در دست اقدام رمان چهارصد و پنج | اِلی لادنی

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. دلهره‌‌آور(هیجانی)
نام رمان : چهارصد و پنج
نام نویسنده : اِلی لادنی
ناظر: @Zahra.v.n
ژانر : معمایی، دلهره‌آور
خلاصه :
حریف سریع بود.
به دختر چاقو زد و بازویش را زخمی کرد .
جانی برای ادامه دادن نداشت و خون همان‌طور از بازویش بر زمین می‌ریخت .
دختر پشتک زد و بالا پرید و از پشت به حریف ضربه سنگینی زد و او را نقش زمین کرد .
حریف سریع بر دو پایش ایستاد و اسلحه‌ای در دست گرفت و به سمت دختر حرکت کرد که... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
51
نوشته‌ها
483
پسندها
5,197
زمان آنلاینی
4d 8h 32m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
2_ilm8.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

اِلی لادنی

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2227
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-09
آخرین بازدید
موضوعات
1
نوشته‌ها
3
پسندها
25
زمان آنلاینی
6h 28m
امتیازها
23
سطح
0

  • #2
(( پارت ۱ ))
حریف سریع بود .
به دختر چاقو زد و بازویش را زخمی کرد .
جانی برای ادامه دادن نداشت و خون همان‌طور از بازویش بر زمین می‌ریخت .
دختر پشتک زد و بالا پرید و از پشت به حریف ضربه سنگینی زد و او را نقش زمین کرد .
حریف سریع بر دو پایش ایستاد و اسلحه‌ای در دست گرفت و به سمت دختر حرکت کرد .
دختر فریاد زد:
- اَه لـعـ*ـنت بهت!
و بر بدنه دستگاه بازی لگد پای محکمی زد .
مردی با صدای بم و کلفت گفت :
- هی تو! اگه بدنه اون دستگاه بازی فرو بره باید هزینش رو بدی!
اما دختر تنها به او چشم غره‌ای رفت و با فوت، تار موهای روی صورتش را به آن‌طرف پرتاب کرد.
صفحه مانیتور به رنگ قرمز درآمده بود و به طرز اعصاب خرد کنی چشمک می‌زد و علامت " شما مردید! دوباره امتحان کنید " را نشان می‌داد.
صدای بی‌حال پسری در گوشش پیچید :
- بالاخره باختی ؟
دختر رویش را به سمت پسر چرخاند.
لباس گشاد طوسی با شلوار مشکی که کفش‌هایش را کاملاً زیرش پنهان کرده بود، تنش بود.
به یکی از دستگاه‌ها تکیه داده بود و سیگار را مدام بین انگشتانش تکان می داد. ( یکی از همان دلایلی که به او " پسر سیگاری " یا " اسموکی " می‌گفتند. )
دختر گفت:
- من دیرتر مردم پس باید هزینش رو بدی.
اسموکی، کلاه کپ قرمزش را روی سرش برعکس کرد و شانه بالا انداخت. دختر دستش را به سمت اسموکی برای گرفتن چیزی که حقش بود، دراز کرد .
دست در جیبش کرد، چند اسکناس سبز و سکه طلایی از جیب‌های گشاد‌اش بیرون آورد و در کف دست دختر گذاشت و گفت:
- شرط بندی خوبی بود، پیشی! دفعه بعد دو برابرش کنیم‌.
دختر ابرو بالا انداخت و قاطعانه گفت:
- باشه
یکدفعه پای پسر را لگد کرد:
- دیگه نبینم منو این‌طوری صدا کنی!
- بیخیال بابا! باشه... گربه سیاه
- بهتر شد!
پسر سیگاری، چشم غره‌ای به " گربه سیاه" انداخت و دست در جیبش کرد و رفت‌
دختر رویش را به سمت مانیتور بازی برگرداند و انعکاس خودش را در صفحه مانیتور دید.
موهایش کوتاه و مشکی بودند و چشمان کشیده‌اش رنگ سبز داشتند. از خال کوچکی که پایین چشم راستش بود، هیچ خوشش نمی‌آمد .
درست مانند آن گربه سیاه چشم سبزی بود که همه تو محله آن را " گربه سیاه نحس " صدا می‌کردند.
سن بالا‌ها هم به او " سیزده " می‌گفتند . شاید به خاطر همین بود که انقدر عدد سیزده را دوست داشت.
دست در جیب هودی مشکی‌اش کرد و سکه طلایی خودش را داخل دستگاه بازی انداخت.
ناگهان صدای پسری خطاب به او گفت:
- هی! نگاه کن گربه سیاه هم این‌جاست.
فرد دیگری ادامه داد:
- بیخیال این‌جا نباشه چی‌کار کنه؟ این‌جا مثل آ*ش*غ*ا*ل دونی مورد علاقشه!
صدای خنده‌ها در گوشش پیچید.
- گورتو گم کن مکس!
مکس از دو فرد پشت سرش، قد بلندتر بود. بدن ورزشکاری داشت و همیشه خودش یا یکی از دارو و دستانش توپ بستکبال زیر بغل داشتند. مثل همان پسر سمت راست مکس، که توپی زیر بغلش زده بود.
مکس دست در جیبش کرد و به سمت دختر قدم برداشت .
- چی گفتی؟
- گورتو گم کن!
مکس نیشخندی زد و سرش را به طرف دو دوستش تکان داد:
- این پیشی رو ببین! زبونش درازه! ببینم اصلاً اون خاله‌ات خبر داره مدرسه رو پیچوندی و اومدی این‌جا؟
- به تو چه! نکنه باید هر غلطی می‌کنم به تو بگم؟!
رویش را به سمت مکس برگرداند:
- تو چی؟ مامانت خبر داره با چوب بیسبال افتاده بودی به جون پسر عموت؟
مکس نیشخندی زد، انگشت شستش را زیر بینی‌اش کشید و گفت:
- ع*و*ض*ی!
- حالا هم یا بیا سر بازی شرط ببندیم یا این‌که گمشو برو!
ناگهان دو مرد قدبلندتر و بزرگ‌تر از مکس و دوستانش، خودشان را بین آن‌ها جا دادند. یکی از مردها که کت بلند چرم مشکی به تن داشت گفت:
- آقایون آقایون! میشه لطفا من رو با خانم جِین تنها بذارید؟
مکس انقدر کله شق و احمق بود که مقاوت کند! با اخم به مرد چرم پوش نزدیک شد و همان‌طور که دستانش را مشت کرده و آماده دعوا و کتک کاری بود، ناگهان مرد دست به کمر شد و کت چرمش را کنار زد. مکس با دیدن چیزهای وحشتانکی دور کمر مرد، نگاه سردی به دختر و مرد کرد و با نوچه‌هایش پاکوبان رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

اِلی لادنی

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2227
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-09
آخرین بازدید
موضوعات
1
نوشته‌ها
3
پسندها
25
زمان آنلاینی
6h 28m
امتیازها
23
سطح
0

  • #3
(( پارت ۲ ))
مرد چرم پوش صورت‌اش را برگرداند و نگاهی به صفحه مانیتور انداخت.
- می‌بینم که همچنان گربه سیاه بالاترین امتیازهارو میاره!
جین می‌دانست چند روزی که در این‌جا رفت و آمد می‌کند، کارها و رکوردهای بازی‌هایش را زیر نظر می‌گیرند. مطمئن نبود. البته تاحالا!
- شنیدم این‌جا نظیر نداری! می‌دونی... آدمای با استعداد معمولا سرشون تو لاک خودشونه!
سپس مرد چشمانش را در حدقه چرخاند و به دور و اطراف نگاه کرد .
دستگاه‌های رنگی بازی و مانیتورهای کوچک و بزرگ، به ترتیب در سالن چیده شده بودند.
بعضی‌ها دور دستگاه انتهای سالن، جمع می‌شدند و نوشیدنی می‌خوردند.
بعضی‌های دیگر هم روی میز نوشیدنی‌ها، بازی‌های مختلف و حتی ممنوعه می‌کردند.
حتما مرد باید تا حالا متوجه بوی سس مایونزی که همیشه نزدیک ساعت یک ظهر در سالن بلند میشد را حس کرده باشد.
- در مورد چی می‌خواین حرف بزنیم؟
مرد انگار که از دوستان جِین باشد، از آن دوستانی که جِین هیچوقت نداشت، خنده‌ای کرد.
‏- از شخصیتت خیلی خوشم میاد!
‏سپس چهره‌اش جدی شد و اخم کرد. کارتی از جیب کت چرمش که کاملا مشخص بود دست دوم است، بیرون کشید و ما بین انگشتان کشیده‌اش قرار داد و آن را به سمت جین گرفت.
‏جین با چشمان سبز و کشیده‌اش باری دیگر مرد را برانداز کرد و بعد کارت را از دستش گرفت و به آن نگاهی انداخت.
‏- من از این‌جور چیزا قبول نمی‌کنم...
‏- بیخیال! یعنی می‌خوای بگی دختری با همچین استعدادی تو بازی و برنامه نویسی نمی‌تونه شرکت کنه؟
- اهل دردسر دائمی نیستم.
- مطمئنم برای گربه سیاه کاری نداره یه بازی رو هک کنه!
‏- گفتم که نه
‏مرد لبخندی شومی زد و گفت:
‏- خانم ویلو! این یک پیشنهاد نیست!
‏جین سعی کرد خودش را آرام نشان دهد و کوچک‌ترین بروزی از نگرانی‌اش ندهد‌
‏- تو... با خاله چهل و چهار ساله و داداش ده ساله‌ات زندگی می‌کنی مگه نه؟ بهتره اون هارو قاطعی این موضوع نکنی! این موضوع فقط بین من و دوستم و... توئه
- من اونی نیستم که دنبالش می‌گردین... بهتره یه نفر دیگه رو انتخاب کنید.
‏- ما الکی الکی کسی رو انتخاب نمی کنیم! فقط کسایی که استعداد و توانایی خاصی تو برنامه نویسی و بازی‌ها دارن رو انتخاب می‌کنیم. شاید نفر اول نباشی، دوم یا سوم؛ اما جزو ده نفر هستی.
‏آهی کشید و ادامه داد:
- اطلاعات توی کارت دستت نوشته شده. جزو پنج نفر اول هستی یعنی... سه روزه دیگه همدیگرو میبینم گربه سیاه!
‏جین به کارت در دستش نگاهی کرد، و بعد آن را در جیبش فرو برد.
‏مرد ابرو بالا اندخت و گفت:
- خوبه!
‏ناگهان مرد کنارش، دستش را به سمت جین دراز کرد و کلاه هودی را تا نیمه روی سر گربه کشید که ناگهان جین با سرعت فوق العاده مچ دست مرد را بالای سرش گرفت و مانع شد. لبه‌های کلاه از زیر انگشتان مرد رها شد و پایین افتاد.
‏مردی که به او کارت را داده بود گفت:
- از همین عکس العمل فوق العادت تو گروه استفاده کن!
‏جین مچ دست مرد را رها کرد و مرد نیشخند زنان دست به سینه شد.
می‌توانست از یکی از همان وسایل وحشتانک پشت کتش استفاده کند؛ اما دختر باید زنده می‌ماند.
‏حداقل بعد از آنکه این سه روز تمام شود!
‏بعد از رفتن دو مرد، جین کوله‌اش را از کنار دستگاه برداشت و روی دوشش انداخت.
‏هنگام رفتن، نوشیدنی با طعم " کاکتوس " گرفت و خطاب به شخصی گفت:
‏- به خاله‌ام بگو کلاس بودم
‏مرد پشت میز نوشیدنی‌ها، که با حوله لیوان‌ها را تمیز می‌کرد، لبخندی زد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
‏جین در شیشه دودی را با عصبانیت باز کرد و از گیم نت خارج شد.
 
آخرین ویرایش:

اِلی لادنی

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2227
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-09
آخرین بازدید
موضوعات
1
نوشته‌ها
3
پسندها
25
زمان آنلاینی
6h 28m
امتیازها
23
سطح
0

  • #4
(( پارت سوم ))
امروز سیزدهم بود.
شاید برای همه محل این روز، روز نحسی بود؛ اما لااقل برای جین و گربه سیاه محله، نه!
امروز، روز شانس‌اش بود.
تمام این دو روز با خود‌ش کلنجار می‌رفت که به خاله و برادرش چه بگوید. شاید اگر سه دوست و آشنا داشت کار ‌راحت‌تر میشد. اما مطمئن بود خاله‌اش با انتخاب دوست او کنار نخواهد آمد و به هر حال نمی‌گذارد او زیاد با آن‌ها وقت بگذراند.
سر میز شام بودند که چنگال زدن به هویج و سیب زمینی نگینی‌اش را متوقف کرد و گفت:
_ من برای مسابقات برنامه نویسی انتخاب شدم.
خاله با گوشه چشم به او نگاهی کرد. چنگال‌اش را به هویج روغنی زد و در دهان‌اش گذاشت. همان‌طور که هویج را می‌جوید، آرام گفت:
_ واقعا؟ از طرف کی؟
_ مدرسه
_ این عالیه! تو استعداد زیادی تو کامپوتر داری. حتماً از پسش برمیای!
سعی کرد خیلی واضح چشمان‌اش را در حدقه نچرخاند. از تشویق‌ها متنفر بود.
_ امشب میرم بیرون. شاید فردا رفتم سر مسابقه
برادرش دَنی همان‌طور که با اشتها غذا می‌خورد گفت:
_ بیخیال آبجی! می‌خوای بگی مطمئن نیستی؟
سپس آرام سرش را تکان داد و به چنگال دست‌اش خیره شد، شانه بالا انداخت و گفت:
_ پس اونقدرهم که میگن باهوش نیستی... خنگی!
کلمه آخراش را آرام‌تر گفت.
جین به دنی نگاه سردی انداخت و گفت:
_ تو کاریت نباشه.
دن زودتر از آن که جین به او نگاه کند سرش را پایین انداخته بود چون می‌دانست نگاه‌های سرد خواهرش واقعاً ترسناک هستند و او را مور مور می‌کند!
جین سراش را آرام به طرف خاله برگرداند
_ اگه خواستم برم خبر میدم
خاله آه سردی کشید و گفت:
_ خیلی خب... شب دیر بیای تنبیه میشی
خاله از تبیه کردن جین متنفر بود؛ اما برای این‌که جین زیاد از حد پیش نرود مجبور بود او را تنبیه کند؛ اما خبر نداشت جین به سمت چه چیزی دارد کشیده می‌شود...

ساعت هفت شب بود.
دستکش‌های بلند لاانگشتیِ مشکی‌اش را بر دست کرد و هودی مشکی کوتاهی، همراه شلوار جین بگ، پوشید.
کوله‌اش را روی کمرش انداخت، پایش را روی دیوار کنار پنجره گذاشت و بند کفش‌های ال استار را محکم کشید و بست.
پنجره اتاق را باز کرد و بعد با یک پرش بلند بر روی شیروانی پایین پرید.
روی شیارهای شیروانی، به غروب خورشید نگاه می‌کرد. باد خنکی وزید و تار موهایش را از چشمان سبز درخشان‌اش کنار زد. خودش را بر روی شیروانی سر داد و بعد روی چمن‌های حیاط پشتی فرود آمد.
انگار حتی رفت و آمد از در هم برایش قدغن شده بود!
یک اسکیت برد مشکی رنگ از بین چهار اسکیت برد دیگر که گوشه‌ای از حیاط رها شده بودند، برداشت و زیر بغلش زد.
از حصارهای سفید دور خانه پرید و وارد کوچه شد.
پولی نداشت که با تاکسی، ماشین یا اتوبوس برود.
خاله‌اش دو هفته یک‌بار به او پول می‌داد. که مبادا پولی که می‌گیرد را جای بدی خرج کند!
اسکیت برد را روی زمین انداخت و دست در جیب هودی‌اش، پا بر آن گذاشت و به سمت کوچه دیگری حرکت کرد.
حین راه، صدای پیامک گوشی‌اش به صدا در آمد. آن را از جیب‌اش بیرون درآورد و همان طور که با اسکیت برد سواری می‌کرد به پیامک نگاه کرد.
" هی، گربه@ امروز نیومدی گیم نت. یه پسره بدجور خاطرخوات بود. خیلی مشتاق بود ببینتت.
باید قیافه اسموکی رو وقتی مثل گوجه زیر پام لهش کردم، می‌دیدی!
پسر، خیلی چیزا رو از دست دادی! "
" کاش از قیافه اسموکی برام عکس می‌فرستادی. به اون پسرهم بگو از من دور باشه! می‌دونی که از رابطه داشتن متنفرم!
راستی، برنامه شرط بندی فردا هم کنسل کن، ممکنه نیام. "
پیام را " ارسال " کرد و بعد گوشی را به جیب‌اش فرو برد و روی اسکیت برد بالا پرید. اسکیت برد در هوا چرخی زد و دوباره روی زمین آسفالتی فرود آمد و صاف و روان راهش را ادامه داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
3
بازدیدها
59

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین