در دست اقدام رمان مغرور (جلد دوم تباهی) | مهدیه

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. تراژدی
عنوان: مغرور (جلد دوم تباهی)
نویسنده: مهدیه( M.R)
ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه
ناظر: @sani.Quire
خلاصه: قصه‌ی ما در مورد دختری به اسم کهربا است که چند سال بعد از مرگ مادرش، پدرش ازدواج می‌کنه و مجبور میشه با پدرش پا به خونه‌ی نامادری‌اش بذاره.
آرسام پسر نامادری کهربا به خاطر ازدواج مادرش با پدر کهربا و... .
(موضوع این رمان با جلد اول تباهی کاملاً متفاوته)
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
51
نوشته‌ها
483
پسندها
5,197
زمان آنلاینی
4d 8h 32m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
2_ilm8.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
مشاهده صفحه اصلی انجمن
موضوعات
8
نوشته‌ها
287
راه‌حل‌ها
7
پسندها
2,164
زمان آنلاینی
15d 51m
امتیازها
113
سطح
0

  • #2
پارت_یک


با قرار گرفتن سینی غذا روی میز، نگاهی به نامادری بدجنسم انداختم و با دیدن چهره‌ی ترسناکش سرم رو پایین انداختم و سینی غذا رو توی دستم گرفتم و لـ*ـب زدم:
- برای کی ببرمش؟
با این حرفم عصبی گفت:
- برای چندمین بار که میگم می‌بری برای آرسام، فهمیدی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- چشم، همین الان می‌برم!
نگاهم رو ازش گرفتم و سینی غذا به دست از پله‌ها بالا
اومدم و نگاهی به در اتاق آرسام انداختم و آب دهنم رو قورت دادم. از نگاهش وحشت داشتم، نمی‌دونستم چطوری پا به اتاقش بذارم؟ هم ازش می‌ترسیدم، هم ازش خجالت می‌کشیدم. دوست نداشتم پا به این خونه بذارم؛ اما به خاطر اجبار بابا محبور شدم بیام و تموم دشواری‌ها رو به جون بخرم. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو بالا بردم و چند بار به در ضربه زدم که صدایی نیومد. یعنی ممکن بود خودش از قصد جواب نده؟ لـ*ـب پایینی‌ام رو گزیدم و گفتم:
- آقا آرسام می‌تونم بیام؟
باز هیچ صدایی نیومد. می‌ترسیدم! پلک‌هام رو با حرص بهم فشردم و در دل نامادری‌ام رو نفرین کردم. چرا این کار رو به عهده‌ نمی‌گرفت و برای پسر در دونه‌اش خودش غذا نمی‌آورد؟ خب معلوم بود می‌خواست من رو زجر بده؛ اما این کار تاوان بدی خواهد داشت، من مگه با او چی کار کرده بودم که می‌خواست به این شکل تنبیه‌ام کنه؟
آه دلسوزی کشیدم و دست‌گیره رو توی دستم گرفتم، هر چیزی قرار بود اتفاق بیوفته بزار بیوفته، برام هیچ اهمیتی نداشت. فوقش بابا دعوام می‌کرد! در اتاق باز شد آروم در اتاق رو هل دادم و نگاهی به اتاق انداختم با ندیدن آرسام نفس آسوده‌ای کشیدم و در دل خدا رو شکر کردم نبود؛ اما کجا می‌تونست باشه؟
با شندین صدای شر شر آب فهمیدم که توی حموم، پاورچین وارد اتاق شدم که صدای آب قطع شد. لبم رو گزیدم و فوراً به سمت تختش رفتم و سینی غذا رو روی تختش گذاشتم و برگشتم تا از اتاق خارج بشم.
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
مشاهده صفحه اصلی انجمن
موضوعات
8
نوشته‌ها
287
راه‌حل‌ها
7
پسندها
2,164
زمان آنلاینی
15d 51m
امتیازها
113
سطح
0

  • #3
پارت_دو

اما با دیدنش که در چهارچوب در حموم وایساده بود و داشت با چشم‌های نافذش من رو نگاه می‌کرد، ترسیده هینی کشیدم و نگاهی به حوله‌ی تنی‌اش انداختم و با دیدن پاهای بـر*ه*ن*ه‌اش فوراً نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو خجل‌وار پایین انداختم و نگاهم به نگاهش گره نخوره. مطمئن بودم تا حد مرگ عصبانی بود و الان می‌خواست عصبانیت رو سر من خالی کنه. صداش باعث شد به خودم بیام.
- با اجازه‌ی کی وارد اتاق شدی؟
آره درست حدس زده بودم، باز هم یک دعوای بزرگ در راه بود. انگشت‌هام رو توی هم گره زدم و لـ*ـب زدم:
- چند بار در زدم؛ اما صدایی از اتاقتون نیومد، برای همین مج‌...
با صدای فریادش ساکت شدم و بغض کردم.
- تو بی‌خود می‌کنی وارد اتاق من میشی، مگه وقتی من توی اتاق نباشم قراره تو وارد اتاق من بشی؟ نخیر از این کارها خبری نیست، اگه یک بار دیگه بدون اجازه‌ی من پات رو توی اتاقم بذاری بدبختت می‌کنم‌. حالا از جلوی چشم‌هام گمشو!
با شنیدن حرف‌هاش اشک به چشم‌هام هجوم آورد. دوست داشتم من هم مثل خودش داد بزنم و بگم من هم دوست ندارم پا به اتاق تو بذارم؛ اما مجبورم به دستورهای مادر عزیزت گوش بدم و ازش اطاعت کنم.
چشم‌های اشکی‌ام رو بهش دوختم و با دیدن اخم‌های درهمش، زودی سرم رو پایین انداختم و از اتاقش بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم. به محض بسته شدن در بغضم ترکید و اشک‌هام روی صورتم روانه شدن و هق هقی کردم و از پله‌ها پایین اومدم که با پری "نامادری‌ام" رو به رو شدم با دیدن صورت اشکی‌ام پوزخندی زد و با ترحم بهم خیره شد.
لـ*ـب‌هام رو بهم فشردم و به سمت اتاقم رفتم. در اتاق رو با شتاب باز کردم، خودم رو توی اتاق انداختم و در رو پشت سرم بستم و همون‌جا پشت در نشستم.
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
مشاهده صفحه اصلی انجمن
موضوعات
8
نوشته‌ها
287
راه‌حل‌ها
7
پسندها
2,164
زمان آنلاینی
15d 51m
امتیازها
113
سطح
0

  • #4
پارت_سه
سرم رو میون دست‌هام گرفتن و هق هقی کردم. انتظار چنین زندگی رو نداشتم بعد از مرگ مادرم همه چی برام دشوار شده بودم و بابا هم مثل قبل دوستم نداشتم. دلم برای مادرم تنگ شده بود دوست داشتم یه سری به گورستان بزنم‌.
با صدای زنگ گوشی‌ام اشک‌هام رو پاک کردم و از جام برخاستم و به سمت گوشی‌ام که روی تخت بود رفتم و با دیدن اسم زیبا روی صفحه‌ی گوشی، لبخندی روی لبم نقش بست و گوشی رو توی دستم گرفتم و رد تماس دادم و براش پیام نوشتم.
"بیا دم در میام با هم حرف می‌زنیم."
نیاز داشتم با کسی در دل کنم، درست با این دخترِ زیبا یک ماه بود آشنا شده بودم؛ اما دختر خیلی خوبی مخصوصاً این‌که توی دانشگاه هم همدیگر رو می‌دیدیم.
با صدای پیامک گوشی نگاهی به پیامش انداختم‌.
"باشه، دم در منتظرتم."
نفس آسوده‌ای کشیدم و به سمت کمد لباس‌هام رفتم. در کمد رو باز کردم با دیدن مانتوهام لبم رو گزیدم، همه‌ی لباس‌هام کهنه شده بودن، هیچ مانتو نو و مناسبی برای پوشیدن نداشتم. در واقع از وقتی که مامان فوت‌ کرده بود، هیچ وقت از بابا نخواسته بودم که برای من لباس بخره، در واقع از بابا خحالت می‌کشیدم. پول تو جیبی هم به زور ازش می‌گرفتم. آهی کشیدم و دستم رو دراز کشیدم و مانتوی آبی نفتی قدیمی‌ام رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم و به ناچار پوشیدمش و شلوارم رو هم عوض کردم و شالم سفیدم رو روی سرم انداختم و کیفم رو برداشتم و نگاهی از توی آینه به خودم انداختم. ‌وقتی مطمئن شدم همه چی رو به راه در اتاق رو باز کردم و از اتاق خارج شدم که همزمان با مهراد رو به رو شدم. فوراً سرم رو پایین انداختم و لبم رو گزیدم این، این موقع روز توی خونه چی کار می‌کرد؟
هر روز این موقع توی شرکت بود. همش از این‌که با مهراد و آرسام رو به روم بشم هراس داشتم، شاید به خاطر این بود که رفتارشون باهام مناسب نبود. البته حق داشتن وقتی مادرشون ثروتشون رو در اختیار یه مرد دیگه قرار میده باید همیچین برخورد می‌کردن.
با صداش دست از فکر کردن کشیدم.
- سلامت کو؟ موش خورده؟
آب دهنم رو قورت دادن و نگاهم رو بهش دوختم با غضب بهم نگاه می‌کرد لـ*ـب زدم:
- شرمنده حواسم نبود!
با این حرفم کت توی تنش رو در آورد و به سمتم پرت کرد که توی هوا قاپیدمش و با غیض گفت:
- این رو بده به مامانم بشوره.
ترسیده سری تکون دادم که نگاهش رو از من گرفت و از پله‌ها بالا رفت. از پشت به قامتش نگاه کردم چهارشونه و جذاب بود.
نگاهی به کت توی دستم انداختم و لبم رو گزیدم از خودم خجالت می‌کشیدم، بابا با این ازدواجش با این زن، باعث شده بود خانواده‌اش از هم بپاشن و با آوردن من به این خونه کار بسیار اشتباهی انجام داده بود و با وجود دو پسر بزرگ‌تر از من، موندن من توی این خونه جایز نبود.
کت به دست وارد آشپزخونه شدم و با دیدن پری گفتم:
- اِمم این رو آقا مهراد داد تا بهتون بدم.
دست از درست کردن سالاد کشید و با دیدن لباس‌هام بی‌اعتنا به حرفم گفت:
- کجا میری؟
کت رو روی زمین گذاشتم گفتم:
- با دوستم زیبا میریم بیرون؛ اما زود میام.
چشم غره‌ای بهم رفت گفت:
- به پدرت گفتی؟
سرم رو به نشونه‌ی نه تکون داد گفتم:
- نه، گفتم که زود میام.
چاقو رو توی سینک انداخت گفت:
- باشه فقط زود بیا، چون من نمی‌خوام توی این خونه جنگ و دعوا ایجاد بشه.
سری تکون دادم گفتم:
- چشم!
برگشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم من و بابا هیچ وقت دعوا نمی‌کردیم، تا این‌که با این زن ازدواج کرد. این بود که باعث شده بود رفتار بابا با من عوض بشه.
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
مشاهده صفحه اصلی انجمن
موضوعات
8
نوشته‌ها
287
راه‌حل‌ها
7
پسندها
2,164
زمان آنلاینی
15d 51m
امتیازها
113
سطح
0

  • #5
پارت_چهار
با خروج از حیاط با زیبا مواجه شدم با دیدنش لبخندی روی لبم نقش بست با دیدنم به سمتم اومد‌ و همدیگر رو توی آغوش گرفتیم گفت:
- خوبی؟
گفتم:
- مرسی، توی خوبی؟
از هم فاصله گرفتیم زیبا آه دلسوزی کشید گفت:
- هی بدک نیستم.
با این حرفش پرسیدم:
- باز چه اتفاقی افتاده؟
زیبا دستش رو دور بازوم حلقه کرد گفت:
- می‌خواستی چی بشه باز بحث ازدواج منه.
قدم زنان شروع به حرکت کردیم پرسیدم:
- یعنی می‌خوان مجبورت کنن با پسر عمه‌ات ازدواج کنی؟
زیبا پوزخندی زد گفت:
- آره، اما می‌دونی چرا؟
- چرا؟
زیبا با حرص غرید:
- چون پولدار، همش دنبال پول هستن. مگه پول چی داره که همه دنبالشن؟ از دستشون کفری شدم، می‌خوام از دستشون خلاص بشم.
ساکت شد که پرسیدم:
- چطوری می‌خوای از دستشون خلاص بشی؟
سرش رو روی شونه‌ام قرار داد گفت:
- خب خودکشی کنم یا خودم رو از طناب آویزون کنم، مگرنه هیچ راه چاره‌ای وجود نداره!
با این حرفش هینی کشیدم و با دستم به سرش کوبیدم گفتم:
- دختر زبونت رو گاز بگیر، من رو نگاه با این‌که مادرم رو از دست دادم و الان زیر دست نامادری‌ام؛ اما هیچ‌وقت به فکر این کار نیوفتم و ناشکری نکردم. مگه ما چند بار به دنیا میایم؟ دنیا دو روز، هر اتفاقی که می‌خواد بیوفته. یه چند سالی عمر می‌کنیم بعدش می‌میریم دیگه.
زیبا با این حرفم سرش رو از روی شونه‌ام برداشت و با شک و تردید بهم خیره شد که سوالی پرسیدم:
- چیه؟ چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟
زیبا ابرویی بالا انداخت گفت:
- الان مطمئن شدم با این‌که خجالتی و ساکت هستی؛ اما دختر شجاعی هستی و می‌تونی از پس خودت بربیای.
لبخندی زد گفتم:
- ممنون.
زیبا به نیمکتی که زیر درخت قرار داشت اشاره کرد گفت:
- نظرت چیه کمکی بشینیم.
- باشه.
روی نیمکت کنار هم نشستیم. زیبا گفت:
- از خانواده‌ات چه خبر؟
نگاهی به زیبا انداختم و در دل گفتم می‌خوای چه خبر باشه همش در حالی آزار و اذیت کردن من هستم؛ اما از آن‌جایی راز‌هایم رو به کسی نمی‌گفتن و در دل خود نگه می‌داشتم گفتم:
- هیچی، سلامتی، می‌گذرونیم دیگه.
زیبا موهاش رو پشت گوشش زد گفت:
- با برادرات راحتی؟
لـ*ـب زدم:
- آره زیاد خونه نیستن صبح میرن شب میان.
زیبا سری تکون داد گفت:
- خوبه.
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
مشاهده صفحه اصلی انجمن
موضوعات
8
نوشته‌ها
287
راه‌حل‌ها
7
پسندها
2,164
زمان آنلاینی
15d 51m
امتیازها
113
سطح
0

  • #6
پارت_پنج

کمی با زیبا قدم زدیم که هوا تاریک شد. نگاهی به ساعتم انداختن با دیدن عقربه‌ی ساعت که عدد نه رو نشان می‌داد، لبم رو گزیدم و چوب بستنی‌ام رو توی سطل زباله انداختم گفتم:
- زیبا دیگه وقتشه برم خونه، دو ساعت از خونه بیرون اومدم ممکن الان بابام خونه باشه.
زیبا با این حرفم گاز بزرگی از بستنی قیفی‌اش گرفت و گفت:
- باشه بریم، ممکن بابای من هم بیاد خونه.
با نگرانی گفتم:
- آره.
با زیبا قدم زنان به سمت محله‌‌ی خودمون حرکت کردین و با وارد شدنمون به محله و با دیدن ماشین بابا که دم در بود، ترس به وجودم رخنه کرد. این‌بار مطمئن بودم بابا می‌کشتم.
با رسیدن به دم در لبخند مصنوعی زدم و برای این‌که زیبا نفهمه چقدر ترسیده‌ام گفتم:
- خوش گذشت! ممنون بابت بستنی‌ها.
زیبا لبخندی زد گفت:
- خواهشمندم.
لـ*ـب زدم:
- شب خوش.
زیبا: همیچین!
زیبا به سمت خونه‌شان که به خونه‌ی ما نزدیک بود رفت، دستی براش تکون دادن و دستم رو روی دکمه زنگ گذاشتم که بعد از پنج دقیقه صدای پری توی گوشم پیجید:
- کیه؟
نگاهی به عقب انداختم و با ندیدن زیبا نفس آسوده‌ای کشیدم گفتم:
- منم در رو باز کن.
پری از پشت آیفون گفت‌:
- هه به جهنم خوش اومدی، بیا تو!
در با صدای تیکی باز شد و قلبم تیری کشید با این حرفش یعنی باید گور خودم رو می‌کندم. بابا مثل یه شیر گرسنه منتظر بودم تا بدرتم.
با دست لرزونم در حیاط رو باز کردم و وارد حیاط شدم.
کفش‌هام رو جلوی خونه از پام در آوردم و دست‌گیره رو توی دستم گرفتم تا در رو باز کنم که در قبل از باز کردن من، توسط شخصی با شتاب باز شد که هینی کشیدم و دستم کشیده شد که دست‌گیره رو رها کردم با دیدن صورت خشمگین بابا نالیدم:
- بابا!
بابا فریاد زد:
- بابا و زهرمار تا این وقت شب کجا بودی؟ هان!
با ترس نالیدم:
- بابا ساعت هنوز نه شبه.
بابا با این خرف با عصبانیت چنگی به سرم زد و موهام رو توی چنگم گرفت که درد بدی توی سرم پیچید و از روی درد لبم رو گزیدم.
من رو به داخل خونه هل داد که سکندری خوردم و جلوی پای پری چهار دست و پا افتادم.
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
مشاهده صفحه اصلی انجمن
موضوعات
8
نوشته‌ها
287
راه‌حل‌ها
7
پسندها
2,164
زمان آنلاینی
15d 51m
امتیازها
113
سطح
0

  • #7
پارت_شش
صدای پوزخندش توی گوشم پیچید و باعث شد اشک به چشم‌هام هجوم بیاره و با چشم‌های اشکی به پری چشم دوختم که بابا در خونه رو محکم کوبید عربده زد:
- دختره‌ی سرکش حق دارم تا تنبیهت کنم. پاشو گمشو توی اتاقت تا یک هفته حق نداری پات رو از خونه بیرون بذاری.
آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم جلوی ریزش اشک‌هام رو بگیرم تا غرورم بیشتر از این خورد نشه.
با دیدن آرسام و مهراد که داشتن با ترحم نگاهم می‌کردن، نگاهم رو سریع ازشون دزدین و شالم رو که روی شونه‌هام افتاده بود رو فوراً روی سرم انداختم و از جام پاشدم و‌ کیفم رو از روی زمین برداشتم و جلوی نگاه‌های خیره‌اشون به سمت اتاقم دویدم و در اتاق رو باز کردم و محکم پشت سرم بستم و به طرف تخت رفتم و روش نشستم.
کیفم رو همراه با گوشی روی زمین پرتشون کردم و با حرص چنگی به شال روی سرم زدم و روی زمین انداختم و غریدم:
- بابا هیچ‌وقت نمی‌بخشمت، هیچ‌وقت!
بغضم ترکید! هق هقی کردم و دستم رو روی دهنم قرار دادم تا صدای هق هقم به گوششون نرسه‌. کاش از روی کره‌ی زمین محو می‌شدم؛ اما به چنین حال و روزی نمی‌افتادم. پیش پسراش آبروم رو برد. مگه گناه من چی بود؟ مگه دختر بودن جرم بود؟ نه نیست، دختر بودن جرم نیست! من حق داشتم آزاد باشم من حق داشتم شاد باشم، من هم حق داشتم زندگی کنم.
تا این سن هیچ وقت از دستور بابا سرپیچی نکردم و نخواهم کردم؛ اما انتظار داشتم حرمت من رو نگه داره پیش هر کس نا کسی نزنه توی گوشم و‌ خوردم کنه.
سرم رو توی بالش فرو کردم و پلک‌های خیس از اشکم رو
روی هم قرار دادم و با یاد آوری حرف‌های زیبا واژه‌ی خودکشی توی مغزم اکو می‌شد و مثل پتک به سرم کوبیده می‌شد. حالا درک حرف‌هایشان برام راحت‌تر شده بود. چرا من هیچ وقت به خودکشی فکر نکرده بودم؟ شاید به خاطر این بود که بابا اجازه‌ی این کار رو بهم نمی‌داد.
دستم رو مشت کردم و ملافه رو توی دستم فشردم.
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
مشاهده صفحه اصلی انجمن
موضوعات
8
نوشته‌ها
287
راه‌حل‌ها
7
پسندها
2,164
زمان آنلاینی
15d 51m
امتیازها
113
سطح
0

  • #8
پارت_هفت

*****

دست‌هام رو با دستمال خشک کردم و از آشپزخونه بیرون اومدم. غیر از من کسی توی خونه نبود. پری و بابا به مدت دو روز نبودن و رفته بودن کیش. مونده بودیم من و پسرها، اون‌ها هم کل روز شرکت بودن و شب به خونه می‌اومدن.
نگاهی به ساعت انداختم دوازده شد وقت خوابیدن بود؛ اما هنوز از اون دو تا برادر خبر نبود‌ می‌خواستم درها رو قفل کنم؛ اما حالا باید منتظر می‌موندم تا بیان.
به طرف اتاقم رفتم و وارد اتاقم شدم و در رو بستم و قفل کردم.
روی تخت دراز کشیدم و ساعت رو کوک کردم تا ساعت یک شب بیدار بشم و درها رو قفل کنم.
سرم رو روی بالش قرار دادم و چشم‌هام رو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.


با صدای زنگ ساعت، خمیازه‌ای کشیدم و لای چشم‌هام رو باز کردم و توی تاریکی ساعت رو خاموش کردم و روی تخت نشستم و با یاد آوری این‌که هنوز درهای خونه رو قفل نکردم، موهای شلخته‌ام رو پشت گوشم زدم و لامپ اتاق رو روشن کردم. با دیدن شالم روی زمین به سمتش رفتم و روی سرم انداختمش و در رو باز کردم و نگاهی به لامپ‌های خونه که خاموش بودن انداختن. یعنی اومده بودن؟ اگه اومده بودن پس خودشون می‌تونستن در‌ها رو قفل کنن؛ اما باز هم احتیاط هم لازم بود. به سمت در خونه رفتم و دست‌گیره رو توی دستم و پایین کشیدم، ببینم بازه یا نه؟ با باز شدن خونه شگفت‌زده شدم که با قرار گرفتن دستی روی شونه‌‌ام موهای تنم سیخ شد و ترسیده دست‌گیره رو رها و جیغ گوش‌ خراشی کشیدم که با قرار گرفتن دست نیرومندی روی دهنم ساکت شدم و ترسیده تقلا کردم و از روی ترس اشک به چشم‌هام هجوم آورد.
کسی که پشت سرم بود سرش رو به گوشم نزدیک و نفس عمیقی کشید که اشک‌هام روی صورتم روانه شدن. خدایا خودت به دادم برس! یعنی کی می‌تونست باشه؟
با شنیدن صداش کنار گوشم شوکه شدم.
- موهات بوی خوبی میدن!
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
مشاهده صفحه اصلی انجمن
موضوعات
8
نوشته‌ها
287
راه‌حل‌ها
7
پسندها
2,164
زمان آنلاینی
15d 51m
امتیازها
113
سطح
0

  • #9
پارت_هشت
آرسام بود! آره خود خوش بود؛ اما چرا این‌گونه رفتار می‌کرد؟ چرا صداش یه جوری بود؟
با قرار گرفتن سرش روی شونه‌ام، جیغی توی گلو کشیدم و سرم رو برگردوندم و ترسیده دستش که روی دهنم قرار داشت رو گاز زدم که ناله‌ای کرد و دستش رو با درد از روی دهنم برداشت که نفس زنان ازش فاصله گرفتم و با دیدن قامتش توی تاریکی به در چسبیدم.
- دختره‌ی **ممنوعه** با چه جراتی دستم رو گاز زدی؟
نزدیکم ا‌ومد که هق هقی کردم و با التماس نالیدم:
- تو رو خدا برو کنار می‌خوام برم.
دستش رو کنار سرم قرار داد و صورتش رو توی یک سانتی متری صورتم قرار داد با دیدن چشم‌های نافذش هراسیده هق هقی کردم که گفت:
- اگه نذارم بری چی؟
با پیچیدن بوی الکل توی بینی‌ام، صورتم رو جمع کردم. پس این حالتش به م*س*ت بودنش ربط داشت، مگرنه آرسام حتی نگاهی هم به من نمی‌انداخت؛ اما الان توی موقعیت بدی بودم باید از دستش فرار می‌کردم. ممکن کارهای ناخوشایندی ازش سر بزنه.
دست‌های ظریفم رو روی سینه‌ی پهنه‌اش گذاشتم و توی تاریکی به چشم‌هاش زل زدم و به عقب هلش دادم گفتم:
- خواهشاً برو اون‌ور!
با این حرفم چشم‌های خمارش رو بهم دوخت و با لحن زننده‌ای لـ*ـب زد:
- مگه جات بده؟
با این حرفش باعث شد ترسم ازش بیشتر بشه و به امید این‌که مهراد توی خونه باشه داد زدم:
- کمک مهراد کمکم... .
با قرار گرفتن لـ*ـب‌هلی آرسام روی لـ*ـب‌هام شوکه شدم و به چشم‌های بسته‌ی آرسام زل زدم و با دست‌‌هام چنگی به لباسش زدم و با دستم موهاش رو از پشت توی دستم گرفتم و کشیدم تا ازم فاصله بگیره که لـ*ـب‌هاش رو از رو لـ*ـب‌هام برداشت. هق هقی کردم و با حرص با آستین لباسم لـ*ـب‌هام رو پاک کردم غریدم:
- ازت متنفرم مرتیکه!
آرسام پوزخندی زد گفت:
- من هم همین‌طور خانم کوچو‌...
با روشن شدن لامپ پلک‌های خیسم رو روی هم قرار دادن و با صدای مهراد توی خودم جمع شدم.
- این‌جا چه خبره؟
چشم‌هام رو باز کردم و به مهراد که با خشم به من و آرسام نگاه می‌کرد، زل زدم و خجل‌دار سرم رو پایین انداختم‌ آرسام دست‌هاش رو از کنار سرم برداشت و قهقه‌ای زد گفت:
- بوسیدمش!
با این حرفش لـ*ـب‌هام رو بهم فشردم و هق هقی کردم و چشم‌های اشکی‌ام رو به مهراد که با ناباوری به من زل زده بود دوختم.
مهراد با خشم به سمت مهراد اومد و عربده زد:
- باز که از اون زهرماری‌ها خوردی. این دیگه چه وضعشه؟
آرسام در حالی گیچ می‌زد گفت:
- من عال‌... .
مهراد سیلی به آرسام زد که باعث شد آرسام ساکت بشه و با بهت به مهراد زل بزنه. مهراد عصبی به سمتم برگشت گفت:
- تو هم گمشو توی اتاقت!
با این حرفش با پاهای سست و بی‌جون به سمت اتاقم دویدم. در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم و با دست‌های لرزون در اتاق رو قفل کردم.
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
مشاهده صفحه اصلی انجمن
موضوعات
8
نوشته‌ها
287
راه‌حل‌ها
7
پسندها
2,164
زمان آنلاینی
15d 51m
امتیازها
113
سطح
0

  • #10
پارت_نه
و با ترس پشت در نشستم و دست‌هام رو با چندش روی لبم گذاشتم و با تنفر لـ*ـب‌هام رو پاک کردم. خدا لعنتت کنه آرسام! هیچ ‌وقت به خاطر این کارت ازت نمی‌گذرم، ازت متنفرم مرتیکه!
دوست داشتم داد بزنم و خودم رو خالی کنم، دوست داشتم تیغ رو روی رگ‌هام بزارم و خلاص بشم. دوست نداشتم با این زندگی کوفتی ادامه بدم، حالا از فردا چطوری باهاشون رو به رو بشم؟ چطور بتونم تو روی بابا نگاه کنم؟ همش تقصیر بابا بود، بابا بود که باعث شده بود تو این حال و روز بیوفتم. کاش بابا هم قبل از این‌که‌ دلم رو بشکنه، مثل مامان می‌مرد. مردنش برام بهتر از زنده موندنش بود.
سرم رو روی زانو‌هام قرار دادم و هق هقی کردم و به موهام چنگ زدم.

"یک هفته بعد"

با گذشت یک هفته حالم نسبت به روزهای گذشته خوب بود. نمی‌تونستم با آرسام و مهراد رو به رو بشم، هم ازشون هراس داشتم، هم شرمگین بودم. انتظار داشتم آرسام به خاطر کار مسخره‌اش بیاد و از من معذرت خواهی کنه؛ اما چنین اتفاقی نیوفتاد و اتفاق اون شب توی ذهن من هک شد و هر روز در ذهن خود اون شب نحس رو مرور می‌کردم و با یادآوری اتفاق‌هایی که افتاده نفرتم نسبت به بابا و این خانواده بیشتر می‌شد.
با صدای خشمگین استاد سرم رو بلند کردم و بع
ه درس گوش سپردم که صدای نگران زیبا اومد:
- حالت خوبه کهربا؟
سرم رو برگردوندم با دیدن نگاه نگران زیبا، لبخندی زدم و گفتم:
- خوبم!
زیبا لـ*ـب زد:
- اما من احساس می‌کنم اصلاً حالت خوب نیست و همش توی خودتی.
با این حرفش آهی کشیدم گفتم:
- نه خوبم.
زیبا با این حرفم سری تکون داد و گفت:
- باشه سعی می‌کنم حرفت رو باور کنم؛ ولی برای این حال نامساعدت یک پیشنهادی دارم.
کنجکاو سری تکون دادم گفتم:
- پیشنهادت چیه؟
زیا لبخندی زد گفت:
- امشب تولد یکی از دوست‌هام می‌خوام تو هم باهام بیای بریم تولد.
با این حرفش لبخندی زدم گفتم:
- نه نمی‌تونم باهات برم زیبا، دوستت تو رو دعوت کرده نه من رو.
زیبا با این حرفم پوفی کشید گفت:
- اَه چرت و پرت نگو دیگه، امشب باهام میای اگه نیای من دوستی به نام کهربا ندارم. قیدت رو می‌زنم!
با این حرفش دست‌هام رو بغل کردم و پوفی کشیدم. چطور می‌تونستم بهش بفهمونم که بابا به من همچین اجازه‌ای رو نمیده؟ من حق نداشتم به هیچ مهمونی پا بذارم من از همه چیز محروم بودم. گفتم:
- باید از بابام اجازه بگیرم.
زیبا با این حرفم پوزخندی زد گفت:
- تو نگران این موضوع نباش، من از بابات اجازه می‌گیرم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
3
بازدیدها
59

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین