اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

متروکه رمان شهامت:سایه های عشق و قدرت| بنیامین امانی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. ماجراجویی
  4. دلهره‌‌آور(هیجانی)
عنوان رمان: شهامت:سایه های عشق و قدرت
نویسنده: بنیامین امانی
ژانر: عاشقانه،درام،اکشن،هیجانی،اجتماعی


خلاصه داستان:

دانش، جوانی بلندپرواز و بی‌پروا، قدم در مسیری می‌گذارد که او را به دنیایی از قدرت و تاریکی می‌کشاند. با همراهی محمد،برادرش مصطفی و جمعی از دوستانش، در دل معاملات خطرناک و نبردهای پنهان غرق می‌شود. اما در این آشوب، عشق عمیقی به دختری به نام ماهین در او جوانه می‌زند؛ عشقی که نه تنها به زندگی‌اش روشنی می‌بخشد، بلکه او را به لبه‌ی پرتگاه می‌کشاند.

در سایه‌ها، زهرا در کمین است؛ دشمن یا دوست؟ تصمیم‌های دانش هر لحظه مرز میان وفاداری و خیانت را ناپدید می‌کند، و حالا انتخاب‌هایش می‌تواند او را به سوی نابودی یا رستگاری بکشاند. آیا او قدرت کنترل سرنوشتش را خواهد داشت یا به بازیچه‌ای در دست سرنوشت تبدیل خواهد شد؟
 
آخرین ویرایش:
قسمت ۱۸

در دل شب، ماشین‌ها به سرعت در جاده‌های کوهستانی پاکستان حرکت می‌کنند. نور دو ماشین لوکس سیاه رنگ از دور درخشان است، در حالی که صدای لاستیک‌ها بر جاده‌ی ناهموار پژواک می‌اندازد. دانش و محمد در ماشین جلویی نشسته‌اند، هر دو در فکر، اما آماده‌اند برای هر اتفاق غیرمنتظره‌ای که ممکن است پیش آید.

دانش: «این دو ماشین... به نظرت تهدیدی برای ما هستند؟»

محمد با دقت نگاه می‌کند و سپس با صدای آرام پاسخ می‌دهد:

محمد: «ممکنه. اما نمی‌دونیم که در حال تعقیب هستیم یا نه. باید مواظب باشیم.»

همین لحظه، صدای رادیو مختارخان از ماشین پشت سرشان به گوش می‌رسد:

مختارخان: «وضعیت تحت کنترل است.ولی انگار چند ماشین که متعلق به آدم های کامرانه نزدیک میشن بهمون.سرعت و دقت رو حفظ کنید. اگر ماشین‌ها به شما نزدیک شدند، حرکت سریع و بی‌وقفه رو ادامه بدید.»

دانش و محمد نگاه‌های معنی‌داری به هم می‌اندازند. در این شرایط، سکوت بیشتر از هر چیزی معنی‌دار است. ماشین‌ها همچنان در جاده‌های کوهستانی در حال حرکت هستند، سرعت پایین است، اما همه می‌دانند که باید آماده برای هر اقدامی باشند.

چند دقیقه بعد، صدای موتور ماشین‌های آدم های کامران پشت سرشان به وضوح شنیده می‌شود. نور دو ماشین نزدیک‌تر می‌شود و نگرانی در دل دانش و محمد شکل می‌گیرد. مختارخان دوباره از رادیو پیامی می‌فرستد:

مختارخان: «گوش کنید. باید پیچ‌های خطرناکی رو رد کنیم. اگر ماشین‌ها به شما نزدیک شدند، سرعت خودتون رو بیشتر کنید.»

دانش به بیرون نگاه می‌کند، جاده پر از پیچ‌های خطرناک است و ماشین‌ها همچنان پشت سرشان می‌آیند. دست خود را روی فرمان می‌گذارد، آماده برای حرکت سریع‌تر.

دانش: «این پیچ‌ها رو می‌شناسم. اگه بخواهیم، می‌تونیم ازشون رد بشیم.»

محمد با نگاهی مصمم پاسخ می‌دهد:

محمد: «درست می‌گی. آماده باش!»

ماشین‌ها به سرعت وارد پیچ‌ها می‌شوند، لاستیک‌ها به صدای بلند بر روی جاده می‌خزند. ماشین‌های دشمن پشت سرشان همچنان در تعقیب هستند. در این لحظات بحرانی، صدای موتور ماشین‌ها و صدای باد در گوششان طنین می‌اندازد.

یک ماشین که تلاش می‌کند از آن‌ها سبقت بگیرد، به طور ناگهانی از کنارشان عبور می‌کند و کمی با ماشین جلویی برخورد می‌کند. این برخورد باعث می‌شود که ماشین‌ها از مسیر خود منحرف شوند، اما محمد با کنترل خوب، ماشین را به سمت جاده هدایت می‌کند.

دانش با عصبانیت می‌گوید: «اینا دیگه خیلی دارن بازی می‌کنن!»

محمد: «نباید اجازه بدیم سرعت ما رو کم کنن.»

لحظاتی بعد، به یک منطقه صاف می‌رسند که جاده کمی بازتر است. ماشین‌ها سرعت خود را افزایش می‌دهند، در حالی که ماشین‌های دشمن هنوز در فاصله نزدیکی به دنبالشان می‌آیند. در این لحظات، تنش در دل همه به اوج می‌رسد.

مختارخان از رادیو پیامی می‌فرستد:

مختارخان: «همه چیز تحت کنترل بود. حالا به نقطه‌ای رسیدیم که می‌تونیم کمی استراحت کنیم. اما این مسیر هنوز به انتها نرسیده.»

دانش و محمد به هم نگاه می‌کنند، کمی احساس آرامش می‌کنند، اما می‌دانند که این تنها یک وقفه است. آینده‌ای پر از چالش‌های جدید در پیش است. مختارخان از ماشین پیاده می‌شود و به سمت آنها می‌آید.

مختارخان: «به زودی وارد مرحله جدیدی خواهیم شد. آماده باشید.»

دانش: «ما آماده‌ایم مختارخان، آماده‌ایم!»

چند دقیقه بعد همه به ماشین ها برمیگردند و مسیر جدیدی در پیش میگیرند.این بار،نه تنها برای فرار،بلکه برای ساختن آینده ای جدید با ریسک های بیشتری حرکت می‌کنند... .
 
آخرین ویرایش:
قسمت ۱۹

در دل شب، ماشین‌ها در جاده‌های پیچ‌درپیچ کوهستانی پاکستان به حرکت خود ادامه می‌دهند. نور چراغ‌ها روی آسفالت ناهموار می‌رقصد و سکوت سنگینی فضا را پر کرده است. تنها صدای موتورهای ماشین‌ها سکوت شب را می‌شکند.

دانش دستش را روی پنجره گذاشته و به دوردست خیره شده است.
دانش:

«این سکوت لعنتی... انگار هر لحظه ممکنه چیزی بشکنه.»

محمد، بدون آنکه نگاهش را از جاده بردارد، آرام اما جدی پاسخ می‌دهد:
محمد:
«هنوز به مقصد نرسیدیم. تا وقتی که به اون‌جا نرسیدیم، هیچ‌چیز قطعی نیست.»

چند لحظه بعد، چراغ‌های دو ماشین لوکس از دور نمایان می‌شوند. آن‌ها در حال نزدیک شدن به ماشین دانش و همراهانش هستند. نور چراغ‌های ماشین‌ها فضای تاریک جاده را پر کرده و سایه‌ای از تهدید ایجاد می‌کند.

مختارخان صدایش از رادیو بلند می‌شود. لحن او همان خونسردی و قدرت همیشگی را دارد:
مختارخان:

«چند کیلومتر جلوتر، یک ایست بازرسی داریم. باید بدون توقف رد بشیم. آماده باشید.»

دانش نفس عمیقی می‌کشد و فرمان را محکم‌تر می‌گیرد. محمد سرعت را تنظیم می‌کند و ماشین را برای هر پیشامدی آماده نگه می‌دارد.

چراغ‌های ماشین‌های لوکس به طور خطرناکی به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شوند. صدای لاستیک‌ها روی آسفالت، تنش را در فضا دوچندان می‌کند.

دانش به محمد نگاه می‌کند:
دانش:

«نمی‌تونیم همین‌طور ادامه بدیم. باید یه تصمیم بگیریم.»

محمد، با چشمانی ثابت به جاده، قاطعانه پاسخ می‌دهد:
محمد:

«فقط روی پیچ‌ها تمرکز کن. هر چیز دیگه‌ای می‌تونه حواس‌مون رو پرت کنه.»

ماشین‌ها وارد پیچ‌های خطرناک جاده می‌شوند. لاستیک‌ها صدای بلندی روی آسفالت خشن تولید می‌کنند و هر لحظه ممکن است ماشین‌ها کنترل‌شان را از دست بدهند. اما دو ماشین لوکس همچنان آن‌ها را تعقیب می‌کنند، فاصله‌شان هر لحظه کمتر می‌شود.

صدای مختارخان دوباره از رادیو شنیده می‌شود:
مختارخان:

«همه ماشین‌ها متوقف بشن. الان!»

ماشین‌ها به آرامی کنار جاده متوقف می‌شوند. دو ماشین لوکس نیز چند متر دورتر می‌ایستند. چراغ‌های روشن آن‌ها مستقیم به ماشین‌های مختارخان و همراهانش می‌تابد، گویی تهدیدی خاموش در دل تاریکی شب.

مختارخان با آرامش از ماشینش پیاده می‌شود. نگاهش مثل همیشه تیز و نافذ است. او به سمت ماشین دانش و محمد می‌رود و با صدایی محکم می‌گوید:
مختارخان:

«این مرحله حساسه. هیچ اشتباهی نباید رخ بده. این جاده ممکنه به مقصد برسونه، اما باید آماده باشیم که هر لحظه با خطر مواجه بشیم.»

دانش با جدیت پاسخ می‌دهد:
دانش:

«ما آماده‌ایم، مختارخان. هر طور شده، از این مرحله عبور می‌کنیم.»

مختارخان سر تکان می‌دهد و با اشاره دست، ماشین‌ها را به حرکت درمی‌آورد. اما دو ماشین لوکس هنوز ثابت‌اند، گویی منتظر فرصتی هستند. جاده‌ای به ظاهر امن در پیش است، اما همه می‌دانند که آرامش واقعی فقط یک سراب است. آینده پر از خطراتی است که شاید حتی آن‌ها را غافلگیر کند... .
 
آخرین ویرایش:
قسمت ۲۰(بخش اول):

در حالی که دانش و محمد هنوز نمیدانند برای فرار از این خطر چه باید کنند...در همین لحظات،

در دل خانه‌ای آرام و شیک در سلماس، نور ملایم لوسترها فضا را گرم و صمیمی کرده است. سقف بلند و دیوارهای تزیین شده با نقش‌ونگارهای ظریف، جلوه‌ای باوقار به خانه داده‌اند. باغی که پشت پنجره‌های بلند و شفاف به چشم می‌خورد، فضایی سبز و آرام را به نمایش می‌گذارد.

در این میان، فایزه مادر مصطفی و دانش با دقت و علاقه، ظروف چینی طرح‌دار را روی سفره چیده و نگاهش را به ظرافت هر ظرف دوخته است. نرگس، همسر مصطفی، کنار او ایستاده و به آرامی و با لبخندی کوچک به چیدن بقیه ظروف کمک می‌کند. آن‌ها با هماهنگی و صمیمیت کار می‌کنند؛ انگار هر حرکت‌شان به آرامش خانه افزوده است.

انورخان، پدر دانش و مصطفی، از پشت پنجره نگاهی به باغ می‌اندازد و با دیدن نورهای نرم و زیبای بیرون، لبخندی کم‌رنگ به چهره‌اش نقش می‌بندد. او با آرامشی که در ظاهرش پیدا است، به تدریج به سمت میز شام می‌آید و بر روی یکی از صندلی‌های چوبی زیبا می‌نشیند.

در این لحظه، مصطفی که چند روزی از تهران به اینجا آمده تا والدینش را ببیند، با اندکی نگرانی به پدر و مادرش و نرگس نگاه می‌کند. درون دلش غوغایی از نگرانی برای دانش و محمد و مختارخان برپاست، اما سعی می‌کند با لبخندی مصنوعی، این اضطراب را پنهان کند.

در حین چیدن سفره، فایزه نگاهی به مصطفی می‌اندازد و با لبخند ملایمی که افتخار مادرانه در آن پیداست، می‌گوید: «خیلی خوشحالم که امروز وقت کردی از تهران بیای پیشمون، مصطفی‌جان. با اون همه کاری که تو بیمارستان داری، واقعاً فکر نمی‌کردم وقت پیدا کنی.»

نرگس که در حال قرار دادن آخرین ظروف روی سفره است، لبخندی آرام به مصطفی می‌زند و سرش را به نشانه تأیید حرف‌های فایزه تکان می‌دهد.

انورخان با افتخار به پسرش نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: «بله... مصطفی توی بیمارستان خیلی مشغوله. هر روز باید به بیماران زیادی رسیدگی کنه. پسرم واقعاً داره زحمت می‌کشه.»

مصطفی لبخندی روی لب می‌آورد و با تواضع پاسخ می‌دهد: «خب... کار ما همینه دیگه بابا جان. امیدوارم که بتونم خدمتی به مردم بکنم.»

فایزه با لحن محبت‌آمیزی اضافه می‌کند: «پسرم یکی از پزشکان معرو‌ف اونجاست... خدا رو شکر که دست خدا همراهته. امیدوارم همیشه موفق باشی.»

مصطفی با اینکه لبخند می‌زند، در دلش به نگرانی‌هایش فکر می‌کند. دلش برای دانش و محمد شور می‌زند، اما سعی می‌کند این اضطراب را در حضور پدر و مادرش پنهان کند و حرفی از واقعیت نگویید.

بعد،مصطفی کنار انورخان می‌نشیند و نگاهی کوتاه و بی‌قرار به میز می‌اندازد. فایزه به او لبخندی مهربان می‌زند و بعد از نشستن خودش، به آرامی می‌پرسد: «راستی مصطفی، دانش و محمد چطورن؟ خیلی وقته خبری ازشون نشنیدیم.»

مصطفی سعی می‌کند نفس عمیقی بکشد تا بر خودش مسلط شود. با کمی تأخیر پاسخ می‌دهد: «خوبن مامان... هنوز توی ساری مشغول کارن... تو یه شرکت مهندسی.»

انورخان، در حالی که چهره‌ای از رضایت و غرور دارد، می‌گوید: «آره... دانش و محمد همیشه از بچگی به کار کردن علاقه داشت. از اینکه توی ساری روی پروژه‌های مهندسی کار می‌کنه خوشحالم.»

مصطفی لبخند می‌زند، اما دلش از سنگینی دروغی که می‌گوید، می‌سوزد. هر چند دقیقه، نگاهش به نرگس می‌افتد و او را می‌بیند که به آرامی برای اطمینان‌بخشیدن به مصطفی، لبخندی نرم به او می‌زند.

فایزه به صحبت ادامه می‌دهد: «خدا رو شکر که سرشون به کار گرمه... اما امیدوارم خیلی غرق کار نشن و برای دیدن ما هم وقت بزارن.»

مصطفی سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد و سعی می‌کند چیزی نگوید که رازشان را فاش کند. او در دلش مدام دعا می‌کند که دانش و محمد و مختارخان از خطری که در آن قرار دارند، جان سالم به در ببرند.

همچنان که شب پیش می‌رود، سوالات دیگری از سمت پدر و مادر به سوی مصطفی می‌آید و هر بار، او باید با دقت جواب‌هایی بدهد که آنها را از حقیقت دور کند. قلبش پر از اضطراب است و هر بار که نگاهش به چهره‌های آرام پدر و مادرش می‌افتد، حس می‌کند که راز بزرگی را پنهان کرده که ممکن است در آینده، پیامدهای بزرگی داشته باشد.

شب در میان گفت‌وگوهای گرم خانوادگی ادامه پیدا می‌کند، اما مصطفی در گوشه‌ای از ذهنش همچنان به دانش و محمد
فکر می‌کند که کیلومترها دورتر، در شرایطی کاملاً متفاوت از آنچه که اینجا تصور می‌شود، به سر می‌برند... .
 
قسمت ۲۰ (بخش دوم"آخر"):

بعد از تمام شدن شام، همه در حال جمع کردن سفره هستند که ناگهان صدای زنگ در بلند می‌شود. فایزه و انورخان نگاهی به هم می‌اندازند و فایزه می‌گوید: «احتمالاً زهره و اصغر باشن. گفته بودن امشب سر میزنن»

مصطفی لبخندی می‌زند و می‌گوید:

«همیشه خوبه که فامیل آدم سر بزنه، همین که یک جمع خانوادگی دور هم باشیم، خودش خیلی لذت‌بخشه.»

فایزه به سمت در می‌رود و در را باز می‌کند. زهره و اصغر با لبخند وارد می‌شوند و بعد از سلام و احوال‌پرسی گرم، با هم به داخل خانه می‌آیند. زهره با نگاه محبت‌آمیز به فایزه و مصطفی می‌گوید: «چقدر خوبه که امشب اینجا هستیم. واقعاً دلمون برای همه‌تون تنگ شده بود.»

نرگس برایشان چای و میوه می‌آورد و به آرامی کنار مصطفی می‌نشیند. زهره نگاهی به فایزه می‌اندازد و می‌گوید:

«از دانش و محمد چه خبر؟ چند روزیه خبری نیست ازشون. هنوز توی ساری هستن، نه؟»

مصطفی برای لحظه‌ای مکث می‌کند. در دلش اضطرابی ناخوشایند از گفتن حقیقت احساس می‌کند، اما لبخندش را حفظ می‌کند و می‌گوید: «بله خاله جان، همچنان در ساری دارن کار می‌کنن و به کارای شرکت مشغولن. سرشون خیلی شلوغه و همیشه می‌گن که کار و مسئولیت‌شون خیلی زیاده.»

انورخان با سری تکان دادن حرف مصطفی را تأیید می‌کند و با افتخار می‌گوید: «پسرهای ما دارن زحمت می‌کشن. محمد و دانش دو تا مرد حسابی هستن که از حالا مسئولیت زندگی رو بر عهده گرفتن و دارن راه خودشون رو پیدا می‌کنن.»

اصغر که نگاهی عمیق به مصطفی انداخته، سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «آفرین به دانش و محمد. همیشه دوست داشتم پسرهامون مستقل و قوی باشه.»

در همین بین، فایزه با لبخندی مهربان به زهره می‌گوید:
«راستی، محمد هم اونجا حالش خوبه، نه؟»

مصطفی با اندکی تردید، سعی می‌کند آرامش خود را حفظ کند و می‌گوید: «بله مادر، محمد و دانش هر دو سرحال و مشغول کار هستن. همیشه از پیشرفت کارهاشون برامون تعریف می‌کنن.»

در حالی که گفتگوها ادامه دارد، مصطفی در دلش احساس سنگینی از دروغی که ناچار به گفتن آن بوده می‌کند. او خوب می‌داند که دانش و محمد در وضعیت پیچیده‌ای در پاکستان هستند، اما نمی‌تواند حقیقت را بازگو کند.

شب همچنان ادامه دارد و صحبت‌های خانواده‌ها درباره آینده بچه‌ها، برنامه‌ها، و آرزوهایشان به آرامی به گوش می‌رسد. برای این جمع، آرامش شب و دور هم بودن مهم‌تر از هرچیزی است.

زهره و فایزه درباره خاطرات دوران کودکی خودشان و تجربه‌هایشان و همچنین دوران کودکی مصطفی و دانش و محمد به نرگس حرف می‌زنند، و هر از گاهی صدای خنده‌های آرامشان فضای خانه را پر می‌کند و انورخان و اصغر هم در گوشه ای مشغول صحبت هستند. در میان این گفتگوها، مصطفی نگاهی به جمع می‌اندازد و به این فکر می‌کند که چقدر خوب است که همه‌شان دور هم هستند، حتی اگر در دلش نگرانی‌هایی از جنس حقیقت ناگفته پنهان شده باشد... .
 
"در حالی که شب در خانواده‌ی دانش به آرامی به پایان می‌رسید، جاده‌های پاکستان در فاصله‌ای دورتر، در حال انتظار بودند. صبح تازه در حال بیدار شدن بود و هوا هنوز سرد و مه‌آلود. اینجا دیگر خبری از حضور خانواده و امنیت خانه نبود؛ حالا، دانش و محمد در میان خطرات و در دل جاده‌های ناامن به پیش می‌رفتند. گویی هر گامی که برمی‌داشتند، آن‌ها را بیشتر به سمت اتفاقات پیش‌بینی نشده میبرد...:

قسمت ۲۱

صبح تازه شروع می‌شود و نور کم‌فروغ خورشید از لابه‌لای درختان و کوه‌های اطراف جاده به سختی راه پیدا می‌کند. همه‌چیز در آرامش غریب و متناقضی قرار دارد. درختان سایه‌ای بلند می‌اندازند و جاده‌ای که در پیش دارند، به آرامی در دل مه گم می‌شود. صدای چرخ‌های ماشین‌ها در سکوت نیمه‌روزی که در حال شکل گرفتن است، به گوش می‌رسد. هوا سرد است و با هر لحظه که می‌گذرد، حس تازگی صبح، چیزی عجیب و ناشناخته را در دل دانش به‌وجود می‌آورد. انگار در این لحظه که زمین و آسمان در سکوت فرو رفته‌اند، چیزی در دل دانش تغییر می‌کند.

دانش دستش را روی پنجره می‌گذارد، نگاهش به دوردست می‌رود، به جاده‌ای که کم‌کم در نور روز محو می‌شود. در دل شب، اضطراب و ترس عجیب و غریبی در وجودش گم شده بود، اما حالا چیزی متفاوت است. در اعماق دلش حس می‌کند که همه‌چیز به نوعی در حال تغییر است. اما او هنوز نمی‌داند چیست. این احساس، این پیچیدگی در دلش، شاید چیزی فراتر از ترس است. شاید این نشان‌دهنده شروعی جدید در زندگی‌اش باشد. شاید جاده‌ای که در پیش دارند، به اندازه‌ی خودش، نمایانگر تغییرات درونی اوست.

دانش: «این جاده... این راه... انگار همه‌چیز داره تغییر می‌کنه.»

محمد که در حال نگاه کردن به جلو است، صدای دانش را می‌شنود و به آرامی پاسخ می‌دهد، انگار او هم درگیر احساسات مشابه است:

محمد: «باید فقط جلو بریم. هیچ‌چیز رو نمیشه تغییر داد. فقط باید به هدفمون برسیم.»

اما در دل دانش، چیزی بیشتر از یک هدف ساده وجود دارد. او هنوز نمی‌تواند درک کند که چه حسی در دلش به وجود آمده است. انگار جاده نه تنها تغییرات بیرونی را به او نشان می‌دهد، بلکه تغییرات درونی‌اش را هم به نمایش می‌گذارد.

لحظه‌ای بعد، صدای رادیو مختارخان از ماشین پشت سرشان به گوش می‌رسد. مختارخان، فردی با تجربه و سرسخت که هیچ‌چیز نمی‌تواند او را از مسیرش منحرف کند، صدای محکم و قاطعش به گوش می‌رسد:

مختارخان: «تو چند کیلومتر آینده ایست بازرسی داریم. باید خیلی سریع رد بشیم. هیچ توقفی نباید باشه.»

دانش بدون اینکه حرفی بزند، نفس عمیقی می‌کشد و فرمان ماشین را محکم‌تر می‌گیرد. جاده حالا بیشتر از قبل پیچ‌درپیچ و خطرناک شده است. نور خورشید در حال بالا آمدن است، اما در این جاده، هنوز سایه‌ها و تهدیدات فراوانند. صدای چرخ‌ها و همهمه‌ی ماشین‌ها در سکوت بی‌پایان فضا می‌پیچد. هر لحظه که به جلو می‌روند، احساس می‌کند که فشار ناشناخته‌ای در دلش جمع می‌شود، انگار مسیرشان فراتر از جاده است، چیزی که او هنوز نمی‌داند.

در همین حین، صدای رادیو مختارخان دوباره به گوش می‌رسد. این بار صدایش کمی پایین‌تر، اما همچنان قاطع و محکم است:

مختارخان: «ماشین‌ها رو متوقف کنید! توقف کنید!»

همه به دستور مختارخان توقف می‌کنند. هلیکوپتر همچنان در حال چرخش است، اما این بار احساس می‌شود که در نزدیکی آن‌هاست. سکوت فضا را پر کرده است، اما این سکوت هیچ‌گاه آرامش‌بخش نیست. این سکوت همیشه با تهدید همراه است، انگار هر صدای محیط با فشار بیشتری بر اعصاب شخصیت‌ها وارد می‌شود. گویی در این فضا هیچ چیزی عادی نیست.

مختارخان از ماشین بیرون می‌آید و قدم‌هایش به سمت ماشین‌های دانش و محمد می‌رود. او کسی است که در دل خطرات و درگیری‌های زندگی‌اش، همیشه قوی و مصمم باقی مانده است. چهره‌اش سخت و بی‌رحم است، اما در نگاهش چیزی هست که نشان می‌دهد او هم از این شرایط در فشار است. قدم‌هایش در سکوت فضا، در حالی که هر فرد به دقت و نگرانی به اطراف نگاه می‌کند، به طور عمیق‌تری حس تهدید را منتقل می‌کند.

مختارخان: «در این لحظات باید قوی باشیم. باید از هر چیزی عبور کنیم و به هیچ‌چیز شک نکنیم. هر اشتباهی می‌تواند آخرین اشتباه باشه.»

محمد و دانش به هم نگاه می‌کنند، احساساتی که در دل دارند به خوبی از چشمانشان قابل درک است. هنوز هم چیزی در دل دانش می‌جوشد. چیزی که او نمی‌داند چیست، اما به‌طور غریزی می‌فهمد که این آغاز یک مسیر جدید است.

دانش با صدای محکم و قاطع می‌گوید: «ما آماده‌ایم. هیچ چیزی نمی‌تواند ما رو متوقف کنه.»

مختارخان سرش را تکان می‌دهد و اشاره‌ای به ماشین‌ها می‌کند که حرکت کنند. همه به راهشان ادامه می‌دهند، اما چیزی در دل دانش تغییر کرده است. این سفر، این جاده، این خطرات، همه‌چیز نشان از یک نقطه‌چرخش جدید در زندگی‌اش دارد. احساساتی که به آرامی در دلش شکل می‌گیرد، شاید در آینده او را به جایی غیرمنتظره خواهد برد. این فقط آغاز است و او هنوز نمی‌داند که در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد... .
 
آخرین ویرایش:
قسمت ۲۲(بخش اول)

ظهر نزدیک می‌شود و خورشید از میان ابرهای تیره به‌سختی نورش را روی جاده‌ای که میان درختان انبوه پیچ‌وتاب می‌خورد، می‌تاباند. هوای سرد صبحی که تازه پشت سر گذاشته‌اند با گرمای نیمروزی جایگزین شده، اما این گرما به جای آسودگی، ناآرامی بیشتری با خود به همراه دارد. احساس می‌کنند که هر لحظه چیزی بزرگ در راه است، شاید چیزی که توان مقاومت در برابرش را ندارند.

دانش و محمد که در ماشین اول حرکت می‌کنند، به ایست بازرسی نزدیک شده‌اند. حالا صدای مختارخان از رادیو دوباره به گوش می‌رسد. این بار آرام اما جدی می‌پرسد:

«بچه‌ها نزدیک ایست بازرسی‌ایم. فقط گذر کنید، معطل نکنید و هیچ‌کس را به خودتون توجه ندید.»

ماشین‌ها به ایست می‌رسند؛ ایستی کوچک و متروک با چند سرباز بی‌توجه که انگار تنها سایه‌ای از وجودشان در این جاده بی‌پایان به جا مانده است. دانش با دقت فرمان را به سمت جلو می‌گیرد و با سرعت کم از کنار ایست می‌گذرد. قلبش همچنان در سینه‌اش به تندی می‌تپد، اما با تمرکز کامل به جاده نگاه می‌کند انگار که هر ثانیه‌ای ارزش حیاتی دارد. سربازان که گویی خسته و بی‌انگیزه‌اند، با نگاهی کوتاه از کنارشان می‌گذرند و اجازه‌ی عبور می‌دهند. در این لحظات حس عجیبی در دل دانش به وجود می‌آید؛ چرا این‌قدر راحت گذشتند؟ چرا هیچ تلاشی برای متوقف کردن آنها نشد؟ ذهنش پر از سوالاتی است که نمی‌تواند پاسخی برای آنها پیدا کند.

ناگهان صدای ماشین‌های لوکس سیاه که نزدیکشان در حال حرکت‌اند به شکلی اسرارآمیز و پر از سوالات بی‌پاسخ در فضای اطراف می‌پیچد. چرا این ماشین‌ها به آنها آسیبی نمی‌زنند؟ این پرسش مثل خوره به جانش افتاده، اما فرصتی برای پاسخ نیست.

ناگهان صدای شلیک های پی دی پی در دوردست می‌پیچد و فضای نیمروزی را می‌شکند. مختارخان با صدای بلند و هراس‌انگیز در رادیو فریاد می‌زند:

«بچه‌ها این فقط آغازشه؛ آماده باشین! آدم‌های کامران همین نزدیکی‌ان!»

چهره‌ی دانش در هم کشیده می‌شود، نگاهش به عقب و جلو می‌رود. از آینه‌ی بغل، سایه‌های دو ماشین لوکس سیاه را می‌بیند که به سرعت به سمتشان حرکت می‌کنند. محمد هم به عقب نگاه می‌کند و با نگرانی می‌گوید:

«فکر کنم این بار واقعاً در خطر افتادیم... این آدم‌ها خیلی حرفه‌ای‌ان.»

دانش فرمان را محکم‌تر می‌گیرد و با نفس عمیقی، سرعت را افزایش می‌دهد. جاده هر لحظه باریک‌تر و پیچیده‌تر می‌شود. اما او می‌داند که هیچ راه برگشتی وجود ندارد؛ این جاده تنها به پیش می‌رود، به سمت ناشناخته‌ها و خطرات بی‌پایان. در همین لحظات صدای شلیک گلوله‌ها از پشت سر به گوش می‌رسد و می‌فهمند که آدم‌های کامران به سرعت نزدیک شده‌اند.

دانش: «محمد، ما هیچ راهی نداریم جز اینکه فرار کنیم! باید سریع‌تر بریم!»

محمد دست به اسلحه‌اش می‌برد و به اطراف جاده نگاه می‌کند، آماده است تا در صورت لزوم وارد عمل شود. صدای چرخ‌های ماشین‌های لوکس سیاه که همچنان به سرعت به دنبالشان حرکت می‌کنند، فضای پرتنش را شدیدتر می‌کند. این ماشین‌ها همچون چشم‌های تیزبین در جاده‌ها به نظر می‌رسند؛ اما چرا؟ چرا به آنها آسیب نمی‌زنند؟

دانش سرعت ماشین را بیشتر می‌کند و با دقت از میان سنگ‌ها و پیچ‌های تنگ جاده می‌گذرد، در حالی که صدای تیراندازی و شلیک گلوله‌ها به‌طور مداوم به گوش می‌رسد. در یک لحظه یکی از ماشین‌های آدم‌های کامران از کنار جاده به سمتشان شلیک می‌کند؛ گلوله‌ای به پنجره‌ی ماشین می‌خورد و شیشه ترک برمی‌دارد.

محمد: «دانش، دارن نزدیک‌تر می‌شن. باید یه راهی پیدا کنیم.»

دانش با تمرکز بیشتری به رانندگی ادامه می‌دهد، اما حس می‌کند که تنها به جلو رفتن کافی نیست. ناگهان در پیچ بعدی جاده، یکی از ماشین‌های آدم‌های کامران در کنارشان ظاهر می‌شود و با سرعت دیوانه‌واری به سمتشان حرکت می‌کند.

مختارخان: «بچه‌ها! خودتون رو برای بدترین حالت آماده کنید! این فقط شروعشه... باید بجنگیم تا آخرین نفس!»

محمد با شجاعت اسلحه‌اش را به سمت ماشین دشمن می‌گیرد و شلیک سریع می‌کند. گلوله‌ها به لاستیک‌های یکی از ماشین‌های دشمن اصابت می‌کنند و باعث می‌شود که ماشین دشمن با صخره برخورد کند و دیگر نتواند به حرکت ادامه دهد. دانش هم به وجد می‌آید و شروع به شلیک پی‌درپی بر روی دشمنان می‌کند.

دانش نگاهی به محمد می‌اندازد. حس عجیبی از اطمینان و غرور در دلش شکل می‌گیرد. در میان این نبرد، ناگهان مصطفی زنگ می‌زند. محمد روی صفحه نام مصطفی را می‌بیند، ولی در این موقع نمی‌تواند جواب دهد. آنها حالا در مرکز یک نبرد تمام‌عیار قرار دارند؛ نبردی که ممکن است زندگی‌شان را به خطر بیندازد. آنها آماده‌اند؛ ولی در میان همین نبرد، حسی غیرآشنا دوباره او را فرا می‌گیرد،ولی او خبرندارد که این حس،شروع کننده داستانی جدید در زندگی اش خواهد بود... .
 
آخرین ویرایش:
در میان گرد و غبار،تصمیمات بزرگ،و حسی که در دل دانش جریان دارد،دانش و دوستانش در میان یک درگیری شدید گرفتار شده اند،ولی در همین لحظات کیلومتر ها دورتر،در قلب کراچی،زندگی دختری زیبا،دلنشین،همچنان زرنگ و لجباز جریان دارد،زندگی ای که در آینده ای نه چندان دور جای خود را از آرامش به داستانی از عشق و چالش خواهد داد.


قسمت ۲۲(بخش دوم"آخر")

ماهین همان دختر زیبا،دلنشین که در چشم هایش معصومیت و زیبایی ای از جنس مروارید جریان دارد،بعد از یک روز خسته کننده در بعد از ظهر و کمی مانده به عصر از دانشگاه به خانه برمیگردد.
روی نیمکتی چوبی در گوشه حیاط می نشیند.هوای بعد از ظهر کراچی آرام است. او دفتر طراحی‌اش را باز کرده و با مدادی در حال کشیدن طرحی است. صدای بحث از داخل خانه شنیده می‌شود. ممتاز مادربزرگ ماهین،زنی با حکمت های بزرگ،با قدم‌های آهسته وارد حیاط می‌شود. چادرش را روی شانه می‌اندازد و نزدیک ماهین می‌شود.

ممتاز با لبخندی مهربان:

" در این وقت استراحت دوباره مشغول طراحی؟"

ماهین سرش را بالا می‌آورد و با خجالت لبخند می‌زند:
"پروژه جدید دانشگاهه، مادرجان. باید تا فردا تمومش کنم."
ممتاز کنارش مینشیند و میگوید:

"تو همیشه پر از ایده‌ای، ماهین. انگار با هر خط، یه داستان می‌نویسی. ولی... نمی‌زارم اینجا کسی این استعداد تو رو زیر سوال ببره."

ماهین نگاهش را به زمین می‌دوزد. چند لحظه سکوت برقرار است. ممتاز دستش را روی شانه ماهین می‌گذارد.

ممتاز:
"دخترم، تو آینده درخشانی داری. نذار حرفای دیگران دلتو بلرزونه."

ماهین چیزی نمی‌گوید. ممتاز بلند می‌شود، اما قبل از رفتن برمی‌گردد و به دفتر ماهین نگاه می‌کند.

ممتاز:
" کارتو ادامه بده دخترم. من همیشه کنارت هستم!"

فریال زن عموی ماهین،زنی با خودبینی و خودخواهی، روی مبل نشسته و یک استکان چای در دست دارد. زهرا دختر عموی ماهین،کسی که قرار است بعدها زندگی ماهین را با چالشی بزرگ مواجه کند، کنارش است و در حال ورق زدن مجله‌ای است. صدای خنده زهرا فضا را پر کرده است.ماهین وارد خانه می‌شود و پوشه پروژه‌اش را روی میز می‌گذارد. فریال با اخم به او نگاه می‌کند.

فریال با تحکم:

"دوباره رفتی دانشگاه؟ فکر می‌کنی درس خوندن بیشتر از کارای خونه مهمه؟"

ماهین با آرامش:

"پروژه داشتم، زن‌عمو. باید تا فردا تحویلش بدم."
زهرا با نیشخندی میگوید:

" پروژه؟ فکر می‌کنی آخرش چی می‌شی، ماهین؟ تو که حتی نمی‌تونی اینجا جایگاه خودتو پیدا کنی."

ماهین نگاهی به زهرا می‌اندازد، اما چیزی نمی‌گوید. فریال بلند می‌شود و با حالتی جدی به سمت او می‌آید.

فریال با تمسخر و تحقیر میگوید:

"وقت تلف نکن. از حالا بگم، این درس‌ها به درد تو نمی‌خوره. به جای اینکه تو خیالای خودت باشی، برو ظرفا رو بشور."

همین لحظه، فرشیدخان عموی ماهین،وارد سالن می‌شود. نگاهی به ماهین می‌اندازد که ساکت ایستاده است.

فرشیدخان با لحن آرام میگوید:

"فریال، ولش کن. بذار درس بخونه. اگه تلاش می‌کنه، برای آینده‌شه.بعد از درس میتونه به کارهای خونه برسه"

فریال با اخمی سنگین میگوید:

" آینده؟! تو هم مثل ممتاز فکر می‌کنی این درس‌ها به دردش می‌خوره؟"

زهرا با خنده کوتاهی، نگاه معنی‌داری به مادرش می‌اندازد. ماهین آرام پوشه‌اش را برمی‌دارد و به سمت اتاقش می‌رود.

ماهین در اتاق کوچک خود نشسته است. دفتر طراحی‌اش روی میز باز است، اما او مداد را کنار گذاشته و به طرح‌هایش خیره شده. صدای در زدن ممتاز شنیده می‌شود.

ممتاز:
"می‌تونم بیام تو؟"

ماهین با صدای گرفته:
"بیا مادربزرگ"

ممتاز وارد می‌شود و کنار ماهین می‌نشیند. با مهربانی به دفتر نگاه می‌کند و دستی به سر او می‌کشد.

ممتاز با صدایی آرام:

"چرا ناراحتی، دخترم؟"

ماهین با بغض موید:

"گاهی فکر می‌کنم همه چیز علیه منه، مادربزرگ جان. هر کاری می‌کنم، باز هم کسی منو نمی‌بینه."

ممتاز با لبخند و جدیت:

"همه نمی‌تونن نور رو ببینن، مخصوصاً وقتی چشمشون به تاریکی عادت کرده. تو مثل یه چراغی، ماهین. فقط باید صبور باشی."

ماهین با صدای لرزان و با چشمانی پر از اشک پاسخ میدهد:
" ولی گاهی حس می‌کنم تنهاتر از اونم که بتونم ادامه بدم."

ممتاز محکمانه میگوید:

"خدا همیشه با توئه. منم همین‌جا کنارتم. یادت باشه، هیچ رویایی بدون سختی به دست نمیاد."

به پنجره نگاه میکند و با جدیت ادامه میدهد:

"دخترم،خواهی دید که در آینده ای نه چندان دور،کسی مانند شاهزاده ای روی اسب سفید خواهد آمد و به تو زندگی ای خواهد بخشید که رویاهایش را میسازی!"

ماهین با لبخندی سنگین و کوتاه میگوید:

"مادربزرگ،من هیچ وقت دنبال یه شاهزاده نیستم،فقط میخواهم یه زندگی خوب داشته باشم و به آرزوهام برسم."

ممتاز با جدیت و لبخندی مادرانه پاسخ میدهد:
"خواهی دید فرزندم،مطمئن باش!"

ماهین لبخند شیرین و کوچکی می‌زند و ممتاز با رضایت بلند می‌شود. وقتی از اتاق بیرون می‌رود، ماهین دوباره مداد را برمی‌دارد و شروع به کشیدن طرحش می‌کند.
بعد از دقایقی،ماهین لبخندی محو می‌زند و به بیرون از پنجره،به پرنده های زیبا که در روی درختی گویا سرود میخوانند خیره میشود و صدای ممتاز در ذهنش تکرار می‌شود:

"کسی خواهد آمد که زندگی‌ات را متحول کند..."

همان لحظه، کیلومترها دورتر، در میان غبار و هیاهوی یک درگیری در نزدیکی مرز پاکستان و ایران، دانش با نگاهی پر از عزم و خشم، اسلحه‌ای در دست دارد. نم پیشانی‌اش را پاک می‌کند و زیر لب می‌گوید:

"برای این مسیر انتخاب شده‌ام، حتی اگر به بهای جانم باشد."... .
 
آخرین ویرایش:
قسمت ۲۳

ماشین با سرعت متوسط در جاده‌ی خاکی و پرپیچ‌وخم پیش می‌رود. درختان انبوه اطراف جاده سایه‌ای تاریک ایجاد کرده‌اند. صدای شلیک گلوله‌ها و فریادهای مختارخان از رادیو، فضای پرتنشی را ایجاد کرده است.

مختارخان:
«دانش! دشمن داره نزدیک‌تر می‌شه. باید تصمیم بگیری. از مسیر بعدی به سمت راست بپیچ.»

دانش با تردید:
«مختارخان، جاده‌های فرعی خطرناکه. ممکنه گیر بیفتیم.»

مختارخان با اصرار:
«از مسیر اصلی برید، راحت‌تر گیر می‌افتید. همین الان تصمیم بگیرید!»

دانش فرمان را محکم گرفته و نگاهی به محمد می‌اندازد که اسلحه‌اش را به سمت عقب گرفته و منتظر لحظه‌ای مناسب است.

محمد:
«دانش، حق با مختاره. اگه بریم سمت راست، شاید پوشش بیشتری پیدا کنیم، ولی مطمئن نیستم چه چیزی انتظارمونو می‌کشه.»

دانش سری تکان می‌دهد و فرمان را به‌سرعت به سمت راست می‌چرخاند. ماشین وارد مسیری باریک‌تر و خطرناک‌تر می‌شود که سنگ‌های تیز و سراشیبی‌های شدید در آن دیده می‌شود. محمد اسلحه‌اش را آماده نگه داشته، اما با هر تکان شدید ماشین تلاش می‌کند تعادل خود را حفظ کند.

دانش:
«محکم بشین، محمد. این جاده حتی برای ما هم خطرناکه.»

محمد:
«فقط امیدوارم این لعنتی‌ها رو پشت سر بذاریم.»

یکی از ماشین‌های دشمن که به آن‌ها نزدیک‌تر شده است، سعی می‌کند مسیرشان را مسدود کند. محمد با دقت به لاستیک جلوی ماشین شلیک می‌کند. گلوله به هدف می‌خورد و ماشین دشمن تعادلش را از دست می‌دهد، به کناره‌ی جاده می‌خورد و متوقف می‌شود.

محمد:
«یه دونه‌شون کمتر شد. ولی هنوز یکی دیگه هست.»

ماشین دوم با سرعت بیشتری نزدیک می‌شود. راننده‌ی آن سعی می‌کند ماشین دانش را از مسیر منحرف کند. محمد دوباره سلاحش را آماده می‌کند و این بار با دقت بیشتری به لاستیک ماشین دشمن شلیک می‌کند. گلوله به لاستیک اصابت می‌کند و ماشین دوم با صدای بلند ترمز کرده و از حرکت بازمی‌ماند.

مختارخان از رادیو:
«عالی بود. ولی هنوز نباید وایستید. ممکنه نیروهای بیشتری در راه باشن. به جاده‌ی فرعی سمت چپ برید و ماشینو مخفی کنید.»

دانش سرعت را کم می‌کند و وارد یک جاده‌ی فرعی و باریک می‌شود. بعد از چند دقیقه ماشین را کنار درخت‌های انبوه متوقف می‌کند.

محمد نفس‌زنان:
«این دفعه خوب از پسش بر اومدیم، ولی فکر نکنم اینا ول‌کن باشن.»

دانش با لبخندی خسته:
«این‌که ول نمی‌کنن، قطعیه. ولی تا وقتی ما زنده‌ایم، نمی‌تونن به هدفشون برسن.»


ولی آرامش محمد و دانش زیاد طول نمیکشد،بعد از چند لحظه،چند ماشین دیگر از دشمن،دیده میشود که به سرعت به سمت آنها میاید.

محمد آنها را میبیند و میگوید:
"انگار اینا ول کن نیستن!"

دانش با جدیت میگوید:
"بزن بریم،انگار دوباره ماجرا شروع میشه"


ماشین با سرعت دوباره به حرکت میافتد.بعد از چند لحظه دشمن پی دی پی شروع به شلیک میکند،صدای فریاد مختارخان از رادیو شنیده میشود:

"دانش،محمد،چند تا از ماشین های دشمن جلومونو بسته اند،الان وسط درگیری هستیم،شاید به این زودی نتوانیم به شما برسیم.شما الان کجا هستید؟‌!"

دانش با نگرانی و نفس نفس میگوید:
"انگار ما هم گیر خواهیم افتاد!دنبالمون چند ماشین دیگه هم افتاده.باید به جاده ی فرعی که چند متر جلوتره بریم.تنها شانسومنه"

محمد با حیرت:

"چی؟!اون جاده که خیلی خطرناکه.نمیتونیم!"

مختارخان:
"نه دانش!نه!اون جاده خیلی خطرناکه!"

دانش در حالی که رانندگی میکند و سعی دارد تعادل ماشین را حفظ کند،با جدیت و قاطعیت پاسخ میدهد:

"من هیچ وقت در مقابل دشمنانم تسلیم نشده ام،و نخواهم شد.آماده باش محمد...ما به نزدیکترین نقطه به مرز میرویم مختار،شما هم خودتونو به ما برسونید."

ناگهان دانش ماشین را به آن جاده ی خطرناک وارد میکند.محض وارد شدن به آن جاده،کم میماند ماشین چپ کند،ولی دانش تعادلش را حفظ میکند و ناگهان!...

ناگهان خودرو به صخره برخورد میکند و لاستیک آسیب دیده خودرو،ترکید.

ولی به محمد و دانش چیزی نشد.

دانش با عجله:
"پیاده شو محمد،باید به طرف جنگل برویم،زود باش!"

محمد پیاده میشود و این دو مرد جوان شروع به دویدن میکنند...

آنها به سرعت از ماشین و جاده فاصله میگیرند و وارد جنگل انبوهی می شوند که سایه های تاریکش پناهگاه موقتی برایشان است.اما می دانند که دشمن به این زودی دست از سرشان برنمیدارد و زندگی آنها را داخل موقعیتی قرار داده است که باید تصمیمات سختی بگیرند،آیا آنها از این چالش زندگی با موفقیت بیرون خواهند آمد؟یا با شکستی جبران ناپذیر روبه‌رو خواهند شد؟... .
 
آخرین ویرایش:
قسمت ۲۴ (بخش اول)

در دل شب، جنگل‌های انبوه به سکوتی مرگبار فرو رفته است. تنها صدای نفس‌های سنگین دانش و محمد به گوش می‌رسد. پاهایشان در میان شاخه‌ها و بوته‌های وحشی گیر کرده، اما لحظه‌ای برای توقف ندارند.

محمد:

«این دیگه چه جور دویدنیه؟ دارم نفس‌هامو از دست می‌دم!»

دانش، نفس‌زنان و با چشمانی پر از عزم، به سمت نور ضعیفی که از میان درختان دیده می‌شود اشاره می‌کند:
دانش: «اونجا دیگه آخرشه. به محوطه باز می‌رسیم. نزدیک مرزیم!»

آن‌ها با تمام توان از میان جنگل می‌گذرند و سرانجام به یک محیط باز و خالی از درختان می‌رسند. هوای سرد و مرطوب مرزی صورتشان را می‌سوزاند.

چند لحظه بعد، صدای موتور ماشین‌هایی از دور به گوش می‌رسد. دانش و محمد با نگرانی به عقب نگاه می‌کنند، اما این بار ماشین‌های مختارخان با سرعت از دل تاریکی بیرون می‌آیند. مختارخان و افرادش با دو شاسی‌بلند به سرعت به سمت آن‌ها می‌آیند.

مختارخان، از ماشین بیرون می‌پرد و با صدایی بلند فریاد می‌زند:
مختارخان: «دانش! محمد! ما رسیدیم خوبین؟!»

محمد نفس راحتی می‌کشد و با لحنی خسته و آرام می‌گوید:
محمد: «بالاخره نجات پیدا کردیم... دیگه تموم شد!.»

اما این لحظه‌ی کوتاه آرامش به زودی شکسته می‌شود. صدای موتورهای دیگری از سمت جنگل شنیده می‌شود. ماشین های مسلح با سرعت از میان درختان بیرون می‌آیند و مقابل آن‌ها توقف می‌کنند.

آدم‌های کامران از ماشین‌ها پیاده می‌شوند و اسلحه‌های خود را به سمت مختارخان و گروهش می‌گیرند. مختارخان اخمی به چهره می‌اندازد و با لحنی تهدیدآمیز می‌گوید:
مختارخان: «اگه به فکر جنگیدنید، اینجا برای شما گور دسته‌جمعی می‌سازم.»

یکی از افراد کامران، پوزخندی می‌زند و جواب می‌دهد:
مرد کامران: «این بار اوضاع فرق داره، مختارخان. اگه می‌تونی، امتحان کن!»

به طور ناگهانی،درگیری شروع میشود،ولی انگار دانش و محمد و مختارخان و آدم هایشان در فشارند،ولی دوام میاورند.

در میان دو ماشین لوکس سیاه‌رنگ با چراغ‌های خاموش و سرعتی آرام از دل تاریکی بیرون می‌آیند و نزدیک می‌شوند و در دور می ایستند.

دانش به آنها نگاهی میاندازد و زیر لب میگوید:
"اینا دیگه کین‌!؟دوستن یا دشمن؟!"

در گیری همچنان ادامه میابد،آدم های کامران فریاد میزنند،همچنان مختارخان به دانش و محمد اشاره میکند تا پناه بگیرند،و تنش اوج میگیرد.موتور ماشین های لوکس دوباره روشن میشود. و چراغ هایشان روی محمد و دانش و آدم هایشان متمرکز شده بود،
آیا این نور نجات بخش بود؟یا شلیک آخرین گلوله؟
در این میان،اکنون همه چیز در دست سرنوشت آنها افتاده بود... .
 
آخرین ویرایش:
:19:
در دل شب‌های تاریک، گام‌هایی پیش رفتم،
در مسیرهای پر پیچ و خم، به سوی رویاها شتافتم.
با دست‌های خالی، اما با قلبی پر از امید،
در جستجوی حقیقت، به دیاری ناشناخته رسیدم.

گمگشته در دنیای بی‌رحم، اما با عزم راسخ،
دنبال فرصت‌ها دویدم، حتی وقتی همه چیز بی‌وقفه تیره بود.
دریاهای پر از طوفان، کوه‌های سربه فلک کشیده،
اما در دل این مسیر، همیشه به جایی رسیدم.

لبخندهای تلخ، و در دل شب‌ها، دردهایی بزرگ،
اما گاهی در لابه‌لای هر شکست، شکوفه‌ای از موفقیت شکفت.
راه‌های بی‌پایان، چشمان پر از سوال،
اما هنوز در دل، شوقی برای کشف دنیایی نو دارم.

در کوچه‌های دلتنگی، در میان جنگ‌ها و چالش‌ها،
همیشه امیدی بود، که مرا از پا نیاندازد.
لحظات ناب، در دل هر تجربه،
که زندگی، با تمام تلخی‌هایش، به من آموخت.

(بنیامین امانی) :19:
خوانندگان گرامی،بخاطر هدف اصلی این رمان که بستن قرارداد حق اقتباس با شرکت 7th sky entertainment presents است،از این رو از قسمت ۱۸ تا ۲۴(بخش اول) را ویرایش کردم.پس اگر علاقه مند بودید میتوانید ویرایش آن قسمت هارا بخوانید.
همچنین شعری در راستای تجربیات کلی فیلمنامه ام تا اینجا نوشتم که میتوانید آن را بخوانید.

با تشکر
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
35
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
18
پاسخ‌ها
22
بازدیدها
484
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
293

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا