در دست اقدام رمان شکاف سرخ ‌| سوما غفاری

تالار تایپ رمان
نام رمان: شکاف سرخ (جلد دوم رمان زندگی دو وجهی)
نویسنده: سِوما غفاری
ژانر: فانتزی، جنایی
خلاصه: گاهی اوقات، یک شکاف می‌تواند شروع اتفاقات ناگوار باشد. پس از خارج شدن روح هینا از درون سنگ، انتظار می‌رفت همه چیز خوب و خوش ادامه یابد، اما افسوس که زندگی برخلاف انتظارات است! هیچ کس فکر نمی‌کرد بیرون کشیدن روح هینا از درون سنگ، بهایی به ازای شکاف سرخ داشته باشد. بهایی که موجب آزادی روح بی‌رحمی شد و با آزادی او، باز قتل‌ها از سر گرفتند. کسانی که مردند و هینایی که فقط توانست تماشاگر از دست رفتن عزیزانش باشد. هینایی که سر انجام برای پیروز شدن در این بازی وحشتناک، خطر بزرگی را به جان خرید و سراغ یک دوست قدیمی را گرفت!

خلاصه‌ی جلد اول: هینا دختر پرورشگاهی ای بودش که یه روز یه سنگی تو زیرزمین پرورشگاهشون پیدا میکنه. وقتی به اون سنگ دست می‌زنه، بخشی از روح هینا به درون سنگ کشیده میشه و توسط روح خبیثی کنترل میشه. به همین دلیل هینا دست به قتل دوستاش میزنه اما این کارش رو فراموش میکنه. بعدا هینا با پسری به اسم ناتسونو آشنا میشه و به کمک اون و دوستاش، میفهمه قاتل خودشه و دنبال راه حلی برای مشکلش میگرده. اینا میرن سنگ رو از اون پرورشگاه برمیدارن اما بعد یه مدت، مردی به اسم کازوما و مدیر پرورشگاه هینا، یعنی جیوبا، هینا رو پیدا میکنن و راجب یه انجمن جن‌گیری براش تعریف میکنن که این انجمن نود سال پیش یه روح رو درون اون سنگ حبس کرده بوده! بعدا به کمک یه احضار خاص، روح هینا رو از سنگ بیرون میکشن و برای مهر و موم دوباره‌ی سنگ، راهی توکیو میشن، اما یه اتفاقاتی در طول مسیرشون می افته.
با جلد دوم این رمان همراه باشید.
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
296
پسندها
1,185
زمان آنلاینی
1h 28m
امتیازها
188
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
wtjs_73gk_2.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.​
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.​
قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.​
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.​
بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.​
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.​
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.​
با تشکر​
 

Mabuchi__Kou

رمانیکی فعال
نویسنده
منتقد
شناسه کاربر
22
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-26
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
560
راه‌حل‌ها
8
پسندها
3,599
زمان آنلاینی
45d 1h 47m
امتیازها
163
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #2
مقدمه:
چشم در چشمان اندوهگینش می‌دوزم و آرام زمزمه می‌کنم:
- من همانم که در گیر و دار یک غم،
خوشی از تار و پود حیاتش شد کم
من همانم که ناخواسته دو وجهی زیستم
همانی که حتی خود نشناختم کیستم.
آرام آرام دست بر موهایم می‌کشد و با آن خنده‌ای که لبانش را آرایش می‌کند، می‌گوید:
- سختی‌ها کشیده این روح خسته‌ام
اما همچنان چشم امید به رهایی بسته‌ام
من همانم که از یک شکاف سرخ
می‌یابم برای زندگی مبهمم پاسخ
بنشین و تماشا کن ای روزگار!
این دخترک روح زندگی را می‌کند احضار!
 

Mabuchi__Kou

رمانیکی فعال
نویسنده
منتقد
شناسه کاربر
22
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-26
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
560
راه‌حل‌ها
8
پسندها
3,599
زمان آنلاینی
45d 1h 47m
امتیازها
163
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #3
( پارت یک)
یک دستم را بر روی دیوار گذاشتم و آهی کشیدم. خسته شده بودم و این خستگی از چهره‌ام و اخم روی پیشانی‌ام نمایان بود. حال پریشانی داشتم. از صبح تا الان که ساعت چهار و پنج دقیقه‌ی بعد از ظهر بود، سر پا بودم و داشتیم کارهای مربوطه را انجام می‌دادیم. درحالی که از دیوار گرفته و لنگ لنگان راه می‌رفتم، وارد سالن اصلی شدم. روی مبل‌ فیروزه‌ای رنگ درون سالن که حالت دایره‌ای داشت، نشستم. رنگ فیروزه‌ای مبل، با دیوارهای سفید درون سالن، همخوانی زیبا و آرامش بخشی ایجاد کرده بود.
خم شدم و یکی از کفش‌های پاشنه بلندم را که به رنگ قرمز بودند، از پایم درآوردم. راه رفتن با این کفش‌ها واقعاً برایم سخت بودند. صدای زنگ موبایلم، توجهم را جلب کرد. به صفحه‌ی موبایلم که روشن خاموش می‌شد و اسم ناتسونو بر رویش نقش بسته بود، نگاه کردم. لبخندی زدم و جواب دادم:
- الو.
صدای بلند و پر شور و شوق ناتسونو در گوشم پیچید:
- سلام هینا. در چه حالی؟
کفشم را روی زمین گذاشتم و کلافه گفتم:
- خیلی بد. پاهام درد می‌کنن و از طرفی هم راه رفتن با این پاشنه بلندها رو بلد نیستم.
ناتسونو قهقهه‌ای زد که قهقهه‌اش حرصم را درآورد.
- اون همه بهت گفتم راه رفتن با اون کفش‌ها رو یاد بگیر، ولی تو گوش نکردی.
چهره‌ام پوکر شد و حیف ناتسونو این‌جا نبود تا ببیند!
- مگه وقت داشتم؟ توی این سه چهار ماه همش درگیر نقاشی و کارهای این‌جا بودم.
به پیراهن قرمز چسبان و تا زانویی که پوشیده بودم، اشاره کردم.
- همین لباس تنم رو نیم ساعت پیش از خیاطی تحویل گرفتم، درحالی که ده دقیقه به شروع گالری مونده.
شنیدم که ناتسونو نفس عمیقی کشید.
- خیلی تلاش کردی ها!
لبخندی روی ل*ب‌هایم نشستم. از همان ابتدا به نقاشی علاقه داشتم. این علاقه‌ام را تبدیل به هدف کردم و در این سه چهار ماه اخیر، در نتیجه‌ی تلاش‌های بی‌وقفه‌ام، موفق شدم یک سالن اجاره کنم و حال، روز اول گالری نقاشی‌ام بود. به اطرافم نگاهی انداختم. یک سالن مستطیل شکل بزرگ، که در مقابل من و در سمت راستش، راهرویی وجود داشت برای رسیدن به سالن‌های فرعی و کوچک‌تر. در تمام این سالن‌ها و راهروها، نقاشی‌های من روی دیوار دیده می‌شدند و این محیط را تزئین می‌کردند.
چشمانم از خوشحالی برق می‌زدند و با افتخار به نقاشی‌هایم خیره شده بودم.
گفتم:
- آره، خیلی تلاش کردم.
صدای بی‌تفاوت و بیخیال ناتسونو ضدحال زد و هیجان وجودم را فروکش کرد.
- خب، خسته نباشی.
چشمانم را در حدقه چرخاندم. رفتار ناتسونو با پنج سال پیش هیچ تغییری نکرده بود و هنوز همان اخلاق موقع هجده سالگی‌اش را داشت. درحالی که اکنون بیست و سه ساله شده بود! با وجود تمام اخلاق و رفتارهای رو مخ و ضدحالش، ناتسونو برایم عزیز و مهم بود.
لبخندی زدم.
- تو کی برمی‌گردی؟
ناتسونو، یک هفته بود که برای دیدن خانواده‌اش به دهکده‌ای در اطراف شهر یوکوهاما رفته بود؛ چرا که خانواده‌اش آن‌جا زندگی می‌کردند. بعدها فهمیدم که ناتسونو و تاتسومی نیز آن‌جا بزرگ شده‌ بودند و تاتسومی برای دانشگاه به کیوتو رفته بود، که ناتسونو هم همراهی‌اش می‌کرد. صدای ناتسونو از پشت موبایل شنیده شد.
- شاید فردا راه بیفتم. اگه فردا نشد، پس فردا.
- پس منتظرتم.
بلافاصله پس از این حرفم، مردی که جز گارسون‌های سالن بود، به نزدم آمد. مرد قد بلندی بود و لباس گارسونی‌اش که یک شلوار سیاه با پیراهن سفید بود، باعث شده بود جذاب‌تر دیده شود.
مرد گفت:
- کامیکی (فامیلی هینا) چان (در ژاپن برای احترام گذاشتن به افراد کوچک‌تر از خود، از پسوند چان در کنار اسم استفاده می‌شود)، درِ گالری رو باز کردیم و عده‌ای دارن میان داخل.
چشمانم گرد شدند و سریعاً از سر جایم بلند شدم. هیجان زده شده بودم و قلبم تند تند می‌تپید. استرس داشتم و دستپاچه بودم، با این حال لبخند پت و پهنی زدم و خطاب به ناتسونو گفتم:
- باید برم.
- باشه، موفق باشی.
- ممنون، خداحافظ.
منتظر خداحافظی ناتسونو نماندم و تماس را قطع کردم. چشمم به انعکاس تصویرم در صفحه‌ی گوشی خورد. نسبت به پنج سال پیش تغییر چشم‌گیری کرده بودم. چهره‌ی گردم، حال کشیده‌تر و موهایم نسبت به پنج سال پیش بلندتر شده بودند. دم اسبی بستن موهایم، باعث کشیده‌تر شدن چشمانم می‌شد. قدم بلندتر شده و لاغرتر شده بودم، که این کاهش وزن از فرو رفتگی گونه‌هایم مشخص بود. با این حال، همین فرو رفتگی مرا زیباتر می‌کردند.
دستی به سر و وضعم کشیدم و سعی کردم بر خود مسلط باشم. من چندین ماه بود که منتظر چنین روزی بودم. نباید امروز را خراب کنم. دست‌هایم را مشت و اراده‌ام را جمع کردم.
با سر به گارسون اشاره کردم و با هم به سمت در، که در سالن فرعی بود و باید از راهروی مقابل عبور می‌کردیم، رفتیم. قدم‌های محکم و استوار برمی‌داشتم. با رسیدن به پشت در ورودی، صاف ایستادم. رژ ل*ب قرمز رنگ روی لبم، لبخندم را زیباتر و اراده‌ام را بیشتر می‌کرد.
حال وقت نشان دادن خودم رسیده بود. من می‌توانستم این کار را انجام دهم و انجام خواهم داد.
چندی نگذشت که صدای پاها نزدیک‌تر شد و توده‌ای از مردم، به در ورودی رسیدند و مقابل من ایستادند.
لبخندی زدم و با صدای رسایی گفتم:
 
آخرین ویرایش:

Mabuchi__Kou

رمانیکی فعال
نویسنده
منتقد
شناسه کاربر
22
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-26
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
560
راه‌حل‌ها
8
پسندها
3,599
زمان آنلاینی
45d 1h 47m
امتیازها
163
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #4
(پارت دو)
- به گالری نقاشیم خیلی خوش اومدین. امیدوارم نقاشی‌ها مورد پسندتون واقع بشن. امروز چون اولین روز گالری هستش، فقط نمایشگاه اجرا می‌شه و فروش نداریم، اما برای خریدن تابلوها، می‌تونین فردا بیاین.
از مقابل در کنار کشیدم و درحالی که با دستم به داخل اشاره می‌کردم، ادامه دادم:
- بفرمائید.
یک به یک وارد سالن شدند و شروع کردند به نگاه کردن به نقاشی‌های اطراف و اظهار نظر کردن به اطرافیانشان. طولی نکشید که همهمه‌ای در سالن ایجاد شد. به مردم نگاه می‌کردم و نمی‌توانستم از آنان چشم بردارم. من به آرزویم، نه بهتر بگویم، به هدفم رسیده بودم و چه چیزی بهتر از این؟ چه چیزی بهتر از اين‌که تلاش‌هایم نتیجه داده باشند؟
بدون نگاه کردن به گارسونی که کنارم ایستاده بود، گفتم:
- پذیرایی رو شروع کن.
سری تکان داد و رفت. برنامه ریزی کرده بودم که در طول گالری، با شیرینی از مردم پذیرایی کنند. نفس عمیقی کشیدم و به سمت سالن اصلی به راه افتادم. راه رفتنم خیلی جلف بود‌! دقیقاً مانند پنگوئن راه می‌رفتم و یا مجبور می‌شدم دستم را روی دیوار بگذارم.
هوفی کشیدم. ای کاش می‌توانستم بدون کفش راه بروم و یا کفش‌هایم را عوض کنم!
- کامیکی سان.
با شنیدن صدای زنی که نامم را صدا زد، برگشتم و به سمت زنی که به من نگاه می‌کرد، رفتم. در کنار زن، مقابل یکی از نقاشی‌هایم ایستادم. صدای تپش پی در پی قلبم را که می‌شنیدم، استرس و هیجانم چند برابر می‌شد و حال، می‌خواستم با یکی از کسانی که به گالری آمده بودند، صحبت کنم.
- بله؟ بفرمایید؟
چشمان زیتونی رنگش را از من گرفت و به نقاشی داد.
- این نقاشی، مفهومی داره؟ منظورم اینه که چطور شد که تصمیم گرفتین چنین چیزی بکشین؟
سرش را چرخاند و دوباره نگاهم کرد که موهای سفیدش تکانی خوردند. موهایش سفید بودند، ولی زن جوانی بود. معلوم بود که موهایش را رنگ کرده. به هرحال، ترکیب سفید موهایش و زیتونی چشمانش، بسیار زیبا شده بودند. به نقاشی‌ام نگاه کردم. یک دریا که کشتی‌های درونش درحال غرق شدن بودند.
خندیدم.
- راستش، این نقاشی ماجرای جالبی داره.
زن لبخندی زد و مشتاقانه نگاهم کرد.
- یک بار با چندتا از دوست‌هام به کنار اسکله رفته بودیم. دوتا کشتی‌ داشتن از اسکله جدا می‌شدن و می‌رفتن. یکی از دوست‌هام گفت که فکر کنین این کشتی‌ها یهو غرق شن. این‌طور شد که این نقاشی به وجود اومد.
این ماجرا، برای پارسال بود که تازه به شهر یوکوهاما آمده بودیم. آری، اکنون یک سال بود که در یوکوهاما زندگی می‌کردیم. آن روز در اسکله، ناتسونو آن حرف را زد و سپس طوری غرق شدن مردم را توصیف کرد که از خنده روی زمین ولو شده بودیم.
زن تک خنده‌ای کرد.
- جالبه! خود نقاشی هم همین‌طور!
- خوشحالم این رو می‌شنوم. من فعلاً شما رو تنها بذارم. لذت ببرین.
به یکی از گارسون‌ها اشاره کردم تا به این سمت بیاید. با رسیدن گارسون، خطاب به او گفتم:
- از مهمونمون پذیرایی کن.
از کنان گارسون رد شدم تا بروم. قبل از رفتن، به طور آرام در گوشش زمزمه کردم:
- بعداً هم برای من یه لیوان آب بیار.
گارسون سری تکان داد. از آن دو دور شدم و به اطراف نگاه کردم. همه سفت و سخت مشغول نظر دادن راجع به نقاشی‌ها بودند. سالن‌ها همگی شلوغ بودند و مردم از این طرف به آن طرف می‌رفتند. با رسیدن گارسون به سمتم، از فکر خارج شدم. سینی‌ای را که در آن لیوان آب بود، به سمتم گرفت. لیوان را برداشتم و آب آن را در یک نفس سر کشیدم. به یخ‌های درون لیوان خیره شدم. کاش من هم بتوانم به اندازه‌ی این ‌یخ‌ها خونسرد باشم، ولی نمی‌شد. فکر کنم فقط با تمام شدن گالری آرام بگیرم.
لیوان خالی را در سینی گذاشتم و گارسون رفت. یکی دیگر نامم را صدا زد و من که کاملاً خود را گم کرده بودم، لنگ لنگان به سمت صدا رفتم و امیدوار بودم که دیگران متوجه طرز راه رفتنم نشوند.
***
با رفتن همه، درهای گالری را بستم و آهی از سر آسودگی کشیدم. پیش از همه چیز، خم شدم و کفش‌های پاشنه بلندم را درآوردم.
- آخيش!
هیچ چیز بهتر از اين‌که پاهایم زمین را لمس کنند، نبود. یکی از گارسون‌ها را صدا زدم و او پیشم آمد. کفش‌ها را به دستش دادم.
- این‌ها رو ببر یه جایی که چشمم بهشون نخوره.
لحن صدایم نشان می‌داد که چقدر از کفش پاشنه بلند متنفر شده‌ بودم. گارسون خندید و رفت. من نیز پس از عبور از چند راهرو، به انباری رسیدم. در را باز کردم و به داخل رفتم. یک انباری کوچک و بدون پنجره که وسایل اضافی را در آن گذاشته بودیم. چراغ را روشن کردم. لباس‌هایم را که پشت در آویزان بودند، برداشتم و مشغول تعویض لباسم شدم. پس از درآوردن آن پیراهن قرمز، یک شلوار لی و بلوز آستین بلند صورتی پوشیدم، با یک پالتوی سفید. کیف سیاهم را نیز از شانه‌ام آویزان کردم و بعد از گذاشتن پیراهنم در یک کیسه، از انباری خارج شدم.
گارسون‌ها مشغول جمع کردن وسایل بودند. ذاتاً سه گارسون بیشتر حضور نداشت. با صدای رسایی گفتم:
- آقایون، خیلی ممنون که امروز همراه من بودین. هممون خیلی خسته شدیم، برای همین بقیه‌ی کارها رو فردا خودم انجام می‌دم. شما حاضر بشین تا همگی با هم خارج بشیم.
همه‌شان تشکری کردن و به سمت انباری رفتند. تا آمدن آن‌ها، به دیوار تکیه دادم و با موبایلم مشغول شدم. از کائوری پیام آمده بود که گالری چطور گذشت. در جواب برایش نوشتم که همه چیز خوب بود.
سپس گوشی را خاموش کردم و به سالن چشم دوختم. همه چیز خیلی زیبا بود. لبخندی روی لبم نشست. از اين‌که امروز به پایان رسید، خیلی خوشحال بودم. ماه‌ها بود که استرس امروز را می‌کشیدم و نگران بودم.
با آمدم گارسون‌ها از اسارت افکارم در آمدم. با هم از گالری خارج شدیم و پس از این‌که از من خداحافظی کردند و رفتند، من درِ گالری را با کلیدهایم قفل کردم.
 

Mabuchi__Kou

رمانیکی فعال
نویسنده
منتقد
شناسه کاربر
22
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-26
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
560
راه‌حل‌ها
8
پسندها
3,599
زمان آنلاینی
45d 1h 47m
امتیازها
163
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #5
(پارت سه)
بعد از قفل کردن در، پا بر روی پیاده‌رو گذاشتم و راه خانه را در پیش گرفتم. هوا سرد بود و سوز عجیبی داشت. بالأخره نزدیک کریسمس بود! فکر کنم سه هفته بیشتر نمانده باشد. پالتویم را بیشتر به خود پیچیدم و درحالی که از میان مردم دیگر رد می‌شدم، به اطراف نگاه کردم. مغازه‌هایی که چراغ‌هایشان از خود نور ساطع می‌کردند و برگ‌های قرمز و نارنجی رنگی که فرشی برای زمین تشکیل داده بودند، نمای شهر را زیبا می‌کردند.
نفس عمیقی کشیدم که موبایلم دوباره زنگ خورد. آن را از کیفم در آوردم و با دیدن اسم ناتسونو روی صفحه‌اش، لبخندی زدم. جواب دادم:
- الو.
صدای بی‌حوصله‌اش از پشت تلفن شنیده شد:
- سلام هینا، چطوری؟
چشمانم را ریز کردم. صدای ناتسونو هیچ وقت این‌گونه بی‌حوصله نبود، مگر این‌که حالش خوب نباشد.
- من خوبم، ولی تو چته؟
- تا الان داشتم سخنرانی پدرم رو گوش می‌کردم.
یک تای ابرویم را بالا دادم.
- سخنرانی؟!
صدایم آشکار می‌کرد که کنجکاو شده‌ بودم بدانم منظورش از سخنرانی چیست. ناتسونو نفسش را با حرص و کلافگی بیرون داد.
- به گمان خودش داشت نصیحتم می‌کرد.
بی‌آن‌که خود بخواهم، خنده‌ام گرفت.
- هینا نخند.
می‌توانم بگویم ناتسونو تقریباً فریاد زد و کشدار گفتن حرفش، باعث شد گوشی را از گوشم فاصله دهم. چند ثانیه بعد، گوشی را دوباره روی گوشم گذاشتم و گفتم:
- باشه باشه، معذرت می‌خوام. خب راجع به چی نصیحت می‌کرد؟
- که چرا بیکارم!
جلوی خنده‌ام را گرفتم و گفتم:
- خب راستش، بد نمیگه.
- هینا، فکر می‌کنی من نمی‌خوام برم سر کار؟ آخه هیچ جا پیدا نمی‌شه که من بتونم اون‌جا کار کنم. می‌دونی که دانشگاه هم نرفتم.
یک آن چهره‌ی ناتسونو مقابل چشمانم زنده شد، درحالی که اخم کرده و بیخیال به مبل تکیه داده بود. غم درون صدایش نیز آشکار می‌کرد که از این بحث‌ها خسته شده.
- خب الان می‌خوای چی کار کنی؟
- نمی‌دونم.
پس از اندکی مکث، ادامه داد:
- به نظرت می‌تونم یه کار پاره وقت گیر بیارم؟
گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم و پس از چند ثانیه، صداقتم را در صدایم ریختم تا ناتسونو نیز بتواند حرفم و صد البته خودش را باور داشته باشد.
- ناتسونو، تو با استعدادی. کارهایی می‌تونی بکنی که واقعاً فوق العادن. یعنی منظورم اینه که پنج سال پیش، کدوم پسر هیجده ساله‌ای می‌تونست به خوبی تو سیستم‌های حرارتی و غیره رو نصب کنه و اون‌ها رو راه بندازه؟ نظر من اینه که تو پیدا کردن کار عجله نکن.
ناتسونو خندید.
- یعنی میگی کار مناسب خودش به سراغم میاد؟
لبخندی زدم.
- دقیقاً.
- ممنونم هینا، هم صحبت خوبی هستی.
- هر زمان بخوای.
- من دیگه برم، خداحافظ.
- خداحافظ.
سپس موبایل را قطع کردم و بدین گونه مکالمه‌ی من و ناتسونو پایان یافت.
دقایقی بعد، به خانه رسیدم و در را با کلیدهایم باز کردم. به محض وارد شدن به خانه، چُو دوان دوان آمد و خود را به من رساند. خم شدم و او را در آغوش گرفتم و بلند کردم. با دیدن چو، می‌توانستم بگویم خستگی‌ام یک‌باره از بین رفت و لبخند محبت آمیزی روی لبانم نشست. انرژی‌ای که او به من می‌داد، با هیچ کلمه‌ای قابل توصیف نبود!
- سلام چو. منم از دیدنت خوشحالم.
سرش را نوازش کردم و وارد هال که مقابل در ورودی بود، شدم. چو را روی زمین گذاشتم و به اطراف نگاه کردم. هال خانه‌، تشکیل یافته از مبل‌های شکلاتی و کوسن‌های آبی رنگ بود که مستطيل مانند چیده شده بودند. یک فرش آبی رنگ وسط هال قرار داشت و یک میز شکلاتی رنگ، آن فرش را زیر خود له می‌کرد. مقابل این مبل‌ها، تلویزیون قرار داشت و روی میزش، انواع اقسام مجسمه‌های چوبی چیده شده بود. دیوار پشت تلویزیون را سر تا سر پنجره تشکیل داده بود ولی آنان را با پرده‌های سفید با طرح‌های شکلاتی رنگ پوشانده بودیم.
ست شکلاتی و آبی، یعنی رنگ‌های گرم و سرد، فضای خانه را بسیار زیبا کرده و یک تضاد دلنشین ساخته بودند.
اما چیزی که توجهم را جلب کرد، کوسن‌ مبل‌ها بودند که روی زمین پخش و پلا شده بودند. نفسم را با کلافگی بیرون دادم. دستی به موهایم کشیدم و کش دور آنان را باز کردم تا موهایم از حصار کش بیرون آیند و آزاد باشند. خم شدم و تک به تک شروع کردم به برداشتن کوسن‌ها از روی زمین، که در این هنگام موهایم مدام مقابل چشمانم می‌ریختند.
اعتراض کنان غر زدم:
- چو، بازم که دختر خوبی نبودی. می‌دونی اگه کائوری خونه رو این مدلی می‌دید، چقدر عصبانی می‌شد؟
آری، این خانه فقط برای من نبود. من و کائوری با هم این‌جا زندگی می‌کردیم. اکنون او سر کار بود. پس از جمع کردن کوسن‌ها، چو آمد و مقابل پایم نشست. چشمان ملتمسش را در چشمانم دوخت تا به من بفهماند که گرسنه بود.
خندیدم.
- باشه، بیا بریم بهت غذا بدم سگ کوچولو.
احساس کردم که لبخندی زد و سپس برای این‌که خوشحالی‌اش را نشان دهد، بلند شد و به روی مبل‌ها پرید.
وحشت زده دستم را سمتش دراز کردم و داد زدم:
- نه چو! روی مبل‌ها نه!
 

Mabuchi__Kou

رمانیکی فعال
نویسنده
منتقد
شناسه کاربر
22
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-26
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
560
راه‌حل‌ها
8
پسندها
3,599
زمان آنلاینی
45d 1h 47m
امتیازها
163
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #6
(پارت چهار)
به طرفش دویدم و او را از روی مبل برداشتم. درحالی که می‌خندیدم، به آشپزخانه که در پشت هال و کنار در ورودی بود، رفتم. وارد یک آشپزخانه‌ی متوسط شدم که یک اوپن کرمی رنگ در سمت چپ داشت و به خاطر صندلی‌های دورش، نقش میز غذاخوری را بازی می‌کرد. انتهای آشپزخانه، یخچال و گاز قرار داشت و سمت راست دیوار، متشکل از کابینت‌های کرمی رنگ بود.
غذای چو و ظرف غذای قرمز رنگش را از داخل کابینت برداشتم و روی زمین گذاشتم. چو نیز از بغلم به پایین پرید. غذایش را درون ظرف ریختم و خود نیز مشغول پختن شام شدم.
تصمیم داشتم سوکیاکی بپزم، لذا گوشت و سبزیجات مورد نیاز را از یخچال درآوردم و مشغول شدم.
حال دیگر آشپزی را بلد بودم و می‌توانستم بگویم که غذاهایم بسیار خوب از آب درمی‌آمدند!
***
با آماده شدن غذا، مشغول چیدن میز شدم که زنگ در به صدا درآمد. به سمت در رفتم و در را باز کردم.
روبه دختری که موهای بلوندش را گوجه‌ای بسته و یک پالتوی سیاه از روی بلوز صورتی و شلوار ورزشی سیاهش پوشیده بود، لبخندی زدم. چهره‌اش برخلاف من و ناتسونو، تغییر چندانی نکرده بود و فقط بزرگتر و خانمانه‌تر و صد البته قدش بلندتر شده بود. هنوز همان صورت بیضی و چشمان آبی و لبخند زیبایش را داشت.
- سلام.
کائوری به داخل آمد و مرا در آغوش گرفت.
- سلام هینا.
بعد از این‌که از من جدا شد، وارد خانه شد و با صدای بلندی ادامه داد:
- اوف! خسته شدم. تو کی برگشتی؟
- دو ساعتی می‌شه.
پس از این حرف، کائوری نگاهش را معطوف ساعت روی دیوار کرد.
- ساعت نه و نیمه.
به سمتم برگشت ادامه داد:
- در واقع کارمون توی کمپین، ساعت هشت تموم شد. این یک ساعت رو نشسته بودیم با بچه‌ها حرف می‌زدیم و برای دفعه بعد برنامه می‌ریختیم.
کائوری در یک کمپین حفاظت از محیط زیست عضو بود و هفته‌ای سه بار همراه اعضای دیگر، به جاهای مختلف می‌رفتند و کارهای مختلفی انجام می‌دادند. علاوه بر این فعالیت‌ها، کائوری برای بازیگری دوره می‌دید و به طور پاره وقت در یک کافی شاپ کار می‌کرد. زندگی خیلی پر مشغله‌تری از من داشت‌! با این حال هیچ وقت گله نمی‌کرد و همیشه برای همه‌ی کارها و مشغله‌هایش آماده بود. گویا او برای چنین زندگی شلوغی خلق شده بود!
کائوری به سمت آشپزخانه به راه افتاد. هوا را بو کشید و گفت:
- بوی غذا گرسنم کرد.
در قابلمه را با دستمال برداشت و درحالی که به محتویات درون قابلمه نگاه می‌کرد، گفت:
- پس سوکیاکی، آره؟ به نظر می‌رسه که پخته.
لحن صدای شیطنت بارش و عجولش که نشان از گرسنگی‌اش می‌داد، مرا به خنده وادار کرد. به آشپزخانه رفتم.
- مثل بچه‌هایی می‌مونی که از مدرسه میان و فقط دلشون می‌خواد غذا بخورن.
کائوری برگشت. دست به کمر شد و یک تای ابرویش را بالا داد.
- خانم محترم، سنم برای مدرسه رفتن مناسب نیست. دفعه بعد مثالی بزنین که مناسب سنم باشه.
لبخند روی لبش به طرز وحشتناکی ساختگی بود! لحن صدایش نیز که سعی کرده بود مانند یک کارمند اداره حرف بزند، دیگر جای خود داشت!
صندلی را کشیدم و پشت میز نشستم. حالت متفکری به خود گرفتم و اخمی کردم. جدی و متفکر گفتم:
- خب، بذار ببینم... کائوری سان (در ژاپن برای احترام گذاشتن به افراد بزرگتر از خود، از پسوند سان استفاده می‌شود)، شما درست مثل یک آدم بزرگی هستید که هنوز بلد نشده مناسب سنش رفتار کنه.
کائوری دست‌هایش را روی میز گذاشت و کشدار گفت:
- هی!
صدایش معترض و ناراضی بود. مشخص بود که حرص خورده است. حال می‌توانستم بیشتر حرصش دهم. بیخیال و با بی‌تفاوتی بلند شدم و گفتم:
- اعتراض موقوف! بیا شاممون رو بخوریم.
صدای بیخیال و عادی‌ام که از عمد بود و نشان می‌داد می‌خواهم بحث را به نفع خود تمام کنم، کائوری را بیشتر حرص داد. کائوری نفسش را باحرص بیرون داد و چیزی نگفت.
غذا را درون ظرف ریختم و روی میز گذاشتم. سپس پشت میز نشستیم تا شام بخوریم.
شام در سکوت داشت سپری می‌شد و من که از این سکوت بیجا خسته شده بودم، سعی کردم با اولین چیزی که به ذهنم رسید، سر صبحت را باز کنم.
- راستی، ناتسونو یکی دو روزه میاد.
صدای خوشحال و مشتاقم، او را نیز به وجد آورد. درخشش چشمانش از دیدم پنهان نماند. لبخندی زد و گفت:
- خبر خیلی خوبیه! از کجا فهمیدی؟
چاپِستیک (چوب‌های غذاخوری) درون دستم را بازی دادم و سرم را پایین انداختم تا به محتویات درون بشقابم نگاه کنم.
- امروز با هم حرف زدیم. خودش خبر داد.
کائوری همان‌طور که یک لیوان آب برای خودش می‌ریخت، خندید و گفت:
- بیاد خوب می‌شه. در نبود اون هممون مشغول کار بودیم و تفریح نکردیم. وقتی اومد، به مناسبت برگشتنش بریم بیرون.
لبخندی زدم.
- فکر خوبیه!
کائوری چیزی نگفت و باز مشغول خوردن غذا در سکوت شدیم.
پس از شام نیز هر کدام به اتاق خود رفتیم و با خوابیدن، شب خود را سپری کردیم.
 

Mabuchi__Kou

رمانیکی فعال
نویسنده
منتقد
شناسه کاربر
22
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-26
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
560
راه‌حل‌ها
8
پسندها
3,599
زمان آنلاینی
45d 1h 47m
امتیازها
163
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #7
(پارت پنج)
روز بعد، همان‌طور که داشتم قلاده‌ی صورتی رنگ چو را دور گردنش می‌بستم، در تلفن مشغول صحبت با تاتسومی بودم.
- آره آره، دارم چو رو می‌برم پیش دامپزشک.
صدای کنجکاوش در گوشم پیچید.
- چرا مگه؟ چیزی شده؟
همین که بستن قلاده را تمام کردم، بلند شدم. لبخند زنان گفتم:
- نه چیزی نیست. وقت واکسن چهار ماهگیش رسیده.
تاتسومی خندید.
- دخترت بزرگ شد هینا.
تک خنده‌ای کردم.
- ما خودمون هم بزرگ شدیم.
لحن صدایم رگه‌هایی از حسرت برای گذشته را درونش داشت و در واقع ساختگی بود. می‌خواستم سر به سر تاتسومی بگذارم. تاتسومی نفس عمیقی کشید و مانند من گفت:
- آره.
در پس حرفش خندیدم.
- البته تو پیر شدی.
صدای معترضش در گوشم طنین انداخت.
- من بیست و نه سالمه هینا.
سپس به طور جدی ادامه داد:
- از نظر علمی، شخص توی این سن پیر نیست.
نگاهی به ساعت مچی درون دستم انداختم. ده و نیم بود. در یک لحظه چشمانم گرد شدند و ابروهایم بالا رفتند.
- تاتسومی، من باید ساعت يازده پیش دامپزشک باشم.
- باشه، فعلاً.
- فعلاً.
سپس قطع کردم و به سمت دامپزشک به راه افتادم.
( کائوری)
با رسیدن به استودیو، لبخندی زدم. بیرون هوا سرد بود و من هم که از سرما خوشم نمی‌آمد. هر چقدر لباس گرم می‌پوشیدم، باز سرما را حس می‌کردم. اما داخل استودیو گرم بود و واقعاً خوشحال بودم که چهار پنج ساعت خود را برای تمرین‌های بازیگری این‌جا سپری می‌کردم. از راهروی پشت در عبور کردم و وارد سالن شدم. یک سالن بزرگ با دیوارهای طوسی رنگ که انتهای سالن، سراسر پنجره‌های قدی بود. در سمت چپ، دو در برای رسیدن به مکان‌های دیگر استودیو وجود داشت. سالن پر از دوربین و باقی وسایل فیلم برداری بود و یک پرده‌ی سبز در گوشه‌ی سالن به چشم می‌خورد. بچه‌ها همگی مشغول تمرین بودند. هر چند که قرار نیست فیلمی درست کنیم، اما برای آشنا شدن با محیط و آموزش بیشتر، همیشه برای تمرین به این استودیو می‌آمدیم.
وارد جمع بچه‌ها شدم. صدای بلند و پر نشاطم، توجه دیگران را جلب کرد.
- خب بچه‌ها، امروز چی کار می‌کنیم؟
صدای مردانه‌ای که درست از پشت سرم بود، مرا از جا پراند.
- دیالوگ‌های دیروز رو تمرین می‌کنیم.
یک دفعه جیغی کشیدم و به عقب برگشتم. باقی بچه‌ها در حال خندیدن بودند. با چشمانی گرد شده خیره به چهره‌ی ناکاجیما سان مانده بودم. ناکاجیما سان استادمان بود. با لبخندی که دست به دست چشم‌های میشی رنگش داده و چهره‌اش را دلنشین می‌کرد، به من خیره شده بود.
با تته پته که نشان می‌داد هنوز در شوک به سر می‌بردم، جواب دادم:
- نا... ناکاجیما سان، س... سلام.
- سلام یوشیوکا (فامیلی کائوری).
چند قدم عقب رفت که موهای بلند قهوه‌ای رنگش، روی شانه‌اش تکانی خوردند. دستانش را به هم زد و با صدای بلندی گفت:
- بیاین شروع کنیم. یوشیوکا و هارونو بیاین وسط.
خودش روی صندلی‌ای که در گوشه‌ی سالن بود، نشست. گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم و با هارونو میتسوکی که پسری تقریباً همسن من بود، به وسط رفتیم. ناکاجیما سان یک دستش را به سمتمان گرفت و همان‌طور که دستش را متناسب با حرفش تکان می‌داد، گفت:
- می‌خوام حسی رو که بیننده از شنیدن دیالوگ‌هاتون به دست میاره، قشنگ منتقل کنین.
لحن صدایش جدی و در عین حال امیدوار بود و نشان می‌داد که به ما اعتماد داشت و از کارمان راضی بود. تمامی چیزهایی را که برای یک استاد خوب نیاز بود، این مرد در خود دا‌شت و این واقعاً بی‌نظیر بود!
لبخندزنان به چشمان سبز میتسوکی نگاه کردم و شروع کردم به گفتن دیالوگ:
- ستاره‌ها هم مثل آدم‌ها هستن. فکر می‌کنیم بهمون نزدیکن، اما وقتی یکم دقت می‌کنیم، می‌بینیم که کلی با ما فاصله دارن.
میتسوکی که مثلاً نقش شک پسر جدی و بی‌احساس را بازی می‌کرد، تمام احساساتی را که داشت، از چشمانش پاک کرد. با اخم نگاهم کرد و گفت:
- برای همینه که باید تنها باشی و به کسی اعتماد نکنی.
طبق برنامه، میتسوکی پس از این حرف، پشتش را به من کرد و رفت. من نیز خود را سردرگم و متجعب جلوه دادم و به مسیر رفتنش خیره شدم. از گوشه‌ی چشم دیدم که ناکاجیما سان به آمه اشاره کرد تا وارد صحنه شود. آمه کنارم آمد. دست مردانه‌اش را روی شانه‌ام گذاشت و او نیز دیالوگ خود را گفت:
- هیچ وقت نمی‌تونیم تغییری توی اون پسر ایجاد کنیم.
این جمله را باید با غم و ناامیدی می‌گفت و واقعاً توانسته بود صدایش را این‌گونه جلوه دهد.
برگشتم و نگاه مصمم خود را در چشمان سیاه آمه که همرنگ موهایش بودند، دوختم. به خاطر قد بلندش و هیکل عضله‌ای‌اش، مجبور بودم سرم را بلند کنم.
- توی دنیا همه چیز قابل تغییره.
***
حدود دو ساعت از آمدنم به استودیو می‌گذشت. تایم استراحتمان بود. گوشه‌ای از سالن، روی زمین نشسته بودم و از بطری کوچکم که مال خودم بود، آب می‌خوردم. پس از آب خوردن، نگاهی به دیگران انداختم. برخی تنها نشسته و استراحت می‌کردند و برخی با یکدیگر صحبت می‌کردند. همان لحظه بود که صدای زنگ تلفنم، توجهم را جلب کرد.
موبایلم را از جیب شلوار جینم درآوردم و به صفحه‌اش نگاه کردم.
 
آخرین ویرایش:

Mabuchi__Kou

رمانیکی فعال
نویسنده
منتقد
شناسه کاربر
22
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-26
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
560
راه‌حل‌ها
8
پسندها
3,599
زمان آنلاینی
45d 1h 47m
امتیازها
163
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #8
(پارت شش)
از دیدن اسمی که بر روی صفحه نقش بسته بود، لبخند عمیقی روی لبانم نشست. سریعاً جواب دادم:
- الو.
صدای پر شور و شوق ناتسونو در گوشم پیچید.
- سلام کائوری، چطوری؟
چشمانم را در حدقه چرخاندم و بی‌تفاوت گفتم:
- احوال ‌پرسی رو بذار کنار؛ خیلی کلیشه‌ایه.
ناتسونو خندید.
- پس می‌رم سر اصل مطلب.
چشمانم را درشت کردم و به صورت دو بخش گفتم:
- زود... باش.
ناتسونو به خاطر لحن صدایم که در عین جدی بودن، شیطنت و کنجکاوی نیز داشت، خنده‌اش گرفت و گفت:
- یه ساعت دیگه می‌رسم به یوکوهاما.
تقریباً جیغ کشیدم که باعث شد دیگران نگاهم کنند.
- چی؟! یه ساعت دیگه؟ خب چرا الان میگی؟ زودتر می‌گفتی!
- زنگ زدم به هینا بگم؛ اما موبایلش خاموش بود و تاتسومی هم برنداشت. منم به تو زنگ زدم.
اخم کردم. صدای معترضم ساختگی و از روی لوس بازی درآوردن بود.
- پس یعنی انتخاب آخرت بودم؟ دستت درد نکنه دیگه!
ناتسونو خندید.
گفتم:
- ناتسونو، من بعداً بهت زنگ می‌زنم.
- باشه، منم شارژ گوشیم داره تموم می‌شه.
لبخندی زدم.
- پس فعلاً.
- فعلاً.
سپس موبایلم را قطع کردم و محکم در دستم فشردم؛ لبخند عمیقی زدم. از شنیدن این‌که ناتسونو می‌آمد، بسیار خوشحال شده بودم. فقط یک هفته نبود؛ ولی باز دلتنگش شده بودم، همه‌ی ما دلتنگش شده بودیم. ناتسونو کسی بود که می‌توانست به زودی در قلب دیگران برای خود جا باز کند و در نبودش، جای خالی‌اش بدجور آزار دهنده می‌شد. نفس عمیقی کشیدم و در فکر فرو رفتم. این‌که ناتسونو می‌آمد، یعنی کارهای زیادی برای انجام دادن داشتیم.
موبایلم را در جیبم گذاشتم. سپس به سرعت نور بلند شدم و به سمت ناکاجیما سان که گوشه‌ای نشسته بود، رفتم. به او گفتم که موضوعی پیش آمده و نمی‌توانم تا آخر کلاس بمانم، او نیز اجازه داد که خارج شوم.
من نیز پس از برداشتن پالتو و کیفم، اتاق پرو را ترک کردم و از استودیو خارج شدم. از آن‌جایی که وقت کافی برای راه رفتن را نداشتم، یک تاکسی گرفتم و به سمت خانه رفتم.
***
(هینا)
ساعت یک و نیم بود که به خانه رسیدم. همین که در را باز کردم، چو از بغلم پایین پرید و دوان دوان وارد خانه شد. با دیدن اشتیاقش که نمی‌دانستم به خاطر چه بود، خندیدم و سری تکان دادم. کلیدهایم را از پشت در درآوردم و وارد خانه شدم. به محض وارد شدن، چشمم به تاتسومی خورد که روی مبل‌ها نشسته بود. با دیدن من، بلند شد و لبخندی به رویم پاشید. او نیز مانند کائوری، اصلاً فرقی با گذشت نکرده بود و چهره‌اش همان بود، فقط سنش بیشتر شده بود. هنوز هم همان موهای قهوه‌ای و چشمان عسلی‌اش را داشت که او را جذاب می‌کردند.
همان‌طور که به سمتش می‌رفتم، اخمی از روی کنجکاوی کردم و لبخندی زدم. صدای کنجکاوم، بیانگر علت اخمم بود.
- تاتسومی، تو هم این‌جایی؟
شانه بالا انداخت و به کائوری اشاره کرد.
- یهو زنگ زد و من رو از بیمارستان این‌جا کشوند. اصلاً هم نپرسید که مناسب اومدن هستم یا نه.
خندیدم و به سمت تاتسومی خم شدم.
- دیوونه است.
حرفم را آرام زدم تا کائوری نشنود ولی گویا شنید؛ چون صدای معترضش در گوشم پیچید.
- هی! من این‌جام.
برگشتم و کائوری را دیدم که از آشپزخانه خارج می‌شد و یک پیشبند سفید نیز بر تن داشت. دست به سینه ایستادم و یک تای ابرویم را بالا دادم.
- کائوری! خبریه؟
خندید و همان‌طور که برمی‌گشت و باز به آشپزخانه می‌رفت، با صدای بلندی گفت:
- خبر که فراوون هست.
صدای پر شور و شوقش سردرگمم کرد. چه اتفاقی افتاده که کائوری در این حد خوشحال شده و ما را صدا زده؟!
شانه بالا انداختم و دست‌هایم را هم باز کردم.
- پس می‌شه به ما هم بگی این خبرهای فراوون رو؟
همان‌طور که به سمت مبل می‌رفتم، به خودم اشاره کردم. صدایم بی‌تفاوت و بیخیال نشان می‌داد، ولی در واقع کنجکاو بودم بدانم که چه شده.
- من یکی که کلی کار دارم.
روی مبل نشستم و کوسن مبل را بغل کردم. کائوری آمد و بالای سرم دست به کمر ایستاد.
- چه کاری مثلاً؟
سرم را چرخاندم و با یک لبخند زورکی نگاهش کردم.
- ساعت پنج باید گالری رو باز کنم و تمیزکاری اون‌جا هنوز مونده. من الان باید تو گالری می‌بودم و اون‌جا رو تمیز می‌کردم.
کائوری نفسش را بیرون داد و دست‌هایش را هم کنارش آویزان کرد. نگاهش را میان من و تاتسومی چرخاند. صدایش پشیمان و شرمنده ولی درعین حال خوشحال و مطمئن بود.
- می‌دونم مزاحمتون شدم؛ اما باور کنین که ارزش ول کردن کارتون رو داره.
تاتسومی که کنار کائوری ایستاده بود، دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. لبخندی که می‌زد، برای این بود که پشیمانی کائوری را رفع کند؛ همین‌طور صدای محبت‌ آمیزَش که نشان می‌داد مشکلی نیست.
- کائوری، اگه ارزشش رو داره، پس بایدم می‌اومدیم.
کائوری لبخندی زد. همان لحظه صدای زنگ در توجه‌مان را از آنِ خود کرد. کائوری هیجان زده از جا پرید و گفت:
- اومد.
صدای بلندش به خاطر اشتیاقش بود. پیشبندش را روی مبل رها کرد و به سمت در رفت. من و تاتسومی که سردرگم شده بودیم، با اخم مسیر رفتنش را نگاه کردیم و تاتسومی پرسید:
- کی اومد؟
 
آخرین ویرایش:

Mabuchi__Kou

رمانیکی فعال
نویسنده
منتقد
شناسه کاربر
22
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-26
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
560
راه‌حل‌ها
8
پسندها
3,599
زمان آنلاینی
45d 1h 47m
امتیازها
163
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #10
(پارت هفت)
کائوری بی‌توجه به سؤال تاتسومی، در را باز کرد و من و تاتسومی از دیدن شخص پشت در، چشمانمان از تعجب گرد شدند و همین‌طور خیره به در مانديم.
ناتسونو پشت در ایستاده و روبه کائوری لبخند می‌زد. کائوری جیغی زد که من شک کردم گلویش درد گرفته یا نه. پس از جیغش، خود را به آغوش ناتسونو انداخت و ناتسونو نیز خندید و دست‌هایش را دور کمر کائوری حلقه کرد.
همان‌طور که می‌خندید، گفت:
- منم از دیدنت خوشحالم کائوری.
لحن صدایش حرفش را ثابت می‌کرد و نشان می‌داد که چقدر از برگشتن خوشحال بود و در این مدت چقدر احساس دلتنگی می‌کرد.
کائوری از ناتسونو جدا شد و همان‌طور که دستش را می‌کشید و به داخل می‌آورد، گفت:
- بیا که کلی باهات حرف داریم.
کائوری درست مانند بچه‌هایی شده بود که مادرشان را به سمت مغازه‌ی اسباب فروشی می‌کشند و از او طلب اسباب بازی می‌کنند. لحن صدایش همان قدر لجوج و مشتاق بود.
ناتسونو خندید و گفت:
- کائوری آروم‌تر، دستم رو نکش.
خندیدم و از روی مبل بلند شدم. به سمت آن دو رفتم و دست ناتسونو را از حصار دست کائوری آزاد کردم. ناتسونو نگاهم کرد و گفت:
- واقعاً ممنون. کم مونده بود دستم از جاش دربیاد.
- هی!
به صدای معترض کائوری و کشدار گفتن حرفش توجهی نکردم؛ نگاهم را به ناتسونو دادم. او نیز مانند من، نسبت به پنج سال پیش تغییر چشمگیری کرده بود. موهای سیاهش را که پنج سال پیش بلندتر و بیشتر بودند، کوتاه کرده بود. دست‌هایش را از بازو تا مچ، با خالکوبی پوشانده بود و قدبلندتر شدنش، اندامش را جذاب‌تر می‌کرد.
لبخندی به روی ناتسونو زدم.
- از اين‌که برگشتی خوشحالم.
می‌توانستم بگویم که با این حرف و لحن صدایم، نشان دادم که ناتسونو چقدر برای من و برای همه‌ی ما ارزشمند بود و نبودش باعث دلتنگی‌مان می‌شد. ما چهار نفر، بیش از آن‌چه که خود بخواهیم، به هم عادت کرده و وابسته شده‌ بودیم.
متقابلاً لبخندی زد و سری تکان داد.
- منم همین‌طور.
او را در آغو‌ش کشیدم و دم گوشش با صدای آرامی زمزمه کردم:
- جات خیلی خالی بود.
ناتسونو دست‌هایش را محکم‌تر دورم پیچید. نفس عمیقی کشیدم و از او جدا شدم.
- خب دیگه.
این را گفتم و سپس چشمانم را ریز کردم و به چهره‌ی ناتسونو خیره شدم. لبخند ترسناکی زدم که ناتسونو یک تای ابرویش را بالا داد. در چشمانش سردرگمی موج می‌زد. لبخندم عمیق‌تر شد و اندکی شیطنت نیز به لبخندم اضافه کردم. از موهای ناتسونو گرفتم و کشیدم و به سمت مبل‌ها حرکت کردم. ناتسونو سرش را خم کرده و پابه‌پایم می‌آمد تا موهایش بیشتر کشیده نشوند. آخ و ناله می‌کرد و می‌گفت:
- هینا، ولم کن. آخ! هینا!
- نمی‌تونستی خبر بدی که میای؟ دیروز گفتی یکی دو روزه برمی‌گردی، چرا نگفتی امروز میای؟ ها؟
ناتسونو ناله کرد:
- هینا، موهام رو ول کن.
موهایش را ول کردم و به سمتش برگشتم. دست به کمر شدم و یک تای ابرویم را بالا دادم. طلبکار و حق به جانب نگاهش کردم. ناتسونو گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت و چند ثانیه نگاهم کرد. بعد لبخند مسخره‌ای زد و گفت:
- نذاشتی حتی به داداش عزیزم سلام بدم.
تاتسومی که کنار ما ایستاده بود، خندید و ناتسونو را بغل کرد. چشمانم گرد شدند. موضوع را عوض کرد، به همین راحتی! چهره‌ام پوکر شد و چشم غره‌ای برای آن دو برادر رفتم. روی مبل نشستم.
ناتسونو پس از جدا شدن از تاتسومی، گفت:
- مامان بابا سلام رسوندن.
- منم باید یه روز به دیدنشون برم.
- بهشون گفتم سرت شلوغه.
تاتسومی سری تکان داد و لبخندی زد.
- دلم برات تنگ شده بود داداش.
لبخند ناتسونو عمیق‌تر شد.
- منم همین‌طور.
همان موقع، صدای کائوری سد بین مکالمه‌ی ناتسونو و تاتسومی شد.
- بچه‌ها، بیاین ادامه‌ی صحبت رو با کیک انجام بدیم.
همگی سرمان را به سمت صدا چرخاندیم و دیدیم که کائوری با یک کیک در دست داشت می‌آمد. کیک را روی میز گذاشت و به آشپزخانه برگشت. ناتسونو ابروهایش را بالا داد و سریعاً پشت میز نشست. لبخند مشتاقی زد.
- اول باید به من بدی.
دستم را زیر چانه‌ام گذاشته و پایم روی پای دیگرم انداخته بودم. با حرف ناتسونو، خندیدم. کائوری با لیوان‌ها و آب میوه برگشت. آن‌ها را هم روی میز گذاشت و کنارم نشست. تاتسومی هم روبه‌روی ما نشست و ناتسونو هم میان ما سه نفر نشسته بود. پس از این‌که همه کیک و آبمیوه برداشتیم و مشغول خوردن شدیم، پرسیدم:
- راستی ناتسونو!
با دهان پر نگاهم کرد که لبخند حرص دراری زدم. ادامه دادم:
- جواب سؤالم رو ندادی. دیروز چرا نگفتی امروز میای؟
ناتسونو نفس عمیقی کشید و بشقابش را روی میز گذاشت. به مبل تکیه داد.
- تو برنامه نبود. منتهی تنها اتوبوسی که می‌اومد به یوکوهاما، مال امروز بود. اتوبوس دیگه مال هفته بعد بود. منم دیگه دیدم ناچارم، امروز اومدم. البته بهتون زنگ زدم بگم؛ اما هم تو و هم تاتسومی در دسترس نبودین. منم به کائوری خبر دادم.
کائوری کمی از آبمیوه‌اش را نوشید؛ خم شد و لیوان را روی میز گذاشت.
- منم فوراً اومدم خونه و شما رو صدا زدم تا بیاین.
چیزی نگفتم و گازی به کیکم زدم.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 12)

بالا پایین