اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
در سالن خانه‌ی حاج‌بشیر نشسته‌بودیم. حاج‌بشیر در بالای مجلس آرنجش را روی بالش‌ گرد و سرخ‌رنگ تکیه زده‌بود و ساعد دست دیگرش را روی یکی از زانوهایش گذاشته و به نقش‌های قالی چشم دوخته‌بود. من و مهری در پایین دست، کنار هم نشسته و به پشتی‌ها تکیه داده‌بودیم. مهری سر به زیر گوشه‌ی شالش را در دست می‌چرخاند و من چهارزانو چشم به اطراف داشتم. احوالپرسی‌ها و تسلیت‌های اولیه انجام شده و اکنون نمی‌دانستم برای شکستن این سکوت چه باید می‌کردم. مونس‌خانم که با سینی چای و بشقابی خرما وارد شد. همین که چای و خرما را مقابل ما زمین گذاشت با برداشتن خرمایی گفتم:
- خدا خاله‌بتولو بیامرزه.
تأیید بقیه را شنیدم. «بفرما»یی به مهری گفتم. مونس‌خانم یک فنجان چای درون نعلبکی گذاشت و به دست حاجی داد. حاجی با گرفتن نعلبکی گفت:
- سی و پنج روزی میشه که رفته.
مونس‌خانم با گفتن «بفرمایید» فنجانی مقابل من گذاشت و من آن را مقابل مهری گذاشتم. او آرام و سر به زیر گفت:
- خاله تنها بود؟
مونس‌خانم چای دوم را برای من گذاشت و گفت:
- نه مهری‌جان، در نبود تو هر صبح و شام خودم به خاله سر می‌زدم.
مهری نگاهش را بلند کرد و به او دوخت.
- پس چی شد؟
مونس‌خانم آهی کشید.
- اون روز صبح نون تازه پخته بودم، براش بردم. می‌دونی که بتول عادت داشت برای نماز صبح که بیدار میشد، در خونه رو باز کنه بذاره روی هم تا اگه یکی اومد، نخواد برای باز کردن در پاشه بره.
مهری سر تکان داد.
- پاش درد می‌کرد زیاد راه بره.
مونس «درسته» گفت و ادامه داد:
- وقتی رفتم، دیدم در بسته‌س، تعجب کردم، هرچی کلون زدم باز نکرد، فرهان پسر الیاس داشت رد میشد، بهش گفتم از روی دیوار بره درو باز کنه.
لحن مونس بغض‌دار شد.
- داخل که رفتم دیدم همون سر جاش دراز کشیده و راحت... .
اشک نگذاشت بقیه حرف‌هایش را بزند. مهری هم به گریه افتاد. حاج‌بشیر سری تکان داد:
- بتول راحت رفت.
نوک انگشتان شست و اشاره‌اش را دو گوشه‌ی چشمانش فشرد.
- خدا کنه منم راحت برم.
«خدا نکنه»ای گفتم و مهری درحالی که اشک می‌ریخت گفت:
- چرا کسی به ما خبر نداد؟
حاج‌بشیر جواب داد:
- من خواستم خبر ندن، شما تازه عروس‌دو‌مادین، چی از دستتون برمی‌اومد؟ اگه می‌شنیدین خوشی اول زندگیتون خراب میشد، من و بتول که سهممون از این دنیا هیچی نبود، تو مثل دختر مایی، نخواستم الان که خیال راحت نصیبت شده، اوقاتتو تلخ کنم.
مهری کف دستش را به چشمانش کشید و شدیدتر گریه کرد.
- کاش بودم، کاش اون موقع که خاکش می‌کردن بودم.
حاج‌بشیر چهارزانو نشست.
- دخترم، خودتو اذیت نکن، آخر همین هفته براش توی مسجد چهلم می‌گیرم، من و بتول مهمون دو روزه‌ایم، اون رفت من هم توی نوبتم، اینقدر غصه نخور.
مونس دست مهری را گرفت.
- عزیزم، دلتو آروم کن و به زندگیت برس، بتول هم همینو ازت می‌خواد.
 
وقتی به خانه برگشتیم، مهری آنقدر حالش بد بود که هرچه سعی کردم آرامَش کنم نتوانستم؛ درنهایت او را که یک‌ریز اشک می‌ریخت، روی تخت خواباندم و نوازش کردم تا خوابش ببرد. وقتی خیالم از خوابیدنش راحت شد، آهسته از اتاق بیرون رفتم. سردرد بدی وجودم را گرفته‌بود. کتم را از تن درآورده و روی دسته مبل انداختم و نشستم و با تکیه‌ی گردنم به پشت مبل، به سقف چشم دوختم. صدای خاله در ذهنم زنده شد:
- اگه مهری رو اذیت کنی، زنده هم نباشم، نفرینم میفته دنبالت.
چشمانم را بستم. من مهری را اذیت نمی‌کردم او را دوست داشتم و خوشبختش می‌کردم. صدای زنگ گوشی مرا از فکر خارج کرد. از جیب کت بیرون کشیدمش، مادر بود.
- سلام مامان!
- سلام، با مهری کار دارم.
از همان روزی که از خانه آمده‌بودیم، دیگر مخاطب تماس‌های مادر من نبودم و هربار که با او حرف زده‌بودم، سرسنگین و دلخور پاسخم را داده‌بود.
- الان خوابه.
- کمی مکث کرد و نرم‌تر گفت:
- رسیدید خونه؟
- آره.
- حالش خوبه؟ اذیتش که نکردی؟
ناباورانه پاسخ دادم:
- مامان! باور کنید من اذیتش نمی‌کنم.
لحنش رنگ شکایت گرفت:
- پس چرا بدموقع خوابیده؟ حالش خوب نیست؟
دستی به سرم کشیدم.
- حالش؟ نه، از بس گریه کرد خوابید.
بلافاصله صدایش بلند شد.
- مهرزاد! تو که گفتی اذیتش نکردی؟ بگو چیکار کردی با دختر طفل معصوم؟ مگه نمی‌گفتی نمی‌زنیش؟ ها؟
چشمانم درشت شد.
- مامان... مامان... یه خرده فرصت بده... من کاریش نکردم.
لحن توبیخ‌گرانه مادر ادامه یافت:
- پس بگو چرا گریه کرده؟ ها؟ بگو دیگه؟
کلافه سر تکان دادم.
- ای بابا! مامان‌جان! خاله‌بتول مرده واسه‌ی اون گریه کرده.
تن صدای مادر یک‌دفعه پایین آمد.
- ای وای... چرا؟
نفس عمیقی کشیدم.
- مثل اینکه توی‌ خواب تموم کرده.
- خدا رحمتش کنه، زن خوبی بود.
- آخر هفته چهلمشه.
- آخی... چرا زودتر بهم نگفتی؟
- ما هم خبر نداشتیم، رسیدیم باخبر شدیم، مهری از وقتی شنیده دیگه آروم نگرفته.
- آخی دختر بیچاره! حق داره، از طرف من بهش تسلیت بگو. فردا بهش زنگ می‌زنم، تنهاش نذاریا یه وقت! بهش سخت می‌گذره، حواست باشه.
- چشم مامان، حواسم هست بهش.
مادر‌ کمی مکث کرد و بعد با لحنی که بی‌اعتمادی در آن مشهود بود، گفت:
- مهرزاد، یاد نره قول دادی اذیتش نکنی!
پلک‌ بستم و سرم را تکان دادم.
- بله مامان، یادم نمیره.
- خیلی‌خب، کاری نداری؟
خداحافظی کرده و گوشی را به درون جیب کتم برگرداندم. نفس هوف‌مانندی کشیدم و نگاهم را به طرف آشپزخانه گرداندم. گرسنه بودم و می‌دانستم در یخچال چیزی نداریم. قبل از رفتن، یخچال را از مواد غذایی خالی کرده‌بودیم. نگاهم روی سبد سفرمان افتاد که روی اپن بود. چیزی درونش پیدا نمیشد؟
بلند شدم و سروقت سبد رفتم. جز چند بیسکوییت و کیک که برای بین راه خریده‌بودیم. غذایی در سبد نبود. برگشتم و به اپن تکیه دادم. نگاهم را به پنجره‌های سالن دوختم. دم‌ غروب بود و باید غذایی تهیه می‌کردم؛ هم برای خودم هم برای مهری. به یاد قهوه‌خانه‌ی یحیی افتادم. کتم را از روی مبل برداشتم و از خانه بیرون رفتم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
16
بازدیدها
337
پاسخ‌ها
17
بازدیدها
202
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
67

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 16)

عقب
بالا