در دست اقدام رمان ظالم | مهدیه

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. پلیسی
نام عنوان: ظالم
نویسنده: مهدیه(M.R)
ژانر: پلیسی، مافیایی، اجتماعی، تراژدی، عاشقانه
خلاصه: لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه گذشت، اما نتوانست زخم‌هایش را التیام بخشد و به جای ماندن و حکم کردن، مانند باد گذرایی عبور کرد رفت، رفت تا از انسان‌های بد ذات زندگی‌اش خلاص شود. رفت تا بتواند زندگی‌اش نجات دهد. رفت تا مانع فاش شدن‌ حکایت‌های گذشته‌اش شود و... .

مقدمه: دل که رو دل بی‌افتد
عشق حاکم می‌شود!
پس به حکم عشق
بازی می‌کنم!
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
52
نوشته‌ها
507
پسندها
5,561
زمان آنلاینی
4d 17h 35m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #1


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

با تشکر​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نام موضوع : رمان ظالم | مهدیه دسته : تایپ رمان

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
317
راه‌حل‌ها
10
پسندها
2,521
زمان آنلاینی
17d 13h 8m
امتیازها
158
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #2
پارت یک

هق‌ هق‌هایم در میان صدای رعد برق باران محو می‌شد. دست‌هایم را با خشم به سر و صورتم می‌کوباندم و اشک‌هایم با فرط روی گونه‌هایم روانه می‌شد.
جسم خون آلود برادرم را در دست‌هایم گرفتم و در حالی که از ته دل عاجزانه فریاد می‌کشیدم، کسانی‌ را که این بالا را سر برادرم آورده‌اند، را نیز نفرین می‌کردم.
دستم‌هایم را روی شانه‌های بی‌جان روزبه قرار دادم و روی زانوهایم گذاشتم و در حالی که صورت رنگ پریده‌اش را نوازش می‌‌کردم، فریاد زدم:
- داداش!

*****

مانند ماهی که از تنگه‌ی آبش بیرون افتاده، لـ*ـب‌هایم را باز و بسته می‌کردم و به خاطر تشنگی زیاد، لـ*ـب‌های خشک و‌ ترک خورده‌ام را به هم می‌فشردم و طاقت باز کردن پلک‌هایم را نداشتم و در خلسه‌ی عجیبی فرو رفته بودم.
انگاری با باز کردن چشم‌هایم، زندگی‌ام به پایان‌ خواهد رسید و من دیگر نمی‌توانم چشم‌های سیاه رنگش را ببینم و در آغوش بگیرمش و زخم‌هایش را بهبود دهم و درد‌هایم را برایش بازگو‌ کنم.
می‌دیدمش! آره خودش بود که در کنارم روی چمن‌های سبز حیاطمان نشسته بود و‌ داشت خاطره‌‌های دوران سربازی‌اش را برای من با جان و‌ دل تعریف می‌کرد و من سر روی شانه‌اش گذاشته بودم و با دقت به هر کلمه‌ای از دهانش خارج می‌شد، گوش می‌سپردم و لبخند زیبایی روی لـ*ـب‌های هر دویمان قرار داشت؛ اما ناگهان روزبه مانند پروانه‌ای از کنارم پر کشید و به سوی آسمان کشیده شد و از کنارم محو شد و‌ من را در تنهایی‌های بی‌کرانم رها کرد.
هین!
در حالی که عـ*ـرق از پیشانی‌ام سرازیر شده بود و داشتم نفس نفس می‌زدم، روی تخت نشستم و دست‌های لرزانم را روی صورتم گذاشتم. این دیگه چه خواب شومی بود که من دیده بودم؟
چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم و با دیدن اطرافم، مطلع شدم که در بیمارستان هستم؛ اما چرا من این‌جا بود؟ اصلاً من این‌جا چی کار داشتم؟ پس روزبه کجا بود؟
با این فکر‌ها، لبم را به دندان گرفتم و ملافه‌ی نازکی که روی تنم قرار داشت را توی دستم فشردم و سوزن سرم را از دستم در آوردم و روی تخت نشستم.
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
317
راه‌حل‌ها
10
پسندها
2,521
زمان آنلاینی
17d 13h 8m
امتیازها
158
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #3
پارت دو
درب را باز کردم و از اتاقی که بوی الکل می‌داد خارج شدم و در حالی که سرم گیج می‌رفت، نگاهی به سالن خالی بیمارستان انداختم و آشوبی که در دلم به پا شده بود، شدت یافت و هراسان با کفش‌های سفید رنگ بیمارستان، روی سرامیک‌های سالن که کثیف بودند و رد پای گِلی رویشان قرار داشت، لنگ لنگان قدم بر می‌داشتم و مثل دیوانه‌هایی که از تيمارستان پا به فرار گذاشته، به دور خود می‌چرخیدم.
هراس از دست دادن روزبه، من را از خود رانده بود و باعث شده بود هوشیاری‌ام را به طور کامل از دست دهم.
سالن بیمارستان دور سرم می‌چرخید و احساس می‌کردم بین زمین و‌ هوا معلق هستم و پهن زمین خواهم شد؛ اما با دستی که زیر بازوم قرار گرفت و مانع افتادنم شد.
با چشم‌های تارم، پرستاری را دیدم که با نگرانی می‌گفت:
- خانم، خانم! خوبید؟
دستم را روی سرم گذاشتم و پرستار من را روی صندلی نشاند و روی صندلی‌های توی سالن خوابوندتم و پاهایم را بلند کرد گفت:
- خانم بهتر شدید؟
کمی بهتر شده بودم و احساس می‌کردم خون در رگ‌هایم جریان دارد و از سرگیجه‌ی چند لحظه پیش خبری نبود.
برای این‌که‌ پرستار را نترسانم، با زبانم لـ*ـب‌های خیس و ترک خورده‌ام را خیس کردم‌ و با صدای ناله مانندی لـ*ـب زدم:
- بهترم، برادرم کجاست؟
پرستار با این حرفم پاهایم را رها کرد و بالای سرم ایستاد و نگاه نگرانش را بهم دوخت گفت:
- آخه چرا با این وضع از روی تخت پاشدی دختر جان؟ مگه از جونت سیر شدی؟
با این حرفش سرم را جنباندم و سعی کرد بهش بفهمانم که نگران برادرم هستم. برای همین خشمگین نالیدم:
- برادرم کجاست؟ هان!
پرستار با شنیدن حرف‌های من، اخم کرد و دست‌هایش را در جیب روپوش سفیدش فرو کرد و با غیض گفت:
- حالش خوبه، نگران نباش، توی بخش مراقبت‌های ویژه‌اس. نیازی به این همه حرص و عصبانیت نیست، اگر می‌خوای ببینیش می‌تونم ببرمت پیشش!
می‌خواستم؟ من برای لحظه‌ای دیدنش لحظه شماری می‌کردم. دستم را روی سرم گذاشتم و به روسری صورتی رنگی که روی سرم قرار داشت چنگی زدم و از روی سرم برداشتمش که پرستار با شماتت نگاهی به من انداخت گفت:
- دیوونه شدی؟ چرا همچین می‌کنی؟
روسری را روی صورتش پرت کردم کخ شگفت‌زده ماند و با خشمی که تمام وجودم را فرا گرفته بود غریدم:
- من روسری سر نمی‌کنم!
پرستار با خشم به روسری چنگی زد و در دست‌هایش مچاله‌اش کرد و روی سرامیک‌های کثیف زمین انداخت و‌ در حالی که از روی خشم می‌لرزید گفت:
- هه، انگاری یادت رفته این‌جا ایران؟
روی صندلی نشستم و دستی به موهای سیاه و کوتاهم کشیدم و پاهایم را از صندلی آویزان کرد گفتم:
- نه، فقط از لباس‌های بیمارستان متنفرم، به خصوص از این روسری!
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
317
راه‌حل‌ها
10
پسندها
2,521
زمان آنلاینی
17d 13h 8m
امتیازها
158
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #4
پارت سه

*****
از زیر بازو‌های ستبر روزبه‌ گرفتم و به داخل خانه‌ی قدیمی و‌ کاه گِلی بی بی، هدایتش کردم و‌ از این‌که برادر مقاوم من به این حال و روز افتاده بود، به شدت اندوهگین بودم و دوست داشتم آن کسی که این بلا را سر روزبه آورده را با دست‌های خودم گلویش را فشار دهم، تا در زیر دست‌هایم خفه شود و بمیرد!
بی بی با نگرانی تشکی را که برای روزبه و پهن کرده بود را با وسواس درست کرد و گفت:
- بیا پسرم، بیا که جونی توی تنت نمونده!
روزبه را آرام خم کردم و روی تشک خوابوندمش. روزبه نفس عمیقی کشید و کتف باند پیچی شده‌اش را روی بالش قرار داد و در حالی که دردش گرفته بود گفت:
- بی بی نگرانم نباش، من کاملاً خوبم و وضعیت جسمانی‌ام هم مساعد! پس نیازی به نگرانی نیست.
بی بی دامن گل گلی‌اش را بالا داد و کنار روزبه نشست و من نیز کنار بی بی نشستم و با خشم غریدم:
- روزبه خان حالا راحت شدی؟ راحت شدی که خودت رو توی دردسر انداختی؟ من از دست تو چی کار کنم؟
با اخم‌های درهم به روزبه خیره شده بودم و دوست داشتم جواب قانع کننده‌ای بهم بده و به جای رنجاندن من، دست از شغلش بکشد.
روزبه سری جنباند گفت:
- حق داری، اما این دلیل نمیشه که من از کارم دست بکشم. به شغلم پایبندم تبسم و چند روز دیگه قرار برای چند ماهی برم، امیداورم درکم کنی!
با این حرفش خنجری در قلبم فرو‌ کرد. می‌خواست بره؟ شاید برایش اهمیتی نداشتم، مگرنه در چنین حال و روز من را رها کرده و نمی‌رفت.
لـ*ـب زدم:
- خیلی خودخواهی!
روزبه اخم کرد گفت:
- می‌دونم نگرانمی، اما چاره‌ای نیست، باید برم، مگرنه ممکن به تو هم آسیب برسونند!
داندان‌هایم را به هم ساییدم و غریدم:
- که نگرانمی؟ چرند نگو روزبه، چون اصلاً باور نمی‌کنم!
روزبه با این حرفم آشفته شد و خواست با عصبانیت چیزی را به زبان بیاورد که بی بی مانع شد و زود گفت:
- بس کنید، چرا مثل موش و گربه به جون همدیگه می‌افتید؟ مثلاً خواهر و برادرید!
سرم را پایین انداختم گفتم:
- من فقط نگرانمش، همین! چرا می‌خوای جونت رو به خطر بندازی؟
این را با ملایمت به زبان آوردم که روزبه آه دلسوزی کشید گفت:
- تبسم، ای کاش درکم می‌کردی!
با این حرفش مطلع شدم که قرار نیست به حرف‌های من گوش بده و به جای ماندن و‌ پناهگاه من شدن، قرار بره، بره جایی که حتی مشخص نیست کجاست؟ حالا این‌طور، من نیز می‌دانستم چی کار کنم!
 
آخرین ویرایش:

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
317
راه‌حل‌ها
10
پسندها
2,521
زمان آنلاینی
17d 13h 8m
امتیازها
158
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #5
پارت چهارم



از جایم برخاستم و بی‌اعتنا به بی بی و روزبه از خانه خارج شدم و وارد حیاط زیبای بی بی شدم و کنار حوض کوچکی که در وسط حیاط قرار داشت، نشستم‌ و دست‌هایم را در آب سرد فرو بردم که سرما تا استخوان‌هایم نفوذ کرد و لرز بدی کردم و به ماهی‌های نارنجی رنگ چشم دوختم، تا کمی آسوده خاطر باشم.


"یک هفته بعد"
"ساعت یازده شب"

بی بی در حیاط را بست و‌ در حالی در تاریکی حیاط قدم بر می‌داشت گفت:
- نمی‌دونم این پسر به کی رفته، پدر خدا بیامرزت انقدر‌ها هم لج و یک دنده نبود!
پاهایم را در آب حوض فرو بردم و با خشم غریدم:
- هه بزار بره، ببینیم عاقبت چه به حال و روزش میاد!
چانه‌ام لرزید؛ اما بغض نکردم. چرا؟ چون دوست نداشتم در نزد بی بی آبرویم را بر باد دهم. سرم را پایین انداختم.
بی بی کنارم لبه‌ی حوض نشست و دستی به موهای بـر*ه*ن*ه‌ام کشید گفت:
- تبسم جان!
مردمک‌های لرزانم را به بی بی دوختم و نالیدم:
- جان بی بی؟
بی بی دستش را از روی سرم برداشت و کمی مکث‌ کرد و خیره به ماه درخشانی که در تاریکی آسمان می‌درخشید گفت:
- شاید از این حرفم خوشت نیاید، ولی چاره‌ای جز به زبون آوردنش نداشتم. تبسم نمی‌خوام ازت کارهای عجولانه‌ای سر بزنه! روزبه تو رو به من سپرده، تا توی این چند ماه در کنارم من در امنیت باشی. مبادا کاری بکنی که نزد روزبه سر به زیر باشم‌ها! می‌فهمی که چی میگم؟
با این حرف بی بی آب دهانم را با سر و صدا قورت دادم. این از کجا فهمیده بود نقشه‌های پلیدی در ذهن دارم؟‌ نکنه داشت ذهنم را می‌خواند؟ با این فکر، موهای تنم سیخ شدند و‌ نگاهی به صورت چروک شده‌ی بی بی انداختم و نگاهی به چشم‌های آبی روشنش انداختم که در تاریکی شب برق می‌زد و باعث می‌شد خوفناک به نظر برسند انداختم.
دست‌هایم را در جیب هودی دخترانه‌ام گذاشتم و با باد سردی که وزید سرم را در یقه‌ام فرو بردم و برای این‌که بی بی را در شک نیندازم لـ*ـب زدم:
- بی بی مگه من خلافکارم؟ چرا باید تو رو شرمنده‌ی روزبه کنم؟ تو نگران نباش، من تا وقتی که روزبه بیاد کنارتم!
بی بی چشم‌های کوچکش را ریزتر کرد و ابرویی بالا انداخت گفت:
- باز هم حواسم بهت هست!
سری تکان دادم و برای فرار از نگاه‌های خیره‌ی بی بی از جایم برخاستم گفتم:
- اومم! من برم بخوابم، خیلی خوابم میاد، امروز پر تنشی بود. شب خوش!
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
317
راه‌حل‌ها
10
پسندها
2,521
زمان آنلاینی
17d 13h 8m
امتیازها
158
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #6
پارت پنج


به خانه پناه بردم و سرم را روی بالش گذاشتم و طاق باز خوابیدم و دست‌هایم را زیر سر گذاشتم و‌ در تاریکی به سقف گِلی چشم د‌وختم و آرام آرام در خلسه‌ی شیرینی فرو رفتم و در سیاهی‌ها غرق شدم.


*****


صبح زود از خواب بیدار شدم و دور از چشم بی بی، لباس‌هایم را پوشیدم و از خانه خارج شدم.
نگاهی به کوچه‌ی تنگ انداختم. سر صبحی حتی پرنده‌ای هم پر نمی‌زد.
نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم، ساعت شش صبح بود. باید تا وقتی که بی بی بیدار می‌شد، به خانه باز می‌گشتم.
به آژانسی که زنگ زده بودم، جلوی در بود. در ماشین را باز کردم و آدرس کلانتری را به راننده تاکسی که یک مرد مسنی بود دادم.


**
جلوی کلانتری از آژانس پیاده شدم و کرایه راننده تاکسی را دادم و به طرف کلانتری راه افتادم.
می‌خواستم مطمئن بشم که روزبه این‌جاست و‌ هیچ دروغی به من و بی بی نگفته هست. با این‌که می‌گفت برای امنیت خودش قرار در کلانتری بمانه؛ اما باز هم حرف‌هایش را باور نکرده بودم. مگر چنین چیزی ممکن بود؟ کدام بی‌عقل شب را در کلانتری سپری می‌کرد؟ درست پلیس مخفی بود؛ اما باز هم دلیل نمی‌شد که به خاطر چند نفر، خودش را در دردسر بیندازد.
وارد کلانتری شدم و‌ کمی شال سفید رنگم را جلو کشیدم و جلوی در اتاق سرهنگ ایستادم. می‌دانستم اتاق سرهنگ هست، خیلی وقت پیش روزبه من را به این کلانتری آورده بود و با همکارهایش آشنایم کرده بود؛ اما از آن دیدار، حدود دو سالی بود که می‌گذشت.
دستم را بالا آوردم و ضربه‌ی محکمی به در اتاق زد که صدای زمخت و کلفت سرهنگ در گوشم پیچید.
- بیا تو!
دستگیره را در دست گرفتم و پایین کشیدمش که در با صدای تیکی باز شد.
در را به طور کامل باز کردم و سرهنگ را دیدم که مشغول خواندن پرونده‌ای هست. با باز شدن در، سرهنگ سرش را بلند کرد که با دیدنم به وضوح نگاهش رنگ تعجب گرفت.
لبخندی روی لـ*ـب نشاندم و به سرهنگی که مردی مهربان و پیری بود، چشم د‌وختم‌. زیاد عوض نشده بود، باز مردی تپل بود که قد نسبتاً کوتاهی داشت و موهایش سفید رنگ شده بودند.
- سلام!
با شنیدن صدای سلام من، از جایش برخاست و با حیرت گفت:
- خانم حکیمی؟
با این حرفش لبخندی رو لـ*ـب نشاندم و از این‌که من را به یاد داشت، بسیار خوشحال شدم. وارد اتاق شدم‌ و‌ در را پشت سرم بستم و به طرف سرهنگ قدم برداشتم گفتم:
- بله سرهنگ خودم هستم، فکر می‌کردم فراموشم کردی!
سرهنگ لبخندی زد و گفت:
- مگه میشه تو رو فراموش دختر! خوش اومدی، بیا بشین!
سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم و لـ*ـب زدم:
- نه سرهنگ، من برای پرسیدن یکی سوالی ازتون به این‌‌جا اومدم و کار واجبی دارم باید زودتر برم.
با این حرفم سرهنگ اخم‌ کرد گفت:
- بیا بشین، ببینم مشکلت چیه!
با این حرفش، ناچار روی صندلی کنار میز سرهنگ نشستم و خود سرهنگ نیز نشست و دست‌هایش را روی میز قرار داد گفت:
- خب گوشه به فرمانم، باز چه اتفاقی افتاده که باعث شده تو نگران بشی.
از این‌که خوب درکم می‌کرد، ازش متشکر بودم؛ اما نمی‌دانستم چگونه بگویم نگران روزبه‌ام! مزخرف به نظر می‌رسید، اما راه دیگری برایم نمانده بود.
 
آخرین ویرایش:

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
317
راه‌حل‌ها
10
پسندها
2,521
زمان آنلاینی
17d 13h 8m
امتیازها
158
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #7
پارت شش


سرم را پایین انداختم و خجل وار نالیدم:
- موضوع روزبه‌اس!
سرهنگ با این حرفم اخم کرد و ابرو‌های کلفتش را بالا انداخت و پرسشگرانه گفت:
- روزبه؟ اتفاق خاصی افتاده؟
لـ*ـب پایینی‌ام را به دندان گرفتم و برای بیان کردن حرفم تردید داشتم. باید می‌گفتم یا پا پیش می‌کشیدم؟
کیفم را در دست فشردم و دل نگران به سرهنگ چشم دوختم و کلمات را مانند پازلی کنار هم چیدم و بعد به زبان آوردم.
- سرهنگ، اِمم راستش من نگرانم روزبه‌ام، توی این چند ماه اخیر اتفاق‌های ناگواری رخ داده و باعث شده من نگران باشم، نگران آینده‌ی نامعلوم برادرم! متوجه هستین دیگه؟
با این حرفم سرهنگ دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و به نقطه‌ی نامشخص خیره شد و در حالی که با انگشتش چانه‌اش را می‌خاروند گفت:
- درکت می‌کنم و‌ متوجه‌ی هستم چی میگی؛ اما این شغل روزبه‌اس، چرا باید نگران باشی؟ مگه تنها روزبه‌اس؟ پسر من هم پلیسِ، دلیل نمیشه که نگران باشیم... .
ساکت شد و من اخم کردم. متوجه‌ی منظورم نشده بود و نمی‌دانست به کدام موضوع اشاره می‌کنم، برای همین رک و راست گفتم:
- سرهنگ من منظورم شغل روزبه نیست، بلکه این ماموریتی هست که قرار در روز‌های آینده برن. خیلی خطرناک و ممکن بلایی سر روزبه بیاد و‌ من این رو‌ نمی‌خوام، چون تازه از بیمارستان مرخص شده!
نگاه نگرانم را به سرهنگ دوختم تا جواب قانع کننده‌ای از جانبش بشنوم. سرهنگ چشم‌های لجنی رنگش را بهم دوخت و با ملایمت گفت:
- اِمم، فکر کنم دچار سو تفاهم شدی تبسم جان! روزبه و همکارهایش خیلی وقت این ماموریت رو شروع کردند و روزبه دیشب رفت!
با این حرفش‌، چشم‌هایم گشاد شدند و با بهت و‌ تعجب به سرهنگ چشم دوختم. چه داشت می‌گفت؟ مگر شوخی بود؟ مگه روزبه خودش نگفته بود که در همین‌جا می‌ماند؟ پس این دیگر چی بود که از زبان سرهنگ شنیده بودم؟
با این فکر، هینی کشیدم و‌ دستم را روی دهنم گذاشتم. حالا متوجه‌ی ماجرا شده بودم، روزبه ما را فریب داده بود و با دروغ‌هایش ما را قانع کرده بود. می‌دانستم، می‌دانستم که این ماجرا به خوبی ختم نمی‌شود و آخرش خون آلود می‌شد؛ اما نه الان! اکنون زمانش فرا نرسیده بود! اگر رگی به نام غیرت داشتم، نمی‌گذاشتم روزبه این ماموریت را به پایان برساند. من نمی‌توانستم تنها عضوی از خانواده‌ام را دو دستی به پرتگاه هل دهم، تا سقوط کند.
سری تکان دادم که رشته‌ی افکارم از بین رفت و با صدای لرزانی گفتم:
- یعنی چی؟ روزبه رفته؟ کجا رفته؟
سرهنگ خودکار توی دستش را روی میز رها کرد گفت:
- اِمم، شرمنده تبسم جان در این درباره نمی‌تونم اطلاعاتی به تو بدم!
با این حرفش وا رفتم و از این‌که تنها امیدم را از بین رفته بود، خشم تمام وجودم را فرا گرفته بود و دوست داشتم فریاد بزنم و چیزی را در دست بگیرم و‌ آنقدر فشارش دهم که تا به چند قسمت مساوی تقسیم شود!
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
317
راه‌حل‌ها
10
پسندها
2,521
زمان آنلاینی
17d 13h 8m
امتیازها
158
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #8
پارت هفت

سری جنباندم و بی‌هیچ حرف اضافه‌ی دیگه‌ای، لـ*ـب زدم:
- باشه، من دیگه برم!
کیفم را در دستم گرفتم‌ و‌ از جایم برخاستم که سرهنگ هم بلند شد و گفت:
- به سلامت دخترم!
سرم را پایین انداختم و بغض کردم؛ اما سرم را پایین انداختم تا سرهنگ متوجه‌ی چشم‌های خیس از اشکم نشود.
به طرف در قدم برداشتم و بازش کردم و سریع خود را از اتاق بیرون انداختم. حالم زیاد مساعد نبود و احساس سردرگمی می‌کردم. روزبه بدجوری فریبم داده بود و من این را نمی‌خواستم! حالا از کجا بفهمم؟ از کجا بفهمم به کدوم جهنمی رفته؟
نفس پر حرصم را بیرون فرستادم و از کلانتری خارج شدم و دستم را برای تاکسی بلند کردم که جلوی پایم متوقف شد که سوار شدم و آدرس خانه‌ی بی بی را دادم.

*****
در حیاط آنقدری قدم زده بودم که ‌پاهایم کرخت شده بودند و دیگر توانایی برای راه رفتن نداشتم. دوباره لبه‌ی حوض نشستم و به ماهی‌های نارنجی رنگ چشم دوختم. ذهنم ممزوج شده بود از این که روزبه کجاست و الان چی کار می‌کنه؟ مگر می‌شد چنین چیزی؟ چرا باید دروغ تحویلم می‌داد و من را فریب می‌داد؟
با فکری که به ذهنم رسید، سرم را برگرداندم و به بی بی که بیخیال داشت، برگ‌های درختان ریخته شده روی زمین را تمیز می‌کرد، خیره شدم و دست‌هایم را مشت کردم و با شک و تردید به بی بی خیره شدم.
مطمئناً از این ماجرا اطلاع داشت و برای این‌که من را نگران نکند، چیزی را به زبان نمی‌آورد. حالا که این‌طور بود و‌ کسی نمی‌خواست من از این ماجرا مطلع بشم، خودم دست به کار می‌شدم.


"ساعت یک شب"

غلطی در جایم زدم و نگاهی در تاریکی به بی بی انداختم که خر و پف می‌کرد و طوری غرق در خواب شده بود که متوجه‌ی اطرافش نبود.
روی تشک نشستم و پتو را کنار زدم و نگاهی به کوله پشتی کوچکم که لباس‌های مورد نیازم را در آن گذاشته بودم، انداختم و آرام از جایم برخاستم و‌ کوله پشتی‌ام را در دست گرفتم و کنار در گذاشتم.
چنگی به مانتو و شالم زدم و مانتو را بدون بستن دکمه‌هایش به تن کردم و شال را با شلختگی روی سر انداختم و کوله را برداشتم و به بی بی که خر و پف می‌کرد نگاهی انداختم‌ و از این‌که تنهایش می‌گذاشتم، نگران بودم؛ اما جان برادرم از بی بی برایم مهم‌تر و ارزشمند‌تر بود. زیر لـ*ـب نالیدم:
- بی بی می‌دونم که هیچ راه ارتباطی با روزبه نداری، برای همین میرم. شرمنده که تنهات می‌زارم، اما مجبورم!
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
317
راه‌حل‌ها
10
پسندها
2,521
زمان آنلاینی
17d 13h 8m
امتیازها
158
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #9
پارت هشت


در حیاط را با ملایمت بستم و از این‌که از این خانه خلاص شده بودم، نفس آسوده‌ام را بیرون فرستادم.
کوله پشتی‌ام را بر روی دوش انداختم و دست‌هایم را در جیب مانتوی کتی‌ام فرو کردم و در تاریکی شر‌وع به آهسته قدم برداشتن کردم.
امشب خواب به چشم‌های من ح*ر*ا*م خواهد بود، تا زمانی که به خانه نرسیده‌ام، نمی‌توانم بخوابم. شب تا صبح را در خیابان‌ها سپری خواهم کرد. فقط یک موضوع به شدت من را می‌ترساند، آن هم موجودات وحشی هستند.
خانه بی بی به جنگل نزدیک هست و این من را می‌ترساند. ممکن هست یک حیوان وحشی مانند گرگ یا شغال به من حمله کنند. با این فکر، لرز بدی کردم که ناگهان بک چیز کلفت و‌ زمختی روی شانه‌ام فرود آمد که جیغ گوش خراشی کشیدم و با ترس دست‌هایم را روی قلبم که با شدت به قفسه‌ی سینه‌ام کوبیده می‌شد‌، گذاشتم و در جایم خشک شده ایستادم. مرگ را در جلوی چشم‌هایم می‌دیدم و می‌دانستم که اگر برگردم با یک حیوان وحشی رو به رو‌ خواهم شد.
سرم را با ترس برگرداندم و از این‌که در راه روزبه شهید خواهم شد، دلم برای خودم می‌سوخت.
در تاریکی با دیدن دو تا چشم براقی که به من زل زده‌اند، نفسم در سینه حبس شد و‌ مانند مجسمه به رو به رویم خیره شدم.
حدسم غلط از آب در آمده بود. دختری قد بلند رو به رویم وایساده بود و چوب درشتی در دست داشت. با دیدنم دست‌های سفیدش را جلوی چشم‌هایم تکان داد گفت:
- هی کجا؟
با شنیدن صدایش از بهت و‌ شگفتی بیرون آمدم و آب دهانم را با سر و صدا قورت دادم و از این‌که به شدت من را ترسانده بود، اخم کردم و با غیض غریدم:
- تو دیگه کی هستی؟ نصف شبی چرا مردم رو می‌ترسونی؟
با حرص بهش چشم دوختم که دختر بی‌توجه به برخورد تند من با عطوفت گفت:
- کی تو رو ترسوند؟ من؟ هی بابا چرند نگو! من پرتوام!
با این حرفش دندان‌هایم را روی هم ساییدم گفتم:
- به درک! نصف شبی من رو ترسنده، پرو پرو خودش رو هم به من معرفی می‌کنه!
دختر با این حرفم لبخندی زد که دندان‌های سفیدش به نمایش گذاشته شد. گفت:
- اومم، به نظر دختر خوبی هستی تبسم جان! من پرتوام، پرتو خفاش!
با این حرفش حیران ماندم. این دیگر من را از کجا می‌شناخت؟ حتی اسمم را نیز می‌دانست! خفاش! خفاش دیگه چه صیغه‌ای بود؟ لقبش بود؟ اخم کردم و
با لـ*ـب‌های نیمه باز بهش خیره ماندم و از بین لـ*ـب‌های ترک خورده‌ام نالیدم:
- چی؟‌ تو من رو از کجا می‌شناسی؟
دختر چوبش را به زمین کوبید گفت:
- اِ بی بی تو رو به من معرفی کرده! راستی کجا می‌خواستی فرار کنی؟
با این حرفش آه از نهادم بلند شد و با دستم بند کوله پشتی‌ام را در دست گرفتم گفتم:
- هه! بی بی لطف کرده من رو به تو معرفی کرده! به تو هم ربطی نداره به کجا می‌رفتم!
سرم را برگرداندم و پشتم را بهش کردم و از این‌که‌ دختر فضولی مثل این نصف شبی حالم را خراب کرده بود، عصبی شده بودم.
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
317
راه‌حل‌ها
10
پسندها
2,521
زمان آنلاینی
17d 13h 8m
امتیازها
158
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #10
پارت نه

خواستم قدمی بردارم که به سمتم آمد و در جلوی راهم قرار گرفت و‌ دست‌هایش را بالا آورد گفت:
- تو حق نداری جایی بری. چرا؟ چون بی بی از من خواسته مراقبت باشم و‌ نذارم فرار کنی. حالا همین‌طور که تا این‌جا اومدی، برگرد و برو‌ مثل بچه‌ی آدم توی خونه بخواب!
این حرف‌هایش مانند پتکی به سرم کوبیده شد و شگفت‌زده شدم. پس بی بی این را نگهبان من گذاشته بود!
ای بی بی زیرک، تو دیگه کی بودی؟ من را ببین که بی بی را کودن فرض کرده‌ام؛ اما انگاری بی بی از من هم ذکاوت‌تر بود.
اخم کردم و از این که این دختر داشت به من دستور می‌‌داد، خشمگین شدم و در حالی از روی خشم‌ می‌لرزیدم غریدم:
- تو متوجه هستی چی میگی؟ به تو مربوط نیست من چی کار می‌کنم! شیر فهم شد؟
پرتو چوب کلفت و بزرگش را در دست فشرد و در حالی نمی‌توانستم در تاریکی چهره‌اش را آنالیز کنم، اما خوب می‌توانستم ببینم که چقدر دختر جسوری و‌ نترسی هست.
گفت:
- متوجه‌ی حرکات و رفتارم هستم و من چند سال که بی بی رو می‌شناسم و‌ نمی‌تونم به خاطر تو از دستور بی بی نافرمانی کنم و چند شبی که تو اومدی، خواب به چشم‌های من ح*ر*ا*مِ! حالا برگرد، برو تو!
دست‌هایم را به کمر زدم و گستاخ گفتم:
- نمیرم، برو کنار!
قدم برداشتم و خواستم از کنارش رد بشم که فوراً بازوم را توی دستش گرفت و گفت:
- نه نمی‌زارم، کاری نکن که توی این محله نصف شبی جیغ بزنم و‌ همه رو آگاه کنم‌ها!
با این حرفش با شماتت نگاهش کردم و از این‌که به من دستور می‌داد، عصبی شده بودم، ولی چاره‌ای نبود. از این دختر هیچ چیزی بعید نبود! آهی کشیدم و با اکراه لـ*ـب زدم:
- خواهشاً ولم کن! می‌دونم بی بی به تو اصرار کرده که مواظب من باشی؛ اما من طاقت موندن در این‌جا رو ندارم. باید برم، برم دنبال برادرم. برادرم در خطرِ!
با دیدن نگاه ملتمسانه‌ام، وا رفت و حلقه‌ی دستش از دور بازوم شل شد و بازوم را از دستش بیرون کشیدم. پرتو با این حرفم نگاهش را بهم دوخت گفت:
- بردارت؟ یعنی چی؟ برادرت چرا باید توی خطر باشه؟
با این حرفش زود گفتم:
- باید برم همین!
با همین حرفم دست‌هایم را توی دست‌هایش گرفت و با اصرار گفت:
- تو رو خدا، بهم بگو چرا برادرت توی خطرِ! اگه بگی می‌زارم بری و اگه نگی نمی‌زارم!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
39
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 10)

بالا پایین