اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مادر لحظاتی مکث کرد. گرفتگی صورتش مشخص‌کننده‌ی حال درونی‌اش بود.
- نمی‌دونم کتایون الان خوشبخته یا نه، گرچه همیشه همه‌جا خودشو خوشبخت نشون داده، اما فکر می‌کنم باعث بدبختی من اون شد، بد کاری با برومند کرد، البته که اون‌موقع‌ها هیچ‌کس نفهمید کتایون با برومند و‌ اعتمادش چیکار کرد، بعدها من بودم که این رو فهمیدم.
مادر سکوت کرد. حال من هم‌ خوب نبود. سایه‌ی رفتار کتایون روی زندگی پدر را من هم دیده‌بودم. پدر همیشه با حسرت از غفلت خود حرف میزد و کتایون را که همیشه با لفظ بدکاره خطاب می‌کرد به باد سرزنش می‌گرفت. بعد از لحظاتی سکوت مادر گفت:
- چندماه بعد، برومند به مادرش گفته‌بود زن می‌خوام و کی توی چشم میمنت‌خانم بهتر از من بود؟ تهمینه‌ای که همیشه همه‌جا هواش رو‌ داشت و برای کمک بهش از هیچی دریغ نمی‌کرد.
مادر نفس عمیقی کشید.
- این‌جوری شد که اومدن خواستگاری و من هم از خداخواسته قبول کردم، فکر می‌کردم دیگه خوشبخت‌ترین آدم‌ روی زمینم، تونسته‌بودم زن کسی بشم که مدت‌ها توی خیالاتم باهاش زندگی کرده‌بودم، اما بیشتر از چند روز این خوشحالیم دووم نداشت، کم‌کم متوجه بدبینی‌های زیاد برومند شدم، تنهایی نمی‌تونستم جایی برم، هر جا هم با مادرش می‌رفتم باید با ریز جزئیات براش تعریف می‌کردم، هر وقت با هم می‌رفتیم بیرون هم مدام نگاهش به اطراف بود که کی بهم نگاه می‌کنه، اما خب من عین خیالم‌ نبود، اصلاً دوست هم داشتم می‌گفتم برومند عاشقمه و‌ روم غیرت داره، تا زمانی فهمیدم این پوسته‌ای که ساختم حقیقت زندگیم نیست و خود زندگیم خیلی تلخه که یه بار سر یه بی‌حواسی یادم رفت لباس برومند رو بشورم، صبح تأکید کرده‌بود بشورمش، می‌خواست با برزو‌ جایی بره و می‌گفت همون پیرهن رو باید بپوشه، وقتی شب اومد، پی لباس رو گرفت، وقتی فهمید نشستمش، خیلی عصبی شد و اولین سیلی زندگیمون رو اونجا بهم زد.
دست مادر روی صورتش بود و نگاهش مات یک نقطه روی زمین.
- بعد اون انگار دستش روم باز شد، سر هر چیزی ازش کتک خوردم، بیچاره میمنت‌خانم چقدر پابه‌پام‌ غصه خورد و مدام برای دلداری من می‌گفت برومند قبلاً این‌جوری نبود و اون هم نمی‌دونه چرا این‌طوری می‌کنه، ولی این حرفا که برای من بدبخت فایده نداشت، نمی‌تونستم از وضع زندگیم به مادرم چیزی بگم، همین‌جوری از زخم‌زبون‌های سحرناز کلافه بود، بعد یه مدت هم که توی خواب تموم کرد، بعد چهلم مادرم وقتی از خونه‌ی فریبرز برگشتم خونه‌ی خودمون، نمی‌دونم کی، چه موقع با من گرم گرفته‌بود که خودم نفهمیده‌بودم و برومند دیده‌بود، توی حیاط دم در جلوم رو گرفت و گفت به بهانه‌ی عزاداری خوب می‌ذاری مردای دیگه فیض ببرن، افتاد به جونم و به جرم نکرده من رو زد، مدام می‌گفت نمی‌ذارم راه اون هـرزه رو بری، فکر‌ می‌کرد من هم میشم کتایون، می‌خواست من رو بکشه که مادرش به زور من رو‌ از زیر دستش درآورد.
مادر دستانش را روی صورتش کشید. برق اشک را در چشمانش می‌دیدم.
- من هم که دیگه حال خوشی نداشتم، زدم به سیم آخر و برگشتم خونه‌ی برادرم که داد من رو از برومند بگیر، اما می‌دونی اون چی گفت؟ گفت تقصیر خودته، زن خوبی باش تا دستش روت بلند نشه، حتی یه شب هم من رو توی خونش نگه نداشت، سحرناز همون شب من رو برگردوند. منِ از همه‌جا رونده و از همه‌جا مونده دوباره برگشتم توی همون جهنمی که برومند ساخته‌بود و اون شب یه بار دیگه به خاطر قهر کردن و رفتنم ازش سیلی خوردم، ولی دیگه حتی نمی‌تونستم بگم چرا؟
مادر اشک‌های سرازیر شده‌ی چشم‌هایش را پاک کرد و به طرف من برگشت.
- اینکه دیگه هیچ‌وقت فریبزر رو برادر ندونستم از همون شب شروع شد، اون تماماً زیر بلیطه زنشه.
برای دلداری دست مادر را گرفتم.
- مامان! بابا فقط بعضی وقتا... .
اما او دستش را عقب کشید.
- جهنم زندگی تهمینه از همون شب شروع شد، یه دختر بی‌کس و کار که نمی‌تونست جلوی برومند وایسه، از سر اجبار می‌گفتم ایرادی نداره باهاش می‌سازم، درسته برومند در کل آدم بدی نبود، اگه بدبینی و اون دست بزنش رو نداشت خیلی هم خوب بود، اما من توی زندگی روی خوبی از اون ندیدم.
مادر لحظاتی خیره به پنجره مکث کرد و بعد گفت:
- برومند بچه دوست داشت. گفتم بچه بیاریم حتماً خوش‌اخلاق میشه. تو که اومدی اوضاع بهتر نشد که بدتر شد، یه خورده که بزرگ‌تر شدی، زدن من راضیش نمی‌کرد، تو رو هم با بهونه‌ی تربیت کردن میزد.
مادر آهی کشید.
- اینو تو بهتر از هر کسی می‌دونی.
این‌بار من سرم را زیر انداختم. من هنوز درد آن شلاق‌ها را به یاد داشتم.
 
مادر دستی به سرم گذاشت و نگاهم را تا صورت غمگینش بالا آورد.
- می‌دونی درد اصلی کجا بود؟ اونجایی که تو با بزرگ‌تر شدنت، رام دستای برومند شدی، نمی‌دونم‌ چیکار با روح و‌ روان تو‌ کرد که خودخواسته ازش کتک می‌خوردی، قبول کرده‌بودی که باید کتک بخوری، هیچ‌وقت نفهمیدی اون‌وقتایی که تو ازش کتک می‌خوردی چی به سر من می‌اومد؟ مدام خودمو نفرین می‌کردم که چرا با خودخواهی، پای تو‌ رو‌ وسط زندگی جهنمی خودم کشیدم.
مادر دستانش را روی صورتش گذاشت و به گریه افتاد. از حالش دلگیر شدم. دست روی شانه‌اش گذاشتم.
- مامان! غصه نخور من حالم خوبه.
در همان حال گریه گفت:
- بدترین لحظات زندگیم همون‌موقع‌هایی بود که برومند تو رو‌ میزد و من می‌گفتم چرا نازا نبودم که نیایی توی این دنیا؟
دستم را برداشتم و مادر سریع دستانش را از روی صورتش برداشت، دست مرا سراسیمه با دو دستش گرفت و با نگاه اشک‌آلود و آشفته به من گفت:
- من عاشقت بودم مهرزاد! ولی وقتی می‌دیدم برومند چی به سرت آورده که حتی یه بار هم بهش نمیگی نمی‌خوام‌ کتک بخورم، آرزو می‌کردم کاش هیچ‌وقت توی زندگیم نبودی، کاش توی این جهنم فقط خودم می‌سوختم و تو رو شریک سوختنم نکرده‌بودم.
مادر هنور گریه می‌کرد و من دست دیگرم را روی صورت اشک‌آلودش کشیدم تا آن‌ها را پاک کنم.
- مامان! چرا هنوز هم به خاطر اون گذشته غصه می‌خوری؟
مادر دستم را رها کرد و آن‌ها را دو طرف صورتم گذاشت.
- من رو ببخش مهرزاد! من بهت بد کردم، برای درست کردن زندگی خودم، پای تو رو‌ باز کردم توی اون زندگی و اسیر دست برومند شدی.
هر دو دست مادر را گرفته و بوسیدم.
- نگید این حرف رو مامان! من عاشقتونم، هم عاشق شما، هم عاشق بابا.
مادر دستانش را از دستم رها کرد و اشک‌های صورتش را پاک‌ کرد.
- آوردن تو اشتباه خودم بود، اما دیگه نخواستم بچه دیگه‌ای رو بدبخت کنم، ده سال جلوی بارداریم رو گرفتم و بارها به خاطرش از دست برومند کتک خوردم، اما آخرش از دستم در رفت و پریزاد اومد. از همون روز اول که فهمیدم یه بچه‌ی دیگه دارم، عهد کردم با جون خودم هم که شده، مانع نزدیک شدن برومند بهش بشم، اما از کار خدا اون دختر شد و نمی‌دونم چرا برومند اینقدر که روی تربیت تو حساس بود، روی اون نبود. شاید چون تو پسر بودی و این از اقبال پریزاد بود که پسر نشد.
لب‌های خشک شده‌ام را خیس کردم. خوب این حرف را درک می‌کردم. بارها پدر زمان کتک خوردن به من گفته‌بود که می‌خواهد مرا مرد بار بیاورد. می‌گفت تحمل درد شلاق‌ها برای مرد شدن من لازم است.
مادر لحظاتی سکوت کرد و گفت:
- با اینکه می‌دونستم روی روح و‌ روان تو اثر گذاشته، اما‌ فقط وقتی رفت، تازه فهمیدم چی به سر زندگی تو آورده، تو یه نوجوون بودی که تمایل داشت خواهرش رو‌ سر خطاهای بچگونه بزنه، من ذات پسرم رو می‌شناختم، مهربون بودی، خیلی، دیده‌بودم مهربونیات رو با پریزاد، می‌دونستم عاشق خواهرتی، دیده‌بودم شبا چقدر پرحوصله براش قصه می‌گفتی تا خوابش ببره، دیدم غصه‌ی بی‌پدری پری رو وجود تو از بین برد، دیده‌بودم چقدر با خواهر کلاس اولیت با صبر و حوصله کار می‌کنی و کمکش می‌کنی، اما با رفتارهای برومند شده‌بودی یه ربات که می‌خواست بی‌اختیار پا جای پدرش بذاره و با اینکه می‌دیدم چقدر برای خودت سخته، اما‌ سر چیزای کوچیک دست روی پری بلند می‌کنی.
فکر کردن به روزهای بعد از پدر مرا در سکوت غمگینی فرو‌ برده بود.
- یک‌ سال تموم از این مشاور بردمت پیش اون مشاور تا بالاخره اون رفتار از سرت افتاد، ولی باز هم نتونستم کار زیادی برات بکنم.
سرم‌ را بلند کردم و به مادر چشم دوختم.
- تو هنوز همون پسر نوجوونی بودی که از همه کناره می‌گرفتی، هیچ‌وقت دوستی برای خودت نداشتی و مدام سرت توی کارای خودت بود، گفتم‌ میری دانشگاه از این گوشه‌گیری در میای، اما دریغ از یه تغییر، بعد گفتم میره سر کار اجتماعی میشه، اما‌ پا شدی از شهر اومدی توی این دهات، از وقتی دانشگاه رو تموم کردی می‌خواستم برات زن بگیرم، اما زیر بار نمی‌رفتی روز‌ و شب نگران بودم که نمی‌تونی با دخترها ارتباط بگیری، بارها می‌خواستم توی این سال‌ها بهت بگم باز بری پیش مشاور، اما‌ دیگه بزرگ شده‌بودی، نمی‌تونستم‌ امر و نهی کنم و مدام فقط غصه می‌خوردم که برومند چی سر تو آورده؟
ابروهایم از ناراحتی در هم شده بود.
- مامان من حالم خوبه.
سری تکان داد.
- وقتی بالاخره گفتی زن می‌خوام، نمی‌دونی چقدر ذوق کردم، بال درآوردم اما‌ حالا... .
 
نگاهش را به نگاهم دوخت و سری تکان داد:
- نمی‌دونم اصلاً درسته برات زن بگیرم؟
با ناراحتی بیشتر اخم‌ کردم:
- چرا مامان؟
- چون رفتی مهری رو انتخاب کردی.
- مگه مهری‌ چشه؟
- بی کس و کاره..‌. خیال می‌کنم این همه سال صبر کردی تا دختری پیدا کنی که پشتیبان درست و حسابی نداشته‌باشه، تا اون میلی رو‌ که به زدن بقیه به یادگار از پدرت مونده‌بود و روی مهری خالی کنی، من خیال می‌کردم با روانشناس و‌ مشاور از بینش بردم، اما حالا فکر نمی‌کنم واقعاً از بین رفته باشه و مهری بشه تهمینه‌ی دوم که هیچ یار و یاوری نداشت و بچه‌هات بشن مهرزادهای بعدی.
گرچه مادر تاحدودی درست فکر‌ کرده‌بود و آن میل به زدن در وجودم‌ هرگز از بین نرفته‌بود، چون هیچ‌وقت به غلط بودنش باور نداشتم و آن را فقط تفکر‌ متفاوت من و پدرم راجع به تربیت می‌دانستم که بقیه درک نمی‌کنند، اما برخلاف بقیه‌ی نظر او من مهری را واقعاً برای زندگی‌ می‌خواستم و‌ هرگز همانند آنچه در فکر‌ او‌ بود، عقده‌ی زدن نداشتم، حتی به نظرم‌ پدرم هم آن‌چنان که مادرم بزرگ‌نمایی می‌کرد، عقده‌ی زدن نداشت، او هم فقط گاهی عصبی میشد.
- مامان! خیالتون راحت! من مهری رو برای زندگی می‌خوام.
- می‌ترسم مهرزاد! می‌ترسم، اون دختر کسی رو نداره، اگه تو درمان نشده‌باشی و همون آدم سابق باشی، باز دست روی این دختر بلند می‌کنی و هیشکی هم نداره که طرفداریش رو‌ بکنه، تو راحت می‌تونی اون رو‌ بزنی و با اعتراض هم روبه‌رو نشی.
چشمانم‌ گرد شد.
- مامان! فکر کردید من اینقدر ظالمم؟ مامان من مهری رو دوست دارم.
مادر نگاه از من گرفت.
- نمی‌تونم باور‌ کنم انتخابت فقط از سر خاطرخواهی باشه.
به استیصال افتادم.
- به چی قسم بخورم‌ باور کنید؟ من مهری رو‌ با تمام جون و دلم‌ می‌خوام، قول میدم اذیتش نکنم، به خدا اگه نذارید مهری رو بگیرم‌ هرگز دیگه ازدواج نمی‌کنم، همون پسر عذبی که می‌ترسید زنش بدید می‌مونم تا دیگه اینقدر عذاب نکشید. اصلاً به زندگی من هم فکر می‌کنید؟ یا فقط خیالات خودتون مهمه؟
- چی میگی پسرم؟
عصبی شدم.
- همینه دیگه! شما با یه تصورات خیالی می‌خواین نذارید من با اونی که می‌خوام ازدواج کنم، می‌خواید همیشه حسرت به دل بمونم، شما از توهماتی که توی فکرتون ساختید، می‌ترسید من زن بگیرم و‌ خوشبخت بشم، باور کنید من نمی‌خوام‌ به مهری ظلم کنم، شمایید که دارید به من ظلم می‌کنید.
- پسرم من نمی‌خوام‌ بهت ظلم کنم، فقط... .
میان کلامش رفتم.
- مامان ول کنید این فقط رو... چه تضمینی بهتون بدم که مطمئن بشید من نمی‌خوام‌ به مهری ظلم کنم؟
- تضمین هم بدی، وقتی آوردیش توی زندگی خودت، من که دیگه اینجا نیستم ببینم سر قولت هستی یا نه.
دستانم را روی زانوهایش گذاشتم.
- مامان! خواهش می‌کنم، می‌خوای به پات بیفتم؟ التماست می‌کنم، جون من، کوتاه بیا، هر کاری بگی می‌کنم ولی کوتاه بیا، راضی شو به مهری.
مادر لحظاتی با چشمان نگران نگاهم کرد. خواستم‌ برای بوسیدن پاهایش خم‌‌ شوم که با سرعت مانع شد و مرا بالا کشید. تمام‌ التماسم‌ را در نگاهم‌ ریختم و گفتم:
- مامان!
چشمانش را بست و سرش را با کلافگی تکان داد. بعد از لحظاتی اخم کرده چشم گشود و گفت:
- باشه! حرفات رو باور می‌کنم و برات میام‌ خواستگاری.
تمام خوشی‌های دنیا زیر پوستم دوید. «ممنون» گفته خواستم از خوشی پیش بروم و در آغوش بگیرمش که انگشتش را به نشانه‌ی تهدید مقابلم‌ گرفت.
- ولی خوب گوش کن، ببین چی‌ میگم، همین که مهری رو‌ عقد کردی، پیش من از تو عزیزتر میشه، اگه فقط یه بار، فقط یه بار بفهمم دست روش بلند کردی، میام می‌برمش شهر پیش خودم، وادارت می‌کنم طلاقش بدی و مثل دختر خودم نگهش می‌دارم، تو هم از اون موقع دیگه حق نداری پات رو بذاری توی خونه، با اولین خطا دیگه فراموش می‌کنم پسری به اسم مهرزاد دارم.
چشمانم تا حد ممکن گرد شد.
- مامان تا این حد؟!
سرش را برای تأکید یک بار تکان داد.
- آره، تا همین حد و حتی بیشتر، نمی‌خوام‌ یه لحظه هم فکر‌ کنی اون دختر بی‌کس و‌ کاره و می‌تونی هر بلایی سرش بیاری.
با لبخند سرخوشی روی دو زانو ایستادم و سر مادر‌ را گرفته و‌ پیشانی‌اش را بوسیدم.
- چشم مامان! شما‌ بیاید بریم‌ خواستگاری، اصلاً هرچی گفتید گوش میدم، میشم غلام حلقه به گوش شما و‌ مهری. خوبه؟
 
پنج‌شنبه شد و شب من به همراه مادر و پریزاد به خانه‌ی یحیی رفتیم. در سالن بزرگ خانه نشسته‌بودیم و یحیی مقابلمان به دو بالش غلتکی تکیه زده‌بود. از ابتدای ورود، با استقبال سردی که او و جمیله انجام داده‌بودند، خوب فهمیدم شب سختی را پیش رو خواهم داشت. از بدو ورود منتظر بودم که مهری را ببینم، اما هیچ خبری از مهری نبود. جمیله یک سینی چای را آورد، بدون هیچ تعارفی میان ما گذاشت و کنار همسرش تکیه زد. مادر از جوی که در فضا حاکم بود، اخمی میان ابروهایش قرار داشت، لحظه‌ای به طرف من برگشت و با نگاهش مرا توبیخ کرد و من با حرکات چشم از او‌ خواستم شروع کند. مادر با کمی مکث با خوش‌رویی رو به یحیی کرد.
- این‌طور که می‌بینم مثل اینکه مهرزادجان فراموش کردن از قبل به شما بگن ما برای چی امشب مزاحم شدیم.
یحیی با همان قیافه‌ی زهرمارش رو به مادر کرد.
- اتفاقاً آقای آذرپی به من گفتن چی می‌خوان.
پوزخند نامحسوسی از اینکه آقامعلم تبدیل به آقای آذرپی شده بود، زدم. یحیی ادامه داد:
- منتها فراموشی ایشون اونجاست که یادش رفته من چی جواب دادم.
مادر با کمی مکث گفت:
- خب اگه صلاح می‌دونید به من هم بگید.
من درحالی‌که از خشم نگاه به گل‌های قالی دوخته‌بودم، حرف‌هایشان را می‌شنیدم.
- من مهری رو مناسب پسر شما نمی‌دونم.
سرم را بلند کردم تا جوابی بدهم، اما مادر پیش از من گفت:
- می‌تونید بگید ایراد کار کجاست؟
یحیی همان‌طور که ساعدش را روی بالش‌ها جابه‌جا می‌کرد گفت:
- من حرفام رو قبلاً به خودش زدم، حرف اضافه‌ای ندارم، دلیلی هم ندارم دوباره تکرار کنم.
مادر با خشم به طرف من برگشت و من از تک ابرویی که بالا انداخته‌بود، خوب فهمیدم بعد از مراسم به خاطر این بی‌احترامی که دیده‌بود، باید پاسخگو باشم؛ اما اکنون باید حریف یحیی می‌شدم پس گفتم:
- آقای ابراهیمی من هم همون موقع گفتم، ایرادهایی که شما می‌گیرید اصلاً منطقی نیست و من مهری رو با همه‌ی ویژگی‌هایی که شما اون روز به ناحق بهش نسبت دادید، می‌خوامش.
یحیی نگاهش را با اخم از من گرفت و رو به مادر کرد.
- خانم! پسر شما هنوز خام و بی‌تجربه‌ست، من از شما تعجب می‌کنم همپای خطای اون شدید.
مادر کمی در جایش جابه‌جا شد.
- ببینید آقای ابراهیمی! پسر من تنها خطاش خاطرخواهی هست و تا زمانی که من ایراد واضحی در انتخاب پسرم نبینم، همراهیش می‌کنم، از نظر من هم مهری دختر خوبی هست، اگر چه کمی از نظر سنی اختلاف دارن، که خب به نظر من آن‌چنان در زندگیشون تأثیر نداره، اگر هم سن و سال مهری رو مناسب ازدواج نمی‌دونید، خب یه صیغه‌ی محرمیت بینشون خونده میشه و بعد دو سه سال ازدواج می‌کنن.
یحیی ابروهایش را بالا انداخت.
- من کلاً مخالف این وصلتم.
بلافاصله گفتم:
- دلایل مخالفتتون اصلاً قانع‌کننده نیست.
یحیی برآشفته به طرف من برگشت و درحالی که انگشتش را به سینه‌اش می‌زد گفت:
- سرپرست مهری منم، من تصمیم می‌گیرم به کی شوهرش بدم به کی ندم.
تا خواستم جوابی بدهم، مادر با لحن آرامی گفت:
- آقای ابراهیمی شما درست میگید، ولی بهتر نیست مهری خودش تصمیم بگیره؟
وقتی جوابی از یحیی نگرفت رو به طرف جمیله کرد.
- خب جمیله‌خانم شما هم یه چیزی بگید، پسر من جرم نکرده فقط دلش گیر کرده.
جمیله تن فربه‌اش را مقداری جابه‌جا کرد.
- توی این خونه حرف فقط حرف آقایحیاست.
مادر لبخندی عصبی زد.
- لطفا یه مقدار سهل بگیرید، حداقل اجازه بدید خود مهری برای زندگیش نظر بده.
جمیله پشت چشمی نازک کرد.
- وا خانم؟ مهری چرا؟ بزرگ اون دختر آقایحیاست، ایشون هم صلاح نمی‌دونن.
- والا به خدا یه دلیل نگفتید چرا، فقط مخالفت می‌کنید، این انصاف نیست.
جمیله نگاهی تحقیرآمیز به من انداخت.
- بی‌انصافی رو اول خود پسرتون کرده.
متعجب خواستم چیزی بگویم، که مادر با کمی جدیت گفت:
- پسر من کجا بی‌انصافی کرده؟
- ما به آقا پسرتون اعتماد کردیم که وقتی خواست مهری بره خونش اجازه دادیم، اگه می‌دونستیم چنین مشکلی پیش میاد، من یکی که اصلاً نمی‌ذاشتم.
با این حرف او، مادر و پریزاد بهت‌زده و سوالی به طرف من برگشتند، اما حرف بعدی جمیله کار را خراب کرد.
- الان پسرتون طوری رفتار می‌کنه که خیال می‌کنم اینکه این اواخر از موهای مهری بو شامپوی شهریا می‌اومد و می‌گفت خونه‌ی بتول حموم می‌کنم هم شاید از امر این آقا بوده که مهری بیشتر به دلش بشینه.
نگاهم را از مادر که کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد به طرف جمیله برگرداندم. کل وجودم پر از خشم شده‌بود.
- لطفا مراقب حرف زدنتون باشید، باید تأکید کنم هیچ وصله‌ای به من نمی‌چسبه.
نگاهم را به یحیی که معلوم بود از وضع ایجاد شده خرسند است، دوختم و جمیله در حالی‌که دستش را تکان می‌داد گفت:
- والا با این خواستگاری و پافشاریتون برای مهری، فکر نمی‌کنم زیاد هم غلط گفته باشم، خلوت دوتا نامحرم همیشه مسئله داشته.
دندان‌هایم‌ را به هم فشردم‌ تا خشمم را کنترل کنم که صدایم بلند نشود، اما نتوانستم و تشر زدم:
- شما و آقا یحیی خوب می‌دونید مهری زمانی می‌اومد خونه‌ی من، که من مدرسه بودم، با برگشتن من هم برمی‌گشت.
جمیله پوزخندی زد.
- خب آقایحیی هم گول همین حرفاتون رو خوردن، وگرنه به نظر من معلوم نیست توی این چند ماه... .
مادر دیگر تحمل نکرد با ضرب بلند شد.
- بس کنید دیگه! جایی که به این راحتی به پسرم تهمت بزنن من نمی‌مونم.
بعد رو‌ به من و پریزاد کرد.
- چرا نشستید؟ پاشید بریم دیگه.
با اینکه نمی‌خواستم، اما همه بلند شدیم. جمیله هم برخاست. حس پیروزی را در نگاه یحیی که همان‌طور خونسرد نشسته‌بود، خوب حس می‌کردم. مادر و پری جلوتر‌ رفته و‌ من نیز لحظاتی با خشم‌ به یحیی چشم دوختم و بعد پشت سر آن‌ها خارج شدم. قبل از خروج صدای «خوش اومدید» گفتن مسخره‌ی جمیله بیشتر‌ روانم را آزار داد، اما مسئله‌ی من جمیله و یحیی نبود، بعد از فاش شدن حضور مهری در خانه‌ام، مادر از دست من خشمگین شده بود، پس اول باید او‌ را راضی می‌کردم تا بعد بتوانم دوباره برای خواستگاری مهری بازگردم.
 
از خانه‌ی یحیی که بیرون آمدیم، مادر با تشر گام برداشت و دور شد. هنوز قدم برنداشته، نگاه ملتمسم را به پریزاد دوختم و او گفت:
- مهرزاد! من یکی که باورم نمیشه تو چند ماه مهری رو آوردی خونه.
کلافه دستم را به موهایم کشیدم.
- پری! باور کن قضیه اونجوری نیست که اون زن گفت.
به مادر که از ما دور شده‌بود، اشاره کرد.
- برای من توضیح نده، برو مامان رو راضی کن.
استرس کاملاً وجودم را گرفته‌بود. سری تکان داده و با چند گام بلند خودم را به مادر رساندم.
- مامان! وایسا!
مادر بدون آنکه بایستد یا برگردد، تشر زد:
- هیچی نگو مهرزاد! من بهت اعتماد داشتم، حالا باید از دهن غریبه‌ها بشنوم دختر بردی خونه؟
همان‌طور که سعی می‌کردم هم‌قدم با او گام بردارم، گفتم:
- مامان! باور کن اون‌طوری که اون زن گفت نیست، مهری فقط زمانی که من مدرسه بودم می‌اومد، کارهای خونه رو می‌کرد همین!
- پس این حرف‌ها از کجا دراومده؟
از تند گام برداشتن به نفس زدن افتاده بودم.
- خب اونا چون مخالف این وصلتن این دروغ‌ها رو‌ میگن.
دیگر به پل فلزی رسیده‌بودیم. حتی صدای گام‌های محکم مادر روی پل هم باعث نشد او‌ آرام‌تر راه برود.
- وای به حالت مهرزاد! اگه معلوم بشه این اصرار تو برای گرفتن مهری دلیلی غیر خاطرخواهی داره... .
میان کلامش رفتم.
- مامان! چی میگید؟ باور کنید من مهری رو واقعاً می‌خوام.
از پل رد شده و پا درون خیابان روستا گذاشته‌بودیم، اما مادر کوتاه نمی‌آمد.
- برای چی اون رو می‌خوای؟ کاری کردی که الان عذاب وجدان داری؟
ابتدای کوچه‌ی کنار مدرسه بودیم. از افکاری که مادر درموردم پیدا کرده‌بود، کاملاً دلخور شدم.
- اِ مامان؟ تو به من اعتماد نکنی چه توقع از بقیه؟ من هیچ کاری نکردم، قسم می‌خورم، به روح بابا قسم می‌خورم دستم به مهری نخورده.
جلوی در خانه بودیم که مادر یکدفعه ایستاد و به طرف من برگشت. هنوز نگاهش خشمگین بود، اما آرام گفت:
- باور کنم مهرزادِ من پاش رو کج نذاشته؟
نفس آسوده‌ای کشیدم.
- باور کنید مامان! من کاری نکردم.
مادر لحظه‌ای فکر کرد و بعد سری برای قبول حرفم تکان داد.
- باشه، قبول می‌کنم، حالا درو باز کن برم داخل، خیلی خستم.
لبخندی زدم و با گفتن «چشم مامان» دست در جیب شلوارم کرده، کلید را بیرون آورده و در خانه را باز کردم.
مادر داخل شد و من درحالی که نگاهم روی پریزاد بود که از پل به خیابان رسیده‌بود، مقابل در منتظر ماندم تا او برسد. مادر همین که پا به حیاط گذاشت گفت:
- مهرزاد حوله‌ت رو برمی‌دارم، بذارمش توی همون کشوی پایین کمد؟
قبل از رفتن به خواستگاری دوش گرفته و حوله‌ی خیس را روی بند انداخته‌بودم. بی‌حواس همان‌طور که چشمانم به پریزاد بود گفتم:
- آره مامان بذارش همون‌جا!
مادر‌ همراه حوله داخل شد و من منتظر پری ماندم. وقتی رسید تشر زدم:
- چرا این‌قدر فس‌فس می‌کنی؟ بیا برو تو دیگه!
پریزاد با نیشخندی که روی لب داشت گفت:
- باشه پسر! اومدم.
و همان‌طور که داخل میشد ادامه داد:
- ولی خودمونیم، آقاداداش ما زیرآبی رفتن هم بلد بوده و ما خبر نداشتیم.
در را بستم. درحالی که با اخمی ساختگی می‌خواستم‌ خنده‌ام را کنترل کنم گفتم:
- برو تو دختر! کدوم زیرآبی؟
هنوز حرفم پایان نیافته‌بود که فریاد خشمگین «مهرزاد» گفتن مادر از داخل خانه موهای تنم را خیس کرد. پریزاد نگران پرسید:
- یعنی چی شده؟
یک آن یاد حوله‌ام افتادم که مادر برد درون کشو بگذارد و اینکه هنوز حوله و برس مهری آنجا بود. تمام قلبم درون پاهایم ریخت و با گفتن «بدبخت شدم» سریع گام برداشتم تا به داخل بروم.
 
آخرین ویرایش:
در آستانه‌ی در اتاق ایستادم. فهمیدم به معنای واقعی کلمه بدبخت شده‌ام. مادر حوله‌ی قهوه‌ای‌رنگ مهری و برس او را در دست گرفته، روی تخت نشسته‌بود و باخشم انتظار مرا می‌کشید.
- اینا چیه؟
از در انکار درآمدم. چند قدم به جلو برداشتم.
- خب یه حوله‌ و برس معمولی.
مادر با خشم هر دو را تکان داد.
- معمولی؟ حتماً می‌خوای بگی مال خودته.
لب‌های خشک شده از ترسم را کمی خیس کردم و گفتم:
- خب... .
مادر اجازه نداد چیز بیشتری بگویم.
- مهرزاد به من دروغ نگو!
نباید زیر بار چیزی می‌رفتم.
- دروغ چیه مامان؟
مادر پر خشم نفس می‌کشید.
- دروغ چیه؟ ها؟ باشه میگم دروغ چیه، دروغ اینه که پسر من، مهرزاد، وسواس استفاده از رنگ سفید داره، تو همه‌ی حوله‌هات از همون بچگی سفیده، حتی پیراهن‌هایی که می‌گیری همش رنگ‌هایی که اینقدر ملایمه که با سفید مو نمی‌زنه، چون برومند تأکید زیادی رو تمیز بودن لباسات و حوله‌ت و بقیه چیزات داشت و آخرش هم تو رو وسواسی کرد، بعد الان حوله‌ی قهوه‌ای؟
چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:
- تو پسرمی مهرزاد! من تو رو بهتر از خودت می‌شناسم.
دروغ گفتن به مادر سخت‌ترین کار دنیا بود، اما‌ برای فرار از مخصمه‌ای که گرفتار شده‌بودم، چاره‌ای نداشتم. کلمات از ذهنم فرار کرده‌بودند. لبم را به دندان گرفتم که چه توجیهی بیاورم، ناگهان چیزی به ذهنم زد که دروغ هم نبود.
- موقعی که از غفور‌ حوله می‌گرفتم رنگ سفید نداشت.
مادر حوله و‌ برس را روی تخت پرت کرد و بلند شد و تا مقابلم‌ آمد.
- تو که حوله لازم‌ نداشتی، اصلاً اگه مال خودته، چرا با اون سفیده دوش گرفتی؟
زبانم قفل شد. نمی‌دانستم چه بگویم، پریزاد که همراهم به داخل آمده‌بود، از پشت سرم بیرون آمد.
- مامان؟ واسه خاطر یه حوله بازجویی راه انداختی؟ خب دلش خواسته بعد بیست سال رنگ عوض کنه، حوله‌ی خودشه، هر وقت خواست استفاده می‌کنه، این که دیگه دعوا نداره.
مادر خشمگین به طرف پریزاد برگشت.
- اِ این‌جوریه؟
به طرف تخت برگشت.
- پس جواب این رو چی میده؟
برس را از روی تخت برداشت و به طرف ما برگشت.
پریزاد تا کنار مادر رفت.
- خب اینم یه برس معمولیه.
زبانم از ترس قفل شده‌بود و آرزو می‌کردم مادر حرف‌های پریزاد را قبول کند، اما ناگهان مادر سری تکان داد و با دو انگشت یک تارموی بلند مشکی را نمی‌دانم از کجای برس تمیزی که مهری همیشه کاملاً پاک می‌کرد، بیرون آورد و مقابل من گرفت.
همراه با «وای» آرام اما جانسوز من، نگاه گرد شده و بهت‌زده‌ی پریزاد روی موی پیچ‌خورده ماند و با ناباوری برس و مو را از دست مادر گرفت و به طرف من برگشت. فقط توانستم دستم را به پیشانی‌ام بزنم. مادر نزدیک من شد و انگشتش را مقابلم تکان داد. صدایش خشمگین اما لرزان بود.
- مهرزاد! تو به روح بابات قسم خوردی گفتی کاری نکردی.
تمام نگاه ملتمسم را به مادر دوختم و آرام گفتم:
- نکردم!
اما‌ او‌ نشنید. چشمان اشکی‌اش بیش از هر چیز خوردم می‌کرد.
- همه‌چیز همین‌جا تموم شد. من برمی‌گردم خونه، دیگه مهری بی‌ مهری!
انگشتش را جمع کرد و دست مشت شده‌اش را پایین انداخت و از کنارم رد شد. صدای پر غصه اما خشمگینش را شنیدم.
- دیگه فراموش می‌کنم پسری دارم.
تمام زندگی‌ام در همین نقطه با همین حرف سیاه شد. برگشتم و به دنبالش راه افتادم.
- مامان باور... .
در آستانه‌ی در برگشت و مقابلم قرار گرفت و تشر زد:
- صدات رو نشنوم مهرزاد!
بعد رو‌ به پریزاد کرد.
- زود راه بیفت برگردیم!
خشم و تشر مادر‌ مرا میخکوب کرد. باورم نمیشد. رضایت مادر همیشه نقطه‌ی ضعفم بود و اکنون با یک بدبیاری همه‌ی اعتبار وجودم پیش او دود شده‌بود. از این بدتر مگر ممکن بود؟ دو دستم را روی سرم گذاشتم. نگاهم را به جایی که مادر قبل از رفتن ایستاده‌بود، دوختم. چه ساده همه‌چیز از دست رفت. ته دنیا برایم همین‌جا بود. مستأصل شده‌بودم که چه کنم؟ با صدای «مهرزاد» گفتن آرام پریزاد برگشتم.
برس را روی تخت انداخته و پیش آمد. نگاه پر سؤالش را به من دوخت.
- چرا مهرزاد؟
نگاه سؤالی و غمی که در لحن همیشه سرخوش پریزاد بود ویرانم کرد.
- پری! باور کن اونطوری که فکر می‌کنید نیست، من خطایی نکردم، همش سوءتفاهمه.
لحظاتی دستش را به دهانش کشید و فکورانه نگاه به زمین دوخت و مکث کرد، بعد همزمان با بالا کردن سرش، آن را تکان داد.
- باشه باور‌ می‌کنم.
با همان بغضی که صدایش داشت ادامه داد:
- من با مامان حرف می‌زنم، ولی تو باید برام واضح همه‌چی رو توضیح بدی، بگی چرا برس مهری توی خونه تو هست؟
ملتمسانه به باریکه‌ی امیدم‌ چنگ زدم.
- پری! جون داداش مامان رو راضی کن!
بی‌حرف سری تکان داد و بیرون رفت. دنیا برایم به آخر رسیده‌بود. یک بی‌موالاتی همه‌ی آبرویم را پیش مادر و پریزاد به فنا داده‌بود. مادر دیگر راضی نمی‌شد حتی به صورتم نگاه کند، چه رسد به اینکه... .
 
به طرف تخت رفتم. برس را برداشتم و روی زمین، تکیه‌زده به تخت نشستم. برس را مقابل صورتم گرفتم و به آن عامل بدبختی‌ام خیره شدم. این برس را همیشه مهری تمیز می‌کرد، خودم هم وقتی در کشو بود، آن را تمیز دیده‌بودم؛ آن یک تار مو را مادر از کجای برس بیرون کشید؟ برس را با خشم پرت کردم. دستانم را روی زانوهایم قفل کرده و سرم را روی آن گذاشتم دلم پر بود و فقط اشک می‌خواست. به سادگی همه‌چیز تمام شد. مادر دیگر نمی‌خواست مرا ببیند. برای پریزاد دیگر آن برادر مورداعتماد نبودم و مهری هم... .
هیچ‌کـس نمی‌خواست مهری همسر من باشد. سر یک بی‌فکری باید همه‌ی خوشبختی‌ام را از دست می‌دادم؟
یاد هدیه‌هایی که برای مهری خریده‌بودم، افتادم. سربلند کرده، زیر دو چشمم را با کشیدن پشت دست پاک کرده و به طرف تخت برگشتم. کمی خم شده و دستم را زیر تخت بردم. جعبه‌ها را بیرون آوردم و هر دو را روی تخت کنار هم گذاشتم. خودم روی زمین کنار تخت نشستم. در جعبه‌ی بزرگ‌تر را برداشتم و دستی روی کتاب‌ها و لباس‌ها کشیدم، اما جعبه را همان‌طور‌ روی تخت به جلو هل دادم. جعبه‌ی کوچک‌تر را پیش کشیدم و باز کردم. نگاه پرحسرتی به محتویاتش انداختم. چقدر ذوق داشتم موهای مهری را زمانی که از این‌ها استفاده می‌کند، ببینم. آرزویی که دیگر به گور می‌رفت. جعبه را روی تخت خالی کرده و کنارش انداختم. تک‌تک موگیرها، تل و بقیه را با دست روی تخت پهن کردم. هدبند مخمل زرشکی را که گره‌ای روی پیشانی‌اش بود را برداشتم. انگشتم را روی گره کشیدم و سعی کردم تصور کنم آن آبشار سحرانگیز با این هدبند چگونه می‌شد. هدبند را کنار گذاشتم. آرنجم را روی تخت تا کرده و سرم را از یک طرف رویش گذاشتم به طوری که چشمانم رو به هدیه‌های مهری باشد. موگیری را که یک پاپیون زرشکی توری داشت، برداشتم و همان‌طور که موهای محبوبم را در حصار آن تصور می‌کردم، اشک ریختم. تصویری که باید همیشه در حد تصور می‌ماند. مهری هرگز مال من نمی‌شد که این تصویر حقیقت یابد. مادر هرگز رضایت نمی‌داد. یحیی هم او را به من نمی‌داد. تمام تلاشی که برای همسری او کردم، به فنا رفت. مهری زن کرمعلی لب‌گوری میشد و چند صباحی را هم در خانه‌ی او زجر می‌کشید و عاقبت... تا کی می‌توانست آن جهنم را تحمل کند؟ مهری جهنم خانه‌ی عمویش را به امید شوهر کردن و رفتن از آن خانه تحمل می‌کرد، اگر به کرمعلی شوهر می‌کرد، دیگر به چه امیدی باید آن زندگی را تحمل می‌کرد؟ یا بدتر از آن، اگر ذبیح‌دراز او را به شهر برده و به حراج می‌گذاشت چه؟ محبوب من تا کی بدون امید دوام می‌آورد؟ اگر او‌ نابود میشد چه بر سر من می‌آمد؟ اصلاً می‌توانستم بدون او و فکر او زندگی کنم؟ دیگر بعد از او من هم زندگی داشتم؟ من هم به جنون می‌رسیدم وقتی فکر می‌کردم مهریِ من در چه مرارتی روزگار می‌گذراند.
آنقدر محو پاپیون زرشکی، غرق فکر اشک ریختم که نفهمیدم پریزاد کی روی تخت نشست. فقط وقتی نامم را صدا زد، از فکر بیرون آمدم. در همان حال فقط نگاهم را چرخاندم و او را نگاه کردم. ناباورانه گفت:
- داری گریه می‌کنی؟
دستپاچه سرم را بلند کردم و اشک‌هایم را پاک کردم.
- مامان چی شد؟
نگاهش را از من گرفت.
- کوتاه نمیاد، کلی باهاش حرف زدم، اما مرغش یه پا داره، میگه من مهرزاد نمی‌شناسم.
با تأسف سرم را زیر انداختم و لب گزیدم.
- داداش غصه نخور! فعلاً راضی شده امشب نریم و فردا صبح راه بیفتیم، بعد از اون هم خدا کریمه!
سرم را بلند کرده و به نگاه دلسوزانه‌ی پریزاد نگاه کردم.
- همه‌چیز برای من تموم شد، نه؟
- نه داداش!
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
- مشکل اینه مامان اینقدر تو رو قبول داشته که حالا نمی‌تونه یه خطا هم ازت ببینه.
مستأصل سر تکان دادم:
- باور کن پری من کاری نکردم.
آرام گفت:
- من باورت دارم‌ مهرزاد!
در نظرم حرفش فقط یک دروغ برای دلخوشی من بود. دیوار اعتماد او هم فروریخته بود. دستش را روی هدیه‌های مهری کشید.
- اینا رو برای مهری خریدی؟
نگاهی به هدیه‌ها انداختم و با گفتن «اوهوم» سر تکان دادم.
تل روکش پارچه‌ای که مهره‌های سفید روی آن دوخته شده‌بود را برداشت.
- چرا همه‌ی اینا زرشکیه؟ اینقدر رنگ زرشکی دوست داری؟
بدون آنکه نگاهم را از موگیر پاپیون‌دار بگیرم گفتم:
- مهری زرشکی دوست داره.
نگاهش از تل به روتختی زرشکی کشیده شد. بعد از چند لحظه با ناباوری به طرف من برگشت و ضربه‌ای به شانه‌ام زد و با لحن بلند و ناباوری گفت:
- نامرد! همه‌ی اون وقتایی که من خودمو می‌کشتم می‌گفتم مهری رو دوست داری اما تو با خونسردی تکذیب می‌کردی داشتی گولم می‌زدی؟
 
کمی دستم را تکان دادم.
- پری باور کن گولت نمی‌زدم، فقط نمی‌خواستم تا قبل از اینکه مهری شونزده هفده سالش بشه کسی چیزی بدونه.
پریزاد چند لحظه با دلخوری نگاهم کرد و با دلسوزی سر تکان داد.
- بیچاره داداش بی‌عقل من!
ضربه‌ای به سینه‌ام زد.
- این دل بی‌صاحبت عاشق نشد، نشد، رفت عاشق یه بچه شد.
ضربه‌ی بعد را به شقیقه‌ام زد و من سر به زیر سرزنش‌هایش را گوش دادم.
- این مغز تاب‌برداشته‌ت هم رفت مهری رو آورد توی این خونه که الان برات حکایت پنبه و آتیش رو روایت کنن.
سرم را بلند کردم.
- آره پری درسته من عاشق مهری شدم، ولی والله بالله من خطایی نکردم.
لحن سرزنش‌گر پریزاد بلندتر شد.
- آخه داداش من! تو چرا این‌قدر بَبویی؟ دختر غریبه آوردی توی خونه‌ی خودت هیچی، چرا حوله و برسش رو آوردی این‌جا، نگهش هم داشتی؟ حداقل از قبل یه ندا به من می‌دادی چی‌کار تو این خونه می‌کنی، من آماده بودم و اثرات این دختر رو قبل این‌که مامان ببینه جمع می‌کردم.
کمی مکث کرد و با حرص گفت:
- دیگه چی از اون دختر توی این خونه هست؟
کلافه شدم.
- بس کن پری یه جوری حرف می‌زنی انگار من هر روز باهاش روی این تخت بودم.
دستم را روی تخت زدم و قهقهه‌ی پریزاد بلند شد.
- مگه نبودی؟
از خنده و حرفش عصبی شده و فریاد زدم:
- زهرمار پری! خفه شو!
بی آنکه دست از خنده بردارد، دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد.
- من که هیچی نگفتم، خودت گفتی!
با خشم بیشتری غریدم.
- پری! روی اعصاب من نرو!
ساکت شد و گفت:
- ببخشید! فقط خواستم فضا رو عوض کنم از افسردگی در بیایی.
رو از او‌ برگرداندم و به تخت تکیه زدم.
- حال من دیگه هیچ‌وقت خوب نمیشه.
پریزاد از روی تخت خم شد و برس زمین افتاده را برداشت. از ناراحتی دو دستم را دو طرف سرم گذاشته و درحالی که آرنج‌هایم به زانوهایم تکیه داشتند، به نقش‌های روی موکت خیره شدم.
- غصه نخور! من به خان‌داداشم اطمینان کامل دارم، چون می‌دونم بلد نیست، چطور یه دختر رو اغفال کنه بیاره روی تخت دونفره خوش بگذرونه.
خشمگین از بی‌حیایی او سرم را بلند کرده و تند نگاهش کردم، اما او بی‌اعتنا به من با همان لحن سرخوشش، برس را جلوی روی‌ام تکان داد:
- برس که چیزی نیست، من این‌قدر بهت اعتماد دارم که لباس زیر مهری هم از توی این اتاق دربیاد... .
چشمانم از این حجم از بی‌پروایی او گرد شد و با تحکم میان کلامش رفتم.
- بس کن پری! خجالت هم خوب چیزیه!
با برس به بازویم زد.
- یه ذره بخند، این‌قدر برزخی نباش!
کلافه دوباره به طرفش چرخیدم و دستم را تکان دادم.
- به چی بخندم؟ به حال و روز خنده‌دارم؟
نفسش را با حرص بیرون داد و با لحن جدی گفت:
- باشه، دیگه شوخی نمی‌کنم، یه مدت به مامان وقت بده، بذار برگردیم، وقتی آروم شد، باز می‌تونی باهاش حرف بزنی و متقاعدش کنی.
دوباره برگشتم و با دستانم زانوهایم را بغل کردم.
- هیچی درست نمیشه!
- میشه داداش! فقط یه خورده صبر کن!
سرم را به طرفش برگرداندم.
- مطمئنی؟
پلک اطمینان‌بخشی زد.
- مطمئن باش! فقط سعی کن تا فردا که برمی‌گردیم با مامان حرف نزنی، الان آتیشیه دوباره به پر و پات می‌پیچه، من خودم باهاش حرف می‌زنم، وقتی دیدم آروم شده خبرت می‌کنم بیایی باهاش حرف بزنی.
سر تکان دادم و «ممنونم» آرامی گفتم.
- ولی مهرزاد باید به من واضح و کامل توضیح بدی، بگی مسئله بودن برس و حوله‌ی مهری توی خونه‌ی تو چیه؟
- باور کن چیزی نیست!
- همون چیزی نیست رو بهم بگو!
بالاخره مجبور شدم به پریزاد بگویم که از وضع بهداشت مهری ناراضی بودم و این برس و حوله را برای او تهیه کردم تا وقت‌هایی که در خانه نیستم به حمام برود. در پایان حرف‌هایم، پریزاد سری از تأسف برایم تکان داد و سرزنش‌وار گفت:
- آخه عقل‌کل! چرا این‌قدر مخت آکبنده؟ واقعاً نفهمیدی نباید چنین پیشنهادی بهش بدی؟ به جای این باید وادارش می‌کردی خونه‌ی خودشون بره حموم.
- خب حالا کاریه که شده، تو هم بس کن سرکوفت زدن به من رو، الان چطور باید این رو به مامان توضیح بدم؟ اون رو بگو!
- تو لازم نیست فعلاً چیزی رو توضیح بدی که فقط خراب‌کاری می‌کنی، از اینی هم که هست بدتر میشه، خودم باید مامان رو کم‌کم نرم کنم، کار تو نیست، فقط یه خورده صبر کن، بُت مهرزاد پسر نمونه‌ی مامان فروریخته، باید کم‌کم درست بشه، اون هم کار تو‌ نیست.
 
آن شب مادر و پریزاد در سالن خوابیدند و من در اتاق؛ گرچه تمام شب را بیدار بودم. صبح فردا، مادر بدون آنکه صبحانه‌ای بخورد، پریزاد را وادار کرد وسایلشان را در ماشینش که خودم از مدرسه تا جلوی در آورده‌بودم، بگذارد و در تمام مدت، بدون این‌که به من که شرمنده به دیوار تکیه داده‌بودم، نگاه کند، در حیاط منتظر ماند. من نیز به توصیه‌ی پریزاد برای در امان ماندن از خشم مادر حرفی نزدم، تا آن‌ها راهی شدند. تمام روز جمعه را با کوله‌باری از غم در تنهایی، کنج اتاق همراه با هدیه‌های مهری گذراندم و شنبه صبح به اجبار، بدون آنکه دست به اصلاح صورتم بزنم، یا صبحانه‌ای بخورم، به مدرسه رفتم. هیچ توانی برای تدریس نداشتم. به زور تا ظهر دوام آورده و وقتی مشغول بستن در مدرسه بودم تا زودتر به کنج عزلت خودم در خانه برسم، متوجه عبور نیسان آبی‌رنگ ذبیح‌دراز از جاده‌ی میان روستا شدم که به پایین کوه می‌رفت تا از روستا خارج شود. سریع با دیدنش یاد خواسته‌ای افتادم که در رابطه با مهری از یحیی کرده‌بود. شاید مهری هرگز مال من نمی‌شد، اما حداقل باید کاری می‌کردم او به هدف شومش نرسد. درِ بسته را سریع باز کردم و به سرعت سراغ ماشینم رفتم. ماشین را از حیاط بیرون آورده، در حیاط را بستم و به راه افتادم. نمی‌دانستم چگونه باید مانع ذبیح شوم، اما باید خودم را به ماشین او می‌رساندم. چند کیلومتری از روستا دور شده‌بودم، که ماشین او را دیدم و با حفظ فاصله به تعقیبش پرداختم. مدام در ذهنم کلنجار می‌رفتم که در رابطه با ذبیح چه باید بکنم؟ با حرف راضی میشد؟ نه، شاید باید او را با تهدید می‌ترساندم، نمی‌دانم، حتی وقتی از جاده‌های کم‌عرض و پر پیچ و خم کوهستانی که یک طرف آن پرتگاه بود، رد می‌شدیم، فکرهای بد و وحشتناکی هم به ذهنم می‌زد که البته خود را بابت آن‌ها سرزنش کردم، من هرگز یک قاتل نبودم. ذبیح حتماً برای فهمیدن نظر یحیی درمورد پیشنهادش آمده‌بود و فقط دعا می‌کردم که یحیی قولی به او نداده‌باشد. چه کاری می‌توانستم انجام دهم که دیگر گذرش به روستا نیفتد؟ نمی‌دانستم! فقط امیدوار بودم با تعقیب کردنش راهی هم برای نیامدن دوباره‌اش به روستا بیابم. تا شهر به دنبالش رفتم، همراه او خیابان‌های شهر را گذرانده و وارد کوچه‌ای شدم. قبل از ورود، تابلوی کوچه را خواندم تا آدرس را در ذهن بسپارم. «کوچه‌ی ۵ طراوت» دانستن آدرس خانه‌اش بی‌فایده هم نبود. ذبیح تا انتهای کوچه رفت و من با فاصله‌ی زیاد از او کنار دیواری ایستادم. کوچه در حاشیه‌ی شهر بود و انتهای آن به مکانی خالی از سکنه و تپه‌هایی کوتاه می‌رسید. ذبیح نیسانش را مقابل در خانه‌ای پارک کرده و پیاده شد. زنگ در را زد و بعد از لحظاتی انتظار، کسی در را باز کرد. لحظاتی هم با او صحبت کرد و بعد داخل شد. معلوم شد که خانه‌اش نبود. برای سر درآوردن از ماجرا از ماشین پیاده شدم. تا جلوی خانه‌ی موردنظر رفتم. همین که جلوی در سفیدرنگ و کوچک خانه قرار گرفتم، بوی تند استعمال مواد به شامه‌ام زد. ابروهایم درهم شد. خوب فهمیدم این خانه‌ کجاست. از ذبیح معتاد بعید نبود چنین پاتوقی داشته‌باشد.
در یک آن به ذهنم زد چگونه مانع برگشت دوباره‌ی ذبیح به روستا شوم، هرچند موقت. با لبخند و خرسندی به سرعت به طرف ماشین خودم برگشتم. سوار شدم. گوشی‌ را برداشته و شماره گرفتم.
- الو پلیس صد و ده؟
مرد اپراتوری گفت:
- بله بفرمایید؟
لحن حق به جانبی گرفتم.
- آقا این چه وضعشه؟ ما چقدر باید زنگ بزنیم و گزارش بدیم تا شما یه کاری بکنید؟
- اتفاقی افتاده؟
- بله آقا! من از کوچه‌ی پنج طراوت زنگ می‌زنم، ما چقدر باید از شما بخوایم بیاین این معتادها رو از این کوچه جمع کنید تا بالاخره یه مأمور بفرستید؟
- تجمع معتادین در همون کوچه است؟
- بله آقا، یه خونه‌ست آخر کوچه، در سفید داره، شده پاتوق معتادها، ما از رفت و آمد معتادها به این خونه ذله شدیم، زن و بچه‌هامون امنیت ندارن، یه کاری کنید.
- نگران نباشید یه تیم پیگیری الان میاد.
- ممنونم از شما خداحافظ!
سریع قطع کردم، تا نام و نشانم را نپرسد. با لذت نگاهم را به خانه دوختم. چون بودن یک نفر در ماشین، در ساعت دو بعدازظهر عجیب بود، همان‌طور که نگاهم به در سفیدرنگ بود، پشتی صندلی را خواباندم.
- ذبیح‌دراز! اشتباه کردی دست روی مهری گذاشتی، حالا صبر کن و ببین! مهرزاد به این راحتی کوتاه بیا نیست!
دراز کشیدم و منتظر چشم به سقف ماشین دوختم. ذبیح را که از دور خارج می‌کردم، باید فکری هم برای کرمعلی می‌کردم. شاید مادر پشتیبانم نبود، اما خودم هم نباید دست روی دست می‌گذاشتم. امید مهری به من بود. باید به تنهایی برای بدست آوردنش تلاش می‌کردم. دقایقی بعد متوجه عبور ماشین پلیس از کنار ماشینم شدم و به سرعت سرپا ایستادم. صندلی را به جای خود برگرداندم و چشم به آن‌ها دوختم. پژوی پلیس به همراه یک ون، پشت سر نیسان ذبیح پارک کردند. نیسان جلوی دیدم را مقداری گرفته‌بود. همین که سربازی در خانه را زد، با باز شدن آن چند مامور به داخل هجوم بردند. کم‌کم مردم هم جمع شدند. چند دقیقه بعد، چندین پیر و جوان را که مشخصه‌ی همه اعتیاد واضحشان بود، تک به تک از در خانه خارج کرده و تا ون بردند. نباید از ماشین پیاده می‌شدم، اما خودم را پیش کشیدم و با دقت، چشم به افراد خارج شده از خانه دوختم تا چشمم به ذبیح‌دراز افتاد که دستانش از پشت توسط سربازی گرفته شده و بیرون آورده شد. همین که از میان جمعیت هر چند اندک مردم، رد شده و او را وارد ون کردند، من که دیگر کاری آنجا نداشتم، با لبخند و رضایت کامل از خودم، دنده عقب زده و از کوچه خارج شدم. شدیداً گرسنه بودم، باید اول فکری به حال خودم می‌کردم و بعد به روستا برمی‌گشتم. امید تازه‌ای میان رگ‌هایم جریان یافته‌بود. کار ذبیح را تمام کرده‌بودم، مانده‌بود کرمعلی؛ او را چگونه باید منصرف می‌کردم؟
 
صبح فردا که به مدرسه رفتم، متوجه غیبت تعدادی از دانش آموزان مدرسه شدم. زیاد پی غیبت آن‌ها را نگرفتم؛ اما روز بعد هیچ‌کدام از دخترهای کلاسم حاضر نبودند. ابتدا از دانیال به عنوان مبصر کلاس و بعد از بقیه بچه‌های حاضر، دلیل نبودنشان را پرسیدم و همگی اظهار بی‌اطلاعی کردند؛ گرچه از چشمانشان می‌خواندم درحال پنهان کردن چیزی هستند، اما باز پیگیر نشدم. روز سوم که سه‌شنبه بود، وقتی وارد مدرسه شده و منتظر ورود بچه‌ها بودم، هیچ دانش‌آموزی وارد مدرسه نشد. در جایی که هر روز در زمان صف صبحگاه می‌ایستادم، ایستادم و لحظاتی متفکر، درحالی که دستم را مقابل دهانم گرفته‌بودم، به حیاط خالی از دانش‌آموزان نگاه کردم. چه شده‌بود که هیچ‌کـس به مدرسه نیامده‌بود؟ باید حتماً می‌فهمیدم. سریع در مدرسه را بسته و به طرف مغازه‌ی غفور راه افتادم. هر اتفاقی افتاده‌بود، غفور حتماً از آن اطلاع داشت.
از ابتدای ورود به مغازه، سلام که دادم، متوجه رفتار سرسنگین او شدم. غفور برعکس همیشه هیچ تحویلم نگرفت و با اخمی که میان دو ابرویش از دیدن من نشست، سلامی زورکی داد. متعجب پیش رفتم و گفتم:
- آقاغفور! طوری شده؟
بدون توحه به سؤالم گفت:
- چیزی می‌خواین آقا؟
لحظاتی مات خشکی لحنش شدم و بعد من نیز جدی‌تر از قبل دستانم را در جیب شلوارم فرو کردم.
- اومدم بپرسم چرا دانیال نیومده مدرسه؟
خود را مشغول مرتب کردن قفسه‌ی خوردنی‌هایش کرد.
- ناخوش احوال بود، گفتم نیاد.
کاملاً مشخص بود دروغ می‌گوید.
- آقاغفور! واضح بهم بگو چی شده که هیچ کدوم از بچه‌ها نیومدن مدرسه؟
دست از وسایل قفسه کشید و رو از من گرفت.
- من چه می‌دونم آقا؟
خواست برگردد که زود از جلوی پیشخوان کمی خم شدم و مچ دستش را گرفتم. برگشت و در چشمانم نگاه کرد.
- مگه میشه تو ندونی؟ بهم بگو مردم چرا بچه‌هاشون رو نفرستادن مدرسه؟
کلافه شد. دستش را از دستم بیرون کشید.
- خب چون نمی‌خوان دیگه شما معلشون باشی!
چشمانم گرد شد.
- یعنی چی آقاغفور؟ مگه خطایی از من سر زده؟
حق به جانب خود را پیش کشید.
- ببخشید آقا! ولی خطا بزرگ‌تر از این که اون دختر بی‌کس و کار... مهری رو بردید خونه‌تون، هر کاری خواستید کردید، از یحیی و مردم روستا شرم نکردید از خدا هم نترسیدید؟ فکر کردید اینجا مثل شهر هر غلطی خواستید می‌تونید بکنید؟
از بهت چند لحظه مات ماندم. سرم از خشم سوت کشید. کار، کار یحیی بود. با صدای بلندی جواب دادم:
- آقاغفور! این حرفا چیه؟ چرا تهمت می‌زنید؟
کمی فاصله گرفت. با حرکات دست عصبی گفت:
- تهمت چیه؟ همه فهمیدن دیگه، مردم هم رفتن پیش حاج‌بشیر تا شکایت نامه ببره اداره، که شما رو دیگه نمی‌خوان، شما هم دیگه برگردید شهرتون، هیشکی دیگه نمی‌خواد شما معلم اینجا باشید، والا وقاحت هم خوب چیزیه، فکر کردید حاشا کنید درست میشه؟
ناباورانه سری تکان دادم و از مغازه‌ی غفور بیرون زدم. رذالت یحیی در بیشترین میزان خود بود. برای بی‌آبرو کردن من به برادرزاده‌ی خود هم‌ رحم نکرده‌بود. با قدم‌های تند به طرف قهوه‌خانه راه افتادم، باید تکلیفم را با یحیی مشخص می‌کردم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
29
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
15
پاسخ‌ها
20
بازدیدها
425

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا