‌ را از هم باز کنم.
- عزیزم! بابت رفتن خاله ناراحت شدم، حق داری ناراحت باشی، بهت تسلیت میگم امیدوارم... .
نگذاشت حرفم تمام شود.
- تقصیر من بود، من باید کنارش می‌موندم، من اگه نرفته‌بودم مسافرت و اینجا بودم، ازش مراقبت می‌کردم و اون نمیمرد.
دلم سوخت. دستانش‌ را که باز شده‌بودند، رها کرده و شال روی سرش را پایین انداختم. با نوازش فرفری‌هایش گفتم:
- ما‌ که نمی‌دونیم چی شده، اون سنش زیاد بود، تو مقصر مردنش نیستی.
خودش را به من چسباند و شروع به گریه کرد.
- نه تقصیر منه، مردن خاله تقصیر منه که کنارش نبودم.
خوب این حال او را درک می‌کردم. روی موهایش ب×و×س×ه‌ای زدم و اجازه دادم گریه کند و من فقط نوازشش کردم. آن پیرزن تنها کسی بود که مهری به او وابستگی داشت و حالا نبودنش، باعث شده‌بود او خود را مقصر بداند. حسی که خودم هم تجربه کرده‌بودم.
- هر چقدر بخوای می‌تونی گریه کنی، نبودن عزیزای آدم خیلی سخته و فقط گریه آدمو آروم می‌کنه، اما هیچ‌وقت خودتو مقصر چیزی ندون، تو مقصر نیستی.
- چرا هستم... من مقصرم!
به یاد گذشته‌ی خودم‌ افتادم و با کشیدن نفس عمیقی همان‌طور که انگشتانم‌ میان موهای سحرانگیز مهری حرکت می‌کرد، گفتم:
- از وقتی خوب و بد دنیا حالیم شد، طوری زندگی کردم که نظر پدرمو جلب کنم. دوست داشتم همیشه ازم راضی باشه. هیچ‌وقت روی حرفش نه نیاوردم و همیشه هرچی گفت گوش کردم... جز یه‌بار... فقط یه‌بار بود که ازم چیزی خواست و من گفتم نه... .
 
با یادآوری آن زمان قلبم فشرده شد. من این خاطره را تاکنون برای کسی بازگو نکرده‌بودم.
- سال آخر دبیرستان بودم و سخت درس می‌خوندم تا کنکور قبول بشم و بابا خوشحال بشه، کل وقتمو گذاشته‌بودم فقط درس می‌خوندم که وکیل بشم. بابا خیلی دوست داشت، یه‌روز بهم گفته بود هیچی به اندازه‌ی وکالت بهم نمیاد. من به خاطر بابا انسانی خوندم و از همه تفریحات زندگیم زدم تا حقوق قبول بشم. بهم می‌گفت اگه دانشگاه قبول بشم، دیگه هیچ آرزویی نداره. اون روز هم داشتم درس می‌خوندم، بابا اومد توی اتاقم و گفت:«مهرزاد می‌خوام برم‌ پمپ‌بنزین، همراهم میایی؟» منی که هیچ‌وقت نمی‌تونستم نه بهش بگم، اون روز گفتم:«ببخش بابا می‌خوام درس بخونم» اون هم فقط یه سر تکون داد و رفت. راست می‌گفتم، باید درس می‌خوندم.
لحظاتی سکوت کردم و بعد ادامه دادم:
- توی عربی ضعیف بودم، توی تجزیه و ترکیب ضعیف‌تر، اون روز قصد کرده‌بودم عربی بخونم، به خودم قول داده‌بودم تا صدتا تست درست تجزیه و ترکیب نزدم پا نشم.
لب‌هایم را به هم فشردم تا بغضم را قورت بدهم.
- نمی‌دونم چقدر از رفتن بابا گذشته‌بود، شاید یه‌ساعت، من سخت درگیر پیدا کردن ایرادام بودم که مامان اومد توی اتاق و گفت:«اینقدر خودتو با کتاب نکش، بیا بیرون یه هوایی به سرت بخوره بعد برگرد سر درست» من هم خسته بودم، بد ندیدم یه خرده استراحت کنم، رفتم نشستم توی هال، مامان یه شربت آبلیمو برام آورد. هنوز نصفش نکرده‌بودم که تلفن زنگ زد، جواب دادم.
دستی به گلویم کشیدم تا گرهی که افتاده‌بود را نرم کنم.
- رفیق بابا بود، گفت بابا سر یه پس و پیش بنزین زدن با یکی دعواش شده و با هم دست به یقه شدن. بابا هیکل درشتی داشت... اون یارو بعداً گفت از هیکلش ترسیده و صاف یه چاقو کرده‌بود توی گردن بابا... .
بغض گلویم در‌حال‌ خفه‌کردنم بود. دستی به صورتم کشیدم و به سختی گفتم:
- نفس‌های بابا حتی به رسیدن اورژانس هم نکشیده‌بود.
بغضی که داشت اشک می‌شد را قورت دادم. به طرف مهری برگشتم که با چشمان اشکی مشتاقانه به من نگاه می‌کرد. به جای اشک ریختن بر غم خودم، باید او‌ را آرام‌ می‌کردم. با انگشتانم اشک‌هایش‌ را پاک‌ کردم و ادامه دادم:
- توی تمام‌ مدتی که با مامان می‌رفتم دادگاه، من هیچی‌ نمی‌شنیدم، فقط به یه چیز فکر می‌کردم، به اینکه اون روز اگه با بابا می‌رفتم پمپ‌بنزین، شاید اون اتفاق نمی‌افتاد؛ خودمو توی مرگش مقصر می‌دونستم. اون سال اینقدر حالم بد بود که کنکور ندادم و وقتی دیدم چطور یه وکیل همه کار می‌کنه تا برای یه قاتل رضایت بگیره و آخرش هم‌ موفق شد، از وکالت متنفر شدم. وقتی می‌دیدم نزدیک‌ترین کسای بابا اونو مقصر می‌دونن که تندمزاج بوده و نباید دعوا می‌کرد، من از خودم متنفر می‌شدم که نمی‌تونم ازش دفاع کنم. ولی امضایی که برخلاف میلم پای برگه‌ی رضایت زدم، بیشتر از همه‌چی اذیتم کرد. انگار برای بقیه مهم نبود بابای من مرده بود، می‌گفتن دو طرف اشتباه کردن که دعوا شده، باید جلوی ریختن خون بیشترو گرفت. من قبول نداشتم، اما نمی‌تونستم جلوی اونا وایسم؛ اون رضایت منو نابود کرد. سال بعدش، وقتی رفتم دانشگاه فرهنگیان، فقط می‌خواستم مثل بابا باشم، اما هنوزم خودمو مقصر مرگش می‌دونستم. یه‌سال دیگه هم با همین عذاب وجدان گذروندم و توی دومین سالگردش، وقتی از سر خاک‌ برمی‌گشتیم، چیزی دیدم که منو از اون فکر رها کرد.
 
مهری بعد از مکث من کمی سکوت کرد و بعد پرسید:
- چی دیدین؟
اشک‌های گوشه‌ی چشمم را پاک کردم و به زمین چشم دوختم.
- یه دعوا دیدم، دوتا ماشین خورده بودن بهم و راننده‌ها داشتن باهم بحث می‌کردن. یکی از راننده‌ها پسر نوجوونش باهاش بود، اما تنها کاری که از دست اون پسر برمیومد این بود که به ماشین تکیه داده‌بود و‌ گریه می‌کرد! اونجا خودمو دیدم، خودمو دیدم که با بابا رفتم پمپ‌بنزین و باز همون اتفاق افتاده و من کاری نتونستم بکنم.
سرم را به اطراف تکان دادم.
- فهمیدم حتی اگه می‌رفتم هم فرق نمی‌کرد، چون من زورم به بابا نمی‌رسید. بابا آدمی نبود که وایسه و صبر کنه، تحملش کم بود؛ من هم بچه‌ای نبودم که بتونم جلوشو بگیرم.
سر بلند کردم و به چشمان مهری نگاه کردم.
- من بالأخره فهمیدم مقصر اون ماجرا نبودم و نباید خودمو سرزنش کنم.
کمی مکث کردم و دستان مهری را گرفتم.
- مهرآواجان! وقتی عمر یکی تموم بشه، کاری از دست هیچ‌کـس برنمیاد. عمر خاله هم تموم شده‌بود؛ حتی اگه پیشش مونده‌بودی هم همین اتفاق می‌افتاد. اگه خودتو مقصر بدونی و آزار بدی، برمی‌گرده؟
سرش را زیر انداخت و بعد از کمی تکان دادن گفت:
- درسته، ولی من ندیدمش.
باز بغضش شکست. سرش را در آغوش گرفتم و روی آن ب×و×س×ه زدم.
- خودتو‌ عذاب نده، به این فکر کن خاله چقدر‌ تو رو دوست داشت و الان راضی نیست اینقدر خودتو اذیت کنی.
گریه‌اش بیشتر شد.
- من دلتنگشم، براش سوغاتی گرفتم، می‌خواستم‌ تا رسیدیم برم پیشش، براش تعریف کنم چقدر‌ خوش گذروندم. اون همیشه نگران من بود، می‌خواستم‌ خوشحالش کنم.
همان‌طور که در آغوش داشتمش، بازویش را نوازش کردم.
- اون الان هم خوشی تو‌ رو می‌بینه و‌ خوشحاله، مطمئن باش... می‌دونم چقدر دلتنگی، من هم هنوز دلتنگ پدرمم؛ این دلتنگی برای همیشه با آدمه، دوری عزیزای ما سخته، خوب می‌دونم، اما اونا ما رو می‌بینن؛ واسه خاطر اونا‌ هم که شده ما‌ نباید زیاد بی‌تابی کنیم، چون ناراحتی ما اونا‌ رو ناراحت می‌کنه.
کمی آرام‌تر شد.
- من نمی‌خوام ناراحت بشه، ولی همش فکر‌ می‌کنم چی سر خاله اومده؟
روی سرش را بوسیدم.
- عزیزم، یه خرده دراز بکشی و استراحت کنی، حالت بهتر میشه و‌ بعد میریم خونه‌ی حاج‌بشیر، اون بهمون میگه چی شده.
سرش را از آغوشم جدا کرد و به من نگاه دوخت.
- آقا... .
- جانم!
- پیشم میمونید؟
لبخند زدم.
- چرا که نه؟ بذار لباسامو عوض کنم.
برخاستم و گفتم:
- تو‌ هم لباسای خاکیت رو عوض کن تا راحت بخوابی.
دقایقی بعد با لباس‌های راحتی کنار هم دراز کشیده و مهری سر روی بازوی من گذاشته‌بود. چشم بسته بود، اما از حرکت مردمک‌هایش می‌دانستم هنوز بیدار است و من درحالی که انگشتانم را در‌ میان فرفری‌های او حرکت می‌دادم، به خاله‌بتول فکر می‌کردم و به قول‌هایی که به او داده‌بودم. من به آن پیرزن قول داده‌بودم مهری را خوشبخت کنم و‌ پای قولم می‌ماندم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
28
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
15
پاسخ‌ها
20
بازدیدها
425

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا