در دست اقدام رمان فراز و فرود | mohadese

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. پلیسی
نام رمان: فراز و فرود
نام نویسنده: mohadese
ناظر: @هدیه زندگی
ویراستار: @Nafas.h
ژانر: عاشقانه.اجتماعی.
خلاصه: دختری که برای زندگی از روستا به شهر می‌رود. درگیر و دار زندگی بر اثر خصومت‌هایی دزدیده می‌شود و قاچاق می‌شود. در این میان رازی‌ مهم از زندگی پدر و مادرش برملا می‌شود.

 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
296
پسندها
1,185
زمان آنلاینی
1h 28m
امتیازها
188
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
wtjs_73gk_2.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.​
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.​
قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.​
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.​
بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.​
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.​
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.​
با تشکر​
 

mohadese

رمانیکی معروف
رمانیکی
شناسه کاربر
682
تاریخ ثبت‌نام
2021-07-30
آخرین بازدید
موضوعات
55
نوشته‌ها
369
پسندها
2,633
زمان آنلاینی
3d 16h 36m
امتیازها
333
سطح
0

  • #2
پس و پیش‌های زندگی‌ تمامی ندارد
گاهی تلخ همانند زهر و گاهی شیرین‌تر از عسل
گاهی آنقدر بالایی که خوشی‌هایت را نمی‌بینی
وقتی به خودت می‎آیی که در جهنمی هستی
جهنمی که پایانش بهشت است

پارت یک

دانای کل

چوب دستی‌اش بر زمین کوبیده می‌شد و هر بار بیشتر در افکارش فرو می‌رفت. آن‌قدر در خود فرو رفته بود که حتی متوجه آوایی که دقایقی‌ست به او زل زده بود، نشده بود.
آوا خنده‌ای سر داد و گفت:
_ بابا خودت تو فکری به اون کرم بی‌چاره چیکار داری لهش کردی.
یکه خورد. نیم نگاهی به او کرد و دوباره ضربه‌ای به جسد کرم کوچک زد.
_ کی اومدی؟
_ یه پنج دقیقه‌ای هست دارم نگات می‌کنم؛ اما حواست نیست. کجایی تو؟
جوابی نگرفت.
آوا خواست جّو بینشان را عوض کند. خنده‌ای کرد و گفت:
_ میگما شنیدی زهره خانم باردار شده وای خداکنه بچش به شوهرش نره ماشالله هرچی صفات خوبه می‌گیره از چاقی و کوتاهی بگیر تا کچلی!
و باز خودش بود که به حرف خودش خندید.
نوال نگاهی به دختر کنارش کرد. می‌دانست با این‌که او هم مانند خودش سختی‌هایی در زندگی دارد؛ اما باز هم سعی در شاد بودن و شاد کردن بقیه دارد.
_ نوال می‌خوای امشب باهاش صحبت کنی؟
_ آره امشب همه چی رو میگم.
آوا با ناراحتی نگاهی به نوال انداخت:
_ خیلی دوست دارم به آرزوت برسی؛ اما خب دل من چی نامرد؟
نوال تلخ‌خندی زد:
_ فعلا که نه به باره نه به دار! آوا فقط برام دعا کن.
نگاهش را به آسمان دوخت و همان‌طور که بلند می‌شد ادامه داد:
_ پاشو بریم، هوا داره تاریک می‌شه.
دم کوچه پایینی باهم خداحافظی کردند و به سمت کوچه بالایی به راه افتاد. بماند که آوا با زور از او قول گرفت صبح حتماً یک‌دیگر را جای قرار همیشگی‌شان ببیند تا همه چیز را برای او تعریف کند.
فضول بود دیگر، چکارش می‌توان کرد؟
درب بزرگ عمارت را با لرز باز کرد. سرسری به باغی که از همیشه ساکت‌تر به نظر می‌رسید نگاه کرد. نگاهش را به صفحه کوچک ساعت مشکی‌اش انداخت. ضربان قلبش از عقربه‌های ساعت پیشی گرفته بودند. حدس می‌زد که حال تمام خدمتکارها باید رفته باشند. جز بتول خانوم که استثنا بود.
با قدم‌هایی لرزان که ناشی از هیجان زیادش بود به داخل عمارت رفت. می‌دانست در این ساعت در حال کتاب خواندن است.
بی‌معطلی به پله‌های دو طرف سالن نگاهی انداخت و یکی از آن‌ها را در پیش گرفت.
ضربه‌ای به گونه‌های التهاب گرفته‌اش زد، دم عمیقی گرفت و تقه‌ای آرام به در کوبید. صدای همیشه آرامش به گوش رسید.
_ بیا تو!
به آرامی دستگیره در را پایین کشید و داخل شد.
نگاهش را دور تا دور اتاق گرداند و آخر سر روی مرد مسن روبرویش که پشت میز قهوه‌ای رنگ نشسته بود ثابت ماند.
_ سلام آقاجون!
_ سلام دخترم، چرا وایستادی؟ بشین!
و به مبل روبه‌روی میز اشاره زد.
آرام در مبل چرمی فرو رفت. دستانش را در هم گره زد و به آن‌ها خیره شد.
آقابزرگ چشمانش را ریز کرد و نگاهش را به نوه عزیز دردانه‌اش دوخت.
_ خب دخترم منتظرم.
_ راستش نمی‌دونم چطوری بگم.
آقابزرگ تکیه‌اش را به صندلی داد.
_ نوال می‌دونی از مقدمه چینی خوشم نمیاد، یه راست حرفت رو بزن.
نفسش را حبس کرد و گفت:
_ آقاجون من دلم می‌خواد مستقل بشم، کار کنم.
بازدمش را بیرون فرستاد و نگاهش را به چشمان مشکی پدر‌بزرگش گره زد.
عزت‌الله‌ خان برعکس تصورِ نوه دردانه‌اش نگاه آرامش را به او دوخت و جوابش را داد.
_ مشکلی نیست می‌تونی توی کارگاه خودمون کار کنی.
هنوز اصل قضیه را نگفته بود و برای گفتنش دل دل می‌کرد.
دلش را به دریا زد، ترسش را کنار گذاشت و حرفش را زد.
_ مشکل من هم همینه. من نمی‌خوام این‌جا کار کنم. نمی‌خوام تو روستا زندگی کنم. آقاجون من بیست سالمه می‌تونم از پس خودم بر بیام.
التماس را در چشمان عسلی‌اش جمع کرد.
_ من می‌خوام برم تهران، اون‌جا کار کنم و زندگیم رو بچرخونم، خواهش می‌کنم اجازه بدید.
هیچ چیز برای نوه‌اش کم نذاشته بود. اگر ف می‌گفت او را تا فرحزاد می‌برد؛ اما برایش سخت بود، خیلی سخت.
نگاهش غمگین شد. غم دلش را به زبان آورد.
_ زندگی با من بهت سخت می‌گذره؟ می‌خوای از من فرار کنی؟
ناباور نگاهش کرد:
_ نه آقاجون این چه حرفیه فقط دوست دارم توی شهر زندگی کنم.
_ من چجوری تنها نوه‌ام رو تک و تنها بفرستم تو شهر غریب؟ می‌دونی چقدر برای یه دختر تنهایی زندگی کردن سخته؟ تو امانت پسرمی، نمی‌تونم دستی دستی زندگیت رو نابود کنم.
با یادآوری پدرش، چشمانش غمگین شد. پدری که همیشه جای خالی مادرش را برایش پر کرده بود و نگذاشته بود کمبود او را احساس کند.
_ آقاجون شما برام هیچی کم نذاشتید؛ اما اگه بابام هم بود دلش به شادی من رضا بود.
مغموم و ناراحت از جایش بلند شد و به سمت در رفت. هنوز کلامش از دهانش در نرفته بود که آقابزرگ از جایش بلند شد و به سمتش آمد.
دست نوه‌اش را در دست های چروک شده‌اش گرفت.
_ این‌جوری ناراحت از پیشم نرو دخترم. طاقت دیدن غمت رو ندارم. مگه من برات غیر از خوشی خواستم؟ بهم حق بده، می‌ترسم از نبودنت. طاقت ندارم صبح که پا می‌شم صدات تو عمارت نپیچه؛ اما اگه تو دلت به رفتنه، من حرفی ندارم. راهیت می‌کنم.
قطره‌اشکی از گوشه چشمان دخترک روی دست پدربزرگش چکید. آرام خود را در آغوش امن تنها مرد زندگی‌اش فرو برد.
دل پیرمرد از فکر نبود دخترکش لرزید. محکم او را در آغوشش فشرد.
_ من همیشه هواتو دارم باباجان، حتی اگه از من دور باشی.
آرام او را از آغوشش جدا کرد و از او فاصله گرفت. نگاهش را از چشمان دخترکش می‌دزدید.
_ برو شام بخور و استراحت کن.
_ شب بخیر آقاجون.
از اتاق خارج شد. چندین حس همزمان به سمتش حجوم آورده بود. رفتن، ماندن، دلتنگی و... .
بین دو راهی مانده بود.
 
آخرین ویرایش:

mohadese

رمانیکی معروف
رمانیکی
شناسه کاربر
682
تاریخ ثبت‌نام
2021-07-30
آخرین بازدید
موضوعات
55
نوشته‌ها
369
پسندها
2,633
زمان آنلاینی
3d 16h 36m
امتیازها
333
سطح
0

  • #3
پارت دو

توقع نداشت بعد از گفتن همچین تقاضایی، آقاجانش را آنقدر بیقرار ببیند. توقع داشت دادی سرش بزند و با تحکم بگوید حق نداری جایی بروی دیگر حرفش را به میان نیار.
اما همه چیز بر خلاف تصورش بود. شام نخورده خودش را بر روی تخت دو نفره‌اش انداخت و با فکر فردا به خواب رفت.

نوال:
با تقه‌ای که به در خورد از خواب پریدم با گیجی نگاهی به اطراف کردم که صدای بتول از پشت در خواب رو از سرم پروند:
_ نوال‌جان! وقت صبحانست. آقابزرگ منتظرته!چشامرو مالیدم و در حالی که خمیازه‌ای می‌کشیدم جوابش‌رو دادم.
_ الان میام
بعد از دقایقی آماده به سمت طبقه پایین رفتم. با دیدن آقاجون سلامی کردم و پشت میز نشستم. لبخندی بهش زدم که با گرمی جوابم رو داد.
_ صبحت بخیر دخترم
صبحانه در سکوت خورده شد. خیال می‌کردم آقاجون حرفی از دیشب پیش می‌کشه، دست دستی کردم ولی وقتی دیدم قصد حرف زدن نداره الهی شکری گفتم و بلند شدم.
_ آقاجون من می‌رم پیش آوا، برای نهارهم اگه اجازه بدین پیشش بمونم.
_ باشه دخترم برو اما غروب قبل از تاریکی برگرد.
_ چشم آقاجون خداحافظ
از بتول خداحافظی کردم و به سمت در سالن رفتم. بند کتونی‌ام رو سفت کردم و به سمت پاتوقمون به راه افتادم.
نزدیک رودخونه که رسیدم آوا رو دیدم. دستاش رو به عقب تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود. معلوم بود تو حال خودشِ. آروم ازپشت سر نزدیکش شدم و تکون محکمی دادمش. با ترس پرید و نگاهی بهم انداخت و با حرص گفت: وای خدا لعنتت نکنه، زهره ترک شدم دختر.
لپاش از حرص سرخ شده بود. خنده ای سر دادم.
حالا داشتی به کدوم بیچاره‌ای فکر میکردی شیطون؟ معلوم بود اصلا اینجا نیستی.
ویشگونی از بازوم گرفت که آخم بلند شد. چشاش رو لوچ کرد و با حرص گفت:
_ خیلی مسخره‌ای نوال. برا چی بیچاره؟
دستم و روی بازوم فشار دادم و روی چمن‌ها جا گرفتم.
_ چون هرکی گیر تو بیوفته بیچارست خانوم بیچاره!
چشمی چرخوند: «از خداشم باشه»
لبخندی زدم و محکم دو لپ سرخش رو کشیدم که آخش بلند شد.
خب خانوم شجاع دیشب رو چیکار کردی؟ بدو تعریف کن ببینم تا صبح خواب به چشمام نیومد.
مسخره وار نگاهش کردم. از اون نگاه‌هایی که میگه "اره ارواح عمت"
خنده‌ای کرد و گفت: خب حالا تا خود صبحم که نه، یه نیم ساعتی خوابیدم. ولش کن این رو بگو دیگه چی شد؟
جوابش رو ندادم و با شیطنت به رودخونه خیره شدم. میدونستم از فضولی در حال ترکیدن.
_ به به! به به چه هوایی. جون می‌ده برای آب تنی.
نیم نگاهی بهش انداختم که با دیدن قیافه‌ای که به خودش گرفته بود ازخنده روده بر شدم.
_ آوا تورو خدا دیگه قیافت رو این جوری مظلوم نکن، شبیه موش شدی.
تک خندی کرد.
_ زهرمار! معلومه آقا جونت قبول کرده اینجوری خوشحالی دیگه.
شوخی رو کنار گذاشتم و همه حرفامون رو براش تعریف کردم.
بعد از دو ساعتی قدم زدن و غیبت‌ کردن به سمت خونشون به راه افتادیم. با کلید در آهنی خونه رو باز کرد و وارد شدیم. خونه‌ای قدیمی و کوچک داشتند. اما به شدت با صفا بود. بوی عطر درخت‌های نارنج آدم رو م*س*ت می‌کرد.
کفشهامون رو روی پله ایوان در آوردیم و وارد شدیم. آوا مثل مردای لوتی سینه‌اش رو جلو داد، صداش رو کلفت کرد و تو گلوش انداخت:
_ ننه؟ کجایی ننه؟
از حالتش خنده‌ام گرفت. با دست به پشت سرش زدم ‌و‌گمشویی نثارش کردم که همون موقع صدای خاله زیور بلند شد.
_ زهر مارو ننه، باز تو مسخره بازیات رو شروع کردی. بیا کنار بزار دختره بیاد داخل.
با خنده خاله رو بغل کردم. احوال پرسی کردیم و روی قالی دست بافت، که هنر زنان روستا بود نشستم. خاله زیور رو جای مادرنداشته‌ام دوست داشتم.
به آوا نگاه کردم که مشغول پهن کردن سفره بود. اون هم سه سال پیش پدرش رو تو تصادفی از دست داده بود و با مادرش زندگی می‌کرد. برادرش آرین هم تو شهر مشغول کار بود و آخر هفته‌ها بهشون سر می‌زد. بوی مرغ ترش محلی همه خونه رو برداشته بود واشتهام رو تحریک می‌کرد. با مسخره بازی‌‌های من و آوا ناهارمون رو خوردیم.
هوا رو به تاریکی می‌رفت.از خاله و آوا خداحافظی کردم و به سمت عمارت راه افتادم. باد خنکی می‌وزید و هوا تیره‌تر می‌شد. آروم آروم قدم می‌زدم و هوا می‌خوردم که صدای خس خسی از پشت سرم شنیدم.
 
آخرین ویرایش:

mohadese

رمانیکی معروف
رمانیکی
شناسه کاربر
682
تاریخ ثبت‌نام
2021-07-30
آخرین بازدید
موضوعات
55
نوشته‌ها
369
پسندها
2,633
زمان آنلاینی
3d 16h 36m
امتیازها
333
سطح
0

  • #4
پارت سه

خدا خدا می‌کردم حدسی که می‌زنم غلط باشه. آروم سرم رو برگردوندم که تو یک متریم ایستاده بود.
هوا تاریک بود اما زبون بیرون اومدش از صد فرسخی‌هم نمایان بود. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و هم‌زمان که نگاش می‌کردم یه قدم جلو رفتم اما اون از جاش تکون نخورد. آهسته ادامه دادم که با صدای بدی پارس کرد و اومد سمتم. جیغمرو تو گلوم خفه کردم و باپاهای سست شده به سختی دویدم. پیج کوچه رو سریع رد کردم و هیچ‌ نگاهی به پشتم‌ نکردم و فقط دویدم و با دیدن در نیمه باز عمارت بهشت و پیش روم دیدم و با قدرت دویدم و خودم رو توی حیاط پرت کردم. در و محکم بهم کوبیدم و پشتش سر خوردم. صدای پارسش ازپشت در می‌اومد. خیس از ع*ر*ق شده بودم، موهای چسبیده به صورتم رو کنار زدم که یهو با صدایی بغل گوشم پریدم.
_ نترس بابا‌جان منم.
نفسم رو فوت کردم.
_ تویی بابا رحمان سکتم دادی.
_ چرا حواست نیست دختر؟ می‌دونی اگه می‌گرفتت چه بلایی سرت می‌اورد.
_ تورو خدا به آقاجون نگیا! وگرنه تا صبح می‌خواد نصیحتم کنه.
جعبه بزرگی دستش بود. به سمت در اومد و خواست بازش کنه. هول زده دستم رو در گذاشتم.
_ نه در رو باز نکن. صبر کن من برم بالا.
خنده‌ای کرد. جعبه رو تو دستش جا به جا کرد.
_ برو دخترجان برو بالا شبت بخیر
_ شب شماهم بخیر
تندتند پله های ورودی عمارت رو بالا رفتم. محکم در رو هل دادم و وارد شدم. بتول رو دیدم که به طبقه بالا می‌رفت. با صدای در سمتم برگشت و با دیدنم سریع پله‌های رفته رو برگشت و سمتم اومد. با دلهره دستش رو صورتم گذاشت.
_ چرا اینقدر زرد شدی تو؟ صورتت چرا اینقدر سرده؟
دستش رو از روی صورتم برداشتم و تو دستم گرفتم. نمی‌تونستم به بتول دروغ بگم.
_ سگ دنبالم کرد. به آقاجون نگی یه وقت.
دستش رو رو صورتش کوبید.
_ خاک به سرم نوال. چرا مواظب نیستی آخه تو چرا اینقدر سر به هوایی؟
_ عع نکن دیگ بتول جون. والا من زبون حیوانات بلد نیستم بهش بگم آقا سگه جان جدت من و دنبال نکن خب چی کار می‌کردم!
راستی حواسم هست داری من رو به حرف می‌گیری شام ندی بهم‌ها!
خندید و پیشونی‌ام رو نوازش کرد.
_ قربونت برم من، برو لباسات رو عوض کن بیا بهت شام بدم.
به سمت پله رفت و کاغذی از جیب لباسش بیرون کشید.
_ کاغذ چیه بتول‌جون؟
_کارت عروسیه مرضیه. دو شب دیگه عروسیشه می‌برم بدم به آقابزرگ.
با اینکه می‌دونستم توی روستا رسمه و دختراشون رو زود شوهر میدن اما بازم تو کتم نمی‌رفت دختر 15 ساله که الان تو اوج شور و شوق جوونیه رو شوهر بدن!
و من شانسی که آوردم این بود که آقاجون هیچوقت بحث ازدواجم رو پیش نکشید.
پشت سر بتول رفتم بالا و خودم و بهش رسوندم.
_ با کی داره ازدواج می‌کنه حالا؟
تقه‌ای به در اتاق آقاجون زد.
_ پسر محمود قصاب، امیر.
_ اهان خوشبخت بشن ایشالا.
لباسام رو در آوردم تو سبد گذاشتم. یه تیشرت شلوار پوشیدم. دست و صورتم و شستم و تو راه رو رفتم.
بتول از پایین داد زد.
_ نوال برو آقابزرگ کارت داره.
در آن واحد دستام یخ کرد. تقه‌ای زدم.
_ بیا نوال‌جان
در رو باز کردم و سرکی داخل کشیدم. دستی به لباسم کشیدم و داخل شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mohadese

رمانیکی معروف
رمانیکی
شناسه کاربر
682
تاریخ ثبت‌نام
2021-07-30
آخرین بازدید
موضوعات
55
نوشته‌ها
369
پسندها
2,633
زمان آنلاینی
3d 16h 36m
امتیازها
333
سطح
0

  • #5
پارت چهار

- سلام آقاجون
_ سلام دخترم بشین.
روی مبل نشستم و با استرس به چشماش خیره شدم. نگاهم کرد و با صدای آرومش گفت:
_ ببین نوال خودت می دونی تو تنها نوم هستی و برام خیلی عزیزی. درواقع تو تنها کسی هستی که برام مونده. بعد از فوت پدرت سعی کردم هرچی که دلت می‌خواد داشته باشی، برات فراهم کنم.
چیزی که الان ازم می‌خوای انجامش خیلی برام سخته. اما بازهم به خواستت احترام می‌زارم. چون می‌شناسمت می‌دونم خیلی عاقلی و بهت اعتماد تام دارم.
با هیجان نگاش کردم. دلم می‌خواست بپرم و بغلش کنم. با ذوق به سمتش رفتم و کنارش نشستم دستش رو تو دستم گرفتم.
_ممنونم آقاجون خیلی ماهی. قول می‌دم مشکلی پیش نیارم.
فشار خفیفی به دستم داد. لبخندی زد و گفت:
_ می‌دونم نوه خودمی دیگه.
خنده‌ای از ته دل زدم که باعث پررنگ شدن لبخند آقاجون شد.
_ راستی آقاجون، پس فردا شب عروسیه مرضیه هست شماهم میاین دیگه؟
_زیاد نمی‌تونم تو سر و صدا بمونم دخترم یه نیم ساعتی می‌رم و برمی‌گردم.
تاکیدی سرم و تکون دادم.
_ می‌دونید من تا آخر می‌مونم دیگه؟
اخم ریزی روی صورتم لاغر و کشیدش انداخت.
_ کی گفته اصلا تو دعوتی؟
ابروهام بالا پرید.
_ عع یعنی من رو دعوت نکردن نامردا؟ عروسی که من نباشم صفا نداره.
_ شوخی کردم. کیه که ندونه دختر، اون بتول بیچاره باید به زور از وسط جمع کنه تو رو.
دستاش رو از دستم در آورد و به مبل تکیه زد.
_ راستی، سپردم توی شهر برات خونه پیدا کردن. خودم‌هم فردا صبح می‌رم می‌بینم. روزی‌هم که قراره بری با هم می‌ریم دانشگاه آزادثبت نامت می‌کنیم. خرجیتم خودم هر ماه برات واریز می‌کنم.
هم خوشحال بودم که می‌تونم درس بخونم هم ناراحت از اینکه نمی‌تونستم کار کنم با ناراحتی گفتم:
_ اما آقا...
متوجه منظورم شد. با اخم حرفم رو قطع کرد.
_ اما و اگر نداره. حرف کارکردن رو پیش نکش
وا رفته نگاش کردم. اما باز هم از هیچی بهتر بود. بعدا که جا افتادم موضوع کار کردنم رو هم بهش می‌گم.
بلند شدم تشکر کردم شب بخیری گفتم و به سمت پایین رفتم. بتول شام رو برام کشیده بود و خودش رفته بود. غذام رو خوردم و سریع به اتاقم رفتم و از خستگی بیهوش شدم.
با احساس نفس‌های کسی روی پوست صورتم، چشمام رو باز کردم که با دو چشم درشت قهوه‌ای روبه رو شدم.
 
آخرین ویرایش:

mohadese

رمانیکی معروف
رمانیکی
شناسه کاربر
682
تاریخ ثبت‌نام
2021-07-30
آخرین بازدید
موضوعات
55
نوشته‌ها
369
پسندها
2,633
زمان آنلاینی
3d 16h 36m
امتیازها
333
سطح
0

  • #6
پارت پنج

غلتی زدم و چشمام رو بستم.
_ نکبت! چی می‌خوای سر صبحی از جون من؟
آوا خنده‌ای سر داد و گفت:
_ از خداتم باشه صبحت رو با جمال زیبای من شروع کنی.
خندیدم و گفتم:
_ مگر اینکه فقط خودت از خودت تعریف کنی دیگه همچین مالی‌هم‌ نیستی.
_ ادب نداری که! منو بگو واسه تو اومدم تا اینجا.
_ اره عزیزم کاملا معلومه واسه فضولی نیومدی.
آوا خواست جوابی بده، که تقه‌ای به در خورد و باز شد.
هردو به سمت در برگشتیم.
بتول لبخندی زد و گفت:
_ صبح بخیر بچه‌ها بیاین پایین صبحونه حاضر کردم.
خواستم تشکر کنم که آوا پرید وسط حرفم.
_ صبح شماهم بخیر. چشم بتول خانوم شما بفرما این خرس تنبل هم یه آبی به صورتش بزنه اومدیم.
بالشت رو با حرص پرت کردم سمتش که با حرف بتول چشمام گرد شد.
_ زیاد بهش سخت نگیر مادر این از بچگیش همینجوری پر خواب بود.
الکی خودمرو ناراحت نشون دادم.
_ دستت درد نکنه دیگه بتول جون من رو می‌فروشی به این خیار؟ من و تو دو روز دیگ باهم می‌مونیم‌ها!
بتول همینطور که تکیه‌اش رو از در برمی‌داشت جواب داد.
_ قربون جفتتون برم زود باشین بیاین چایی ریختم سرد می‌شه.
آبی به دست و صورتم زدم و پایین رفتیم. سالن پایین که بیشتر برای مهمانی‌های عادی استفاده می‌شد، نزدیک آشپزخونه راه پله‌ای‌داشت که به پایین می‌رفت. شامل یه سالن بزرگ که مهمانی‌های رسمی آقاجون اونجا برگزار می‌شد.
به سمت آشپزخونه رفتیم و پشت میز نشستیم.
آوا با تعجب نگام کرد و گفت:
_ پس آقاجونت کجاست؟ صبحونه خورده؟
لبخندی دندان‌نما بهش زدم.
_ کله سحر رفت تهران خونه ببینه.
آوا جیغ کوتاهی زد و محکم بغلم کرد.
_ الهی قربونت برم. بالاخره داری می‌ری. نمی‌دونی چقدر خوشحالم برات.
کمرش رو فشاری دادم و تشکر کردم.
بعد از صرف صبحانه حاضر شدم و دو‌تایی به سمت تپه رفتیم.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم که هشت صبح رو نشون می‌داد. قدم زنان به سمت تپه می‌رفتیم. هوای روستا بی‌نظیر بود، خنک ودلچسب.
_ می‌گم‌ها نوال کار رو می‌خوای چیکار کنی؟
_ فعلا یه مدتی درس می‌خونم یکم که جا افتادم می‌گردم دنبال کار.
_ چه کاری؟
_ برام فرقی نمیکنه. فقط محیطش مورد اطمینان باشه می‌خوام دستم تو جیب خودم باشه. تا کی قراره آقاجون خرجم رو بده؟! بیست سال‌ عین چشماش مراقبم بوده، اما دیگه کافیه.
در جواب صحبتم سری تکون داد.
نگاهی به تپه روبه روم انداختم زیادی بلند نبود اما از بالا کل روستا زیر پات بود.
فکری به ذهنم اومد.
_ هرکی زودتر رسید به بالا؟
با شوق نگاهی بهم انداخت و چشمکی زد.
_ حله.
بچه بازیمون گل کرده بود. چه می‌شد مگه ماهم ساعتی فارغ از دنیا خوش باشیم؟
سه دو یکی گفتیم و تند تند به سمت بالا راه افتادیم.
نفس نفس زنان به وسط تپه رسیده بودم. دهنم از تشنگی خشک شده بود. نگاهی به پشت سرم انداختم که ببینم آوا بهم رسیده یا نه،نفهمیدم چی شد که سنگی از زیر پام در رفت و با زانو محکم روی زمین افتادم. سوزشی روی زانوم حس کردم. دستی بهش کشیدم که آخم در اومد.
آوا سریع خودش رو بهم رسوند و دستم رو گرفت. نگران شده بود.
_ چی شدی تو؟ حواست کجاست؟ الان قل می‌خوردی می‌رفتی پایین که!
با اخم نگاش کردم که سریع گفت.
_ شوخی کردم بابا نزن مارو.
کمکم کرد بشینم. پاچه شلوارم و بالا کشیدم که دیدم زخم شده و خون اومده، اونقدر هم دردناک نبود فقط سوزش داشت.
_ بیا بریم خونه برات ضد عفونیش کنم خاک رفته توش عفونت میکنه.
_نمی‌خواد بابا رفتم خونه خودم ضد عفونیش می‌کنم.
آوا دیگه حرفی نزد و کنارم روی قلوه سنگی نشست. ساعت نزدیک نه و نیم بود. نیم ساعتی نشستیم، حرف زدیم، خندیدم و مسخره بازی‌ در آوردیم. معلوم نبود بعد از رفتنم به تهران، دیگه کی می‌تونستم آوا رو ببینم.
از بچگیمون باهم بزرگ شده بودیم. تنها رفیقم و خواهر نداشتم بود. من که مادری ندیده بودم اما خاله زیور و بتول برام مادری کرده بودن
خاله زیور بین من و آوا فرق نمی‌ذاشت و هردومون رو به یه چشم نگاه می‌کرد. اگه کم و کسری‌هم تو زندگیشون داشتند آقاجون دستشون رو می‌گرفت.
13 سالم بود. قرص های عجیب غریبی توی کشوی بابام میدیدم. دستمالی که هرروز دور سرش بسته بود. لبخندهایی که از روی درد بود، اما می‌خواست بگه من خوبم. آقاجون‌هم حال خوشی نداشت. استرس تو حرکاتش هویدا بود.
و شش ماه بعدش بود که دیگه پدرم و نداشتم.
از فکر و خیال بیرون اومدم و به داخل کوچه پیچیدیم، که چشممون به پرشیای سفیدی که جلوی در آوا اینا بود افتاد. صندوق عقبش بالابود و پسری سرش توی صندوق بود. آوا جیغ خفیفی کشید و آرینی زیرلب گفت و به سمت ماشین دوید. با دیدن ذوقش لبخندی روی لبم نشست و آروم و لنگان دنبالش راه افتادم.
به ماشین رسید و با جیغ آرین رو صدا زد. داداشش سرش رو از صندوق بیرون آورد و صاف ایستاد. کنار آوا رسیدم. جفتمون باچشمای گشاد پسر رو نگاه می‌کردیم. هرکسی با دیدن چشمای خرمایی روشن این پسر می‌تونست تشخیص بده کیه. حتی بعد از گذشت شیش سال!
نگاهی به جفتمون انداخت و رو به من کرد.
_ یه آب قند بده دستش ضعف رفت.
کوله خاکی رنگش رو جلو گذاشت، سوار ماشین شد و به داخل حیاط خونه رو به رویی رفت.
نگاهی به آوا انداختم که در حال قش کردن بود دستم رو دور کمرش گذاشتم که با خشم پسم زد.
_ پسره‌ی نفهم من‌رو مسخره کرد؟
خنده‌ای کردم.
_ خب چیه؟ یه بارکی می‌ری بالا سره پسره جیغ می‌زنی توقع داری بیاد ازت تشکر کنه؟!
_ خوب کردم اصلا من از کجا می‌دونستم اینِ. بعد شش سال تازه یادش افتاده یه مادری داره پاشده اومده؟ تازه اومده جلو در ماپارک‌ کرده من رو مسخره‌هم می‌کنه! والا خجالتم خوب چیزیه.
و رو به در بسته خونه سجاد کرد و بیشعوری داد زد.
به زور جلوی خندم رو گرفتم تا بیشتر عصبیش نکنم، دستش رو گرفتم و به سمت خونشون کشیدمش.
_ بیا بریم بابا آبرو برامون نزاشتی.
با حرص دنبالم اومد.
نزدیک اذان بود که از خاله و آوا خداحافظی کردم و به راه افتادم. از سوپری چندتایی خوراکی خریدم و به سمت عمارت رفتم.
_ بتول جون؟ بتول جونم کجایی؟
نگاهی به اطراف کردم که با ندیدنش خواستم دوباره صداش کنم که صداش رو از طبقه بالا شنیدم.
_ بیا بالا دخترم اینجام.
خوراکی هارو روی مبل رها کردم و به سمت بالا رفتم.
به داخل اتاق رفتم که مشغول گردگیری اتاق مهمان دیدمش.
_ بتول جون چی‌ کار می‌کنی، ول کن بابا خسته میکنی خودت رو الکی مهمان نداریم که! راستی، آقاجونم نیومده هنوز ماشین تو حیاط نبود!
_ وای مادر یه تنه چقدر حرف می‌زنی آخه، واستا یکی یکی.
اولش که آقاجونت امشب تهران خونه یکی از دوستاش موند و فردا صبح‌هم با اونا حرکت می‌کنه میاد. اتاق رو هم واسه مهمون‌ها دارم آماده می‌کنم.
_ کی هست حالا این دوستش؟
_ آقای ربیعی با زن و بچش، یه بار بچه بودی اومده بودن، نمی‌دونم حالا یادت هست یا نه.
_ نمی‌دونم. ببینمشون شاید یادم اومد.
به سمت اتاقم رفتم. وضو گرفتم و مشغول نماز خوندن شدم. مهر رو بوسیدم و خدا رو شکر کردم.
سمت اتاق مهمان رفتم بتول همچنان مشغول گردگیری بود. دستمالی دستم گرفتم.
_ کمکت کنم زودتر تموم بشه شام بخوریم.
_ دستت درد نکنه مادر.
یه ساعتی گردگیری کردیم و شام خوردیم. کنارهم روی مبل رو به روی تلویزیون نشستیم. همین‌طور که خیاری گاز می‌زدم رو به بتول کردم.
_ میگم بتول جون، یه مدت که تهران جا افتادم می‌خوام کار کنم. به نظرت چجوری به آقاجون بگم؟
سیب سبزی از وسط قاچ زد و به سمتم گرفت.
_ آقاجونت زود از کوره در می‌ره، اما تو دلش هیچی نیست. یکم داد و بیداد می‌کنه اما بازم قبول می‌کنه. هرکاری قراره بکنی بهش بگو. بدون اجازش کاری نکن نوال جان.
در جواب صحبتش سری تکون دادم. خمیازه بلند بالایی کشیدم.
_ من می‌رم لالا شب بخیر.
_ شبت بخیر دخترم.
صبح با احساس سر و صدا از حیاط، از خواب بیدار شدم. آبی به دست و صورتم زدم و لباس تمیزی پوشیدم. حدس می‌زدم آقاجون ومهمون‌هاش اومده باشن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mohadese

رمانیکی معروف
رمانیکی
شناسه کاربر
682
تاریخ ثبت‌نام
2021-07-30
آخرین بازدید
موضوعات
55
نوشته‌ها
369
پسندها
2,633
زمان آنلاینی
3d 16h 36m
امتیازها
333
سطح
0

  • #7
پارت شش
از پله‌ها پایین رفتم که صداشون رو از توی سالن شنیدم. دستی به شالم کشیدم و وارد شدم. سلام بلندی کردم که همشون با دیدنم بلندشدن. یک خانوم و آقا به همراه دختری بودن. دست دادم و احوال پرسی کردم به سمت آقاجون رفتم و بعد از بغل کردنش کنارش نشستم.
_ ماشالا! چقدر بزرگ شدی نوال‌جان، هنوزم مثل بچگیات خوشگلی، خیلی سال بود ندیده بودمت.
_ ممنونم خانوم ربیعی، لطف دارین.
_ می‌تونی فاطمه صدام کنی عزیزم.
در جوابش لبخندی زدم. بتول خانوم شربت و شیرینی پخش کرد و کنار فاطمه‌جون نشست. همه مشغول صحبت شدند. نگاهم رو زوم دخترشون کردم که اصلا حواسش به کسی نبود و خیلی ریز اطراف‌رو دید می‌زد. چهره گندمی معمولی داشت و لباس ساده‌ای تنش بود.
آقاجون:
_ نوال‌جان با سارا برید تو اتاقت آشنا شید. حرف‌های ما حوصله شمارو سر می‌بره.
چشمی گفتم و به سمت پله رفتم. دنبالم راه افتاد. در اتاق رو باز کردم و با دست اشاره کردم.
_ بفرما داخل.
وارد اتاق شدیم و در رو پشت سرم بستم. نگاهی به اتاق انداخت و گفت:
_ اتاق قشنگی داری.
لبخندی زدم.
_ ممنون، چرا نمی‌شینی!
و با دست به مبل کنار خودم اشاره کردم.
به نظر نمی‌اومد دختر ساکتی باشه معلوم بود داره غریبی می‌کنه.
_ خب سارا از خودت بگو چند سالته؟ درس می‌خونی؟
_ اره دارم برای کنکور آماده می‌شم.
با بهت نگاش کردم که خنده‌ای کرد.
_ چیه لابد توام می‌خوای بگی به قد و قوارت می‌آد دانشگاهرو تموم کرده باشی آره؟
هنگ کردم.
_ اره خب هزار ماشالا یکم قدت گول زنکه.
_ به داییم رفتم، خانوادگی قد بلندیم.
_ خدا حفظتون کنه.
_ تو نمی‌خوای از خودت بگی؟ ناسلامتی قراره تو شهر غریب من رفیقت باشم.
به سمت پنجره رفتم و باز کردم. هوای صبح کمی آفتابی بود و تیز. به لبه پنجره تکیه زدم.
_ به نام خدا نوال تابش هستم. بیست ساله.
مسخره‌وار چشماش‌رو گرد شد.
_ یا خدا! چقدر اطلاعات مفیدی دادی دختر. مرسی واقعا!
_ خب چی باید بگم آخه؟ اینجوری که نمی‌شه همدیگه رو شناخت. آدما تو رابطه و رفت و آمد به ویژگی و خصلت‌های هم پی می‌برن.
_ بله حرف حق جواب نداره.
تا نزدیک ناهار با‌هم صحبت کردیم. دختر خوب و خیلی شوخی بود. ناهاررو‌ خوردیم و توی سالن دورهم نشستیم. مشغول خوردن میوه و چایی بودیم. با یادآوری عروسی امشب با ذوق رو به سارا که کنارم نشسته بود کردم.

_ اگه گفتی امشب چه خبره؟!
 
آخرین ویرایش:

mohadese

رمانیکی معروف
رمانیکی
شناسه کاربر
682
تاریخ ثبت‌نام
2021-07-30
آخرین بازدید
موضوعات
55
نوشته‌ها
369
پسندها
2,633
زمان آنلاینی
3d 16h 36m
امتیازها
333
سطح
0

  • #8
پارت هفت

قلپی از چایش ‌خورد و گازی به شیرینی زد. با دهن‌پر جواب داد.
_ چه...خبره؟
_ می‌خوام ببرمت عروسی.
_ واقعا؟ ما که دعوت نیستیم اصلا!
بادی به غبغب دادم.
_ ناسلامتی ما خان‌زاده‌ایم‌ ها! چی فکر کردی حاجی اولین کارت همیشه دست آقاجون می‌رسه. مهمون آقاجونم مهمون خودشونه. درضمن عروسی‌های اینجا مثل شهر نیست که، کل روستا دعوتن.
با ذوقم ادامه دادم.
_ آخ که چقدر خوش بگذره.
آقاجون رو‌ به جمع کرد و‌ داستان عروسی امشب و پیش کشید. همه به اتاق‌ها رفتیم تا استراحت کنیم و‌ حاضر شیم.
سارا در حال چرت زدن بود. تکون محکمی دادمش، با هول پرید.

_ چیه؟! چی شده؟! چته؟! چرا اینجوری می‌کنی؟ چرا اینقدر وحشی بازی در می‌آری؟! عین آدم بیدارم کن خب. سکته می‌کردم تو می‌خواستی جواب پس بدی آخه؟
دهنم باز موند یه بند عین مته حرف می‌زد.
_ خیلی خب بابا چته! بلند شو حاضر شیم...وحشی !

کش و قوصی و به بدنش داد و لبخند پت و پهنی زد.
_ چقدر اذیت کردنت‌ کیف می‌ده نوال.

زبونی دراز کردم و کمد رو باز کردم و متفکر خیره شدم به لباس‌ها. چی می‌پوشیدیم حالا!
_ پاشو لنگت و جمع کن بیا ببین چی بپوشیم.
دستش و ل*ب کمد گرفت و نگاهش و بهم دوخت.
_ مگه لباس محلی نمی‌پوشین شما؟
_ بیشتر زنای قدیمی روستا می‌پوشن...جوون‌های اینجا همه مثل شهر لباس می‌پوشن کم پیش می‌آد محلی بپوشن.
چشم ریز کردم و خم شدم تو کمد.
_ کوتاه یا بلند؟
_ اووم بلند بهتره.
_ ماشالا با این قد هرچی هم بدم بهت کوتاه در میاد.
_ خب بهم شومیز شلوار بده.
_ شومیز خوبه اما شلوار به درد عروسی نمی‌خوره.

کاور‌هارو یکی یکی کنار زدم و شومیز مشکی بیرون کشیدم...رو‌ مچ تنگ بود و یقه هفت داشت. لباس و دستش دادم و دوباره رگال‌هارو بالا پایین کردم.
این سری دامن لیمویی پیله‌داری در‌ آوردم که کمربندش کلفت و همرنگ خود دامن بود. دامن رو هم دادم بغلش.
_ برو بپوش ببینم چطوره.
اون یکی در کمد رو باز کرد و پشتش لباس رو عوض کرد.
چرخ زنان از پشت در بیرون اومد. وقتی می‌چرخید دامن پف می‌کرد و خیلی بامزه می‌شد.
 
آخرین ویرایش:

mohadese

رمانیکی معروف
رمانیکی
شناسه کاربر
682
تاریخ ثبت‌نام
2021-07-30
آخرین بازدید
موضوعات
55
نوشته‌ها
369
پسندها
2,633
زمان آنلاینی
3d 16h 36m
امتیازها
333
سطح
0

  • #9
_ چطوره خوشت میاد؟
جلوی آینه قدی ایستاد و دستی به لباس کشید.
_ آره خیلی خوشگل و خوش‌رنگه دستت درد نکنه.
نگاهی به سر تا پاش کردم، در جا کفشی کوچیک کنار کمدرو باز کردم و کفش مشکی پاشنه تختی‌رو بهش دادم که خداروشکر سایزپاهاش بود.
فقط یکم فشار می‌آورد. خیالم که از بابت سارا راحت شد، رفتم سراغ لباس‌های خودم. مردم روستا پیرو رنگ‌های شاد و روشن بودن، وهمین مراسم‌رو رنگی‌رنگی و جذاب می‌کرد. بدون تعلل پیراهن بلند کرم رنگی‌رو در آوردم و پوشیدم. آستین‌های بلندی داشت، زیرش آسترداشت و روش گیپور بود.
ساده بود و شیک. کفش مشکی پاشنه کوتاهی پوشیدم...حوصله دردسر کفش پاشنه بلندرو نداشتم. کفش‌هم زیر پیراهن می‌رفت و کلامعلوم‌ نبود.
موهامون رو صاف کردیم‌ و آرایش مختصری انجام دادیم. بماند که چقدر برا‌ی‌هم نوشابه باز کردیم و قربون صدقه رفتیم. بقیه توی سالن‌ منتظرما بودن. از پله‌ها پایین اومدیم که بتول اولین نفر با دیدنم از جاش بلند شد.
_ الهی من قربون تک دخترمون برم آخه! چقدر ماه شدی نوال‌جان.
با ذوق فشاری به دستش دادم و تشکر کردم. رو به سارا کرد.
_ ماشالا مادر، چقدر خوش قد و بالایی. خدا حفظت کنه.
سارا با خجالت تشکری کرد و همه باهم به سمت حیاط رفتیم. من و سارا، بتول و آقاجون سوار یه ماشین شدیم و فاطمه‌جون و آقای‌ربیعی با ماشین خودشون می‌اومدن. آقاجون رو به راننده کرد.
_ جواد پسرم راه بیفت.
از در بیرون رفتیم. عروسی تقریباً آخر روستا و توی خونه باغ بود. شیشه سمت خودم‌رو کمی پایین دادم، تا باد موهام‌رو بهم نریزه. هیچ‌حرفی توی ماشین رد و بدل نشد و به علت کوتاه بودن مسیر، سریع به باغ رسیدیم. با ایستادن ماشین دامن لباسم‌رو تو دستم گرفتم وپیاده شدم. سارا و بتول‌هم از ماشین پیاده شدن. آقاجون و آقای ربیعی به سمت مردونه رفتن و ما چهارتا به قسمت زنونه رفتیم. صدای‌ آهنگ محلی از همین‌جا به گوش می‌رسید. باغ بزرگی بود. دور تا دور میز و صندلی چیده شده بود. از وسط باغ‌رو تقسیم کرده بودن بهمردونه و زنونه. با چشم دنبال جای مناسب می‌گشتم.
بتول:
_ نوال‌جان‌ ما می‌ریم داخل بیشتر خانوم‌ها داخل هستن.
دست سارارو گرفتم.
_ باشه برین شما. اگه زودتر رفتین خونه به جواد بگو بیاد دنبال‌ما.
باشه‌‌ای گفت‌و با خانوم ربیعی رفتن.
سمت میزی گوشه باغ رفتیم که پشت سرمون با داربست و پارچه کلفتی از بخش زنونه جدا شده بود. دست سارا‌رو ول کردم...روی‌ صندلی‌جا گرفتیم و مانتو و شال‌مون‌رو درآوردیم. سارا با تعجب و هیجان دور و اطراف‌رو نگاه می‌کرد، انگار تا به حال آدم ندیده بود.
_ وای‌نوال چقدر باحال و شاد همه چی! تا به حال همچین عروسی نیومده بودم. همیشه عروسی‌های ما تو تالار بودِ.
و دوباره نگاهی به چراغ ریسه‌های ‌رنگی انداخت.
لبخندی به ذوقش زدم.

@هدیه زندگی
 
آخرین ویرایش:

mohadese

رمانیکی معروف
رمانیکی
شناسه کاربر
682
تاریخ ثبت‌نام
2021-07-30
آخرین بازدید
موضوعات
55
نوشته‌ها
369
پسندها
2,633
زمان آنلاینی
3d 16h 36m
امتیازها
333
سطح
0

  • #10
روی میز پر بود از انواع میوه و شیرینی.
یک موز و شیرینی توی بشقاب رو‌به روش گذاشتم و گفتم:
_ بخور بعداً نگی من‌رو بردن عروسی گشنه برگردوندن.
بامشت ضربه آرومی به بازوم زد.
_ مسخره!
نگاهش‌رو روی میز چرخوند و روی شیرینی محلی ثابت موند. یکی برداشت، با تعجب بو کرد و یک گاز بهش زد و در حالی که می‌خورد گفت:
_ ام، اسم این شیرینی چیه نوال؟! اوم خیلی خوش مزه‌ست!
لبخندی زدم و گفتم:
_ اسم محلیش پشت زیکِ. بهش سوهان کنجدی‌هم می‌گن، یک بار بخوری طعمش زیر زبونت می‌مونه.
اوهومی گفت و‌ یکی دیگه برداشت.
صدای آهنگ به شدت زیاد بود. دختر‌های جوون و خانوم‌ها مشغول رقص محلی بودن. منتظر بودم یکم یخم باز بشه تا برم وسط. برشی‌ هلو دهنم گذاشتم و گوشیم‌رو از کیفم در آوردم. با دیدن پانزده‌تا تماس بی‌پاسخ از آوا با کف دست به پیشونیم کوبیدم. رسماً آوارو فراموش کرده بودم.
خواستم بهش زنگ بزنم، که گوشی تو دستم زنگ خورد، بی معطلی جواب دادم.
_ خاک تو سرت بریزن. معلوم هست کجایی؟! صد بار زنگ زدم!
تو اون سر و صدا، صداش به سختی به گوشم می‌رسید.
_ خیلی خب حالا نشنیدم!
_ کدوم گوری نشستی؟ هرچی چشم چرخوندم ندیدمت.
این دختر از ادب بویی نبرده بود. جایی که نشسته بودیم‌رو‌ بهش گفتم. یک دقیقه بعد سر و کلش از دور پیدا شد. پیراهن پف‌دار قرمزیپوشیده بود، موهای‌ تا روی شونش‌رو هم باز گذاشته بود. خیلی خوشگل شده بود.
به‌ما رسید و خودش رو‌روی صندلی بغلیم‌جا کرد.
آوا:
_ به به! خوشگل کردی! امشب قراره مخ‌ کی‌رو بزنی؟!
خنده‌ای کردم.
_ نیست که خودت شبیه گوریل اومدی، برای همین من‌ به چشمت خوشگل می‌آم.
نوچ نوچی کرد و‌ پاروی‌پا انداخت.
_ جنبه نداری! لیاقتت همون فحش‌های آبداریِ که نثارت می‌کنم.
انگار تازه چشمش به سارا افتاد که تو حال خودش بود و داشت از خودش عکس می‌گرفت. با چشم و ابرو اشاره‌ای بهش کرد.
منظورش‌رو فهمیدم.
_ بچه‌ی دوست آقاجونم، از تهران اومدن.
ابرو بالا انداخت.
_ دختر تهرونیه پس!
سارا گوشیش‌رو کنار گذاشت و روبه ما کرد. با چشم‌های ریز شده به آوا نگاه کرد و با مکث سلام کرد. آوارو بهش معرفی کردم. سه‌تایی کمی صحبت کردیم‌‌و بقیه‌رو از زیر نگاه‌مون ‌گذروندیم.
یهو صدای کل کشیدن زن‌های مجلس بالا رفت. مهمون‌هایی که داخل خونه بودن همه به باغ اومدن و نزدیک در جمع شدن. دست بچه‌هاروگرفتم و سه‌تایی به‌ سمت جمعیت رفتیم. آهنگ محلی، جاش رو‌به آهنگ ورود عروس و داماد داد.

@هدیه زندگی
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین