در دست اقدام رمان قاتل شیطنت‌هام | تیام

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. معمایی
  2. تراژدی
نام رمان: قاتل شیطنت هام
نویسنده: تیام قربانی
ژانر: عاشقانه، پلیسی، تراژدی

خلاصه:
تیارام؛ دختری شکست خورده! شکست چشیده، آزرده از پسرها بی اعتماد نسبت به همه، دختری با رویای خیس... چشم‌هایی گریون، قلبی بدون ضربان، مغزی خالی...
تیارام؛ سر خورده از پستی بلندی های زندگی، ترسیده از حرکت... اما همه چیز به صورت یکنواخت نمی‌مونه! تیارام سر پا میشه! شخصیت قوی می‌سازه، یک شخصیت سرد محکم بدون لرزش، تیارام تبدیل به دختری میشه که خارج از تصورات ماها هست... زندگیش باز پر از اون بالا بلندی هایی میشه که تیارام ازشون سر خورد، آدم‌های جدیدی وارد زندگیش میشن. یکی خوب، یکی بد، اما این تیارام، اون تیارام قبل نیست! ساده و ضعیف نیست! کم هوش و خام نیست! اون دختری شده که معمولا توی تصوراتمون داریم ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
52
نوشته‌ها
507
پسندها
5,561
زمان آنلاینی
4d 17h 35m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
wtjs_73gk_2.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.​
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.​
قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.​
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.​
بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.​
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.​
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.​
با تشکر​
 

تیام قربانی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
957
تاریخ ثبت‌نام
2021-09-21
آخرین بازدید
موضوعات
29
نوشته‌ها
188
راه‌حل‌ها
1
پسندها
897
زمان آنلاینی
12d 20h 33m
امتیازها
173
سطح
0
سن
14
محل سکونت
عمق تاریکی

  • #2
#مقدمه
می‌خواستم با تنهایی کنار بیایم، دلم با تنهایی کنار نیامد!
رفت تنهایی و جایش را به یک عشق آسمانی داد
شکست شیشه غمهایم و پر شد از شادی روزگارم
نه در رویاهایم تو را سوار بر اسب سفید می‌بینم نه مثل پرنده در آسمان‌ها، من تو را بی رویا همینجا در کنار خودم می‌بینم!
نشسته‌ای روی پاهایم، خیلی خوب فهمیده‌ای که چقدر دوستت دارم، و بلند فریاد می‌زنی دوست داشتنت رابی قید و شرط، بی منت، بدون خواهش، بدون التماس!
من تو را دارم، تو اینجا هستی دقیقا کنار من
چند لحظه به وسعت تمام لحظه‌ها، نگاهت می‌کنم و همین می‌شود که من تو را حس می‌کنم!

یک احساس بی پایان که تو را در بر گرفته و درونم را از عطر حضور عاشقانه‌ات پر کرده!
تویی قبله راز و نیازهایم، دستانت را به من سپرده‌ای و گرم شده دستهایم!
تا همینجا همین خط، بگذار آخر خطمان را نشانت دهم، آخر خط ما یک نقطه چین بی پایان است …
می‌خواهم همه بدانند که عشقمان ابدی و جاودان است …
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

تیام قربانی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
957
تاریخ ثبت‌نام
2021-09-21
آخرین بازدید
موضوعات
29
نوشته‌ها
188
راه‌حل‌ها
1
پسندها
897
زمان آنلاینی
12d 20h 33m
امتیازها
173
سطح
0
سن
14
محل سکونت
عمق تاریکی

  • #3
تیارام***
- با استرس عجیبی که از اول اومدنم به کافه افتاده بود، توی دلم به بارون بیرون نگاه می‌کردم! شدید بارون می‌بارید، آسمون غرش هایی بدی می‌کرد.حتی فضای گرم کافه هم برام کم بود! بدنم؛ سردِ سرد بود. وقتی استرس می‌گیرم تمام بدنم یخ می‌بنده! با صدای آروم، قدم های کسی که به سمت من می‌اومد سرم رو بالا گرفتم. گارسونی؛ با لباس مشکی و سفیدی روبه روم قرار گرفت، از نظر من با این لباس‌ها بیش‌تر شبیه راسو می‌شدند تا گارسون، با صدای مکرر گارسون که من رو صدا می‌زد، دست از فکر کردن برداشتم و به گارسون خیره شدم.
- چی میل دارید؟!
- یک قهوه ترک!
- همین؟
- بله؛ فقط همین
- الساعه؛ حاضر میشه
سری تکون دادم، گارسون از جلوی چشم‌های وحشی سبزم، کم کم دور شد. حالا علاوه بر، استرس ترس هم به حس های مخلوط شده‌ام اضافه شده بود. این احساسات رو اصلاً درک نمی‌کردم! درسته! من با بیست سال سن هنوز که هنوزه نمی‌تونم خودم رو درک کنم، و بشناسم. با نوک پای راستم، روی سرامیک های براق شده کافه ضرب گرفتم. منتظر چشم دوخته بودم به در کافه، اما كسی وارد نمی‌شد. برای کم شدن استرسم نگاهم رو، به سمت شیشه دیواری کافه سوق دادم. و باز هم تماشای بارون رو، به جای تماشای مهرشاد مهمون چشم‌هام کردم. اون‌قدر با پام روی سرامیک‌های کافه ضرب گرفته بودم که میز بغلیم با عصبانیت برگشت و گفت:
- خانوم؛ خواهشاً این‌قدر با این کفش های صدا دارتون روی زمین ضرب نگیرید! صداش عین دارکوب می‌مونه!
برعکس همیشه که این مواقع زبون درازی می‌کردم، و عصبی می‌شدم و دعوا راه می‌نداختم تنها گفتم:
- ببخشید!
از عکس العمل های خودم، کمی متعجب شدم. با دست چپم، شروع کردم پشت دست راستم رو مالش دادم. گارسون؛ به همراه ظرف کوچیکی به علاوهِ قهوه ترک من به سمتم اومد. و اون رو روی میز گذاشت و گفت:
- چیز دیگه‌ای میل ندارید؟!
- خیر؛ ممنون!
توی همچین مواقعی؛ من ناخدآگاه با ادب می‌شدم. و این عکس العمل ها اصلاً دست من نبود. با صدای در کافه، به سرعت نگاهم رو از قهوه روی میز گرفتم و به سمت در سوق دادم. اما با دیدن فرد دیگه‌ای حالم گرفته شد. قهوه رو برداشتم، دست‌هام و بدنم می‌لرزیدن..
آروم استکان کوچیکی که پر از قهوه شده بود، رو به سمت لـ*ـب‌هام نزدیک کردم. تا بخارش وارد دهنم بشه! همیشه از این کار خوشم می‌اومد كمی که گذشت، بخار قهوه کم و کم‌تر شد. و من هم ترجیح دادم که بخورمش، جرعه‌ای از قهوه رو خوردم. داغ بود اما نه نسبت به قبل، تلخ بود اما نه به اندازه تلخی اخلاق من، باز هم، صدای باز شدن در کافه اومد. این‌دفعه چون قهوه توی دستم بود، کمی تأمل کردم و آروم سرم رو به سمت در چرخوندم، اول با دیدن چهره بدون حالت مهرشاد لبخند کم رنگی اومد روی لـ*ـب‌هام، اما وقتی سرتا پاش رو از نظرگذروندم نگاهم روی دست‌های قفل شده‌اش با دست دختری موندگار شد. انگار که سطل آب یخی روی سرم خالی کردند. اون‌قدر محو مهرشاد بودم، که یادم رفت به دخترک بغلش نگاه کنم. به سختی چشم‌هایم رو از روی دست‌هایشان به سمت دخترک بغلیش سوق دادم، با دیدن اون دختر قلبم برای لحظه‌ای نزد! برای لحظه‌ای، تمام بدنم سست شد. و استکان قهوه محکم، از دستم ول شد و محکم به زمین برخورد کرد و شکست! ذرات قهوه توی هوا معلق بودند، و ذرات شکسته استکان روی زمین پراکنده بودند. نگاه همه اعضای کافه به سمت من برگشت! نگاه مهرشاد؛ و هانیه هم به سمت من برگشت ...
 
آخرین ویرایش:

تیام قربانی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
957
تاریخ ثبت‌نام
2021-09-21
آخرین بازدید
موضوعات
29
نوشته‌ها
188
راه‌حل‌ها
1
پسندها
897
زمان آنلاینی
12d 20h 33m
امتیازها
173
سطح
0
سن
14
محل سکونت
عمق تاریکی

  • #4
تیارام***
ناباور به اون دوتا نگاه می‌کردم، جفتشون کمی تند به سمتم اومدن. گارسون؛ سریع اومد و گندی که من بالا آورده بودم رو جمع کرد. با صدای خسمانه هانیه بقیه نگاهشون رو از ما گرفتند.
روبه گارسون گفتم:
- بعداً حساب می‌کنم.
اون‌هم سری تکون داد و رفت. هانیه و مهرشاد نشستند روبه‌روم هنوز دست‌هایشون توی هم قفل بود، ضربان قلب من هی بالا و پایین می‌رفت و تنم بیش‌تر یخ می‌زد. سعی کردم افکار بد رو از خودم دور کنم، اما نمی‌شد.
با صدای سرد مهرشاد؛ که من رو مخاطب خودش قرار داده بود. تمام تنم خشک شد و بدون حرکت به مهرشاد چشم دوختم.
مهرشاد: امروز؛ بهت خبر دادم بیای این‌جا تا چیزی رو بهت بگیم!
آروم و با صدای بی جونی لـ*ـب زدم:
- می‌شنوم!
هانیه: تیارام؛ می‌دونم کمی غیر منتظره‌است! یا کمی نامردیه! اما...
سکوت کرد! پرسیدم:
- اما چی؟
مهرشاد: اما ما دوتا عاشق هم شدیم، و قصد داریم باهم ازدواج کنیم!
صدای مهرشاد؛ توی سرم اکو شد. این چی می‌گفت؟ عاشق شده؟ مگه این با من نبود؟ مگه عاشق من نبود؟ مگه هانیه رفیق من نبود؟ مگه خواهر من نبود؟ مگه این دونفر همدیگه‌ رو عین خواهر و برادر نمی‌دونستند؟ حتماً دارن سرکارم می‌ذارند! آره؛ حتماً همینه!
هانیه: تیارام؟ تیارا؟ خوبی؟؟
سرم سنگین شده بود! حرف مهرشاد؛ مثل پتک توی سرم کوبیده میشد! حتماً شوخیه! اما؛ عقل می‌گفت که شوخی نیست‌. کاسه چشم‌هام پر شده بود، به سختی به خودم مسلط شدم و گفتم:
- خیلی شوخی بی‌مزه‌ای بود! چطور؛ وقتی من رو دوس داری میگی عاشق هانیه هستی؟ ظمناً تو هانیه رو عین خواهرت می‌دونستی! خنده ریزی کردم و ادامه دادم:
- دیدی آقا مهرشاد؛ بازهم مثل همیشه من بردم، حرف تورو باور‌ نکردم. و گول توی شیطون صفت رو نخوردم.
با حرف بعدی که هانیه؛ به زبون آورد خون توی رگ‌هام یخ بست.
هانیه: باید حرفش رو باور کنی! من و مهرشاد؛ عاشق همدیگه هستیم، مهرشاد هرچقد تلاش کرد قلبش نتونست تورو قبول کنه، توهم براش مثل بقیه دختر‌هایی بودی که باهاشون ر*ل زده بود.
- هانیه؛ داری شوخی می‌کنی دیگه؟!
هانیه: اصلاً هم شوخی نیست!
- تو... تو رفیق صمیمی من هستی! چطور می‌تونی عاشق کسی باشی، که من دوستش دارم؟ شما دارین من رو گول می‌زنید!
مهرشاد: عشق خبر نمی‌کنه، رفیق و خواهر، بزرگ و کوچیک هم نمی‌شناسه! ما اصلاً با تو شوخی نداریم. امروز هم اومدم این‌جا تا همه چیز‌ رو باهات تموم کنم، دیگه بین من و تو چیزی نیست!
قلبم ایست کرد! نتونستم نفس بکشم! کاسه، چشم‌هام خالی شد. بدنم خشکِ خشک شده بود، قدرت هیچ‌کاری رو نداشتم. هانیه؛ با چشم های خالی از هر حسی نگاهم می‌کرد. مهرشاد؛ با چشم‌هایی که نمی‌فهمیدم چه چیزی توشون هست.
با ریختن، اشک های بعدیم.راه تنفسم باز شد، گلوم خس خس می‌کرد و اشک‌هام به سرعت می‌اومدن و می‌رفتند. حالا جای مهرشاد و هانیه خالی بود. با ضربان قلبم که بالای بالا بود.
تنم گرم شده بود با دست‌های لرزونم، از کیفم دو تراول پنجایی برداشتم و گذاشتم روی میز، بلند شدم. به سرعت از کافه زدم بیرون، بارون تند، تند به روی‌ تن داغم می‌بارید و چیزی از داغی بدنم کم نمی‌کرد. با نگاه لرزون و خیسم دو طرفم رو نگاه کردم. مهرشاد و هانیه رو دیدم، که از سمت راستم داشتن به آرومی دور می‌شدند. دویدم به دنبالشون، و از پشت شونه مهرشاد رو گرفتم و به سمت خودم چر‌‌خوندمش ...
 

تیام قربانی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
957
تاریخ ثبت‌نام
2021-09-21
آخرین بازدید
موضوعات
29
نوشته‌ها
188
راه‌حل‌ها
1
پسندها
897
زمان آنلاینی
12d 20h 33m
امتیازها
173
سطح
0
سن
14
محل سکونت
عمق تاریکی

  • #5
تیارام***
با داد وسط این جمعیتی که از کنارمون رد می‌شدند گفتم:
- چی کم داشتم؟ هااان؟ بگو؛ چی کم داشتم که اون قلبت نتونست قبولم کنه؟!
یقه‌اش رو گرفتم و تکونش دادم. بدون حرف، با چشم‌هایی که سعی داشت بی حس نشونشون بده نگاهم می‌کرد.
عده‌ای ایستاده بودند و نگاهمون می‌کردند، با جیغ به سمت هانیه گفتم:
- ع*و*ض*ی!! تو؛ خواهرم بودی! توی لعـ*ـنتی، از بچگی کنار من بزرگ شده بودی! این‌جوری باید دورم بزنی! این‌جوری؛ باید کسی که من چشمم دنبالشه رو ازم بگیری!
هانیه خسمانه نگاهم کرد و گفت:
هانیه: لیاقت نگه داشتنش، رو نداشتی! برای همین؛ ازت گرفتمش!
نفس‌هام، سخت بیرون می‌اومدند! مهرشاد؛ رو محکم تکون دادم و گفتم:
- بگو؛ بگو که همه این‌ها شوخیه! بگو؛ مگه لال شدی! بگو؛ که داری باز اذیتم می‌کنی!
مهرشاد: هیچ‌کدوم، این‌ها شوخی نیست! از شب مهمونی تولد تو دلم رو باختم!
حرف‌هاش، نمکی بود روی زخمی که دلم خورده بود. کاملاً خیس شده بودم، آب از سر و روم چکه می‌کرد. نگاهم خالی شده بود، قلبم ضربانش هرلحظه داشت آروم تر میشد. چونه‌ام می‌لرزید، گلوم خس خس می‌کرد و نگاهم سمت گردن مهرشاد بود که هنوز اسم من گردنش بود. سرم رو بلند کردم و نگاهم رو به سمت چشم‌هاش سوق دادم. گفتم:
- توی چشم‌هام زل بزن و بگو که دوستم نداری!
مردمک چشم‌های مشکی رنگش برای لحظه‌ای لرزید.
هانیه: مهرشاد؛ چته ؟ مگه لال شدی؟ بهش بگو!
نگاهش بی تاب شده بود! اما نگاهم کرد، و گفت:
مهرشاد: دوستت ندارم! از زندگیم برو بیرون! من؛ هانیه رو دوست دارم.
حرفش مساوی شد، با سست شدن زانوهای من! سریع دست هانیه رو گرفت و ازم دور شد.
محکم به زمین برخورد کردم، اما آخ نگفتم. دردش کم‌تر از دردی بود که قلبم کشید! مردم کم، کم پراکنده شدند.
تنها؛ چند نفری مونده بودند و با نگرانی من رو نگاه می‌کردند. سرم به شدت سنگین شده بود، شقیقه‌هام درد می‌کردند.
قلبم حالا آروم شده بود، بارون هم با همون سرعت روی سرم می‌بارید. چشم‌هام اطراف و آدم‌هاش رو تار می‌دید! تموم خاطراتم با مهرشاد؛ عین یک سکانس از جلوی چشم‌هام رد می‌شدند. نگاه مشکی رنگش، هنوز تنها نگاهی بود که نگاهم محتاج دیدنش بود.
توی این حالم، پوزخندی به خاطراتم زدم و با زمزمه اسم خدا چشم‌هام رو بستم ...
 

تیام قربانی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
957
تاریخ ثبت‌نام
2021-09-21
آخرین بازدید
موضوعات
29
نوشته‌ها
188
راه‌حل‌ها
1
پسندها
897
زمان آنلاینی
12d 20h 33m
امتیازها
173
سطح
0
سن
14
محل سکونت
عمق تاریکی

  • #6
تیارام***
- پلک‌های سنگینم رو باز کردم، با استشمام بوی بیمارستان یک چیزی زد زیر دلم، گلویم به شدت درد می‌کرد و خس خس می‌کرد، حتی با کمک نفس هم به خوبی نمی‌تونستم نفس بکشم، با احساس سنگینی روی دست راستم، سرم رو به طرف راست چرخوندم.
با دیدن مهدیه، بغضی به گلویم چنگ انداخت. سرش رو گذاشته بود روی دستم و معصومانه به خواب رفته بود، چشم‌هایم رو با درد بستم.
حال دلم آن‌چنان تعریفی نداشت، مثل شمعی در حال ذوب شدن بودم، دلم ‌می‌خواست باز بخوابم و بیدار شوم و ببینم که همه این‌ها خواب بوده، بغضم هرلحظه وسعت پیدا می‌کرد و راه تنفس من رو سخت‌تر می‌کرد.
به پوست صورتم فشارهایی وارد می‌شد، انگاری چیزی هم مانند؛ یک سیب داخل گلویم گیر کرده! ضربان قلب به شدت بالا رفته بود و حال خوشی نداشتم.
دستم رو به شدت تکون دادم تا مهدیه از خواب بیدار بشه، اشک‌هام به سرعت همچون گلوله‌های داغی گونه‌هایم رو به سوزش در می‌آوردند، مهدیه؛ به سرعت بلند شد و با دیدن وضعیت من جیغ خفیفی کشید!
به سرعت از جایش بلند شد و به بیرون رفت، صدایش تا همین‌جا هم می‌اومد که با داد دکتر رو صدا می‌کرد، چندین دکتر ریختن داخل اتاق صدای دستگاه لعـ*ـنتی مثل ناقوص مرگ توی سرم می‌پیچید، چهره مهرشاد اصلاً جلوی چشم‌هام رد نمی‌شد لحظه آخر با سوزش شدیدی که انگار قلبم رو سوراخ می‌کرد دیدم تار شد دکتر، پرستار و همه رو چندتا می‌دیدم احساس می‌کردم دارم نفس‌های آخرم رو می‌کشم.
آخرین قطره‌های اشکم رو ریختم که به یک‌باره همه چیز سیاه شد ...

دانای کل***
قرار بود چه بلایی سر این دختر ضعیف و بی پناه بیاید؟! لحظه آخر تیارام با درد چشم‌های اشکی خود را برای مدت طولانی بست، ممکن بود باز چشم‌هایش رو باز کند؟
دکتر‌ و دستیار های دکتر‌ همگی به تنش افتاده بودند، ضربان قلب بیمار نمی‌زد.
صدای جیغ مهدیه از اون‌ور شیشه دکتر را به خودش آورد.
پرستار: دکتر بیمار ضربان نداره!
دکتر: شوک رو بیارین! باید بهش شوک وارد کنیم، سریع‌ پرده رو هم بكشید.
- همه در اتاق تیارام به تنش افتاده بودند، یک نفر دستگاه شوک را آورد دیگری روی دستگاه ژل زد، یکی از پرستاران مانتوی تیارام رو در آورد، نفر دیگر پرده را کشید و جلوی دید مهدیه را گرفت!
همه ترسی بدی توی وجودشان بود، دکتر دسته‌های دستگاه شوک را گرفت و به قفسه س**ی**ن**ه تیارام چسپاند و به سمت بالا کشید، چندین بار این کار را تکرار کرد اما هم‌چنان صدای اون دستگاه نشان می‌داد که بیمار دیگر ضربان ندارد.
مهدیه؛ از پشت شیشه از میان درزی که میان پرده‌ بود نظاره گر مرگ بهترین دوست و خواهر خود بود. با چشم‌های اشکی به آن‌ها نگاه می‌کرد، در دل خدا را صدا زد:
مهدیه_ برش گردون، خدایا کم زجر نکشیده، تورو به فاطمه زهرات قسم برش گردون.
در اتاق تیارام دکتر شوک رو با ولتاژ بالا تری امتحان کرد، که صدای دستگاه یک‌نواخت شد و با جیغ خفیف پرستار فهمید دوباره بیمار به زندگی برگشته! خبری عالی بود! مهدیه؛ با دیدن این‌که خدا به دعایش پاسخ داد شکری گفت و بی رمق روی صندلی های سرد کنار اتاق نشست، حالا خیالش راحت شده بود.
در اتاق دکتر برای بار آخر، بیمارش را چک کرد و نفس عمیقی کشید و خدا رو شکر کرد و همراه پرستار‌ها از اتاق اومدند بیرون، مهدیه با صدای باز شدن در اتاق تیارام، نگاه خسته و اشکی‌اش رو به بالا سوق داد و روی دکتر زوم کرد.
دکتر لبخند آرامش بخشی به مهدیه زد، حال خیال مهدیه راحت‌تر از قبل شده بود. بازهم خدا رو شکر کرد و سرش را به دیوار پشت سرش چسپاند و نفس عمیقی کشید!
می‌دونست قضیه چی هست! اون می‌دونست، پسر عموی بی معرفتش دل بهترین رفیقش را شکسته بد هم ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

تیام قربانی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
957
تاریخ ثبت‌نام
2021-09-21
آخرین بازدید
موضوعات
29
نوشته‌ها
188
راه‌حل‌ها
1
پسندها
897
زمان آنلاینی
12d 20h 33m
امتیازها
173
سطح
0
سن
14
محل سکونت
عمق تاریکی

  • #7
سه روز بعد***
دانای کل***
سه روز است که تیارام بی‌جان گوشه تخت افتاده است، پدر تیارام با این همه قدرتی که داشت، از دختر خود بی خبر بود و نمی‌دانست وارث تختش کجاست، نمی‌دانست یادگار همسر عزیزش الآن کجاست... هیاهویی در عمارت بزرگ محبی ایجاد شده بود، در ورودی به شدت باز شد و یکی از نوچه‌های كامران وارد شد و با عجله به سمت رئیسش آمد، به نفس نفس افتاده بود کامران هرلحظه منتظر بود تا نوچه‌اش به زبان بیاید و بالاخره هم به زبان آمد:
نوچه: آقا؛ خانوم توی بیمارستان بستری‌اند.
نفس کامران برای لحظه‌ای قطع شد، آخه می‌گویند نفسش در بیمارستان بستری است. کمر این پدر شکست! آخر تاحالا پای دخترش به چنین جایی باز نشده بود، نمی‌خواست باور کند اما چشم‌های زلال نوچه وفادارش راستی این خبر را تایید می‌کرد.
کامران عربده‌ای زد که ستون‌های خانه لرزید!
کامران: کسی که باعث شد دخترم گوشه بیمارستان بخوابه رو پیدا کنید.
چندین بادیگارد پخش و پلا شدند و از نقطه دید کامران خارج شدند، خودش هم بلند شد و روبه نوچه وفادارش جمال گفت:
کامران: ماشین رو آماده کن، می‌خوام برم بیمارستان پیش دخترم.
جمال: چشم آقا... نریمان راه بیفت.
جمال همراه نریمان که راننده شخصی کامران بود، از خونه رفتند بیرون. کامران با آن همه عظمتش در حال فرو ریختن بود، دقیقاً عین دخترک بیست ساله و شیطونش بغض بیست ساله‌اش باز به گلویش چنگی انداخت و گلویش را خراش داد. زیر لـ*ـب زمزمه کرد:
کامران: تیارام؛ بابایی قول میدم کسی که باعث این حالت شده رو به خاک سیاه بنشونم.
بدون تعللی در ایستادن، از خانه خارج شد و منتظر راننده ماند طولی نکشید که نریمان به همراه جمال و چندین نفر بادیگارد سر رسیدند. نریمان در را برای رئیس پر غرورش باز کرد و اجازه داد که اون بنشیند، بعد خودش سوار شد و ریموت در حیاطی را زد که خالی از خنده‌های خانم کوچیک آن بود. قلب این راننده هم گرفته بود، او گوش‌هایش را تیز کرده بود تا صدای خندان خانوم قلبش را بشنود، خانوم کوچیک این عمارت را دوست داشت قد تمام داشته‌ها و نداشته‌هایش. این عشق وقتی در قلبش ریشه افکند که دخترک مغرور این عمارت او را یک بی مصرف خطاب کرد، با این‌که حرف آن دخترک مغرور خیلی بد بود تا جایی که قلبش را به آتش کشید، اما با نگاه به چشم‌های پر ابهت و بی حس آن دخترک مغرور و خودپسند دل و دینش را باخت، باخت به خانوم این عمارت به دختری که بالاتر از خودش و عشقش کسی را نمی‌دید! قلب نریمان هم به قدری داشت می‌سوخت که قلب بانوی قلبش سوخت. با صدای داد جمال سر از افکار فرسوده‌اش کشید بیرون.
جمال: حواست کجاست!؟ می‌خوای به کشتنمون بدی!؟
جمال؛ با صدای داد کامران که از نریمان دفاع می‌کرد سکوت کرد و چیز دیگری بر زبان نیاورد.
جمال هم نگران خانوم آن عمارت بود، نگران رئیسش بود زندگی را به پدر آن دخترک مدیون بود، دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید برای خانوم عمارت، دوست داشت سالم باشد تا رئیسش سرپا ایستد... .
 

تیام قربانی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
957
تاریخ ثبت‌نام
2021-09-21
آخرین بازدید
موضوعات
29
نوشته‌ها
188
راه‌حل‌ها
1
پسندها
897
زمان آنلاینی
12d 20h 33m
امتیازها
173
سطح
0
سن
14
محل سکونت
عمق تاریکی

  • #8
تیارام***
نای حرف زدن نداشتم، قلبم هنوز درد می‌کرد. لحظاتی که داشتم با مرگ دسته و پنجه نرم می‌کردم جلوی چشم‌هام رژه می‌رفتن. در به شدت باز شد، بوی عطر تلخ پدرم توی اتاق پیچید ترسیده بودم! از پدری ترسیده بودم كه مطمئن بودم اگه بفهمه چه کسی باعث این حالم شده اون رو می‌کشه!
مهدیه؛ با ترس عقب ایستاده بود پدرم هنوز به خودش نیومده بود با حیرت به منی که عین یک تکه کاغذ گوشه تخت مچاله شده بودم نگاه می‌کرد. آروم زیر لـ*ـب اسمم رو زمزمه کرد:
- تیا... رام بابایی!
قلبم به شدت از لحن حرف زدن بابام سوخت، آخ بابایی این‌جوری صحبت نکن قلب من همین‌جوری داغونه بابایی؛ دخترت خورد شده! شیشه غرورش شکسته، لـ*ـب باز کردم و با بغض گفتم:
- بابایی!؟
- جون بابایی!
مهدیه؛ که دید من ادامه نمیدم، به همراه نریمان و جمال از اتاق زدن بیرون با رفتن اون‌ها بغضم ترکید و با صدای گریونم گفتم:
- بابا... یی!
بابام با سرعت اومد سمتم و بغلم کرد، و با صدای بم و مردونه‌ای که دورگه شده بود و این نشون میداد استوره زندگی من از گریه دخترش بغض کرده، گفت:
- دردت به جون بابایی، کی این‌کارو باهات کرده؟ کی دلش اومد دختر چشم سبز من رو این بلا رو سرش بیاره؟
بغل بابام اشک می‌ریختم و نم نمک براش می‌گفتم، از علاقه‌ام براش می‌گفتم... اما نگفتم خودش و رفیقم چه بلایی سرم آوردند، اما نگفتم که من و مهرشاد باهم دوست بودیم و اون وسط دوستیمون شیشه غرورم رو شکست! آخ بابایی پسر مردم دردی به قلب دخترت داد، که دخترت سکته کرده بود.
اون‌قدر بغل بابا اشک ریختم که نفهمیدم کی خوابم برد...

دانای کل***
کامران توی بهت بود، کی دخترش عاشق شد که اون نفهمید؟ کی دخترش وابسته پسر مردم شد؟
مردونه شکست، بغل دخترش بغض بیست ساله‌اش رو شکست، مسکنی که به دخترکش تذریق کرده بودند خیلی قوی بود و دخترکش رو به خواب طولانی فرو برده بود، مردونه در کنار تخت سر دخترش گریه می‌کرد. ساعاتی گذشت و کامران موفق شد جلوی خودش را بگیرد تا غرورش رو تا این‌جا حفظ کند، در اتاق به تندی باز شد و جمال اومد داخل به سمت کامران رفت و گفت:
- آقا پیداش کردیم!
مهدیه؛ که خوب می‌دانست از چه کسی می‌گویند با اضطراب به مهرشاد پیام داد، اما خیلی دیر شده بود گاهی خیلی زود دیر میشد خیلی زود... .
 
آخرین ویرایش:

تیام قربانی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
957
تاریخ ثبت‌نام
2021-09-21
آخرین بازدید
موضوعات
29
نوشته‌ها
188
راه‌حل‌ها
1
پسندها
897
زمان آنلاینی
12d 20h 33m
امتیازها
173
سطح
0
سن
14
محل سکونت
عمق تاریکی

  • #9
دانای کل***
- کسی نیست این در لعـ*ـنتی رو باز کنه!؟ آهای آقا خواهش می‌کنم در رو باز کن.
در آروم باز شد و هاله‌ای از نور میان بدن‌های ایستاده جلوی در رد شد و صورت مهرشاد رو پوشاند.
آروم چشم‌هایش رو بست، و بعد از مدتی باز کرد.
قامت خمیده کامران جلوی در ایستاده بود، با چشم‌های به خون نشسته صورت خراش برداشته مهرشاد رو کنکاش کرد، می‌خواست بفهمد این بی‌رحم چطور دلش آمد دل دخترش را بشکند.
مهرشاد؛ با ترس به قامت پدر کسی که قرار بود همسرش‌ باشد نگاه کرد. آه از روی درد تیارام خیلی زود زندگی او را سیاه کرده بود، در دلش غوغایی به پا بود انگاری که در قبر گذاشتنش اما هنوز منتظر معجزه بود.
کامران؛ با قدم‌های آروم‌ به سمت قاتل قلب دخترش رفت با یاد حال دخترش باز شکست مصمم جلوی مهرشاد ایستاد و تنها پرسید:
- چرا؟
چه می‌گفت؟ این‌که مجبور شده! این‌که دختری که تیارام بیش‌تر از چشم‌هایش بهش اعتماد داشت او را تهدید کرده است!
یا می‌گفت کسی که جای خواهرش بود حالا بی شرمانه درخواست کرده با او ازدواج کند. یا شاید هم باید می‌گفت دوست، دخترش در شب تولد دخترش با حیله آن را محکوم کرده است محکوم به دزدیدن آبرویش! یا شاید هم بهتر بود بگوید که دخترش را فقط برای پول می‌خواست.
دهن باز کرد تا باز هم دروغی سرهم کند، اما دیگر دیر شده بود دست‌های لرزون اما پر قدرت کامران همچون شمشیری در صورتش فرود آمد. کامران با اشاره به همراهانش فهماند که آن‌ها را تنها بگذارند.
به سرعت آن اتاق تنگ و تاریک خالی شد، کامران مردونه جلوی این سنگ‌دل شکست! آخ که قلبش تکه تکه شد از درد دخترش. دستانش را جمع کرد و محکم در صورت مهرشاد فرود آورد، آن‌قدر زد که خودش خسته شد و به زمین افتاد مهرشاد هم بی‌جون با صورتی خونی سرش را خم کرده بود.
- جمال؟
جمال به سرعت با صدای رئیس‌اش آمد داخل و گفت:
- بله آقا!
- اسلحه‌ات رو رد کن بیاد.
- اما آقا... .
- جمال... .
- چشم‌ آقا، چشم!
جمال اسلحه‌ را به دست رئیسش داد و دور شد، از اتاقک رفت بیرون و باز هم کامران و مهرشاد تنها ماندند.
- فکر کردی نمی‌دونم چطوری با بی‌رحمی دل دخترم رو شکستی؟! خودش چیزی نگفت، بهم گفتن! آقای مولوی دخترم با امروز چهار روزه که گوشه بیمارستان خوابیده، سکته کرده بود سکته! دختر من از محبت مادر محروم شد، از عاشقانه‌های پدرانه من دور شد و به تو پناه آورد، این‌جوری باید جوابش می‌کردی؟
کامران ماشه را کشید، در به شدت باز شد و دخترش گریونش به همراه مهدیه در چهارچوب در نمایان شدند، تیارام جیغی کشید و تیر اسلحه پدرش در گلوی مهرشاد خالی شد، خون به شدت به همه جا پاشید، خون از دهن و مهرشاد ریخت بیرون و لحظه آخر نگاهش را به تیارام دوخت، این اواخر این دختر با قلبش بدجور بازی کرده بود حسرت داشتنش روی دلش ماند.
تیارام جلوی در خشک شده بود، مهدیه زمین زده شد قلبش دگرگون شد محتویات معده‌اش هر لحظه می‌خواستند خارج شوند.
کامران با صورتی خیس به جسد روبه رویش خیره شده بود، تیارام باز جیغی کشید و خودش را زمین زد اولین بارش بود این چهره پدرش را می‌دید، مگر پدر اون کی هست که اسلحه دارد؟ پدرش چه کسی بود که بدون پروا آدم می‌کشت؟
جیغ‌هایش تمام اتاق را پر کرده بود و خودش را میزد و زجه میزد، آخ که وجودش شکست با دیدن مرگ همه کسش روی زانو به سمت عشقش خزید در کنار پایه‌های صندلی زمین خورد، جیغ جانسوزی کشید و هق‌هق کنان بلند شد و دسته‌هایش را به یقه خونی مهرشاد بند کرد و با جیغ گفت:
- لعـ*ـنتی تکون بخور! چرا خوابیدی؟ پاشو، پاشو ببین تیارامت این‌جاس، مهرشاد تورو به خدایی که می‌پرستی بلند شو لعـ*ـنتی بلند شو! بلند شو و باز با عصبانیت صدام بزن.
مهدیه؛ گریه به رفیقش زل زد و با دلی خون به پسر عموی غرق در خونش نگاه کرد.
کامران؛ با عذاب به دخترش نگاه می‌کرد که درحال زجه زدن برای پسری بود كه اون رو پس زده بود.
مهدیه خزان به سمت رفیقش آمد، هنوز در بهت بود احساس می‌کرد یک خواب دیده! اما خواب نبود واقعیتی بود که باور نکردنی بود.
كنار صندلی رفت، آروم به صورت غرق در خون مهرشاد زل زد. آروم صدایش زد:
- مهرشاد؟ داداشی؟ پاشو بزن تو گوشم، بگو همه این‌ها خوابه!
با جیغ مهرشاد را تکون داد، اما تکون نخورد سردی بدن مهرشاد خبر از پر کشیدن روحش میان اون‌ها رو می‌داد با جیغ عقب کشید.
بغضش ترکید، با جیغ بلند شد و به سمت کامران برگشت و محکم هلش داد و با فریاد گفت:
- عمو چیکار کردی؟ هان چیکار کردی؟
پایش سست شد و در میان جیغ‌های تیارام که حتی یک لحظه‌ام قطع نمی‌شدند زمین خورد، دردی حس نمی‌کرد به نقطه نامعلومی زل زده بود و اشک‌هایش بی‌صدا می‌ریخت!
روح مهرشاد با غم عشق تازه شکفته‌ در دلش به آسمان‌ها پر کشید، داشت عشقش را نگاه می‌کرد می‌خواست لمسش کند اما نمی‌توانست!
تیارام زجه میزد و حنجره خود را می‌درید، آخ که به درد‌هایش اضافه شد غم نبود مادر کم بود حالا غم نبود عشق هم اضافه شد. خود زنی می‌کرد و اسم مهرشاد را با حنجره‌اش فریاد می‌کشید، قلبش انگار در دستان مشت شده کسی بود و آن را فشار می‌داد.
دیگر نفسش بالا نمی‌آمد، دستانش خونی بودند و قرمز بوی خون مشامش را اذیت می‌کرد.
سرش را محکم چندین بار به دسته صندلی کوبید، کامران با بغضی سنگین و چشم‌های سرخ به سمت دخترش یورش برد تلاش کرد محارش کند، اما می‌دانست که یک آدم عصبانی و رنج دیده وقتی پا روی دمش گذاشته بشه بدتر از شیطان و قدرتمندتر از ده‌ها مرد قوی هیکل.
تیارام؛ با حس مایع گرمی بر گوشه پیشونی‌اش دلش ضعف رفت، سرگیجه امانش را برید هر شیء و آدمی که اطرافش بود را چندین نفر می‌دید.
پلکانش بر روی هم می‌افتادند ولی با لجاجت تیارام باز می‌شدند اما قدرت خواب از اون بیش‌تر بود، پلکانش سنگین‌تر از قبل بر روی هم افتاد و دیده‌اش را تار کرد، چهره مهرشاد حتی از پشت پلکانش تکون نمی‌خورد محکم به زمین خورد و صداها برایش گنگ شد... .
 

تیام قربانی

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
957
تاریخ ثبت‌نام
2021-09-21
آخرین بازدید
موضوعات
29
نوشته‌ها
188
راه‌حل‌ها
1
پسندها
897
زمان آنلاینی
12d 20h 33m
امتیازها
173
سطح
0
سن
14
محل سکونت
عمق تاریکی

  • #10
تیارام***
با سر درد شدیدی چشم‌هام رو باز کردم، کمی طول کشید تا بفهمم کجا هستم و چی شده، بغض بدی توی گلوم نشسته بود تک تک صحنه‌ها عین یک سکانس فیلم ترسناک تخیلی جلوی چشمم رژه می‌رفتن.
در باز شد و مهدیه با صورتی رنگ پریده و حالی دگرگون اومد داخل، نگاه خسته‌اش رو به من انداخت که جلوی در خشکش زد با بهت گفت:
- بالأخره بهوش اومدی!؟
با تعجب و صدایی که خش داشت گفتم:
- مگه چند روزه که بی‌هوشم؟
آروم به سمتم اومد و کنار تخت نشست، دستم رو توی دستش گرفت و با بغض آشکاری گفت:
- دو هفته بی‌هوش افتادی گوشه بیمارستان.
متعجب تر از قبل زیر لـ*ـب زمزمه کردم:
- دو هفته!
مهدیه بلند شد و به سرعت رفت بیرون، دقایقی بعد با دکتر برگشت. دکتر بعد از چکاب کامل من و اطمینان حاصل کردن از این‌که من خوبم گفت:
دکتر: چند ساعت دیگه مرخصه، فقط باید استراحت کنه فشار عصبی نباید بهش وارد بشه هیجان و سوپرایز و شوک و هرچیز دیگه‌ای براش سمه الخصوص استرس و ناراحتی، باید خیلی مراقبش باشین خیلی.
مهدیه زیر لـ*ـب گفت:
مهدیه: ممنون، مراقبشم.
دکتر رو به من کرد و گفت:
دکتر: بهتره یک مشاوره بری، حسابی مراقب خودت باش اوضاعت خیلی خرابه.
لبخند پر از بغضی زدم و گفتم:
- حتماً.
با رفتن دکتر مهدیه به سرعت کنارم نشست، سرم رو توی آغوشش کشید با چشم‌های پر خودم‌رو به آغوشش سپردم... .

یک هفته بعد***
یک هفته‌ای از مرخص شدنم می‌گذره، دیگه چیزی مثل سابق نیست. هنوز نمی‌دونم بابام چطور سرپوش گذاشت روی قتل مهرشاد، خانواده مهدیه برای همیشه رفتن کانادا و مهدیه تک و تنها این‌جا موند، امروز می‌خوام با مهدیه برم سر قبر مهرشاد! برم جایی که جسم عشقم داخلش دفن شده، عشق! عشق! واژه آشنا، تلخ و دردناکیه هنوز کنار نیومدم با مرگ مهرشاد با کاری که بابا کرد هنوز کنار نیومدم با اتفافات اون روز! روزی که توی چشم‌هام زل زد و گفت:
- دوستت ندارم! از زندگیم برو بیرون! من؛ هانیه رو دوست دارم.
بعضی وقت‌ها قضیه دردناک میشه، تو اون‌رو دوست داری اما اون یکی دیگه‌رو... .
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
39
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 10)

بالا پایین