در دست اقدام رمان طعمه توهم | «Ara»

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. معمایی
  2. تخیلی
  3. ترسناک
نام رمان: طعمه توهم

به قلم: آرا (هستی همتی)

ژانر: تخیلی، معمایی، ترسناک

خلاصه:
هنگامی که درخشندگی‌‌اش به خاموشی می‌‌گراید و گرفتاری بُعد دومش را در انبوهی از سایه‌‌ها رقم می‌‌زند، گمراهی احاطه‌‌اش می‌‌کند و توهماتِ تاریکش در پس باریکه راهی، هدایتش را به سوی غایت پیچ و واپیچ خورده‌‌اش، عهده دار می‌‌شوند! نهایت، نجات است یا خفگی؟
28 خرداد 1399
 

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
50
نوشته‌ها
342
پسندها
1,802
زمان آنلاینی
4h 50m
امتیازها
188
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
wtjs_73gk_2.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.​
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.​
قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.​
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.​
بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.​
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.​
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.​
با تشکر​
 

ara.pr.o.o

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
بخشدار
مدیر تالار
طراح
گوینده
مترجم
مقام‌دار آزمایشی
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
بخشدار
  1. کتابدونی
مقام خاص
گوینده‌یار
آزمایشی
ادیتور
مدیر کتابدونی
  1. رمان
  2. ترجمه
شناسه کاربر
300
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-16
آخرین بازدید
موضوعات
415
نوشته‌ها
3,334
راه‌حل‌ها
67
پسندها
9,963
زمان آنلاینی
46d 1h 18m
امتیازها
508
سطح
5
مدال‌ها
23
سن
16
محل سکونت
هپروت =/

  • #2
*_مقدمه_*

نمی‌‌‌دانم، نمی‌‌‌فهمم یا نمی‌‌‌توانم بفهمم؟!
شوم‌‌‌ترین رخدادهای رقم خورده مرا در بر گرفته‌‌‌اند و تلاش‌‌‌هایم در پی ادراکشان، کشف حقایق پنهان‌‌‌شان آن‌‌‌چنان مرا گیج نموده که از حضورشان سیر گشته‌‌‌‌ام و حیران و سر گشته، اطرافم را از نظر می‌‌گذرانم...
لامسه‌‌‌‌ام ناآشنایی‌‌‌های حضورش را حس می‌‌‌کند!
اما در تقابلش عقلم آشنایی‌‌‌اش را فریاد می‌‌‌زند!
حضور ناپیدایش همان است که در کابوس‌‌‌هایم، سایه‌‌‌های مرگ را به سویم سوق می‌‌‌دهد؛
مرگی که به جسمش توان می‌‌‌بخشد و به روانم، آزاری از جنس آشوب!
 

ara.pr.o.o

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
بخشدار
مدیر تالار
طراح
گوینده
مترجم
مقام‌دار آزمایشی
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
بخشدار
  1. کتابدونی
مقام خاص
گوینده‌یار
آزمایشی
ادیتور
مدیر کتابدونی
  1. رمان
  2. ترجمه
شناسه کاربر
300
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-16
آخرین بازدید
موضوعات
415
نوشته‌ها
3,334
راه‌حل‌ها
67
پسندها
9,963
زمان آنلاینی
46d 1h 18m
امتیازها
508
سطح
5
مدال‌ها
23
سن
16
محل سکونت
هپروت =/

  • #3
*_پارت یک_*


کلاه هودی‌‌ام را از آنجا که بود پایین‌‌تر کشاندم؛ تا به جایی که حتی از در معرض دید قرار نگرفتن بینی‌‌ام هم اطمینان حاصل شد و در حین چشم چرخاندن به اطراف آن دخمه‌‌ی زیر زمینی که به اصطلاح «کلاب» نامیده می‌‌‌‌شد، حلقه‌‌ی انگشتانم را به دور لیوان لبریز از نوشیدنی، محکم‌‌تر کردم تا فشار حرصم را روی بند بند انگشتانم وارد نمایم.

با گذر نگاهم از روی هر شخصی که در تیر راسم قرار می‌‌گرفت، پوزخند گوشه‌‌ی لبانم پر رنگ‌‌تر شده، جلوه‌‌ای خاص به زیر کلاهِ مشکی رنگ ایجاد می‌‌کرد؛ تا پیش از دو سال گذشته که گذرم حتی به چندین خیابان بالاتر از چنین مکان‌‌های آلوده‌‌ای نمی‌‌خورد، افرادی را که اخیراً خودم در میانشان لول می‌‌خورم را همچون سایر اعضای نزدیکانم که اشخاصی شسته و رفته بودند، احمق و گاهی روانی می‌‌پنداشتم که گویا عقلشان تاب برداشته است؛ همان زمان که چشمانم را بر روی برخی حقایق بسته بودم و حتی بر زمین زیر پایم منت می‌‌‌‌نهادم تا شاید رضایت بدهم و پا در مسیرهای پر زرق و برق قرار گرفته در کنار آبراهه‌‌های شهر استراسبورگ قرار دهم!

با احساس نشستن شخصی بر روی صندلی کناری‌‌ام، از گوشه‌‌ی چشمان ناپیدایم در زیر سایه‌‌ی کلاه، مورد بررسی قرارش دادم؛ پسر جوان و چهارشانه‌‌ای که حلقه‌‌ی آویخته بر گوشه‌‌ی ابروانش، حالم را برهم می‌‌زد و لبخندش فراتر از حد تحملم چندش می‌‌نمود.

دستانش را به پشتش حائل کرد و نیشخندی بر روی لبانش نشاند که از نگاه حریصش به خوبی بر می‌‌آمد:

- به عنوان یه پسر هیکلت بیش از حد ریزه ست! نیاز به یه سری تمرینات اساسی داری تا عضلاتت به حد متوسط برسن... .

و لحن بیانش نشان از آن داشت که تنها دنبال آن است حجم چشم‌‌‌گیر عضلاتش را بر رخم بکشد. از آن دسته افرادی که چون دیگران، اخیراً بیش از پیش نسبت به موضوع جلب توجه جنسیت مقابلشان اهمیت قائل می‌شدتد تا که با صرف هزینه‌‌هایی کلان، اوقاتشان را در سالن‌‌های سر پوشیده‌‌‌ی پرورش اندام بگذرانند؛ اما به اشتباه مرا قضاوت کرده بود!

در دل تحسینی حواله‌‌ی خودم کردم که شاید تناقض اندامم چشمانش را کشانیده بود، اما خود مرا نشناخته بود! او، شخصیت منحصر به فردم را به زیر آن هودی مشکی رنگ که ساده و شلوار جذب کاربنی تشخیص نداده است، هدف من هم شناخته نشدن بود! دقیقاً در طول شب‌‌هایم که غالباً در چنین مکان‌‌های کثیفی می‌‌گذشتند، من به عنوان پسری با نام جعلی «هوگو» شناخته می‌‌شوم. هویت حقیقی‌‌ام باید ناشناخته باقی بماند تا در دنیای قرار گرفته در بالای سرم، رسوای زمانه نشوم... .

با برخاستن مجدد صدایِ بمش که گوش‌‌هایم را آزار می‌‌داد و سمج بودن فراتر از حدش را به نمایش در می‌‌آورد، گره میان ابروهایم کورتر شد:

- وینسنت هستم!

و دست راستش در مقابلم نگاه داشته شد. پوزخندم را پررنگ‌‌تر کردم و به عنوان دومین بار به گونه‌‌ای رفتار کردم که گویا در نظرم، حضورش حس نمی‌‌شود و بی‌‌تردید فهمیده بود در چشمانم ارزشی ندارد!

به همراه خنده‌‌ای ساختگی دستش را عقب کشید و روی گردنش گذاشت.

- این‌‌که می‌‌خوای هم‌‌صحبتی باهام رو رد کنی، قابل احترامه!
 

ara.pr.o.o

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
بخشدار
مدیر تالار
طراح
گوینده
مترجم
مقام‌دار آزمایشی
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
بخشدار
  1. کتابدونی
مقام خاص
گوینده‌یار
آزمایشی
ادیتور
مدیر کتابدونی
  1. رمان
  2. ترجمه
شناسه کاربر
300
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-16
آخرین بازدید
موضوعات
415
نوشته‌ها
3,334
راه‌حل‌ها
67
پسندها
9,963
زمان آنلاینی
46d 1h 18m
امتیازها
508
سطح
5
مدال‌ها
23
سن
16
محل سکونت
هپروت =/

  • #4
*_پارت دو_*


به دنبال بلند شدن صدای موبایلش، برخاست و دخمه را ترک کرد. این حرکتش با قرار گرفتن صورت دو پسر جوان در مقابل نگاهم که تازه وارد دخمه شده بودند، همراه شد. به ظاهرشان می‌‌آمد بیشتر از بیست و دو سال سن نداشته باشند، هر دو موهای بوری داشتند؛ یکی لخت و آویزان بر شانه‌‌هایش و دیگری فر و پخش شده در پیشانی‌‌اش، به همراه چشمانی مشکی رنگ در تضاد چشمان سبز رنگ دوستش.

در گوشه‌‌ی دنجی نشستند و ساده‌‌ترین نوشیدنی الکلی را سفارش دادند که بی‌‌تجربه بودنشان را به نمایش گذاشت؛ تشخیصِ حقیقت، از ظاهرشان چندان سخت نبود که نخستین بار است پا به چنین مکان‌‌های آلوده‌‌ای می‌‌گذارند.

اندک جرعه‌‌ای از محتویات لیوان را فرو بردم که حتی سوزشی را هم حس نکردم و تنها لبخند خبیثانه‌‌ای به ل*ب نشاندم. چشمان مشکی پسرِ دوم در زیر آن موهای فر بیشتر از حدی مظلوم بودند که بخواهند اختصاص به چنین مکانی داشته باشند! تنها دلیل منطقیِ اشتباهاً به اینجا آمدنش، می‌‌توانست اندک شیطنت عمق نگاه دوستش باشد که بر طبق حدسم وسوسه‌‌اش کرده بود تا گردش کوتاهی را در این کلاب امتحان کنند.

مابقی محتویات لیوان را تا انتها سر کشیدم و با پلک زدنی کوتاه، نگاهم با بی‌‌تفاوتی‌‌ معطوف ساعتم شد که نشان‌‌دهنده‌‌ی زمانی پس از نیمه شب بود. عملاً آن مدت زمان طولانی برتی آزاد سازی بخش سرکش وجودم را کافی می‌‌دانستم. رام نشده بود؛ اما سکوتش حکایت از رضایتش داشت!

برخاستم و گام‌‌هایم را به سوی پیشخوان کشیدم. مقابل مرد میانسال ایستادم تا مبلغ را پرداخت کنم که تک سرفه‌‌ای در جهت جلب توجهم کرد و کاغذ سفیدرنگی را که نشان از اتمام دومین دوره‌‌ی عضویتم داشت، مقابلم قرار داد.

- اگه قصد دارین... .

بالا رفتن دست راستم، موجب قطع شدن سخنش شد و تنها سری به نشانه‌‌ی مثبت تکان دادم. معنایش این بود که قصد تمدید دارم و او هم کاغذ دیگری بیرون کشید و اشاره زد قسمت‌‌های خالی‌‌اش را پر کنم. خودکاری را که به سمت دست راستم گرفته بود، توسط دست چپم از بین انگشتانش بیرون کشیدم و نیشخندم حواله‌‌ی مغز معیوبش شد؛ هنوز هم نمی‌‌دانست چپ دستم، بعد از دو سال عضویتم در این کلاب!

با سرعتی که خطوط را برهم می‌‌زد، قسمت‌‌های خالی را پر کردم و کاغذ را به همراه هزینه‌‌ی عضویت مجدد و آن زهرماری که خورده بودم، روی پیشخوان رها کردم. با تکان دادن دستم، خداحافظی کردم و جهت قدم‌‌‌هایم را به سوی خروجی تغییر دادم.
 

ara.pr.o.o

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
بخشدار
مدیر تالار
طراح
گوینده
مترجم
مقام‌دار آزمایشی
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
بخشدار
  1. کتابدونی
مقام خاص
گوینده‌یار
آزمایشی
ادیتور
مدیر کتابدونی
  1. رمان
  2. ترجمه
شناسه کاربر
300
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-16
آخرین بازدید
موضوعات
415
نوشته‌ها
3,334
راه‌حل‌ها
67
پسندها
9,963
زمان آنلاینی
46d 1h 18m
امتیازها
508
سطح
5
مدال‌ها
23
سن
16
محل سکونت
هپروت =/

  • #5
*_پارت سه_*


***


هنگامی که فاصله‌‌ام از قسمت‌‌های مسموم شهر به حد مطلوبی رسید، کلاه را عقب راندم و موهای بلوطی رنگم را رها کردم که باد هم امان نداد و آن‌‍‌ها را به بازی گرفت. هرچند بی‌‌شک لبانم با ل*ب زدن‌‌های پی در پی به سیگار، تیره شده بودند؛ اما صورت رنگ پریده‌‌ام بیش از آن تحمل دوری از اکسیژن و هوای تازه را نداشت.

به مقصد محله‌‌ی «کروت نو» پیچ انتهای خیابان را دور زدم. نسیم خنک برخاسته از کانال‌‌های آب، توانایی بیرون کشاندن مرا از کرختی وجودم داشت و هنر تلفیقی سبک مدرن با افسون طرح‌‌های چوبی قدیمی خانه‌‌هایش، دست نوازشگری بر روان خسته‌‌‌ام به شمار می‌‌رفت.

در همان حین که خانه‌‌های قد علم کرده بر بالای سرم را پشت سر می‌‌گذاشتم، افکارم به سوی همان پسر کشیده شد، خصوصاً مظلومیت چشمان مشکی‌‌اش. دلیل چنین جاذبه‌‌ای برایم نامشخص و پیچیده؛ اما جالب بود. گمان می‌‌کردم مظلومیت نگاهش بیش از حد مسخره بود! تا به حدی ضعیف به نظر ی‌‌رسید که بخش خبیث و خفته‌‌ی روحِ ناپاکم خواستار به سلطه گرفتنش می‌‌شد! فرانبردار خوبی به نظر می‌‌آمد و برای لحظه‌‌ای آنی، تخیلاتم او را به زیر سلطه‌‌ی بخش سرکش وجودم تصور کرد که موجب قهقهه‌‌ی ترسناک و خشنم گشت! چشمانِ معصومش حیف بودند که به صلابه کشیده نشوند!

برخورد محکم پیشانی‌‌ام به درب خانه‌‌‌‌ام باعث شد به خود بیایم و افکارِ بی‌‌رحمانه‌‌ام را به دست رویاها بسپارم. دست بر محل ضرب دیده قرار دادم به امید آن‌‌‌‌که مالش‌‌هایم افاقه کنند و مادامی که زمین و زمان را بخاطر ضربه مورد هدف کلمات تند و گزنده‌‌ام قرار داده بودم، حالت چهره‌‌ام را به کل تغییر دادم. آن لبخند چندشم را با لبخندی گرم عوض کردم و بخش سرکش وجودم را در روح آرامم به بند کشیدم. دلیل وانمود کردنم به یک انسان پاک بودن، قضاوت‌‌های آدم‌‌های ابله بود و بس!
 

ara.pr.o.o

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
بخشدار
مدیر تالار
طراح
گوینده
مترجم
مقام‌دار آزمایشی
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
بخشدار
  1. کتابدونی
مقام خاص
گوینده‌یار
آزمایشی
ادیتور
مدیر کتابدونی
  1. رمان
  2. ترجمه
شناسه کاربر
300
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-16
آخرین بازدید
موضوعات
415
نوشته‌ها
3,334
راه‌حل‌ها
67
پسندها
9,963
زمان آنلاینی
46d 1h 18m
امتیازها
508
سطح
5
مدال‌ها
23
سن
16
محل سکونت
هپروت =/

  • #6
*_پارت چهار_*


***

آئورورا:



با برخورد اشعه‌‌های بی‌‌رحمانه‌‌ی آفتاب بر پوست لطیف صورتم، چشم گشودم و دستانم را پس از عقب راندن تار موهای پخش به روی صورتم، روی چشمانم حائل کردم. بی لحظه‌‌ای مکث، سرم را به سوی ساعت دیواری چرخاندم؛ اما قبل از آنکه زمان را درک کنم، درد کشنده‌‌ای در قسمت عضله‌‌های گردنم پیچید و سوی اعصاب نخاعم پیش‌‌روی کرد!

آن‌‌قدر وحشتناک و عذاب‌‌آور بود که حس کردم شب گذشته مرا از مکان مرتفعی به سوی دره‌‌ای عمیق پرت کردند! احساس ضعفی شدید و کوفتگی‌‌ای دردناک داشتم و حتی توان تکان دادن به دست‌‌هایم را در خود، نمی‌‌دیدم.

قطرات اشک، از زور درد روی گونه‌‌هایم لغزیدند و من متعجب بودم از علت این درد. تا جایی که یادم می‌‌آمد، شب پیش بعد از پاسخ دادن به ایمیل‌‌هایم، حوالی ساعت یازده خوابیدم!

چیزی حدود چهار دقیقه، درد بدنم ادامه پیدا کرد و سپس، به طرز عجیبی، ناگهان به سرعتی که پدید آمده بود، محو شد! نمی‌‌توانستم باور کنم درد جسمانی عجیبی به طور ناگهانی و بی‌‌‌دلیل ایجاد و بدون اثری هم، محو شود!

با تردید، دست روی گردن و کمرم گذاشتم؛ همان جاهایی که دقایق پیش متحمل درد شده بودند و گیج و منگ، دهان باز مانده‌‌ام را بستم که بلافاصله، صدای زنگ موبایلم از روی میز تحریر کنار تختم، برخاست.

بی‌‌میل و خمیازه کشان، موبایل را در دست گرفتم و مقابل صورتم نگه داشتمش. نام کریستین، رویش روشن و خاموش می‌‌شد. فوراً با دیدن اسمش، چنین تصوری به سرم زد که بازهم خواب ماندم و حال کریستین زنگ زده تا یادآوری کند مدیر نشریه اتاق کارم را به قتلگاهم تبدیل خواهد کرد! اما اگر ساعت دیواری و ساعت موبایلم هیچکدام اشتباه نمی‌‌کردند، هنوز یک ساعت و بیست دقیقه زمان به شروع ساعت کاری‌‌ام در نشریه خبری لوموند مانده بود.

دستی به موهایم کشیدم و متعجب و کلافه، جواب دادم. بلافاصله صدای بشاش کریستین درون گوش‌‌هایم پیچید.

- آرا...!

زیر ل*ب غر زدم و فحشی حواله‌‌اش کردم تا شاید بفهمد خوشم نمی‌‌آید با اسمم شوخی کند!

- کریستین! اولین بار نیست که برای نحوه‌‌ی خطاب کردنت توبیخت می‌‌کنم! به من نگو آرا، اسم من آئورورا ست!

آرام خندید و شیطنت صدایش پیدا شد.

- شرمنده آئورورا! اما اگه برات مقدوره، لطف کن و امروز زودتر خودت رو به نشریه برسون!

چشمان خواب‌‌آلودم را مالش دادم و شکاک پرسیدم:

- مگه چیشده؟!
 

ara.pr.o.o

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
بخشدار
مدیر تالار
طراح
گوینده
مترجم
مقام‌دار آزمایشی
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
بخشدار
  1. کتابدونی
مقام خاص
گوینده‌یار
آزمایشی
ادیتور
مدیر کتابدونی
  1. رمان
  2. ترجمه
شناسه کاربر
300
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-16
آخرین بازدید
موضوعات
415
نوشته‌ها
3,334
راه‌حل‌ها
67
پسندها
9,963
زمان آنلاینی
46d 1h 18m
امتیازها
508
سطح
5
مدال‌ها
23
سن
16
محل سکونت
هپروت =/

  • #7
*_پارت پنج_*


متوجه خنده‌‌ی آرام و مرموزش شدم که فقط نوید دهنده‌‌ی اتفاقی نه چندان خوب و مشکوک می‌‌شد.

- اول این‌‌‌‌که من کلید اتاق‌‌‌‌مون رو جا گذاشتم، پس برای وارد شدن به داخل دفتر به کلید تو نیاز دارم... .

پیش از آن‌‌‌که بگذارم حرفش را ادامه دهد، چشم‌‌غره‌‌ای عصبی از پشت گوشی برایش رفتم و خشمگین گفتم:

- واقعاً همکار بی‌‌عرضه‌‌ای هستی کریستین!

بلافاصله، کریستین قهقهه‌‌ای زد و بی‌‌توجه به خشمم، دنباله‌‌ی حرف قبلی‌‌اش را گرفت.

- مورد دوم! خبرِ جنجالی‌‌ای هست که داغ‌‌تر از حد تصورته! نگارشش و تاییدیه‌‌اش نیاز به حضور تو داره و مدیر نشریه هم اصرار داره زود بیای و اول از همه به این یکی برسی تا قبل از باقی نشریه‌‌ها، خبرش رو منفجر کنیم!

بی‌‌حوصلگی‌‌ام جای خود را به کنجکاوی داد و بیشتر از قبل روی تخت نیم خیز شدم.

- چی؟!

طوری که از کریستین بر می‌‌آمد، این بود که از جواب دادن طفره برود! همین هم شد و برای تحت فشار گذاشتنم، نوچی کرد.

- نه آئورورا! زودتر خودت رو برسون، ولی قول بده مثل هفته‌‌ی قبل ماشین رو توی تیر برق نمی‌‌کوبونی!

قبل از این‌‌که فرصت جیغ کشیدن پیدا کنم، صداب بوق ممتد درون گوشم پیچید که هوا را با فشار از ریه‌‌هایم خارج کردم. مردک دیوونه!

کش و قوسی به بدن خسته‌‌ام دادم. هنوز آثار عجیب آن کوفتکی بی‌‌علت را احساس می‌‌کردم، پس تنها راه تسکینش می‌‌توانست دوش آب گرم باشد! بی‌‌معطلی، حوله‌‌ی حمامم را از روی لبه‌‌ی صندلی قاپیدم و سوی درب حمام در گوشه‌‌ی اتاقم رفتم.

***

موهای نیمه خیس آشفته‌‌ام را روی شانه‌‌های کشیده‌‌ام رها کردم و فوراً کوله‌‌ی فیلی رنگم را از کنار تخت قاپیدم. از یک سمت، روی شانه‌‌ام انداختمش و سعی کردم با بی‌‌صداترین حالت ممکن از اتاقم سوی طبقه پایین بروم تا مبادا دخترخاله‌‌ام را که به شدت روی خوابش حساس بود، بیدار کنم؛ اما صدای غیژ بلندی که آخرین پله ایجاد کرد، تمام زحماتم دود شد. منتظر بودم ناسزای جانانه‌‌ای از کائِلن که عادت داشت روی کاناپه بخوابد، بشنوم؛ اما صدای مردانه ‌و شوخ شخص دیگری درون گوش‌‌هایم طنین انداخت. اعتراض نایل بود که باعث شد چشمانم گشاد شوند و سرم که بالا رفت، صحنه‌‌ی شرم‌‌آوری مقابل نگاهم نقش بست. کائلن و نایل تقریباً نیمه بـر*ه*ن*ه، در بغل هم خوابیده بودند! باور نمی‌‌کردم باز هم این دختره‌‌ی احمق به خودش اجازه داده بود این پسر بی‌‌بند و بار را برای شب در خانه‌‌مان نگه دارد!

به سختی، خشمم را کنترل کردم و سعی کردم با ظاهری بی‌تفاوت، سوی آشپزخانه بروم که کائلن مستانه به رویم خندید و حلقه‌‌ی دستش را دور بازوی نایل محکم‌‌تر کرد.

میز غذاخوری را برای فقط دو نفر (خودم و کائلن) چیدم تا نایل بداند از بودنش در این خانه که نیمی‌‌اش به من تعلق داشت، راضی نیستم و بعد از خوردن سریع کمی لقمه و یک لیوان شیر، برای کائلن یادداشت گذاشتم که شب، دیر خواهم آمد و عجولانه، از خانه بیرون زدم.
 

ara.pr.o.o

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
بخشدار
مدیر تالار
طراح
گوینده
مترجم
مقام‌دار آزمایشی
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
بخشدار
  1. کتابدونی
مقام خاص
گوینده‌یار
آزمایشی
ادیتور
مدیر کتابدونی
  1. رمان
  2. ترجمه
شناسه کاربر
300
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-16
آخرین بازدید
موضوعات
415
نوشته‌ها
3,334
راه‌حل‌ها
67
پسندها
9,963
زمان آنلاینی
46d 1h 18m
امتیازها
508
سطح
5
مدال‌ها
23
سن
16
محل سکونت
هپروت =/

  • #8
*_پارت شش_*


حینی که سوئیچ را دور انگشتم می‌‌چرخاندم، به سمت ماشین خاکستری رنگ در پارکینگ رفتم. به سختی در قراضه‌‌اش را باز کردم و راه افتادم. احساس می‌‌کردم با ترافیک خیابان‌‌ها، باز هم دیر می‌‌رسیدم و فریاد مدیر نشریه نصیبم میشد، کریستین هم که فقط می‌‌خندید!

***


سرم را برای کِیت تکان دادم و لبخندی زدم تا آشفتگی ظاهرم مخفی شود. آن‌‌قدر تند از پله‌‌های نشریه بالا آمد که شش‌‌هایم می‌‌سوختند!

چشمم را به دنبال کریستین در گرداگرد سالن انتظار چرخاندم که هرچند پشت یکی از روزنامه‌های بزرگ خبر روز مخفی شده بود، اما تیپ رسمی همیشگی آن کت و شلوار آبی نفتی را داشت. به سمتش پا تند کردم و صدایش زدم.

- هی، کریستین!

و کلید دفتر را سمتش گرفتم. باید یه کلید برای کریستین از روی کلید خودم میساختم.

لبخندی به صورت سرخ از زور دویدنم زد.

- چه‌‌قدر نفس نفس می‌‌زنی! پله‌‌ها رو دوتایکی کردی؟

به معنای تایید، چشم در حدقه چرخاندم که سری تکان داد و اشاره زد داخل بروم. دفترمان هنوز مثل دیروز که ترکش کرده بودم، نامرتب و کمی شلوغ بود و این یعنی کریستین زحمت تمیز کردنش را گردن نگرفته بود!

کریستین، کیف اداری‌‌اش را روی صندلی‌‌اش انداخت و به سمت در برگشت تا بیرون برود.

- میرم محتوای خبری امروز رو برات بیارم. قهوه می‌‌‌خوری؟

- ترجیحاً، شیرکاکائو!

و با بیرون رفتن کریستین، پشت میزم نشستم و دکمه‌‌ی پاور لپ‌‌تاپم را فشردم. لحظه‌‌ای بعد، حینی که من قولنج انگشتانم را می‌‌شکاندم و دنبال فولدر به خصوصی می‌‌گشتم، صدای پای کریستین آمد و سپس، دسته کاغذهایی که با خطوط درهم رویشان اخباری نوشته شده بود، مقابلم روی میز قرار گرفتند.

اتصال نگاهم را با مانیتور قطع کردم و به کریستین چشم دوختم که با شیطنت به برگه‌‌ها اشاره زد.

- این هم خبر داغ! بخونش.

و سمت میز خودش رفت و بی‌‌توجه به کنجکاوی من، کار روتین خودش را شروع کرد. تمام کاغذها را در یک تصمیم آنی، بین انگشتانم گرفتم و گذری نگاهشان کردم. تعدادی عکس را هم شامل می‌‌شدند! صفحه‌‌ی شماره یک خبر را پیدا کردم و با چشمانی ریز، شروع به خواندن کردم؛ اما هرچه پیش‌‌تر می‌‌رفتم، هیجانی خاص در قلبم شکل می‌‌گرفت و تخیلاتم مرا به دنیایی فرای طبیعت و شاید ماورا، می‌‌کشاندند. این ماجرا، فقط می‌‌توانست نقطه‌‌ی عطف یک داستان خیالی باشد!
 

ara.pr.o.o

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
بخشدار
مدیر تالار
طراح
گوینده
مترجم
مقام‌دار آزمایشی
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
بخشدار
  1. کتابدونی
مقام خاص
گوینده‌یار
آزمایشی
ادیتور
مدیر کتابدونی
  1. رمان
  2. ترجمه
شناسه کاربر
300
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-16
آخرین بازدید
موضوعات
415
نوشته‌ها
3,334
راه‌حل‌ها
67
پسندها
9,963
زمان آنلاینی
46d 1h 18m
امتیازها
508
سطح
5
مدال‌ها
23
سن
16
محل سکونت
هپروت =/

  • #9
*_پارت هفت_*


ماجرا از این قرار بود: ایوان ویلِمسن، پسری بیست و دو ساله با ظاهری کاملاً معمولی، از قشر متوسط فرانسه بود که علی‌‌رغم سلامت جسمانیِ تکذیب نشدنی‌‌اش در شب گذشته‌، صبح زود چشمانش را درحالی باز کرد که درد آزاردهنده‌‌ای در تمام نقاط بدنش پیچیده بود. آن‌‌قدر این درد شدید بود که احساس می‌‌کرد فلج شده‌‌ و توان نداشت اعضای بدنش را تکان بدهد؛ اما سی دقیقه بعد، درد به شکلی شگفت‌‌آور محو شد و به ایوان این اجازه را داد که بلند شود و سراسیمه سوی آینه قدی اتاقش برود.

آن‌‌طور که ادامه‌‌ی ماجرا می‌‌گفت، ایوان با دیدن ظاهرش در آینه، فریاد بلندی کشیده و از حال رفته بود. شواهد می‌‌گفتند ایوان، بدنش را در شکلی مشاهده کرد که انگار تمام شب روی آتش سوخته بود و شاید که دردی نداشت، اما پوست تنش، گوشت اضافه آورده و آویزان شده بود! روی تمام تنش، گود رفتگی‌‌هایی دیده میشد و بر روی عضلاتش، خط و خطوطی به اشکال هندسی غیرقابل مفهومی، وجود داشتند. انگار که مشابه هیچ شکل شناخته شده‌‌ای تا آن زمان نبودند!

آب دهانم را از زور اضطراب فرو خوردم و متن را ادامه دادم. ایوان حتی پس آن فاجعه، از شخصی راست دست، چپ دست شده بود و حتی دست‌‌خط درهمش به دست‌‌خط ظریف و زنانه‌‌ای تبدیل شده بود! علاوه بر این، اویی که اصالتاً از پدر و مادری کانادایی-اسپانیایی بود و لحجه‌‌ی اسپانیای مشخصی در طرز حرف زدنش داشت، پس از آن واقعه، کاملاً روان به فرانسوی حرف می‌‌زد!

با احساس این‌‌که مغزم سوت می‌‌کشد، نگاهم را از کاغذ گرفتم. بلافاصله صدای آرام کریستین به گوشم خورد.

- خوبی آئورورا؟

اخمی کردم و کاغذ را از بین انگشتانم رها کردم که پیچ و تاب خوران روی میز سقوط کرد.

- فکر نمی‌‌کنم خوب باشم!

به برگه‌‌ی روی میز اشاره کرد.

- به خاطر این خبر؟

گیج و خسته، در تایید پلک زدم و آرام با خودم زمزمه کردم.

- مگه... میشه؟
 

ara.pr.o.o

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
بخشدار
مدیر تالار
طراح
گوینده
مترجم
مقام‌دار آزمایشی
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
بخشدار
  1. کتابدونی
مقام خاص
گوینده‌یار
آزمایشی
ادیتور
مدیر کتابدونی
  1. رمان
  2. ترجمه
شناسه کاربر
300
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-16
آخرین بازدید
موضوعات
415
نوشته‌ها
3,334
راه‌حل‌ها
67
پسندها
9,963
زمان آنلاینی
46d 1h 18m
امتیازها
508
سطح
5
مدال‌ها
23
سن
16
محل سکونت
هپروت =/

  • #10
*_پارت هشت_*


کریستین، قهوه‌‌اش را خورد و صدایش مرموزانه شد.

- دیدی که شده!

مشخصاً کریستین که آدمی رویاپرداز بود، ماورا و همه چیزش را باور داشت؛ اما من عادت نداشتم!

نگاهم را از کریستین گرفتم و به سوب مابقی اخبار معطوف کردم. تمام این انبوه کاغذ، منتظر بودند توسط من مطالعه و تایید شوند تا به بخش انتشار بروند؛ اما حتی با این‌‌‌که می‌‌دانستم خیلی دیر شده و باید کارم را شروع کنم، کنجکاوی‌‌ام اجازه نداد و به جای اخبار دیگر، عکس‌‌عای مربوط به ایوان را از روی میز گرفت.

فقط سه عکس؛ هرچند همان سه عکس برای ترسیدن کافی بود! ظاهرش، سر تا پایش، سوختگی بدنش و اشکال روی تنش!

پیش از آن‌‌که تنم مورمور شود، درب به ضرب باز شد و با هین خفه‌‌ی من، مدیر ارشد مقابلم ایستاد. با هول از پشت میز یلند شدم که کریستین بی‌‌صدا خندید و اخم مدیر، جدی‌‌تر شد.

- آئورورا! زودتر اخبار عقب مونده رو ویرایش کن و بفرست بخش انتشار، اون اخبار مهم امروز رو هم که خیلی صدا کرده، بفرست اتاق من.

با بیرون رفتنش، هوای حبس شده در سینه‌‌ام را آزاد کردم و خسته از غر زدن‌‌های مداومش، پشت میز نشستم. عصبی کف دستم را روی پیشانی‌‌‌ام می‌‌فشردم و می‌‌خواستم توجهم را فقط روی وظایفم متمرکز کنم، اما ذهن کنجکاوم از فاجعه‌‌ی ایوان دور نمی‌‌‌شد. به سختی سعی کردم خودم را قانع کنم یک اتفاق ساده نیازی به این همه درگیر شدن ذهن ندارد، اما با یک حس ناگهانی عطش و جنون برای حل این معما، تمام افکارم محو شدند. حس می‌‌‌کردم جایی در اعماق وجودم، مرا با سمت این ماجرا هُل می‌‌داد.

زیرچشمی، کریستین را پاییدم که تمام حواسش به مانیتور بود و اصلاً متوجهم نمی‌‌شد. با پوزخندی پیروزمندانه، از بی‌‌حواسی کریستین استفاده کردم و خیلی سریع، از اولین صفحه‌‌ی خبر ایوان ویلمسن که آدرس خانه و شماره تلفنش را شامل می‌‌شد، عکس گرفتم. کارم خلاف قوانین بود؛ اما ذهن مریضم نمی‌‌گذاشت به قوانین پایبند باشم!

***

با نشستن دست کریستین روی شانه‌‌ام، سرم را بالا آوردم که گردنم صدای بدی داد. به لبخند دوستانه‌‌اش نگاه می‌‌کردم که صدایش بلند شد.

- ساعت ۴ عصر شده! نمی‌‌خوای کارت رو تموم کنی و بری خونه؟

خسته، دستی به گردنم کشیدم.

- به خاطر مرخصی هفته‌‌ی قبل، کارهای زیادی روی سرم تلنبار شدن!

مکثی کردم و فوری، ادامه دادم.

- ولی حق باتوعه، جون ندارم ادامه بدم! میذارمشون برای فردا.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 11)

بالا پایین