در دست اقدام رمان نقش یک تیمارستانی | Behi

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
نام اثر: نقش یک تیمارستانی
نام نویسنده: Behi
ژانر:پلیسی، عاشقانه
ناظر: @عروس خانم
خلاصه: یک پسر جوان به نام امیر بخاطر برادر کوچیکترش به تیمارستان رفت..نه بخاطر خود برادرش بخاطر طلبکار برادرش حالا در ان تیمارستان دلش گیر کرده پیش دختری به نام اسما. امیر خواهری داره به نام ایلار که بخاطر امیر پرستار تیمارستان شده حالا امیر با کمک خواهرش از تیمارستان دوست داره که خارج شه ولی معشوقه اش چه میشود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
52
نوشته‌ها
507
پسندها
5,561
زمان آنلاینی
4d 17h 35m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
2_ilm8.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

Behi

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2410
تاریخ ثبت‌نام
2022-06-08
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
14
پسندها
170
زمان آنلاینی
16h 40m
امتیازها
63
سطح
0

  • #3
پارت اول
خسته بودم از اینکه بیش از یک سال نقش یک تیمارستانی رو بازی میکنم.
دوست دارم بیام بیرون از اینجا...
ولی الان دیگه با این بیمارا من هم روانی شدم دوست دارم برگردم به خانواده ام
دلم خیلی تنگ شده براشون خواهرم بخاطره من پرستار اینجا شده.
خوبه حداقل خواهرم رو میبینم هرکاری میکنم که از اینجا بیرون بیام.
اون پسره کیان داره میاد سمتم
هوف دوباره شروع شد خندم میگیره با کاراش
الکی خوشه برام داستان زندگیش رو تعریف کرد.پسر خوبیه بخاطره اینکه بچه هاش و زنش مردن اومده توی تیمارستان.
اخ هروقت زندگیش رو یادم میاد اشکم درمیاد.
_سلام آقا کیان خوبی؟
منم رفتار تظاهریم رو دراوردم و الکی خندیدم
کیان داد زد و با خنده گفت:سلام ممنون تو خوبی؟
و بعد شروع کرد به دست زدن
همیشه اینجوریه که خوشحاله و میخنده بعد یدفعه ناراحت میشه و میشینه.
اینباارم همین کار رو انجام داد
که دیدم آلما غذاشو داره میریزه روی سرش و داد میزنه میگه:دارم حموم میکنم
_افرین
آلما پدر و مادرشو جلوی خودش کشتن روز های سختی رو در پیش داشته.
اینا همه شون بجز اسما و من ۲۴ سالشونه ولی منو اسما ۳٠ سالمونه
اسما... اسما فوق العاده اس تنها کلمه ای ک میتونم توصیفش کنم
البته اون بیمار نیست پرستاره.
ایلار_بفرما امیر شامت
شامم رو روی میز گذاشت
ایلار خواهرمه شیش ماه اختلاف سنی مونه
یعنی اون شیش ماه ازم کوچیک تره
خواست بره که دستشو گرفتم و گونه اشو بوسیدم.
ایلار بهم لبخندی زد و رو به بقیه گفت:
ایلار_من میرم شبتون بخیر
 

Behi

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2410
تاریخ ثبت‌نام
2022-06-08
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
14
پسندها
170
زمان آنلاینی
16h 40m
امتیازها
63
سطح
0

  • #4
پارت دوم

اسما بلند گفت: خانما اقایون نیم ساعت وقت دارید غذاتونو کامل بخورید لطفا بدون هیچ دردسری و صدایی شام تونو بخورید
هانی_امیر غذاتو بخور به کجا محو شدی؟ نیم ساعت بیشتر وقت نداری
اینقدر دوست دارم مشت بزنم توی صورت هانی خیلی رو اعصابمه ارامشمو میزنه بهم.
شروع کردم به غذا خوردن و بعد از ربع ساعت غذامو تموم کردم و رفتم دراز کشیدم روی تختم.
چشمامو بستم و سعی کردم صدا های اطرافم رو نشنوم!
امشب چقدر سرد بود اخه زمستون بود و داشت برف میزد.
پتو رو روی خودم کشیدم و کم کم خوابم گرفت و خوابیدم.
صبح با صدای بیمارای تیمارستان بیدار شدم
من فقط بخاطره برادرم اینجام
یکی از طلبکاراش چون دیر پولشو پس داد طلبکارش گفت یا برادرم ارمین رو میندازه زندان یا من باید برم تیمارستان
برای همین اینجام
اون ارمین ع*و*ض*ی هم یه سری بهم نمیزنه انگار مردم اصلا براش مهم نیستم
کاش نمیگفتم من میرم تیمارستان... کاش!
دلم برای خودم میسوزه با کسایی ک نباید مهربون باشم مهربونم.
ولی برادر کوچیکم بود فقط ۱۸ سالشه.
بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی قدم گذاشتم.
 

Behi

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2410
تاریخ ثبت‌نام
2022-06-08
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
14
پسندها
170
زمان آنلاینی
16h 40m
امتیازها
63
سطح
0

  • #5
پارت سوم
آبی به دست و صورتم زدم و برای صبحونه به سمت میز رفتم.
روی صندلی نشستم و سلامی آروم کردم
فقط خودمو پرستارا و الما بیداریم؟ پس بقیه کجان؟
_هیچکس بیدار نشده هنوز؟
ایلار نه ای گفت و منم سرم رو تکون دادم
هانی هی داره خودشو میچسبونه به اسما
خشم توی چشام موج میزد با این کارای هانی هیچ میلی به صبحونه ندارم
_میرم یکم قدم بزنم
ایلار_تو که صبحونه نخوردی
_میخوام با بقیه بخورم
بلند شدم و با خشم زل زدم توی چشای هانی متوجه ی عصبانیتم شد
ایلار_پالتو بپوش بعد برو
_باااشه
پالتوام رو پوشیدم و به حیاط رفتم. همه ی جای حیاط برف بود.
با پا زدم زیرشون
احساس کردم یکی پشتمه
با خیال اینکه ایلار یا اسما باشه سرمو برنگردوندم
ک یه چوب خورد تو سرم
چشام سیاهی رفت و خوردم زمینو بیهوش شدم
 
آخرین ویرایش:

Behi

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2410
تاریخ ثبت‌نام
2022-06-08
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
14
پسندها
170
زمان آنلاینی
16h 40m
امتیازها
63
سطح
0

  • #6
پارت چهارم *



*اسما*
بعد از صبحونه ظرف ها رو جمع کردیم، نمیدونم چرا امیر صبحونه اشو نخورد.
بعد از جمع کردن ظرف ها رفتن بیرون تا یه هوایی بخورم
کتمو پوشیدم، کفشامو پوشیدم و بیرون رفتم
وایسا ببینم اون امیره؟ چرا افتاده روی زمین؟
داد کشیدم: امیر
ولی صدایی ازش نیومد.
چرا کیان چوب دستشه؟ وایسا ببینم نکنه کیان با چوب زده توی سره امیر؟
رفتم سمت شون و گفتم: کیان؟ تو با چوب امیر رو بیهوش کردی؟
کیان به پته پته افتاد گفت:ب... ب.. ببخشید اسما
_چرا زدیش؟ زود باش برو داخل
کیان هم با ناراحتی رفت داخل.
روی امیر رواون ور کردم و جیغی کشیدم جوری که ایلار و هانی اومدن توی حیاط
ایلار با بهت گفت: اسما چی شده؟!
_ببین چرا قرمزه
ایلار و هانی اومدن بالای سر امیر
هانی_امیر چرا اینجا خوابیده؟
_نخوابیده کیان با چوب زد تو سرش
ایلار هین بلندی کشید و گفت_امیررر لطفا بلند شو
_اروم باش ایلار منو هانی امیر رو میبریم داخل تو برو دکتر رو خبر کن
ایلار_باشه
بعد ایلار تند رفت
من و هانی هم امیر رو بردیم روی تخت گذاشتیم
 

Behi

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2410
تاریخ ثبت‌نام
2022-06-08
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
14
پسندها
170
زمان آنلاینی
16h 40m
امتیازها
63
سطح
0

  • #7
*پارت پنج*


بعد از چند دقیقه دکتر اومد
اقای جلیلی_چیشده؟
_آقای جلیلی کیان با چوب زده توی سره امیر الان امیر بیهوش شده
آقای جلیلی_وا؟ کیان؟
کیان_ب.. ببخشید
آقای جلیلی_اگه...
همون موقع فین دماغ ایلار نگذاشت دکتر حرفشو ادامه بده ک موجب خنده ی هانی شد..ولی هانی خنده اشو نگه داشت.
بعد ادامه داد: اگه خون ریزی مغزی بشه چی؟
کیان حرفی نزد و سرشو پایین انداخت
دکتر امیر رو چک کرد ک خداروشکر چیزیش نبود چند دقیقه دیگه هم به هوش میاد
پتو رو سرش کشیدم و آروم گفتم: قول بده زود به هوش بیای
امیر_قول میدم
هینی از ترس کشیدم
_امیر ترسوندیم
امیر خنده ی شیطانی کشید و گفت: ببخشید
مکثی کرد و گفت: اون کیان کجاس؟
_آروم باش بهش گفتیم اجازه نداره ناهار و شام بخوره
امیر_همین؟
_اره دیگه عزیزم نمیشه به بیمار بگیم برو بیرون دیگه هم نیا
 

Behi

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2410
تاریخ ثبت‌نام
2022-06-08
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
14
پسندها
170
زمان آنلاینی
16h 40m
امتیازها
63
سطح
0

  • #8
*پارت شش*


**امیر**
تا گفت عزیزم هوش از سرم رفت
اخ چه قشنگ حرف میزنه،دیگه تحمل ندارم میخوام بهش بگم دوستش دارم عاشقشم،ولی اخه دیگه چجور بگم دوسش دارم؟!
یبار که چاقو برداشتم و داد گفتم میخوام خودمو برای اسما بکشم
بازم هانی بردش ایلار نجاتم داد
یبارم چند هفته شام نمیخوردم گفتم فقط بخاطره اسما
اونم ایلار راضیم کرد شام رو بخورم
دیگه چیکار کنم خدایی؟ برم هانی رو بکشم؟ که اعدام میشم
نه نه پسر دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم اون دلش پیشه هانی گیره
منو دوس نداره چرا اینقدر نفهمی
که دیدم ایلار داره میاد سمتم و خودمو بخواب زدم
ایلار_خودتو نزن به خواب امیر
کم کم چشامو باز کردم راستش دلم داشت ضعف میرفت از گشنگی
ایلار_اخیی ایلار بمیره برات حالت خوبه؟ سرگیجه نداری
_نه ندارم ایلار فقط صبحونه رو بزار اینجا و برو به کارات برس اینقدرم حرف نزن
ایلار دستش کشید توی موهام و پیشونیمو بوسید
ایلار_میرم ولی بدون من کسیو نداری برادر مثلا بزرگترم
_ایلار میخوام تنها باشم
ایلار_باشه میرم صبحونه ات رو بیارم کامل بخوریا
رابطه ی همه ی خواهر برادرای جهان همیشه اینطوری نیست ولی قابل تعجب خودمم هست که رابطه ی منو ایلار بیشتر اوقات همین طوره
بعدم رفت ث برام صبحونه رو اورد
بعد از رفتنش بلند شدم از تخت و شروع کردم به صبحونه امو خوردم
 

Behi

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2410
تاریخ ثبت‌نام
2022-06-08
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
14
پسندها
170
زمان آنلاینی
16h 40m
امتیازها
63
سطح
0

  • #9
*پارت هفتم*



لم داده بودم روی مبل و تلویزیون میدیدم
داشتم حال میکردم ک آلما حالمو خراب کرد
آلما یه پارچ آب یخ رو ریخت روم
اَه لـعـ*ـنت به زندگیم واقعا خسته شدم از اینااا
داد بلندی کشیدم که همه ازم دور شدن
ایلار حرصی و با بهت گفت: اَههه امیررر
با بیشترین حد عصبانیت گفتم: خب این آلمای روانی آب یخ ریخت رووم
هانی زد زیر خنده و توی همون خنده هاش گفت: عجب روز گندی داری تو
تو خوبی جوجه طلایی
هانی همه ی موهای بدنش بوره چشاشم عسلی برای همین بهش میگم جوجه طلایی
***
با عصبانیت رفتم توی اتاق پرو
هیییبین اسما هم اومد توی اتاق یا دارم اشتباه میبینم؟!
با چشمای گرد نگاهش میکردم
اسما بدون اینکه نگاهم کنه و حرفی بزنه یه دست لباس بهم داد
_ ا... اسما
حتی نگاهمم نکرد و رفت
داد زدم: اسما
برگشت و گفت: چیه؟! چرا داد میزنی
_ببخشید ولی اسما چرا من هرکاری میکنم به چشم تو نمیام
اسما_ میخواستی همینو بگی؟!
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم: اره
صدای قدم هاشو شنیدم که داشت میومد نزدیکم
 

Behi

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2410
تاریخ ثبت‌نام
2022-06-08
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
14
پسندها
170
زمان آنلاینی
16h 40m
امتیازها
63
سطح
0

  • #10
*پارت هشتم*



لوپامو کشید و گفت_تو دیوونه بازی در نیار من عاشقت میشم چجوره؟
_ چشم ولی میشه یه چیزی بگم بین خودمون باشه؟!
اسما_ اره بگو ولی قبلش سرتو بیار بالا
سرمو بالا دادمو و ل*ب زدم: من به هانی حسودی میکنم که اینقدر به تو میچسبه و تو باهاش صمیمی صمیمی
اسما_امیر اون همکارمه میخوای باهاش سرد رفتار کنم
_پس من چیتم؟
اسما_ تو مریضمی
_ اسما من... من مریض نیستم فقط بخاطره برادرم اومدم اینجا
چشاش گرد شد و با بهت نگاهم میکرد
اسما: چ... چی؟! م.. مریض نیستی؟پس چرا همیشه اینطور رفتار میکنی
_ فقط برای اینکه باور داشته باشید من یک تیمارستانی ام ولی به کسی نگو لطفا مگرنه داداشم بدبخت میشه
اسما_ باشه به هیچکس نمیگم
_ راستی ایلار هم....
حرفمو قطع کرد و گفت: خ... خواهرته؟
_ اره
لبخندی بهم زد و دستامو گرفت
قلبم تند تند میزد و چشام گرد شد ولی اون ریلکس بود!
اسما_قول میدم به هیچکس حتی به صمیمی ترین دوستمم نمیگم و قول میدم این موضوع ها فقط بین من و تو باشه
_ ممنون
و بعد پریدم بغلش
بعد از چند ثانیه اومدیم بیرون از بغل همدیگه
اسما_ آممم...
همون لحظه هانی در روباز کرد
هانی_شیطونا چیکار میکنید
میکنید رو کش داد
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
39
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین